نئولیبرالهای ایران، کاتولیک تر از پاپ و متعصب تر از گوبلس



هیلاری کلینتون می گوید که باید سرمایه داری را از دست سرمایه داری نجات داد. ترامپ تلویحا می گوید که باید طرح های نئولیبرال ها درباره بازار آزاد را لوله کرد و در ماتحت خودشان فرو کرد و دوباره به به سمت اقتصاد ملی حرکت کرد. سندرز عملا نظام کاپیتالیستی حاکم بر آمریکا را عامل بدبختی و تباهی جامعه آمریکا معرفی می کند و علیه آن موضع می گیرد.
افرادی مثل موسی غنی نژاد و دکتر نیلی که از مبلغان نئولیبرالیسم و بازار آزاد در ایران هستند معتقدند که با وجودی که کشورهایی مثل آمریکا، ژاپن، چین، آلمان، فرانسه، انگلیس و غیره خودشان به افسانه بازار آزاد و طرح عدم دخالت دولت در بازار معتقد نیستند اما ما در ایران باید به چنین افسانه ای معتقد باشیم. موسی غنی نژاد و دکتر نیلی که هر دو از مشاوران اقتصادی دولت محمود احمدی نژاد بوده اند و دستمزدهای کلانی بابت مشاوره های اقتصادی خود در طرح هایی مانند مسکن مهر دریافت کرده اند معتقد هستند که افرادی مثل کلینتون، ترامپ، سندرز و غیره همه چپگرایانی هستند که با شعارهای پوپولیستی روی کار آمده اند و مثل مانند محمود احمدی نژاد هستند. آنها فرار بزرگتری هم انجام داده اند و برای اینکه پیشاپیش خود را سنگ قبر سنگینی مانند ترامپ نجات دهند اعلام کرده اند که او با رای طبقه کارگر برای برپایی فاشیسم روی کار آمده است. طیف دست راستی دفتر تحکیم وحدت و راستگرایان متعصب انجمن اسلامی های سابق نیز با خوشحالی و شعف مشغول کپی-پست های تلگرامی از این دست هستند و در مقابل هر انتقاد و پرسشی سعی می کنند با مسخره بازی و لمپن بازی بر روی همه نا آگاهی خود از مسائل سرپوش بگذارند.
شاملو درباره گروه اول می گوید: «سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدنش پول می گیرد» و من درباره گروه دوم می گویم که «سخت است فهماندن چیزی به کسی که حتی خودش هم برای نفهمیدنش دلیل خاصی ندارد.» رسم شده است که فاشیسم به مردمی ناآگاهی نسبت داده می شود که معمولا درگیر معاش و معیشت خود هستند. شاید به این دلیل که آنها همه ساعات مفید زندگی خود را مشغول کار هستند و در نظام سرمایه داری به آنها مجالی برای رسیدگی به خود، فکر کردن، کتاب خواندن و یا شرکت در برنامه های اجتماعی و سیاسی داده نمی شود اما من معتقد هستنم که در ایران فاشیسم را «لیبرال ها و نئولیبرال های جهان سومی» روی کار آورده و می آورند. آنها که برای تطهیر نظام کهنه و معیوبی که دنیا یکسره بر ناکارآمدی آن به صدا در آمده است، کاتولیک تر از پاپ و متعصب تر  از گوبلس عمل می کنند. اشتباه نکنید، منظورم امثال غنی نژاد و نیلی نیست؛ چرا که آنها دقیقا به خاطر منافع مالی و سیاسی خود دروغ می گویند و تعصب می ورزند. درد جوامع جهان سومی قشر تقریبا در رفاهی است که خود را نخبه و صاحب نظر می داند اما دریغ از یک خط کتاب، دریغ از یک جو قدرت استدلال، دریغ از سر سوزنی منطق و دریغ از لته ای احساس مسئولیت و پاسخگویی. ریزه خواران سفره اربابان که شبها درباره نشستن بر سر سفره خیال پردازی می کنند و روزها بدون مزد و مواجب، دینی به نام بازار آزاد را ترویج می کنند.


یاسین اباذری به گوش خران فلسفه در ایران





در نشست روز جهاني فلسفه امسال كه عنوانش عقلانيت و اعتدال در جهان معاصر بود غلامحسين ابراهيمي‌ديناني، استاد قديمي فلسفه و حكمت اسلامي به بيان ويژگي‌هاي فلسفه و فلسفه‌ورزي پرداخت و بر اين تاكيد كرد كه فلسفه جغرافيا ندارد و مسائل فلسفي جهاني و بنيادي هستند. او تاكيد داشت فلسفه انسان را از اسارت و تقليد مي‌رهاند و فيلسوف تنها به عقل و عقلانيت ملزم است. مصطفي محقق‌داماد، استاد فلسفه و حقوق اسلامي نيز در اين نشست كوشيد نسبتي ضروري ميان عقلانيت و اعتدال با توجه به مباني فلسفي ملاصدرا و شرحي كه او از سخنان ابن‌سينا ارايه كرده است، اظهار دارد.

اما يوسف اباذري، استاد جامعه‌شناسي دانشگاه تهران در اين نشست سعی کرد بحثی انضمامي ارايه كند. از نتايج و پيامدهاي سياست‌هاي نوليبرالي خواند كه در دهه‌هاي پاياني سده بيستم به دستور كار سرمايه‌داري بدل شدند و حالا به ثمر نشسته‌اند. اباذري در اين سخنراني كوشيد نشان دهد كه چگونه اين سياست‌هاي اقتصادي به ظهور و بروز داعش و جنگ در خاورميانه و ظهور آنچه او فاشيسم مي‌خواند، مي‌انجامد.



یوسف اباذری استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران در ابتدای سخنان خود گفت: البته رشته‌ من جامعه‌شناسي است و فلسفه نيست، اما چون اصرار كرده بودند، متن را نوشته‌ام و از روي متن نوشته مي‌خوانم. اما مطالبي كه بيان مي‌كنم، مثل مطالب اساتيد ازلي و ابدي نيست، بلكه در حال حاضر مطرح است. مساله خود من، كشور خودمان و خاورميانه است. البته اين نكته شايد از متني كه نوشته‌ام، مشخص نشود.

وی ادامه می‌‍دهد: از بزرگان فلسفه تشكر مي‌كنم كه به معلم ساده جامعه‌شناسي اجازه دادند تا در روز فلسفه درباره مقولات فوق كه پيشنهاد خود آنان بود، سخناني عرض كنم. روز فلسفه را به فلاسفه تبريك مي‌گويم و اميدوارم سخناني كه مي‌گويم كمكي هر چند ناچيز در حل مسائلي بكند كه فلسفه و جامعه‌شناسي و ساير علوم انساني در زمانه حاضر با آن مواجه هستند. زمان موجود ٣٠ دقيقه براي بحث درباره مقولات فوق كافي نيست. از اين رو كوشيده‌ام تا گفته‌ام را هر چه خلاصه‌تر و در عباراتي كوتاه بيان كنم. عبارات من بيشتر طرح مساله است.

این استاد دانشگاه سپس به ذکر تمایز روش بحث خود با دیگر سخنرانان پرداخته و می‌گوید: من در طرح خود نيازي ندارم كه از مقوله‌اي شروع كنم و سپس مقوله بعدي را از آن استنتاج كنم. از نظر من مقولات فوق دوري را تشكيل داده‌اند كه به من اجازه داده‌اند تا از هر جا شروع كنم و از هر جا سخن بگويم، به شرط آنكه ربط آنها را به يكديگر بيان كنم.


ظهور ترامپ يك نشانه
یوسف اباذری در بیان دیدگاه خود نسبت به انتخابات آمریکا می‌گوید: از آخرين اتفاق كه دنيا را به تعجب واداشت شروع مي‌كنم، انتخاب دونالد ترامپ به رياست‌جمهوري امريكا. كسي كه آشكارا گرايشات فاشيستي دارد و مشخصا جنبشي كه به راه انداخته، جنبشي نژادپرستانه و طالب تبعيضات ديني است كه به شكل اغراق‌آميز خواهان عظمت امريكاست. بسياري از آماردانان و متخصصان افكار عمومي و متخصصان انتخابات به طور عمده با تكيه بر ويژگي‌هاي راي‌دهندگان اين انتخابات را تحليل كرده‌اند. اما مهم‌ترين تحليل، تحليل ساختاري است و كساني بر آن انگشت گذاشته‌اند كه از قبل درباره ظهور پديده ترامپ هشدار داده‌اند.

وی سپس ادامه می‌دهد: نويسنده‌اي در مقاله «بدتر از آن چيزي است كه فكرش را مي‌كنيد» نوشته شده در تاريخ ١١ نوامبر ٢٠١٦ مي‌نويسد: ‌«چامسكي ٦ سال پيش به من گفت، وضعيت شبيه وضعيت دوره وايمار آلمان است. مردم از نظام پارلماني نااميد شده‌اند. مساله بر سر آن نيست كه فاشيست‌ها دموكرات‌ها را شكست داده‌اند. مردم از احزاب محافظه‌كار و ليبرال نيز نفرت داشتند. نفرت از آنها بود كه فاشيسم را پيروز كرد. مردم امريكا تاكنون خوشبخت بوده‌اند كه رهبر كاريزماتيكي چون جوزف مك مكارتي يا ريچارد نيكسون يا واعظان اونجليست ظهور نكرده‌اند».

این استاد جامعه شناسی سپس با توضیحی درباره اوانجلیست‌ها گفت:  اونجليست‌ها، كساني هستند كه در مقايسه با آنها داعشي‌ها را مي‌توان افراد بسيار مهرباني خواند. اوانجليست‌ها در حمله به عراق جناياتي تصورناپذير كردند. اما رسانه‌هاي جهاني (corporate media) به هيچ‌وجه به اين مساله نپرداختند. كساني كه با اوانجليست‌ها آشنا هستند، مي‌دانند كه مسبب اصلي ٢ ميليون كشته در عراق و نابساماني‌هاي آن همين‌ها هستند. معاون آقاي ترامپ مايكل پنس جزو همين اوانجليست‌هاست، كساني كه نفرت از سياهان، اسلام، كارگران مهاجر و ستايش كمپاني‌هاي بزرگ جزو كارشان است.

وی سپس به پژوهشگران مسائل داعش توصیه کرد نسبت به مطالعه اوانجلیست‌ها نیز بی تفاوت نباشند و افزود:  كساني كه راجع به داعش كار مي‌كنند، بهتر است راجع به مشابهان آنها در دنياي مسيحي نيز كار كنند. رسانه‌هاي جهاني معمولا راجع به اين مسائل از جمله اوانجليست‌ها كار نمي‌كنند و به همين دليل كمتر كسي آنها را مي‌شناسد. آن نويسنده در ادامه مي‌نويسد: «اگر چنين كسي (فرد كاريزماتيكي چون مك‌كارتي يا...) ‌بيايد و صادقانه مردم را خطاب كند، خواهد توانست به سبب نوميدي و استيصال و خشم مشهور مردم امريكا و در غياب هرگونه پاسخ موجه راي ايشان را به خود جلب كند. او به جاي يهوديان در دوره نازي‌ها، سياهان و مهاجران را سبب بدبختي مردم معرفي خواهد كرد و به ما خواهد گفت كه اكنون سفيدهاي مذكر هستند كه طردشدگان جامعه هستند.

وی ادامه داد: او به ما خواهد گفت اكنون بايد از خود و شرافت‌مان دفاع كنيم. بايد قدرت نظامي‌مان را تقويت كنيم وگرنه رهبري جهان را از دست خواهيم داد. ايالات متحده قدرتي جهاني است مثل آلمان قدرت منطقه‌اي نيست. ظهور چنين كسي براي جهان مخاطره‌آميز است. من گمان مي‌كنم چنين كسي نه از ميان جمهوريخواهان و جمهوريخواهان دست‌راستي، بلكه از ميان جمهوريخواهان ديوانه برخواهد خاست و انتخابات را خواهد برد. سركوب ناراضيان شبيه سركوب در رژيم‌هاي توتاليتر خواهد شد. امنيت دولت در درجه اول اهميت قرار خواهد گرفت».

اباذری تاکید کرد: اينها حرف‌هاي چامسكي ٦ سال پيش است. بعضي از شاگردان من در امريكا هستند. روساي دانشگاه‌ها به ايشان پيامك زده‌اند كه نگران نباشيد، ما از شما دفاع خواهيم كرد. اين نشان مي‌دهد كه دانشجوياني كه در آنجا هستند، در وحشت به سر مي‌برند و مساله شوخي‌بردار نيست.

فرمانروايي نئوليبرال‌ها بعد از ريگان و تاچر
استاد جامعه دانشگاه تهران ادامه داد: چامسكي مثل بقيه روشنفكران مسوول امريكا ظهور ترامپ را پيش‌بيني كرده بود و علت آن را فرمانروايي نئوليبرال‌ها از زمان ريگان به بعد مي‌دانست. نئوليبرال‌ها را در ايران دست كم گرفته‌اند. من اين انتخابات امريكا را به طور خاص دنبال كردم و تمام كساني كه معتقد بودند امريكا به استيصال كشيده شده و راي دادن به ترامپ و امثالهم ناشي از استيصال برآمده از سياست‌هاي بعد از نئوليبراليسم است، در ايران ناديده گرفته شدند. بهتر است به اين انتخابات امريكا توجه كرد.

وی تاکید کرد: نئوليبرال‌هايي كه چه در قالب جمهوريخواهان و چه در قالب دموكرات، با توسل به سياست‌هاي يكسان و سياست‌هاي تهاجم‌آميز بر امريكا حكومت كردند. اين نئوليبرال‌ها را اعم از اينكه جمهوريخواه باشند يا دموكرات به سبب همانندي سياست‌هاي‌شان مركز افراطي يا به عبارت ديگر اعتدال افراطي ناميده‌اند.



چرا مركز؟
وی سپس به طرح سوالی پرداخت و گفت: اما چرا اينها مركزند و چرا در عين حال افراطي هستند؟‌ اين مساله مختص غربي‌ها نيست و در همه جاي جهان مشهود است. نخستين با ر پينوشه شيلي سياست اقتصادي نئوليبرال را اجرا كرد. سياست‌هايي كه به ظاهر اقتصادي‌اند، اما در باطن بي‌مانندند. آزاديد كه هر كار كه خواستيد بكنيد، اما به اصول من دست درازي نكنيد. يا با من هستيد يا دشمن. آنان براي كافران دين شان صفت‌هايي هم دارند: پوپوليسم راست يا چپ.

وی ادامه داد:  بعدها تاچر در انگلستان وريگان در امريكا و سپس سوسياليست‌هاي فرانسه به رهبري ميتران اين سياست‌ها را اجرا كردند و سپس به كشورهاي جهان سوم تحميل كردند و آن را جهاني كردند. جهاني شدن يعني نئوليبرال شدن. چرا چنين شد، حكايتي مفصل دارد. اما مقوله مركز يا اعتدال به اين ترتيب برساخته مي‌شود اگر نئوليبرال مي‌شدي، ديگر گذشته‌ات به كارت نمي‌آمد. فرقي نمي‌كرد از چپ هستي يا از راست.

این استاد دانشگاه با نقد اندیشه و رویکرد لیبرالیسم گفت: نئوليبراليسم اصول ساده‌اي دارد و هر كس چند دقيقه صرف كند، به كنه آن پي خواهد برد وگرنه در ميان دريايي از حرف‌هاي بي‌ربط غوطه خواهد خورد. مهم‌ترين اصل بازار آزاد يا نئوليبراليسم اين است كه بازار، حقيقت را مي‌گويد؛ من بر اين مساله تاكيد دارم، چون ٣٠ سال است در ايران بعد از جنگ اين مباحث مطرح مي‌شود. بازار، حقيقت را مي‌گويد، از نظر ايشان بحثي معرفت شناسانه است. از زمان باستان تاكنون فيلسوفان محترم راجع به حقيقت و شرايط امكان آن حرف‌ها گفته‌اند. از نظر نئوليبرال‌ها بازار، حقيقت را مي‌گويد.

 وی ادامه داد: فيلسوفان اگر به اين سخن اعتراف كنند و طبق شرايط بازار كارشان را بكنند، مزاحم نيستند. از نظر نئوليبرال‌ها مناقشه فيلسوفان و متالهان همچون بازي كودكان است. آنان تا زماني كه بازي مخل حقيقت‌شان نشود، اعتنايي به آن نمي‌كنند، اما زماني كه نگاهي انتقادي به آن مي‌كنند، دشمن محسوب مي‌شوند.


چرا بازار حقيقت را مي‌گويد؟
اباذری سپس به طرح سوال دیگری پرداخت و گفت:  اما چرا بازار حقيقت را مي‌گويد و نه كسي يا چيزي ديگر؟ اين حكايتي فلسفي است كه كساني چون هايك و ديگران آن را باز گفته‌اند. اما نئوليبرال‌ها همين حقيقت ساده را هر جايي به زباني مي‌گويند. در ايران آن را به زبان علم اقتصاد و فقط اقتصاد ارزيابي كرده‌اند. وگرنه نگاهي اجمالي به آثار هايك كافي است تا نشان دهد كه از نظر او بازار مهم‌ترين پاسخ معرفت شناسانه تمامي فلسفه‌ها و نه فقط علم اقتصاد را داده است. يكي از دلايلي كه در روز فلسفه توجه فيلسوفان را به اين نكته جلب مي‌كنم، اين ادعاست.

وی ادامه داد:  با وجود آنكه معرفت‌شناسي نئوليبرالي در تمامي دولت‌هاي بعد از جنگ تحميلي اعم از اعتدالي و اصولگرا و اصلاح‌طلب بوده است، فيلسوفان ايران التفاتي به اين مطلب نكرده‌اند، زيرا گمان كرده‌اند كه اينها مسائلي اقتصادي است و اقتصاد ربطي به آنها ندارد.
فيلسوفان و متالهاني كه معتقدند خداوند ضامن حقيقت يا فراهم‌كننده شرايط امكان آن است، روش ساده‌اي در برابر غير خود دارند: اگر طالب حقيقت هستيد، در كار خدا دخالت نكنيد. نئوليبرال‌ها نيز بر اين سياق گام برمي‌دارند و مي‌گويند اگر طالب حقيقت هستيد، در كار بازار دخالت نكنيد.

اباذری تاکید کرد: مداخله در بازار از دو طريق صورت مي‌گيرد: دولت و مردم. بازار آزادي‌هاي ايراني به سبب جنگ تبليغاتي تاكنون گفته‌اند كه دولت نبايد در كار «مردم» دخالت كند و به همين سبب عده كثيري از مردم از ايشان خوش‌شان آمده است. اما منظور ايشان اين است كه دولت نبايد در كار بازار دخالت كند. اما نئوليبرال‌هاي ايراني چندان علني نكرده‌اند كه مردم هم نبايد در كار بازار دخالت كنند، مگر زماني كه مجبور شده‌اند. اما در اين دوره و در تمامي دولت‌هاي بعد از جنگ فرمول‌هاي خود را ياد داده‌اند كه چگونه هر جمعي را كه طالب دخالت در بازار است، طرد كنند.

وی سپس یادآور شد: دكتر روغني زنجاني گفته‌اند: «من در مجلس اين استدلال را كردم كه اگر شما به دنبال اجراي يك سياست مشخص هستيد بايد منتظر يك سري عواقب اجتماعي- سياسي و قادر به پرداخت هزينه‌هاي تصميم خود نيز باشيد. مثلا دولت كره سياست‌هاي خود را به طور علني اعلام مي‌كند و به‌شدت نيز آنها را پيگيري مي‌كند. وقتي هم با واكنش كارگران و دانشجويان مواجه مي‌شود، پليس را براي سركوب آنان به خيابان‌ها مي‌آورد. اگر قرار باشد بخواهيم چنين واكنش‌هايي را شاهد نباشيم، هرگز سياست‌ها و تصميم‌هايي را كه مدنظر داريم، اجرا نخواهيم كرد. من براي نمايندگان مجلس توضيح داده‌ام براي اجراي سياست‌هاي برنامه اول و برنامه دوم بايد در سياست‌هاي خارجي كشور اصلاحاتي به وجود آوريم.»


نئوليبرال‌هاي ايراني
اباذری ادامه داد: ماجرا ساده است. اينجا آقاي روغني زنجاني خيلي واضح و مشخص گفته است كه براي اجراي سياست‌هاي نئوليبرالي بايد سياست داخلي و سياست خارجي تغيير كند. خيلي روشن بگويم كه اين سياست خارجي يعني ادغام در سرمايه‌داري جهاني. به نكته‌اي ساده اشاره مي‌كنم: يا سياست‌هاي نئوليبرالي را اجرا نمي‌كنيد، يعني مملكت را به وضعيتي دچار نمي‌كنيد كه وضعيت ١ درصد و ٩٩ درصد پديد آيد و اگر چنين كرديد، بايد به بازار جهاني بپيونديد.

وی تاکید کرد: حق دارند اين نئوليبرال‌ها كه ما اگر اين سياست‌ها را اجرا كرديم، بايد به بازار جهاني بپيونديم. اين نكته چون درك نمي‌شود، در دنياي سياست مورد مباحثه قرار مي‌گيرد. نئوليبرال‌ها از اين حيث محق هستند. لفظ سرمايه‌گذاري خارجي جزو مقولات اساسي ايشان است. در دوره آقاي احمدي‌نژاد كه ٧٥٠ ميليارد دلار پول وارد مملكت شد، ايشان مرتب از سرمايه‌گذاري خارجي دفاع مي‌كردند. حتي همان موقع چنين مي‌كردند.

 این استاد دانشگاه ادامه داد: دليل اساسي بودن سرمايه‌گذاري خارجي اين است كه سرمايه‌داري بايد جهاني شود و ما بايد تمام قواعد سرمايه‌داري را بپذيريم. ما بايد كنه ماجرا را بفهميم. از اين حيث طرفداران نئوليبراليسم محق هستند كه مي‌گويند براي پذيرش سرمايه‌داري، بايد سرمايه‌گذاري خارجي را بپذيريم زيرا ما بيش از ٢٠ سال است كه اين سياست‌ها را اجرا مي‌كنيم و اگر تمام اين سياست‌ها اجرا شود و آن قدم آخر (سرمايه‌گذاري خارجي و پيوستن به سرمايه‌داري جهاني) ‌برداشته نشود، چه فايده‌اي دارد؟‌ اما اينكه ما به سياست‌هاي سرمايه‌داري جهاني بپيونديم، يك تصميم است.

این استاد جامعه شناسی افزود: آنها (نئوليبرال‌ها) در آغاز هر انتخاباتي غيب‌شان مي‌زند. از هيچ كس علنا حمايت نمي‌كنند، زيرا معتقدند كه بايد از همه دولت‌ها دور شد. اما بعد از انتخابات سر و كله‌شان براي ارايه اقتصاد علمي پيدا مي‌شود و به همه دولت‌ها مشورت مي‌دهند. در دوره آقاي احمدي‌نژاد هم حضور داشتند. تعديل قيمت‌هاي حامل‌هاي انرژي جزو برنامه اينهاست. بعدا آقاي خاتمي نيز گفتند كه من آرزو داشتم اين برنامه را من اجرا كنم.

وی ادامه داد: حالا كه وضع نابسامان شده است، كساني كه پشت كانديدايي خاص بودند و معتقد بودند كه ماهانه بايد ٥٠ هزار تومان به عنوان يارانه به مردم بدهند، مي‌گويند اين كارها رابين هود بازي است. در حالي كه اين برنامه خودشان بود. قرار بود اجرا كنند و احمدي‌نژاد آن را اجرا كرد. تازه او ٥ هزار تومان هم كمتر از پولي كه شما مي‌خواستيد بدهيد، داده است. اينجاست كه به اساس كار پي مي‌بريم. اين مسائلي است كه در اينجا اتفاق افتاده و باعث اغتشاش خاطر مردم است.

از دولت بايد خلع يد كرد
یوسف اباذری استاد دانشگاه تهران یادآور شد: ايشان (نئوليبرال‌ها) معتقدند دولت بايد از خود خلع يد كند، يعني تمام دارايي‌هاي دولتي را خصوصي كند. آنها معمولا از دارايي‌هاي دولتي ياد مي‌كنند و فراموش مي‌كنند كه اين دارايي‌ها متعلق به تمام مردم است و دولت تنها وكيل مردم براي اداره آنها است. آنها مي‌گويند دولت تاجر خوبي نيست و بايد خصوصي‌سازي شود. آنها دولت‌ها را بعد از جنگ ترغيب به خصوصي‌سازي كردند و به همين سبب در قانون اساسي نيز تغييراتي دادند.

وی ادامه داد: بحث از ماجراي تغيير قانون اساسي در اصل ٤٤ است. سال ١٣٦٥ كساني كه در سازمان برنامه بودند، گفتند كه قانون اساسي بايد عوض شود. مردم از بعضي خصوصي‌سازي‌ها خوش‌شان نمي‌آمد، آنها هم زيرسبيلي به مردم باج مي‌دادند و مي‌گفتند خصولتي شده است. اين اصطلاحي «من درآوردي» است، وگرنه از حيث ساختاري چه فرقي با بقيه اموال خصوصي شده نظير ايكس يا ايگرگ دارد. آنها اين را مي‌دانند و به همين سبب راه فرار خصولتي را براي خود باز مي‌گذارند، و گرنه خود آنها در فرصت‌هاي گوناگون اعتراف كرده‌اند كه بخش خصوصي در ايران وجود نداشته است.

وی سپس به نقل از سخنی از روغنی پرداخته و می‌گوید:  روغني زنجاني در كتاب اقتصاد سياسي ايران گفته است: ‌«پيش زمينه‌هاي بسياري از اقداماتي كه قرار بود در قالب برنامه اول توسعه اجرا شود، يا وجود نداشت يا ضعيف بود و دولت بايد خودش براي ايجاد آن زمينه‌ها و فرهنگ لازم آن تلاش مي‌كرد. مثلا در زمينه بخش خصوصي ما فاقد يك بخش خصوصي كاردان و لايق و با توان بالايي خواهيم بود. در هر كجا مي‌خواستيم كاري كنيم، بايد يك بخش خصوصي ايجاد مي‌كرديم.» ببينيد آقايان مي‌گويند بايد بخش خصوصي ايجاد شود. بعضي جاها را هم كه دوست ندارند، خصولتي مي‌خوانند. شما كه داريد ايجاد مي‌كنيد و وجود نداشته است، پس چه فرقي بين ايكس و ايگرگ هست؟ اگر مي‌خواهيد ساختاري و ماهوي و درست بحث كنيد، اين كار را خودتان انجام داده‌ايد.

اباذری ادامه می‌دهد: ايشان[روغنی] در ادامه مي‌نويسد: ‌«در سال‌هاي ١٣٦٩ و ١٣٧٠ صحبت بر سر خصولت و اقداماتي در جهت شكل‌گيري بخش خصوصي نوپا انجام مي‌شود. چون بخش خصوصي قوي وجود ندارد، دولت وظيفه سرمايه‌گذاري بخش‌ها يا حوزه‌هاي مختلف را به عهده گرفته است. ما اصلا نهاد بخش خصوصي در كشور نداشتيم و هنوز هم نداريم. يك سازمان كه واقعا در اقتصاد كشور موثر باشد و رابطه تعريف شده داشته باشد، هنوز نداريم. يكي از اهدافي كه برنامه سوم دنبال مي‌كند اين است كه بخش خصوصي را در كشور ايجاد كند.» اين همان رسانه جمعي در سطحي جهاني است.

شكست رسانه‌ها
اباذری سخنان خود را با تحلیل رسانه‌های بزرگی مانند بی‌بی سی و سی‌ان‌ان پرداخته و می‌گوید: سي‌ان‌ان به عنوان نماينده رسانه جمعي در سطح جهاني بعد از پيروزي ترامپ شكست عظيمي خورد. به ايشان كه طرفدار كلينتون بودند، گفتند شما كه همه‌چيز را مي‌دانستيد، چه شد كه شكست خورديد؟‌ اعتراف كردند نمي‌دانستند مردم امريكا چه مي‌خواهند. حتي انتلكتوئل‌هايي در حد جوديت باتلر نيز گفت كه ما نمي‌دانستيم. چرا نمي‌دانستند. زيرا سي‌ان‌ان فكر مي‌كرد ٣٠ سال است دارد مسائل را ديكته مي‌كند.

 وی ادامه می‌دهد: كن لوچ، (كارگردان برجسته چپ بريتانيايي) بي‌بي سي را نيز جزو همين‌ها مي‌گذارد. او بي‌بي‌سي را جزو رسانه‌هاي جمعي جهاني مي‌داند كه برنامه‌هاي نئوليبرالي را پي مي‌گيرد. سي‌ان‌ان هم همين كار را مي‌كند. الان است كه سوال از ايران شروع شده است. كساني كه اين جا نشسته‌اند، ممكن است توطئه‌اي در كار است، خير طرح توطئه آميزي در كار نيست، همين الان يكي از پرسش‌هاي مهم در سطح روشنفكري جهان اين است كه چطور شد سي‌ان‌ان نفهميد و تا لحظه آخر دروغ گفت؟ چطور شد بي‌بي سي كه از نظر كن لوچ همين سياست را دنبال مي‌كند، متوجه قضيه نشد؟

اباذری یادآور می‌شود: دولت كه بخش خصوصي نوپايي را ايجاد مي‌كند، غير از خصولتي شدن است كه بازار آزادي‌ها در ظاهر به آن حمله مي‌كنند اما در باطن از آن حمايت مي‌كنند، زيرا نتيجه تلاش‌هاي ايشان است. مساله آن است كه بخش خصوصي يا كسي كه چنين عملكردي دارد، عقلاني عمل مي‌كند. اينجاست كه مفهوم عقلانيت نقش مهمي ايفا مي‌كند. منظور ايشان از عقلانيت رسيدن به سود در كوتاه‌ترين مدت ممكن است. يعني توسل به همان عقلانيت معطوف به هدف يا عقلانيت ابزاري ماكس وبر.

وی تاکید کرد: آنان به كنش عقلاني معطوف به ارزش يعني فلسفه ورزيدن و امثالهم اهميتي نمي‌دهند، به جز زماني كه اين عقلانيت دست تعدي به سمت عقلانيت ابزاري دراز كند. آن وقت است كه دادشان در مي‌آيد كه علم اقتصاد به فنا رفت، جامعه نابود شد. خلاصه كنم، به اعتقاد آنها دولت بايد پاسدار حقيقت بازار، يعني فراهم كردن قوانين مورد علاقه آنها و سركوب‌كننده كسي باشد كه مي‌خواهد به بازار تعدي كند. اكنون بايد مشخص شده باشد كه چرا به آنها مركز يا مركزگرا يا اعتدالي مي‌گويم.

 این استاد دانشگاه یادآور شد: هر كس كه نئوليبرال شد و دولت را در دست گرفت، بايد همين وظايف را انجام دهد ولاغير. به همين دليل است كه رفتن كلينتون و آمدن بوش محافظه‌كار يا جابه‌جايي ساركوزي محافظه‌كار و اولاند سوسياليست كوچك‌ترين فرقي نمي‌كند. دولت بايد آموزش و بهداشت را به حقيقت بازار واگذار كند. گذشت زماني سوسياليست‌ها طرفدار بيمه همگاني و آموزش همگاني بودند. مهم‌ترين دليلي كه انتخابات بي‌معنا شده است، همين خلع يد دولت از خود است. مساله بسيار مهم است. اين پديده در ايران هم مشهود است.

تفاوت دموكراسي و آزادي نئوليبرالي
 اباذری در ادامه سخنان خود گفت: بسياري مي‌گويند كه دموكراسي غربي همين است. اما واقعيت است كه فرقي ميان ساركوزي و اولاند نيست، چون سياست‌هاي بازاري تداوم مي‌يابد. وقتي ماجراي يونان پديد آمد، وزير مالي يونان گفت قوي‌ترين مرد يونان كسي است كه انتخاب هم نشده است. حرف او اين است كه دموكراسي يك نقطه ضعف دارد كه آن هم مردم هستند! زيرا هر آن ممكن است راي بدهند و ضد يكي از اين روندهاي خصوصي‌سازي حرف بزنند، مثلا بهداشت يا آموزش رايگان بخواهند.

وی ادامه داد: اين خصوصي شدن بهداشت و آموزش در ايران هم هست. الان در ايران ٧٥ درصد دانشگاه‌ها خصوصي هستند. اين نشان مي‌دهد پولدارها مي‌توانند تحصيل كنند. ايشان هم پولدار هستند و هم مقامات بالا را اشغال مي‌كنند. طبقات پايين راهي جز تحصيل براي بالا كشيدن خودشان ندارند. غير از آن مواد مخدر است. يكي از دلايلي كه به ترامپ راي دادند، اين بود كه در طول سي سال وام دانشجويي به عنوان يكي از مهم‌ترين مسائل دانشجويان امريكا از ميان رفته بود. به همين دليل بسياري از دانشجويان براي تامين هزينه دانشگاه به كارهاي قاچاق روي آوردند. به همين دليل است كه مساله پيچيده شده و به ترامپي راي مي‌دهند كه مي‌گويد همه‌چيز را عوض مي‌كند. استيصال جايي باقي نمي‌گذارد براي اعتبار و مفهوم فلسفي‌اش است.

این استاد دانشگاه تهران تاکید کرد: اما چرا از اعتدال افراطي حرف مي‌زنم؟‌ زيرا نئوليبراليسم از سلطه يك درصد از مردم به ٩٩ درصد مردم در همه جاي جهان منجر شده است. اين اعتدال به اين سبب افراطي است كه بيش از هر رژيم سياسي از مردم خلع يد كرده است. مردم ديگر درباره سرنوشت خود نمي‌توانند تصميم بگيرند و رابطه مردم و دولت گسسته است.

 اباذری افزود: اين جاست كه خاورميانه به اين وضع دچار مي‌شود و دولت- ملت‌ها از بين رفتند. ما بايد قدر امنيتي كه در داخل داريم را بدانيم. اما عناصر ساختاري (‌و نه فردي) ‌در داخل هستند كه اين مساله را پروبلماتيزه مي‌كنند. همين جاست كه همانطور كه چامسكي گفت، مردم به سمت فاشيستي مثل ترامپ رجوع مي‌كنند. نئوليبراليزم يا گونه قديمي آن همواره جاده صاف كن فاشيسم بوده است، چه در وايمار و چه در انگلستان كه از اروپا خارج شد و چه در امريكا كه ترامپ راي آورد. سياست بي‌معنا شده است.

وی ادامه داد: اخيرا عده‌اي از جوانان بر سر قبر كوروش رفتند و شعارهايي سر دادند. آنچه مرا وحشت‌زده كرد، شعارهاي ضدعرب و ابراز نفرت از اعراب بود. فاشيسم هميشه همين‌طور شروع مي‌شد. شايد كساني كه در آن جمع بودند، خودشان نمي‌دانند كه چه عمل فاشيستي‌اي مرتكب شده‌اند. شايد خود آنها منتقدان ترامپ باشند. نئوليبراليسم و فاشيسم مسيرهاي مشابهي را طي مي‌كنند. وقتي از وجود عناصر به طور ساختاري سخن مي‌گويم، به همين نكته اشاره دارم. هيتلر همين طور كارش را شروع كرد. ترامپ هم عليه سياهان حرف مي‌زد. يكي از دلايل جنگ شيعه و سني امروز ناشي از همين گرايش‌ها است. اين طور ابراز نفرت فاشيستي است.

این استاد جامعه شناسی یادآور شد: اما چرا جنبش‌هاي فاشيستي بعد از ٤ دهه فرمانروايي نئوليبرال سر بلند كرده‌اند و اكنون نئوليبراليسم به فاشيسم گره خورده است؟‌ جواب را بايد در جهاني شدن سرمايه جست‌وجو كرد. جهاني شدن سرمايه نيازمند قوانيني است كه در سطح جهاني رعايت شود.بحث بعدي رابطه بين آزادي و دموكراسي است. مساله مورد توجه ما است و عده زيادي از مردم دنبال آزادي هستند و مي‌گويند دموكراسي نيستند. اين اشتباه را دولت‌ها هم مرتكب مي‌شوند.

وی ادامه داد: مثلا نشريه صبح با نگرش تيزي گفت كه دموكراسي يعني اباحه‌گري و نگفت دموكراسي يعني مردم مشكلات خودشان را بيان كنند. نئوليبرال‌ها و ليبرتارين‌ها همواره طرفدار آزادي‌هاي شخصي از انواع مختلف بودند. در ايران خلطي ميان اين نوع آزادي‌ها و دموكراسي صورت گرفته است. ما طرفدار دموكراسي هستيم نه اين آزادي‌هاي اباحه‌گرايانه. نئوليبرال‌ها به‌شدت دنبال اين هستند كه آزادي‌هاي اباحه گرايانه كه در صنعت فرهنگ جهاني منتشر مي‌شود را برجسته كنند و مساله دموكراسي از ميان برود.

اباذری تاکید کرد: جناح محافظه‌كار كساني هستند كه هر نوع آزادي دادن را ممنوع مي‌كند. اما داستان اين است كه ايشان مي‌گويند موسيقي لس آنجلسي ممنوع است. بعد قرار مي‌شود در همين جا موسيقي پاپ توليد شود. اما تا قرار مي‌شود كنسرت برگزار شود، اجازه نمي‌دهند. از سوي ديگر فشاري به تمام جوانان مي‌آيد و آنها فكر مي‌كنند، آزادي يعني همين. بورديو مي‌گويد زماني كه در خلاقيت بسته مي‌شود، در هجو باز مي‌شود. نگاه به شبكه‌هاي اجتماعي كنيد، مي‌بينيد كه سراسر متلك پراكني و هجو شده است. اين وسط كسي مي‌برد كه معتقد است بايد دموكراسي از ميان برود. اين دو (آزادي‌هاي اباحه‌گرايانه و دموكراسي) ربطي به هم ندارند. اينكه شما مي‌گوييد آزادي و دموكراسي، يكي نيست. دموكراسي يعني اينكه فرد بتواند در سرنوشت خودش دخالت كند.

داعش و آدم‌هاي زائد
یوسف اباذری در ادامه بحث خود گفت: من راجع به داعش و آدم زائد هانا آرنتي نوشته بودم كه فرصت نشد درباره‌اش بحث كنم. آدم زائد كه در جنگ جهاني در اروپا متولد شد، كسي بود كه هيچ پيوند ملي با جايي نداشت. او آدم رها شده و بدون حقوقي بود. درست همين‌ها فاشيسم را ساختند. ما الان سطح عظيم بيكاري در ايران را شاهديم كه آدم‌هاي زائد را ايجاد كرده است. چرا داعش به وجود آمد؟ زيرا امريكايي‌ها آنجا را له كردند. تمام زيرساخت‌ها را زدند تا به قول خودشان عراق را از نو بسازند. در كتاب دكترين شوك در ٢٠ صفحه به خوبي توضيح داده مي‌شود كه چه طور امريكايي‌ها عراق را ويران كردند تا بهشت نئوليبرالي بسازند و نتيجه نيز اين شد. اين كساني كه الان دنبال داعش رفته‌اند، آدم‌هاي زائد و مستاصلي هستند كه از همه جا رانده شده‌اند. بالاخره روحيه راديكال هم در هوا هست و نتيجه همين مي‌شود. اين عده راديكال همين آدم‌ها را گرد خود مي‌آورند.


مساله متافيزيكي است
اباذری تاکید کرد: به مساله ديگري هم اشاره كنم. بيژن عبدالكريمي به من گفتند كه چرا متافيزيك را فراموش كرده‌اي؟ من نوشتم كه متافيزيك را فراموش نكرده‌ام. هايدگر در بنياد يك متافيزيك يا در وجود و زمان از اضطراب و ملال به عنوان حالت‌ها (mode) ي وجودي سخن مي‌گويد. اينها اموري ذهني هستند و عيني نيستند. اينها پس زمينه‌اي بنيادي هستند كه رابطه انسان با جهان را شكل مي‌دهند. هايدگر مثال ايستگاه راه‌آهن را مي‌زند. اما مي‌توان از مثال بيكاري ياد كرد.

این استاد دانشگاه ادامه داد: در بيكاري حالت‌هاي ملال (زماني كه زمان فرد را فراموش مي‌كند) و اضطراب (وقتي انسان مي‌خواهد از زمان پيش بيفتد) رخ مي‌دهد. مواد مخدر رابطه آدمي با زمان را شكل مي‌دهد. در بيكاري ملال و اضطراب به آدم فشار مي‌آورد و به همين خاطر به مواد مخدر و مواد محرك روي مي‌آورد. اتفاقا به آقاي عبدالكريمي مي‌خواهم بگويم مشكل اعتياد ما متافيزيكي است. مشكل بيكاري ما جهاني است و مشكل ايران به تنهايي نيست. تا زماني كه اين سياست‌هاي اقتصادي نئوليبرالي ادامه پيدا كند، اين مساله ادامه دارد.

نئوليبرال‌ها از دولت- ملت بيزارند
وی ادامه داد: در پايان مايلم به اين نكته اشاره كنم كه نئوليبرال‌ها به‌شدت از دولت-ملت‌ها بيزارند. زيرا مي‌گويند دولت-ملت‌ها اموري مصنوعي هستند. از نظر آنها سيستم‌هاي طبيعي مثل قوم و... بهتر هستند. آنها طالب از بين رفتن دولت-ملت‌ها هستند. در جهان نيز چنين است. مثلا در انگلستان، اسكاتلند مي‌خواهد از بريتانيا جدا شود. قديم نمي‌توانستند چنين كنند. اما الان به واسطه بازار جهاني مي‌توانند چنين كنند. بنابراين گمان نكنيم اين مشكلات در بيرون است و در درون هم وجود دارد.

این استاد دانشگاه گفت:  البته درست است كه مسائل فلسفي خيلي مهم است، اما اگر به اين مسائل انضمامي فكر نكنيم، همين جمعي كه الان در اينجا هستيم هم ويران مي‌شد. در آخر سخن به نظر من مشكل ما چيست. من اين را به فوكو در كتاب بسيار مهم زيست- سياست ارجاع دادم. فوكو آنجا مفصل بحث مي‌كند و مي‌گويد جايي رژيمي هست كه مي‌گويد بازار حقيقت را مي‌گويد. يك وقت جايي رژيمي داريم كه مي‌گويد بازار حقيقت را مي‌گويد و جايي رژيمي داريم كه مي‌گويد خداوند حقيقت را مي‌گويد.

اباذری یادآور شد: اين دو تا در اثر اينكه در غرب فكر مي‌كردند قابل تلفيق است، با هم گره خوردند. اما مشكل ما اين است كه مساله بد بودن اين فرد و آن فرد و اينها نيست، بلكه مساله ما تضاد ساختاري است كه يك جا همه سياستمداران از رژيم نخست سخن مي‌گويند و جاي ديگر از رژيم بازار دفاع مي‌كنند. اين تضاد ايجاد مي‌كند. اين تضاد به ايران فشار مي‌آورد و ‌اي بسا كه اگر حل نشود، بسيار مضر است. من از چيزي جانبداري نمي‌كنم و نمي‌گويم چي به چي است. شما خودتان كتاب فوكو را بخوانيد. من مي‌گويم مساله سياست را به روانكاوي سياستمداران فرونكاهيم و به اين تناقض اساسي توجه كنيم.


__________
توجه: روزنامه اعتماد سخنرانی یوسف اباذری را روی کاغذ پیاده کرده و به جهت چاپ قانونی، هرکجا که درباره حکومت ایران صحبت شده سات ساسنسورهای بسیار ظریفی اعمال شده است که گاهی به کلیت بحث آسیب رسانده است


سه درس بزرگ از انتخابات آمریکا:


1: اینترنت موجودی دارای شعور نیست، عقل کل نیست، پاسخگوی همه سوالات نیست، همیشه صادق نیست، دروغ هم می گوید، بی طرف نیست، صاحب دارد و در جهت منافع و خواست صاحبانش قابلیت دستکاری اطلاعات را دارد.

2: اجازه ندهید رسانه‌ها و صاحبان رسانه با مطالب جهت دار و نظر سنجی های قلابی و تخریب های چاکدار به شما افسار بزنند.


3: همه چیز بیش از پیش در حال روشن شدن است. دنیا هیچ انتخاب دیگری ندارد. به قول روزا لوکزامبورگ: یا سوسیالیسم یا بربریت.

کمی از گذشته و حال




زمانی که مدرسه ابتدایی می رفتم، در مقطعی، همراه داشتن نانچیکو در اراک باب شده بود. جوان ها در دعوا از آن استفاده می کردند و بچه‌ها ادای آنرا در می‌آوردند. بعضی از نانچیکو ها واقعا حرفه ای و خوش ترش بودند و بعضی دیگر دست ساز. آنها که در مدرسه بودند معمولا تشکیل شده بودند از دو قطعه چوب بریده شده از یک دسته طی که از طریق پیچ و یک بند پوتین به هم متصل شده بودند.
خوشبختانه بساط این مسخره بازی طی چند سال جمع شد ولی چند مورد دعوا در محله و مدرسه را یادم هست که چند نفر با همین سلاح به شدت زخمی شدند. همه می خواستند برای خودشان یک بروسلی باشند و نانچیکو به نوعی ورژن اپدیت شده دستمال یزدی و چاقو تبدیل شده بود. از همان کودکی این را فهمیده بودم که لات های واقعی تا وقتی مجبور نشوند دست به چاقو  نمی شود و خودشان را قاطی هر دعوایی نمی کنند اما کسانی که عشق لاتی دارند مدام در حال کرم ریختن به دیگران هستند. اینها درست مثل جوجه خروسی که ادای خروس ها را در می آورد مدام به کُمیک ترین شکل ممکن مشغول اجرای یک سری نمایشهای تقلیدی بودند اما مزاحمتهایشان برای همه دردسرساز  بود. سال چهارم ابتدایی بودم که با یکی از همین‌ها دعوایم شد. بعد از تعطیلی مدرسه یک چهار راه بالاتر از مدرسه ایستاده بود و یک نانچیکوی دست ساز را مثل پنکه در هوا می چرخاند. نه تکنیکی بلد بود و نه کار دیگری جز چرخاندنش می توانست انجام بدهد اما هر بچه کوچک تر از خودش را که می دید یکی با آن به کمر یا باسنش می زد و هرهر می خندید. من قیافه‌ام طوری نبود که هر کسی تصمیم بگیرد سر به سرم بگذارد برای همین با خیال نسبتا راحت مشغول رد شدن بودم که دوستم کنار دستم گفت عابد مراقب باش و چند قدم رفت عقب. در جهت اشاره اش برگشتم و در همان لحظه ای که صورتم چرخید انتهای یکی از دسته ها(کیکونبو) محکم خورد توی صورتم. گریه ام گرفت. ضربه بدی بود و کلا من آدمی نبودم که در فاز دعوا و لات بازی باشم. شاگرد اول یک مدرسه 1700 نفره بودم و در عالم دیگری سیر می کردم. گریه ام گرفت و از شدت حرصی که کرده بودم امانش ندادم. دست انداختم توی باغچه کنار پیاده رو و اولین پاره آجر یا قلوه سنگی که به دستم رسید را برداشتم و گذاشتم پشت سرش. من خونی و او خونی. من گریه می کردم و او نعره می زد. نانچیکو از دستش افتاده بود و با دو دست سرش را گرفته بود و ننه من غریبم می کرد. با دوستم نانچیکو اش را برداشتیم و فرار کردیم. مدرسه ما هم از آن مدرسه ها نبود که اولیا بیایند و شکایت بازی کنند. در آن مدرسه و آن ایام اولیا سالی یکبار یا نهایت دوبار مدرسه می آمدند و اولیایی که بیشتر از این به مدرسه می آمدند مهر بچه‌ننه را روی پیشانی فرزندانشان حک می کردند. این را گوشه ذهنتان داشته باشید.

چند شب پیش ساعت و ده و نیم یا یازده بود که در خیابان قدم می زدم. از آنجایی که سردار خلبان گازانبری و اعضای غیر محترم شورای تخفیف های میلیاردی مشغول شکایت از خبرنگاران افشا کننده فساد اقتصادی هستند و وقتی برای عمران و آبادانی شهرها  و توجه به مردم ندارند؛ و از آنجا که شهر و انسان در خدمت و برده خودروها هستند، چاره ای نبود که وقت و بی وقت از پیاده رو به خیابان بیایم و دوباره از خیابان به پیاده رو برگردم. یکجا نخاله ریخته بودند و یکجای دیگر یک چهارپای درازگوش ماشین اش را عمود بر در خانه اش پارک کرده بود و پیاده رو را کاملا مسدود کرده بود و خلاصه مثل همه خیابانهای دیگر ایران هیچ 20 الی 50 متری را نمی شد به صورت مستقیم و بی دردسر در پیاده رو راه رفت. در یکی از همین پیچیدن ها به یکباره دیدم یک بچه مدرسه ای بسیار ریزه میزه با روپوش مدرسه و یک کوله‌ی  گل و منگولی بر کولش جلویم سبز شد و در دستش نانچیکو بود. تاریک بود و لامپ تیر چراغ برق آن قسمت خیابان که حداقل 2 ماه است من خبردارم سوخته است نوری تولید نمی کرد که فضا را روشن کند. با نور کمی که بود فقط دیدم هر دسته نانچیکو را با یک دست گرفته است و مثل شمشیر بازها روی گارد دارد به طرف من می آید. اولین چیزی که به خودم گفتم این بود که نکند تخمی تخمی بزند و تخم ما را بیاورد توی حلقمان و بعد یاد آن دوران افتادم و از آنجا که تربیت کردن بچه ای که پدر و مادرش تربیتش نکرده اند یکی از تخصص ها و دغدغه های جدی من است، دستم را کمی لَخت کردم تا با یک فروند کشیده آبدار مسیر زندگی اش را عوض کنم. قبل از اینکه دستم را بالا ببرم چند ماشین با فاصله پشت سر نزدیک شدند و نور چراغ آنها فضا را روشن کرد. پدر و مادرش با فاصله پشت سرش راه می آمدند. شاید از مهمانی یا جای دیگری بر می گشتند. از نانچیکو خبری نبود. چیزی که در دستانش بود دو عدد نوشمک بود. از گارد هم خبر نبود و آنطور راه آمدنش برای این بود که نوشمک قرمز را با نوشمک نارنجی را با هم آشنا کرده بود و آنها با هم ازدواج کرده بودند. او هم مشغول رقص در مراسم ازدواج دو نوشمک با یکدیگر بود.
مادر کودک که دید من مکث کرده‌ام  و دارم او  را نگاه می کنم با آرنج به همسرش زد. مرد کمی سرعتش را زیاد کرد و رو به طرف من گفت: اذیت تان کرد؟ لبخند زدم. فقط گفتم: چقدر بانمکه. کلاس چندمه؟ پدر گفت که اولین سال مدرسه اش است. برایش آروزی موفقیت کردم و با یک لبخند جان‌دار آماده شدم که از آنها جدا بشوم. در لحظه آخر که می خواستیم از هم جدا بشویم کودک از پدرش پرسید: بابا چرا این آقاهه لب نداره؟ مادرش گفت مودب باش سیاووش. من خندیدم. اول از اینکه طبق یک محاسبه چشمی متوجه شدم که قد این کودک تقریبا چهار برابر نوشمکی است که به دست دارد. از اینها زیاد می بینم. موز هم موزهای قدیم! ملات این بچه ها را با چه چیزی می ریزند من نمی دانم اما در عجبم که هر دو-سه تای آنها در مجموع فقط هفتاد و پنج صدم استاندارد چیزی است که باید هر یک از آنها باشد. توی دلم به پدر طرف گفتم که اشتباه زدی دیگه داداچ. آدم سر همچین امر مهمی باید تلاش بکند که نان سالم به دست مردم بدهد. مگر چند دفعه است که نصفه و نیمه کاره سر و ته قضیه را به هم آورده ای؟ کمی در ذهنم شیطنت کردم و بعد فکرم رفت به طرف چیزهای دیگر.
کلا شب خوبی شد. بزرگ سالان این جامعه به هم رحم نمی کنند. هر کس منتظر است تا ضعیف تر از خودی گیر بیاورد و همه دغ و دلی خود را از حکومت و اوضاع اقتصادی و توسری هایی که خورده است را سرش خالی کند. بزرگ سالان این جامعه به شدت در حال بی تفاوت شدن هستند. اما این بچه ها با وجود همه کاستی هایی که فکر می کنیم دارند، خشونت کمتری در وجودشان هست. چیزی که جامعه ما به شدت به آن نیاز دارد. البته نباید فراموش کرد به دلیل اینکه آموزش و پرورش و شبکه های تلویزیونی از داخل و خارج مشغول تزریق مزخرفترین دیدگاهها به مخاطبان هستند و در جامعه سانسور شدید در حوزه هنر و کتاب وجود دارد، نسلی که می تواند منشاء تغییرات مثبت در یک جامعه تحت خشونت باشد ممکن است به هر چیز دیگری تبدیل شود و به عنوان رحم مناسب رشد بیشتر فاشیسم عمل کند. همه چیز بستگی به جدال نیروهای مترقی و نیروهای ارتجاعی در جامعه دارد. آنها در قلعه های مستحکم و مسلح به سلاح گرم و سرد و خبرچین و دستِ دستچین کننده؛ و ما دست خالی و زخمی. امیدوارم که حداقل بتوانیم از آن تفکراتی که باید، قطراتی در وجود هر کدام از این بچه ها بچکانیم وگرنه...


بدون افق، بدون دقت، ناخواسته در خدمت گروه های دست راستی

چندی پیش موسیقی دانان و نوازندگان در اعتراض به فشارهای وارده و لغو کنسرت ها نامه یا بیانیه ای تهییه کردند که تعداد امضاهای آن به 8000 نفر رسید. برای انتشار این نامه سقف زمانی تعیین شده بود ولی تا چند روز بعد از عبور از ضرب الاعجل تعیین شده همچنان امضاها ادامه داشت. در جایی دیگر تعدادی آدم که متاسفانه بعضی از آنها مارک و لیبل چپ دارند بیانیه ای را امضا کرده اند با 66 امضا! (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=75514)

این بیانیه در شکل و محتوی بسیار نا امید کننده و  فاجعه بار است. آوردن نام چند جوان خوشنام که یعنی ما با اینها هستیم و چسباندن یک سری اسم سلبریتیهای مجازی و رنگارنگ از "چپ ضد طبقه" تا "چپ جامعه مدنی طلب" تا حکک ای و عکاس و ضد چپِ حامی دولت؛ آن هم برای موضوعی که ابعاد جهانی دارد و نفی تمام تبلیغات پست مدرنیستی در رد مبارزه قهر آمیز علیه خشونت سرمایه و ارتجاع بوده است. یک بیانیه به شدت سطحی، یک طرفه، یک جانبه و حاوی روایت رسانه های دست راستی؛ اما بسیار رمانتیک و "همه پسند" که در آن نه اشاره ای به نقش مخرب بارزانی و طایفه اش علیه کانتون های خودگردان شده است و نه از اتحاد بخشی از نیروهای ارتجاعی کرد علیه پ.ک.ک و پ ی د صحبت شده است. هیچ نقدی هم درباره اعتماد کاذب و ائتلاف احتمالی نیروهای کورد با آمریکا نشده است. این بیانیه به جای عمیق کردن نگاه ها و توجه به منافع و برنامه امپریالیست ها و قطب بندی دولتها، در حال تقلیل همه مشکلات به نقش داعش و اردوغان است. وظیفه یک بیانیه سیاسی روشن کردن افکار عمومی است یا همراهی و همکاری با رسانه های جریان اصلی برای مخدوش کردن واقعیت ها؟
البته هر کسی حق دارد تحت عنوان یک بیانیه با افراد غیر همسو نظراتش را بیان کند اما این بیانیه به اسمن بیانیه چپ ها منتشر شد و به اسم بیانیه چپ ها منتشر شد. هرچقدر افرادی توجیه کنند که اینگونه نیست اهمیتی ندارد چون تاثیر یک بیانیه سیاسی آن چیزی است که در مخاطب احساس می شود و از نظر مخاطبان این "ّبیانیه چپها" بود.
1: شما 66 نفر که نیمی از شما حتی سوسیالیت هم نیستید این حق را داشته یاد که به اسم چپها بیانیه صادر کنید؟
2: درست است که نیروهای چپ چند دهه است در حال سرکوب هستند و خاوران ها را پشت سر خود دارند ولی آیا نیروی چپ در این کشور اینقدر ضعیف و نایاب شده است که با جمع کردن یک سری امضای رنگی(ناهمخوان و ناهمسو) بیانیه ای در بیاید که از در فضای مجازی با عنوان "بیانیه چپها" قضاوت شود.
3: شاید یک نیروی چپ تصمیم داشته باشد با تعداد افراد سلبریتی مجازی اقدام به صدور بیانیه کند تا بیشتر دیده شود و نظراتش بیشتر مورد توجه قرار بگیرد؛ پس چرا تلاشی نشده است که رنگ و بویی از قدرت تحلیلی که از یک مارکسیست انتظار می رود در بیانیه وجود داشته باشد و سطح بیانیه در حد شبهه ژورنالیسم سایتهای دست راستی است؟ چرا رد و اثری از تفکر و شیوه تفکر مارکسیستی و چپ در این بیانیه وجود ندارد؟ شما از آنها استفاده کرده اید یا آنها از شما؟
4: در بیانیه ای که داده شده است چرا فقط به آن بحشهای درگیری توجه شده است که رسانه های جریان اصلی تمایل دارند تقصیر اصلی را به گردن آنها بیاندازند؟ حوصله شما نکشیده یا منافع نویسندگان بیانیه ایجاب نکرده که وارد نقش همه طرفهای درگیر بشوند؟ اگر منافع نویسندگان این بیانیه اینقدر ناهسو و متضاد با تفرکات مارکسیستی و چپ بوده است شما چرا آنرا امضا کرده اید؟
بزرگ ترین و جدی ترین خطری که کردهای سوریه، گروه های عربی مترقی، مردم عادی، کانتون ها، خودگردانی و اجتماع مناطق شمالی سوریه را تهدید می کند نه داعش است، نه اسد، نه روسیه، نه ایران، نه کشورهای اروپایی. حتی سیاست های دوگانه و بازی های کثیف دولت آمریکا نیز بزرگترین و خطر شماره یک برای اینان نیست. بارزانی و سیاست ویرانگرش علیه کردهای سه پارچه ی دیگر(شاید و یا بلکه باید گفت هر چهار پارچه)، بدترین و بزرگترین خطر برای کردها و برای همه جریانهای مترقی و مردم عادی در سوریه و عراق است. کسانی که از چنین نکته ای غافل هستند یا در جریان آن نیستند بهتر است قبل از نسخه پیچیدن با سخن گفتن درباره سوریه و کردها، ابتدا چشمها و گوشهای خود را بگشایند و خود را در معرض واقعیت ها قرار دهند.
اربیل، همه ی کردستان عراق نیست. اربیل همه کردستان نیست. مسئله اربیل _اگر واقعا بتوان در واقعیت از مسئله اربیل صحبت کرد_ مسئله کردهای عراق، کردهای سوریه، کردهای ایران، کردهای ترکیه، مردم سوریه، مردم عراق و مردم ترکیه نیست. کسی که در جریان جنگ قدرت در کردستان عراق و تاثیرش روی مسئله کردهای ترکیه و سوریه نیست نباید به خودش اجازه بدهد درباره موضوعی که از آن اطلاع ندارد صحبت کند.
چندی پیش یک رفق جوان گفت که جمهوری اسلامی فعلا هیچ ترسی از چپ ها ندارد و برای همین است کاری با آنها ندارد. من به صحبتهایش اضافه کردم که ترس جمهوری اسلامی از فعالان واقعی کارگری که سلبریتی نیستند و بی آنکه اسمی از آنها در میان باشد در محیط های کار خودشان اعتصاب به راه می اندازند . برای افزایش آگاهی کارگرن تلاش می کنند، بسیار بیشتر از سلبریتی های و چپ های فیس بوکی است. تحلیل او ساده اما کاملا صحیح بود. تحلیل او خام و باز نشده بود اما بسیار صحیح بود. حیف که تف سربالا است وگرنه به راحتی می توان واقعیت های حاکم بر این بیانیه های چند امضایی را باز کرد و شرح داد. آن طرف ماجرا از دست رفتهٰ یعنی در دسترس نبوده که از دست رفته باشد؛ باید تلاشی برای بیرون کشیدن رفقایی کرد که نقش المان های سفره آرایی را برای این بیانیه داشته اند. کاش امیر، کاوه و الوار دقت بیشتری از خودشان نشان می دادند و خودشان را با این جماعت قاطی نمی کردند.
این بیانیه در فرم و محتوا یک فاجعه است. در محتوا فاجعه است چون نشان دهنده فقدان اطلاعات و آگاهی از مسئله سوریه است و در فرم فاجعه است چون دقیقا کپی برداری از اقدامات گروه های راست و نمایشهای مجازی سلبریتی های دنیای مجازی است. در حالی که بعد از چند سال خفقاتن محض، نیروهای سیاسی داخل ایران به تحرک درآمده و در قالب بیانیه های عمومی و دسته جمعی تلاش می کنند آرام ارام نظرات خود را به عنوان یک خواست جمعی مطرح کنند و پای هزینه های آن ایستاده اند، انتشار یک بیانیه با این شکل، نشان از بی اعتنایی به هرگونه تفکر جامعه محور است. ارزشهای حاکم بر این بیانیه کاملا فردگرایانه و لیبرالی است. این دست اعمال سیاسی فقط به کسب سود(اعتبار) از مناسبات بازار(رسانه) برای مصرف بیشتر است.
هرجا اسمی از مقاومت و مبارزه است، سوی دیگر سکه منفت طلبی عده یا سود جو است. یک طرف خون است و یک طرف پول. کسی که می داند و در جریان است در یک کلام باید گفت که شریک ماجراست و آنکس که طملع نیست و نمی داند باید قبول کند که بازی خورده است و آنقدر پخته نیست که چشم شناسایی در بازار مکاره سیاست داشته باشد. همزمان که عده ای از بهترین مبارزان در کردستان سوریه مشغول نبرد هستند، عده ای که تنها ارتباطاشن با مسئله این است که کرد زبان هستند، از هزاران کیلومتر دورتر از سوریه و خاورمیانه به اسم کوبانی، به اسم روژاوا، به اسم کردها و به اسم مبارزه و مقاومت مشغول کاسبی هستند. همانطور که سلطنت طلبها و جریانات دست راستی به اسم زندانی سیاسی دوره یم افتند و پول جمع می کنند، جماعتی هم به اسم کوبانی و کردهای مبارز در حال جمع کردن کمک مالی هستند. این که این پولها به کجا می رود و چطور خرج می شود بماند تا زمان مخصوص به خودش اما نکته مهم تناسب فرم این بیانیه با این بیزینس است. همچنان که نوری زاد و ملکی و محمدی و فلانی و فلانی تبدیل به برند سیاسی جریان راست برای تسلط و کنترل بر اخبار و مناسبات می شوند به همان شکل جرقه باب شدن چنین روند تا سراسر نادرست، به اسم چپ خورده شده است. تبدیل مبارزه اجتماعی به باشگاه اختصاصی اعضای وی آی پی که مورد قبول و قابل پذیرش رسانه های راست و مناسبات اقتصادی پشت ایجاد شده در سیاسی است. مناسباتی که همه گروه ها و تشکل های را فاسد کرده و از زندانی سیاسی یک قلک و یک گدا درست کرده است. از همه بدتر اینکه فرایند مقاومت و مبارزه در زندان را هم به یک خیمه شب بازی کاملا رسانه ای و جدا از جامعه، تقلیل داده است. وقتی انتقاد یم شود که چرا باید رفقایی مثل امی رو الوار و کاوه زیر چنین بیانیه ای را امضا کنند برای این است که اولا از آنها توقع می رود کهب ه چنین مسائلی توجه کنند و دوما از اسم آنها در این پروژه برای این استفاده شده است تا اعتبار فعالان مارکسیست سالم و چپ شرافتمند داخل کشور هم خرج سلبریتیهای بی ارتباط به طبقه کارگر و مشغول کاسبی شود.

رفقا هشیار باشید. بیانیه سیاسی دارای شان و اثر خاص خود است. با رویکرد سطحی، قبیله ای و رسانه‌ای به آخرین امکانات و ابزارهای باقی مانده برای فعالیت سیاسی در برهوت سیاسی ایران لطمه نزنید/نزنیم. مگر ما ماند امثال خزعلی هستیم که با آب ماهیچه اعتصاب غذا کنیم و "رکورد بابی سانز" را بشکنیم و اثر و آبروی زندانی سیاسی و اعتصاب غذا را بر باد دهیم؟ لطفا خزعلی نباشید/نباشیم. لطفا باری به هر جهت نباشید/نباشیم. لطفا سطحی و سطحی‌نگر نباشید/نباشیم. شما مفت به دست نیامنده اید که مفت از دست بروید. ثمره جوشش یک نسل سیاسی و نوک چرخه آگاهی یک جامعه، شما و امثال شما هستید. مفت به دست نیامده اید که مفت از دست بروید. فقط متعلق به خودتان نیستید که خودتان را هر طور که بخواهید به کار بگیرید. شما متعلق به یک طبقه، متعلق به یک نسل، متعلق به یک جامعه هستید و در مقابل آن وظایف بسیار دقیق و ظریفی دارید. تبار شما مبارزانی است که برای اعتقاداتشان خون داده اند نه یک مشت استاتوس نویس فیس بوکی که دغدغه آنها هر چیزی است جز جامعه و طبقه کارگر. قدر خود را بیشتر بدانید رفقا. مسئولیت خودتان را جدی تر بگیرید رفقا.

همدستی در جنایت



از آن عکسهاست که هر از گاهی مثل حبابی کوچک از کف دریا به سطح می آید و وقتی می ترکد تلنگر می زند که «هی! حواست هست؟»
تعیینات زندگی مادی، شیوع تفکر، شرایط زیستی، محیط، طبقه اجتماعی ای که فرد در آن قرار دارد، علایق، نوع و مقدار مطالعات، میزان پایبندی به انسانیت و بسیاری چیزهای دیگر تعیین کننده این است که چقدر از این تصاویر را ببینیم. بعضی از ما سالی یکی و بعضی روز یکی از این عکس ها می بینند. بعضی از ما هر لحظه و هر ثانیه در زندگی واقعی و در دل جامعه، تصاویر زنده اش را می بینند. به نظرم من تعداد و دفعات دیدن واقعیت مهم نیست؛ گاهی واقعیت چنان تکان دهنده است که بعد از دیدن و لمس کردن  آن دیگر شعر گفتم خیانت است؛ خندیدن جنایت است؛ نشستن و سکوت کردن خیانت است؛ بی تفاوتی عین جنایت است. کسی که حتی تصویری چنین دهشتناک از واقعیت را ببینید و بتواند بعد از چند ثانیه زندگی روزمره خود را در پیش بگیرد باید نام انسان را از خود برگیرد و قطعا لیاقت یدک کشیدن نام حیوان را نیز نخواهد داشت.
مارکس می گوید «تاریخ تمام جوامع واقعا موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» چه حرفی درست‌تر از این؟ طبقه سرمایه دار هیچ نوع دلسوزی و رحمی نسبت به اکثریت جامعه، یعنی اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه ندارند. تا به حال کدام کس را دیده‌اید که در هنگام خوردن خوشه های انگور شیرین و  زیبا، به حال دانه های ترد و بی گناه انگور دل بسوزاند؟ دانه های انگور در دهان می رود و زیر دندان له می شود تا شهد شیرین و خشومزه آن استخراج شود. تضاد کار و سرمایه چیزی شبیه به همین است. طبقه سرمایه دار با خرید نیروی کار اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان، شیره عمر آنها را می مکند تا ارزش اضافی استخراج کنند. این کار را با لذت انجام می دهند. پول، خدای عصر سرمایه‌داری، بندگانش به حلال بودن  و واجب بودن چنین رابطه و رویکردی، راضی و مطمئن کرده است. جنایت برای طبقه سرمایه‌دار، عین ایمان به خدای واقعی خویش(سرمایه) است. سرمایه، روح سرمایه‌دار است.

اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه نیز نباید هیچ نوع دلسوزی و ترحمی برای طبقه سرمایه‌دار داشته باشند. آنها البته به شدت قلبهای رئوفی دارند و در عین درشتی، تندخوئی و بی تفاوتی ظاهری، قلبهای به شدت نازک و شکننده‌ای دارند. در فرایند انتقال آگاهی طبقاتی توسط عناصر آگاه‌تر طبقه کارگر به عناصر ناآگاه، باید نسبت به هرگونه ترحمی به طبقه سرمایه‌دار هشدار داده شود زیرا که تاریخ ایران نشان داده است که بازتولید خودگامگی و استبداد درست از همین نقطه نطفه‌اش بسته می‌شود.


و اما طبقه متوسط. طبقه ای که به صورت سازماندهی شده تلاش می شود با بافتن هر آسمان و ریسمانی به عنوان اکثریت جامعه فعلی معرفی شوند. دروغی که با هیچ توجیه و عبارت‌پردازی‌ای قابل قبول نمی نماید. مخاطبان رسانه های جریان اصلی، وجدان نیمه بیدار و اغلب نئشه طبقه سرمایه‌دار، دلالان محبت میان دولت و ملت، آنها که بی استخدام رسمی و بدون جیره و مواجب وکیل مدافع طبقه‌ای می شوند که از ربطی به آن ندارند تا بلکه با نشان دادن حسن نیت و دریافت لبخندی از بالا، لااقل بتواند با طبقه سرمایه‌دار همزاد پنداری کنند. درست مانند تن فروشان پیرِ شکسته ی خوش لباسی که ریاست مهربان خانه‌ای را بر عهده دارند و مراجعین برای به دست آوردن دل او از کمالات و زیبائی اش تعریف می کنند اما از مناسبات عاطفی و جسمی مهربان‌خانه چیزی نصیب آنها نمی‌گردد؛ با این تفاوت که رئیس مهربان خانه سهم پولی خود را از هر معامله‌ای دریافت می کند و آنجا که به نوبه از مشتری یا فروشنده دفاع می کند پای منافع مادی خودش در میان است اما روشنفکران طبقه متوسط جامعه تنها به لذتِ "مصرف شدن" راضی هستند. اغلب لذت مصرف شدن مجازی، آن هم مصرف شدن های لحظه‌ای و کوتاه مدت. بدون پرداخت پول یا قرارداد رسمی. ضمناً نباید فراموش کرد آنکه از بالا و در حالت عمودی دفاع می کند معمولا از پائین و به حالت افقی ارتزاق می کند.

نیازی به تقت دادن هیچ گلواژه ای نیست. زاویه تابش نور، زاویه لنز یا سوژه، ترکیب بندی رنگ، سن و سال سوژه یا شباهتی که این عکس با فلان سکانس از فلان فیلم دارد و همه این اراجیف مرسوم که به قرقره اسم چند فیلسوف، روانکاو و کارگردان مزیّن شود را بریزید دور. گاهی واقعیت چنان تکان دهنده است که بعد از دیدن و لمس کردن آن شعر گفتم خیانت است؛ خندین جنابت است؛ نشستن و سکوت کردن خیانت است؛ بی تفاوتی عین جنایت است. کسی که حتی تصویری چنین دهشتناک از واقعیت را ببینید و بتواند بعد از چند ثانیه زندگی روزمره خود را در پیش بگیرد باید نام انسان را از خود برگیرد و قطعا لیافت بدک کشیدن نام حیوان را نیز نخواهد داشت. فراموش نکنید که تفت دادن، واقعیت را موضوع انشاء قرار دادن، بازی با درد، تبدیل وقایع به تخیلات، قبل و بعد از دیدن چنین تصاویر و چنین واقعیت هایی، مصداق بارز جنایت بوده، هست و خواهد بود. لحظه‌ها، تصاویر و واقعیت‌هایی هست که بعد از دیدن و لمس کردن آنها، ادامه زندگی روزمره، عین همدستی در جنایت است.


عکاس: نادر امیدوار

همدستی در جنایت



از آن عکسهاست که هر از گاهی مثل حبابی کوچک از کف دریا به سطح می آید و وقتی می ترکد تلنگر می زند که «هی! حواست هست؟»
تعیینات زندگی مادی، شیوع تفکر، شرایط زیستی، محیط، طبقه اجتماعی ای که فرد در آن قرار دارد، علایق، نوع و مقدار مطالعات، میزان پایبندی به انسانیت و بسیاری چیزهای دیگر تعیین کننده این است که چقدر از این تصاویر را ببینیم. بعضی از ما سالی یکی و بعضی روز یکی از این عکس ها می بینند. بعضی از ما هر لحظه و هر ثانیه در زندگی واقعی و در دل جامعه، تصاویر زنده اش را می بینند. به نظرم من تعداد و دفعات دیدن واقعیت مهم نیست؛ گاهی واقعیت چنان تکان دهنده است که بعد از دیدن و لمس کردن  آن دیگر شعر گفتم خیانت است؛ خندیدن جنایت است؛ نشستن و سکوت کردن خیانت است؛ بی تفاوتی عین جنایت است. کسی که حتی تصویری چنین دهشتناک از واقعیت را ببینید و بتواند بعد از چند ثانیه زندگی روزمره خود را در پیش بگیرد باید نام انسان را از خود برگیرد و قطعا لیاقت یدک کشیدن نام حیوان را نیز نخواهد داشت.
مارکس می گوید «تاریخ تمام جوامع واقعا موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» چه حرفی درست‌تر از این؟ طبقه سرمایه دار هیچ نوع دلسوزی و رحمی نسبت به اکثریت جامعه، یعنی اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه ندارند. تا به حال کدام کس را دیده‌اید که در هنگام خوردن خوشه های انگور شیرین و  زیبا، به حال دانه های ترد و بی گناه انگور دل بسوزاند؟ دانه های انگور در دهان می رود و زیر دندان له می شود تا شهد شیرین و خشومزه آن استخراج شود. تضاد کار و سرمایه چیزی شبیه به همین است. طبقه سرمایه دار با خرید نیروی کار اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان، شیره عمر آنها را می مکند تا ارزش اضافی استخراج کنند. این کار را با لذت انجام می دهند. پول، خدای عصر سرمایه‌داری، بندگانش به حلال بودن  و واجب بودن چنین رابطه و رویکردی، راضی و مطمئن کرده است. جنایت برای طبقه سرمایه‌دار، عین ایمان به خدای واقعی خویش(سرمایه) است. سرمایه، روح سرمایه‌دار است.

اعضای طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه نیز نباید هیچ نوع دلسوزی و ترحمی برای طبقه سرمایه‌دار داشته باشند. آنها البته به شدت قلبهای رئوفی دارند و در عین درشتی، تندخوئی و بی تفاوتی ظاهری، قلبهای به شدت نازک و شکننده‌ای دارند. در فرایند انتقال آگاهی طبقاتی توسط عناصر آگاه‌تر طبقه کارگر به عناصر ناآگاه، باید نسبت به هرگونه ترحمی به طبقه سرمایه‌دار هشدار داده شود زیرا که تاریخ ایران نشان داده است که بازتولید خودگامگی و استبداد درست از همین نقطه نطفه‌اش بسته می‌شود.


و اما طبقه متوسط. طبقه ای که به صورت سازماندهی شده تلاش می شود با بافتن هر آسمان و ریسمانی به عنوان اکثریت جامعه فعلی معرفی شوند. دروغی که با هیچ توجیه و عبارت‌پردازی‌ای قابل قبول نمی نماید. مخاطبان رسانه های جریان اصلی، وجدان نیمه بیدار و اغلب نئشه طبقه سرمایه‌دار، دلالان محبت میان دولت و ملت، آنها که بی استخدام رسمی و بدون جیره و مواجب وکیل مدافع طبقه‌ای می شوند که از ربطی به آن ندارند تا بلکه با نشان دادن حسن نیت و دریافت لبخندی از بالا، لااقل بتواند با طبقه سرمایه‌دار همزاد پنداری کنند. درست مانند تن فروشان پیرِ شکسته ی خوش لباسی که ریاست مهربان خانه‌ای را بر عهده دارند و مراجعین برای به دست آوردن دل او از کمالات و زیبائی اش تعریف می کنند اما از مناسبات عاطفی و جسمی مهربان‌خانه چیزی نصیب آنها نمی‌گردد؛ با این تفاوت که رئیس مهربان خانه سهم پولی خود را از هر معامله‌ای دریافت می کند و آنجا که به نوبه از مشتری یا فروشنده دفاع می کند پای منافع مادی خودش در میان است اما روشنفکران طبقه متوسط جامعه تنها به لذتِ "مصرف شدن" راضی هستند. اغلب لذت مصرف شدن مجازی، آن هم مصرف شدن های لحظه‌ای و کوتاه مدت. بدون پرداخت پول یا قرارداد رسمی. ضمناً نباید فراموش کرد آنکه از بالا و در حالت عمودی دفاع می کند معمولا از پائین و به حالت افقی ارتزاق می کند.

نیازی به تقت دادن هیچ گلواژه ای نیست. زاویه تابش نور، زاویه لنز یا سوژه، ترکیب بندی رنگ، سن و سال سوژه یا شباهتی که این عکس با فلان سکانس از فلان فیلم دارد و همه این اراجیف مرسوم که به قرقره اسم چند فیلسوف، روانکاو و کارگردان مزیّن شود را بریزید دور. گاهی واقعیت چنان تکان دهنده است که بعد از دیدن و لمس کردن آن شعر گفتم خیانت است؛ خندین جنابت است؛ نشستن و سکوت کردن خیانت است؛ بی تفاوتی عین جنایت است. کسی که حتی تصویری چنین دهشتناک از واقعیت را ببینید و بتواند بعد از چند ثانیه زندگی روزمره خود را در پیش بگیرد باید نام انسان را از خود برگیرد و قطعا لیافت بدک کشیدن نام حیوان را نیز نخواهد داشت. فراموش نکنید که تفت دادن، واقعیت را موضوع انشاء قرار دادن، بازی با درد، تبدیل وقایع به تخیلات، قبل و بعد از دیدن چنین تصاویر و چنین واقعیت هایی، مصداق بارز جنایت بوده، هست و خواهد بود. لحظه‌ها، تصاویر و واقعیت‌هایی هست که بعد از دیدن و لمس کردن آنها، ادامه زندگی روزمره، عین همدستی در جنایت است.




دموکراسی خواهی آمریکایی



گروه نورالدین الزنکی(جزو فهرست گروههای #معتدل مخالف دولت #بشار_اسد که مورد حمایت #آمریکا و اتحادیه اروپا قرار دارد) سر این بچه را بریده  و فیلم آنرا به صورت عمومی منتشر کرده اند. دردناکترین بخش ماجرا اینکه در این فیلم،  بچه به نیروهای دموکراسی خواهِ مورد حمایت غرب التماس می کند به جای آنکه سرم را ببرید، تیربارانم کنید.

در صورتی که این دموکراسی خواهان با کمک آمریکا، عربستان، اسرائیل، ترکیه و قطر در سوریه حکومت را به دست بگیرند، کلکسیون دیکتاتوری های قرون وسطائی #خاورمیانه که دوست، حامی و شریک آمریکا در منظقه هستند تکمیل تر می شود.

پی نوشت: فردی که سر این کودک را بریده است مهمترین فرمانده گروه نورالدین الزنکی(فرمانده حلب) است.. زنکی ادعا کرده است که این کار فرمانده اش یک عمل فردی و شخصی بوده است و ربطی به گروه او ندارد.

در بعضی خبرها این کودک را فلسطینی معرفی می کنند و در بعضی دیگر یک کودک سوری. بعضی منابع نیز سن این فرد سر بریده شده را 19 سال عنوان می کنند که به نظر من با تصویر و فیلم موجود همخوانی ندارد. در پایان فراموش نکنید که بی بی سی و دولتهای غربی همچنان از لفظ تروریست برای توصیف گروه داعش استفاده نمی کنند و از آن به عنوان دولت اسلامی یا گروه خلافت اسلامی یاد می کنند. تکلیف  گروه های معتدل پیشاپیش معلوم است!

محمد علی کلی و تنبور


 محمد علی کلی در کنار استاد  یحیی رعنایی از نوازندگان بزرگ تنبور
عکس متعلق به سال 1372 است.







منبع عکس: صفحه فیس بوک استاد شورش رعنایی

برای او که بهترین همه دوران ها بود



وقتی از مایک تایسون آهنین پرسیدند به فرض که تو و کاسیوس مارسلوس کِلی در یک زمان مبارزه می کردید، کدام یک پیروز بودید؟ او که وحشی ترین و سلحشورترین مبارزان داخل رینگ بود گفت: «من بهترین زمان خودم هستم، او، بهترین همه دوران هاست.»


تو بزرگی، تو اسطوره ای، اما برای من نه رقص پاهای پانزده راندی‌ات مهمترین چیز تو است و نه سرعت ات. نه ساید استپ های بی نظیرت و نه قدرت عضلات‌ات و تمرکز قوای بینائی و دستگاه عصبی‌ات، هنگامی که صورت‌ات را فقط چند سانتی متر از برابر ضربات سهمگین هیولایی به نام جرج فرمن بزرگ تکان می دادی، نه رقصیدن های گوشه رینگ و نه گارد های کانگورئی ات؛ نه شعر خواندنت در رینگ و نه رجز خوانی هایت در جلسات تمرینی، نه ضربات سه گانه دست راست ات و نه ضربات چپ تمام کننده ات؛ تو در همه چیز بی نظیر بودی و تایسون به درستی گفت که در ورزش بوکس، بهترین همه دوران ها هستی اما آنچه که باید از تو زنده بماند چیز دیگری است.

 جهان نباید فراموش کند که تو در برابر بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی جهان ایستادی و یک تنه رو در روی دولت ایالات متحده قرار گرفتی. زمانی که هالیوود با امثال فیلم های رمبو، مغز مردم را شستشو می داد و تینیجرها از دیدن بریده شدن گوش و بینی ویت گنک ها توسط سربازان غول پیکر آمریکایی به وجد می آمدند و با سرعت بیشتری جلوی تلویزیون تخمه می شکستند، تو از شرکت در جنگ ویتنام و کشتاور مردم ویتنام خودداری کردی و تاوان سنگینی بابت آن پرداختی. اثبات اینکه انسان اگر بخواهد می تواند. اثبات اینکه می توان از منافع فردی برای رسیدن به هدفهای بسیار بزرگتری چشم پوشی کرد.  اثبات اینکه گاهی یک فرد می توان به جهت مخالف حرکت اکثریت یک جامعه اشاره کند و آنقدر روی آن پافشاری کند که سرها را خلاف جهت خواست قدرتها، دولت ها و رسانه های جریان اصلی بگرداند. تو خود مبارزه ای. نفی همه ورزشکاران تهی مغز، نفی همه هنرمندان خایه مال قدرت. نفی همه روحیات ملی گرایانه و نژاد پریستانه در ورزش حرفه ای. تو یکی از کابوس هایی بودی که رویای صورتی رنگ آمریکایی در جهان خاکستر شده را آشفته کردی.




دفاعیه او از تصمیمش برای عدم شرکت در جنگ ویتنام:
«ده هزار مایل از خانه دور شوم، یونیفرم بر تن کنم و بر سر آدم‌هایی بمب و گلوله بریزم که به من کاکاسیاه نمی‌گفتند و مانند سگ با من رفتار نمی‌کردند؟نه من ده هزار مایل از خانه دور نمی‌شوم که در کشتار و قتل عام ملت فقیر دیگری همراهی کنم. کمک نخواهم کرد اربابان برده‌دار سفیدپوست سلطه خود را بر مردم تیره‌تر جهان ادامه دهند.
امروز چنین شری باید ریشه‌کن شود. به من هشدار داده شده که با این موضع‌گیری میلیون‌ها دلار ضرر خواهم کرد.
اما من این را پیش‌تر گفتم باز هم می‌گویم. دشمن واقعی من همینجاست.
من دینم، مردمم و خودم را خوار و خفیف نمی‌کنم که ابزاری باشم برای آنهایی که می‌خواهند مردمی که برای عدالت، آزادی و برابری خود می‌جنگند را به بردگی بگیرند.
اگر فکر می‌کردم که این جنگ قرار است برای ۲۲ میلیون نفر از مردمم آزادی به ارمغان آورد کسی لازم نبود اعزامم کند، خودم فردا داوطلب می‌شدم.
من چیزی برای از دست دادن ندارم و پای باورهایم ایستاده‌ام. زندانی‌ام می‌کنید؟ خب که چی؟ ۴۰۰ سال است که ما اسیر بوده‌ایم. ۴-۵ سال بیشتر را هم دوام می‌آورم.»


***

پی نوشت: در سال هزار و نهصد و شصت و شش کاسیوس کلی از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام سر باز زد و اعلام کرد که هرگز به روی همنوعان ویتنامی خود آتش نمی‌گشاید، که همین مسئله مدتها سر زبانها بود و پس از آن از حضور در رقابتهای بوکس به مدت پنج سال محروم شد و گواهینامه بوکسش نیز به حالت تعلیق درآمد. مدتی بعد این محکومیت به سه سال کاهش پیدا کرد. دادگاه محمدعلی را به جرم فرار از خدمت زیر پرچم به پنج سال زندان محکوم کرده بود ولی با پرداخت مبلغ ضمانت به زندان نرفت. او دوران محرومیت را با شرکت در مجامع سیاسی، شرکت در برنامه‌های تلویزیونی و سخنرانی در دانشگاه‌ها سپری کرد. او در این مدت کمتر به تمرین بوکس می‌پرداخت.



جنگ و گریز ساواک با چریک "افسانه"ای حمید اشرف از نگاهی دیگر



نویسنده وبلاگ: بازنشر این مطلب صرفا جهت مطالعه و طرح سوال است. من خودم در حال تحقیق و پرس و جو درباره این موضوعات مطرح شده در این گفتگو هستم و فعلا هیچ نظری در رد یا تایید آن ندارم.






گفت‌وگوی ایرج مصداقی با پرویز معتمد مأمور وقت ساواک


حمید اشرف برای روشن شدن چگونگی به تور افتادن حمید اشرف و جنگ و گریز مداوم ساواک با او، به گفتگو با پرویز معتمد پراختم که از نزدیک در جریان تعقیب و مراقبت از حمید اشرف طی سال‌های ۵۴ و ۵۵ بوده است. خواننده این گفت‌وگو می‌تواند از دریچه‌ای دیگر به موضوع بنگرد. موارد مطرح شده را رد یا تأیید کند. برای من مهم طرح موضوعات و شنیدن روایت از سمتی دیگر است. چه بسا در رسیدن به واقعیت به ما کمک کند.

***

انتشار کتاب «چریک‌های فدایی خلق» توسط دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم جمهوری اسلامی، به بحث‌های زیادی در مورد چگونگی به دام افتادن حمید اشرف و کشته شدن «دانه و جوانه» ( ناصر و ارژنگ شایگان شام اسبی) در فضای مجازی و رسانه‌ای دامن زد. نادری، محقق دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم در این کتاب ادعا می‌کند که حمید اشرف تیرخلاص این دو کودک را زده و آن‌ها را به قتل رسانده است. این در حالی است که در هیچ یک از اسناد ساواک چنین چیزی به صراحت عنوان نشده است. حتی برای تبلیغ علیه چریک‌های فدایی خلق و حمید اشرف هم ساواک از این مستمسک استفاده نمی‌کند. برای من جای سؤال بود که آیا ساواک با حمید اشرف تعارف داشته است؟ علیرغم تعلق خاطری که به حمید اشرف داشتم اما حقیقت برایم مهم‌تر بود.
وقتی کتاب نادری درآمد، داد و فغان بسیاری بلند شد، بدون آن که از خود بپرسند در طول این همه سال چه کرده‌اند و آیا روایتی از تاریخچه‌ی چریک‌های فدایی به دست داده‌اند؟ آیا پاسخی به اذهان تشنه‌ی دانستن داده‌اند؟ چنانچه وقتی کتاب سه جلدی سازمان مجاهدین خلق توسط دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم انتشار یافت، جار و جنحال وابستگان این سازمان به پا خاست بدون آن که از خود بپرسند چرا در طول چند دهه‌ی گذشته‌ی مجاهدین تاریخچه‌‌ی این سازمان را منتشر نکرده‌اند تا زمینه‌ی لازم برای سوء‌استفاده‌ی رژیم فراهم نشود.
البته برخورد وابستگان چریک‌های فدایی به کتاب نادری مسئولانه تر از برخورد مجاهدین به کتاب سه جلدی منتشر شده توسط وزارت اطلاعات رژیم بود.
سؤال بعدی این است چرا پس از انتشار این کتاب‌ها و دست‌یابی به اسناد فراوانی که توسط رژیم منتشر شده، کار درخوری صورت نمی‌گیرد؟
علیرغم‌ این که افراد و جریان‌های مختلف سیاسی از نام چریک‌های فدایی خلق استفاده می‌کنند و هویت سیاسی خود را به آن‌ها گره می‌زنند، اما دانسته‌های ما از زندگی مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان، عباس مفتاحی و ... کمتر از حد دانسته‌های ما از چهره‌های هزار سال پیش است. همین معضل در ارتباط با بنیانگذاران مجاهدین هم هست. درحالی که نیاز به باستان‌شناسی نیست. فقط اراده و همت می‌طلبد که متأسفانه در میان گروه‌های سیاسی یافت نمی‌شود و یا کار در این زمینه با منافع شان سازگار نیست.
از سوی دیگر متأسفانه به خاطر تربیتی که داشته‌ایم، اهمیت روایت مستند تاریخ چنان که باید و شاید در ذهن ما جا نیفتاده و به یک فرهنگ تبدیل نشده است. حتی با اسنادی که در اختیار افراد هست نیز مسئولانه برخورد نمی‌شود.
تراب حق‌شناس وقتی پس از ۳۵ سال نوار گفتگوی تقی شهرام و حمید اشرف را انتشار می‌دهد، ادعا می‌‌کند که این گفتگوها در پاییز ۱۳۵۴ صورت گرفته است! در حالی در بخش اول نوار فايل صوتى شماره ۱a تقی شهرام به صراحت از اعدام هشت نفر و حکم گرفتن غیوران صحبت می‌کند. تردیدی نیست منظور تقی شهرام از هشت نفر مزبور، مرتضی صمدیه لباف، منیژه اشرف‌زاده کرمانی، سید محسن خاموشی، عبدالرضا منیری جاوید، ساسان صمیمی، مرتضی لبافی‌نژاد، طاهر رحیمی و وحید افراخته است که در ۱۰ دیماه ۱۳۵۴ محاکمه شدند و در ۴ بهمن ۱۳۵۴ به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. در این دادگاه مهدی غیوران و طاهره سجادی به حبس ابد و پانزده سال زندان محکوم شدند.
بر سر این موضوع نمی‌توان مجادله کرد و گفت نظر یا برداشت من این است. تاریخ وقوع حوادث مشخص را نمی‌توان به میل خود جا به جا کرد و روی آن پای فشرد.
این همه بی‌دقتی از طرف کسی که ۳۵ سال فرصت داشته تا در مورد تاریخ این گفتگو تحقق کند، تأسف برانگیز است. «حق‌شناسی» اقتضا می‌کرد کسی که خود را میراث دار این افراد معرفی می‌کند، تاریخ دقیق اعدامشان را می‌دانست. از نظر من احتمالاً این گفتگو در بهار ۱۳۵۵ و کمی قبل از کشته شدن بهروز ارمغانی صورت گرفته است. چرا که تقی شهرام به گونه‌ای در مورد اعدام ۸ نفر صحبت می‌کند که احتمالاً مدتی از آن گذشته است. پس از انتشار این نوار‌ها در سال ۱۳۸۹، بلافاصله اعتراضم را منتشر کردم.
http://irajmesdaghi.com/maghaleh-384.html
متأسفانه چنانکه انتظار می‌رفت نه تراب حق شناس مسئولیت «اشتباه‌»‌اش را پذیرفت و آن را تصحیح کرد و نه دیگر کسانی که به تجزیه و تحلیل این نوارها می‌پرداختند به آن روی خوش نشان دادند! اگر پای صحبت‌شان بنشینی هم احتمالاً خواهند گفت حالا چه فرقی می‌کند و یا چه اهمیتی دارد؟ این توضیح را دادم که بگویم در زمینه کار تاریخی ما تا کجا عقب هستیم و لاجرم از هر تلاشی در این رابطه بایستی استقبال کرد.

***

برای روشن شدن چگونگی به تور افتادن حمید اشرف و جنگ و گریز مداوم ساواک با او، به گفتگو با پرویز معتمد پراختم که از نزدیک در جریان تعقیب و مراقبت از حمید اشرف طی سال‌های ۵۴ و ۵۵ بوده است. خواننده این گفتگو می‌تواند از دریچه‌ای دیگر به موضوع بنگرد. موارد مطرح شده را رد یا تأیید کند. برای من مهم طرح موضوعات و شنیدن روایت از سمتی دیگر است. چه بسا در رسیدن به واقعیت به ما کمک کند. هدف من در این گفتگو شنیدن روایت بود و نمی‌خواستم در مورد مسائلی که راوی مایل به گفتگو در مورد آن‌ها نبود اصرار کنم و یا به چند و چون در مورد مسائل بپردازم. بیشتر شنونده بودم.

ایرج مصداقی: آقای معتمد در چه سالی به خدمت ساواک درآمدید، چه آموزش‌هایی را طی کردید و چه مسئولیتی در سال‌های خدمت‌ داشتید؟‌
پرویز معتمد: در خردادماه ۱۳۳۸ به خدمت سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) که وابسته به نخست‌وزیری بود، درآمدم.
دوره حفاظتی را در دانشکده ساواک طی کردم. دوره‌های رنجری و چتربازی را نیز گذراندم. در تیرماه ۱۳۳۹ از بخش آموزش به امنیت داخلی منتقل شدم. بین سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۱ عملیات رزمی را پشت سر گذاشتم. در شهریور ۱۳۴۱ به اداره کل سوم منتقل شدم که در ارتباط با امنیت داخلی بود. در همین رابطه مأمور خدمت در «کمیته قزل‌قلعه» شدم. سپس به «کمیته اوین» انتقال یافتم. در حمله به فیضیه قم، دستگیری خمینی و تبعید او، سرکوب غائله ۱۵ خرداد و غائله فارس شرکت داشتم. از سال ۱۳۵۰ تا ۲۶ دیماه ۱۳۵۶ که از کشور خارج شدم در کمیته مشترک ضد خرابکاری مشغول خدمت بودم. در دستگیری تعداد زیادی از چریک‌های فدایی خلق و مجاهدین و همچنین حمله به خانه‌های تیمی آن‌ها شرکت داشتم.
در آذرماه ۱۳۵۴ همکاری‌ام با بخش ۳۸۱ آغاز شد. ریاست این بخش را مرحوم محمد نوید که اعدام شد به عهده داشت. یکی از وظایف این بخش جمع آوری اطلاعات از بخش‌های بازجویی و درج در بولتن شرف عرضی بود. یکی دیگر از وظایف این بخش مسئولیت‌ تیم‌های تعقیب و مراقبت و شنود بود. وظیفه من در این بخش پیگیری ترور شخصیت‌های سیاسی و نظامی و دستگیری افرادی که مرتکب قتل شده و از صحنه گریخته بودند، بود.
از تیرماه ۱۳۵۴ تا روز خروجم از ایران مسئولیت تیم‌های تعقیب و مراقبت و شنود از سوژه‌های مورد نظر کمیته مشترک را عهده دار بودم. این قسمت زیر نظر رئیس گروه اطلاعات کمیته مشترک و بهمن نادری پور مسئول دفتر کمیته مشترک بود.
من از تیرماه ۱۳۵۴ تا اواخر دیماه ۱۳۵۷ از کلیه سوژه‌های کلیدی کمیته مشترک شنود کردم. ولی تا امروز ۲۴ نوامبر ۲۰۱۳ هرگز اسرار سوژه‌هایم را فاش نکرده‌ و در آینده نیز نخواهم کرد. من به خاطر موقعیتی که داشتم به رازهای مردم پی می‌بردم، اجازه ندارم آن‌ها را فاش کنم. من سوگند خوردم که خیانت نکنم.

* به منظور روشن شدن بخش‌های ناگفته تاریخ میهن‌مان صرف‌نظر از این که بیان یک واقعه به سود یا زیان چه کسی است از شما می‌خواهم به عنوان کسی که از ابتدا در جریان تعقیب و مراقبت و پیگیری حمید اشرف بوده است، شرح ماوقع را بازگو کنید.
- همانطور که می‌دانید و قبلاً هم برایتان توضیح دادم هدف من این نیست که به چریک‌های فدایی خلق بپردازم و یا موضوعی علیه آنها بیان کنم. دشمن من و ما و چریک‌های فدایی مشترک است. من همین احساس را راجع به مجاهدین دارم. ما با رژیمی طرف حساب هستیم که ایران‌مان را به باد داده است. آن‌چه که می‌گویم صرفاً برای ثبت در تاریخ است و به ایرانم سوگند که جز حقیقت بیان نکنم. اگر کمی در بیان اسامی و یا واقعه‌ها پس و پیش گفتم و یا دچار اشتباهی شدم به حساب سن و سال من و گذشت زمان بگذارید و نه سوءنیت و یا خدای نکرده دروغگویی و خلاف حقیقت گفتن.

* داستان تعقیب حمید اشرف از کجا شروع شد؟
- احمد کمالی در دو خط نوشته بود این احتمال وجود دارد که بهروز ارمغانی با دکتر رضا جوشنی املشی در تماس باشد. من مسئول تیم‌های تعقیب و مراقبت و شنود ساواک بودم و ۱۲۰ پرونده را در دست داشتم. طبعاً یکی یکی پرونده‌ها را رسیدگی می‌کردم. بهروز ارمغانی پرونده‌اش در اولویت بود. حمید اشرف خیلی مهم بود ما سال‌ها به دنبال او بودیم و از محاصره‌های متعدد فرار کرده بود .
در ترورها و حمله به بانک‌‌ها شرکت داشت. توجه داشته باشید ما درگیر یک جنگ بودیم. یک طرفش ساواک و شهربانی بودند و یک طرف چریک‌های فدایی و سازمان‌هایی که مبارزه مسلحانه و چریکی می‌کردند. اون موقعی‌هم بود که ما خبر دار شده بودیم که حمید اشرف قصد داره به سرویس کارمندان ساواک حمله و همه را بکشد. موضوع آنقدر جدی و خطر ناک بود که ساواک مجبور شد سرویس کارمندان را قطع کند و به آن‌ها ماهیانه پول بدهد تا خودش سرکار حاضر بشوند . بعد هم توجه داشته باش حمید اشرف دو بار زخمی شده و ۱۲- ۱۳ بار از تور ساواک و مأموران فرار کرده است.
حمید اشرف کسی است که تو همین ماجرایی که تعریف خواهم کرد رئیس کلانتری قلهک را کشت. ۳ نفر از پرسنل کلانتری گرگان را به قتل رساند. افسر گشت و دو پاسبان را در میدان محسنی از پای درآورد. در راه دو نفر دیگه را کشت. اگر اشتباه نکنم در یک روز مجموعاً ۸-۹ نفر را در محل‌های مختلف به قتل رساند.
جنگ است، ایرادی ندارد، از دو طرف کشته می‌شوند. ما هم اگر می‌گرفتیم می‌کشتیم یا در حمله به خانه‌های تیمی آن‌ها را می‌کشتیم.
در آن دوران در گزارش‌هایی که از دفتر ویژه بر می‌گشت، همیشه پادشاه فقید می‌نوشتند حمید اشرف کجاست؟ دو دفعه خود من دیده بودم. اعلیحضرت مرقوم فرموده بودند حمید اشرف کجاست؟ این موضوع و پیگیری شخص پادشاه، حساسیت زیادی در پرسنل ساواک ایجاد کرده بود.

* گفته می‌شود پس از دستگیری بهمن روحی آهنگران در دیماه ۱۳۵۴ ساواک به دفترچه تلفن او دست می‌یابد و از طریق آن به بهروز ارمغانی و ... می‌رسد، آیا موضوع به همین ترتیب بود؟
- نه این ادعا صحت ندارد. دو خط گزارشی که احمد کمالی نوشته بود مورد توجه من قرار گرفت. در کار امنیتی و اطلاعاتی اگر یک سرنخ به درستی از سوی افراد خبره و کاردان دنبال شود، می‌تواند به نتایج مهم و غیرقابل پیش‌بینی برسد.
در جریانی که می‌خواهم تعریف کنم نه سران ساواک و نه کمیته مشترک و نه هیچ یک از همکارانم خبر نداشتند. موضوع این نبود که اعتماد نداشتم. شیوه‌ی کار من این گونه بود که به دور از هیاهو کار می‌کردم و شلوغ کن نبودم.
به منظور پیگیری گزارش مزبور به فکر افتادم. درمانگاهی بود در میدان شوش که آن‌جا دکتر جوشنی املشی بود. یک منبع پیدا کردم. منبع را نفوذ دادم به علیرضا، برادر محمدرضا جوشنی املشی.
جوشنی املشی برادر همسر بهروز ارمغانی بود و پیگیری او برای ساواک اهمیت داشت. منبع در کنار او بود و می‌توانست ما را به هدف نزدیک کند. همین منبع یک روز اطلاع داد که خبری شنیده مبنی بر این که ارمغانی به خانه‌ فامیل اش رفت و آمد می‌کند.
خبر منبع که آمد، من برای شناسایی رفتم. خانه جوشنی املشی را از طریق منبع پیدا کردم. خانه‌ی وی در خیابان بهبودی بود. درست روبروی پارکینگ وزارت اقتصاد یک کوچه است. در پارکینگ مزبور اتوبوس و ... پارک می‌کردند. خانه را پیدا کردم. در این هنگام من مسئول تیم های تعقیب و مراقبت بودم. با خودم فکر می‌کردم که چگونه عمل کنم و چگونه وارد این ماجرا بشوم که به نتیجه مورد نظر برسم.
تیم تعقیب و مراقبت گذاشتم. چهار پنج روز شاید یک هفته گذشته بود، مسعود آیراملو مسئول یک تیم بود. ۵ تیم در اختیار من بود. هر تیم اکیپ‌های مختلف دارد. مسعود آیرملو به من زنگ زد و گفت: سوژه آمد بیرون، به طرف جنوب ادامه داد، سر آیزنهاور و بهبودی به ساعتش نگاه کرده و به طرف میدان شهیاد حرکت کرد. ۲۱ دقیقه راه رفته، دوباره ساعتش را نگاه کرد و سپس به جنوب خیابان آیزنهاور رفته و سوار تاکسی شد و سر بهبودی پیاده شد. به سمت شمال خیابان رفته و مجدداً مسیر قبلی را به همان شکل تکرار کرد و به خانه برگشت. دستور می‌فرمائید چه کار کنم؟
من گفتم مسعود این که خنده دار است. این دیگه چه کسی است؟ مسعود گفت بچه ها می‌گویند این احتمالاً دیوانه و حمال است تا فعال سیاسی. البته آن‌ها نمی دانستند این کیست و چه کار می‌کند و ما چه هدفی را دنبال می‌کنیم.
من به مسعود گفتم فعالیت تیم تعقیب و مراقبت را قطع کند و نیاز به ادامه کار نیست.

* بعد از بی‌فایده دیدن تعقیب و مراقبت از سوژه چه کردید؟
- فکر دیگری به نظرم رسید. یک روز خودم در ساعتی که جلب توجه نکند به محل رفتم. می خواستم ببینیم این خانه تلفن دارد یا نه.
به ‌آقای عبدی زنگ زدم که «شنود» ما بود. گفتم بیا کمیته کارت دارم. گفت تو بیا اینجا . خیلی رفیق بودیم. من رفتم پیش او.
به او گفتم من یک سیم بان می خواهم که دارای سن بالایی باشد با یک نردبان شکسته با تلفن‌های قدیمی که طرف تو دستش می‌گرفت و شماره بالا بود. طرف بالای نردبان که بود سیم‌ها را وصل می‌‌کرد و خط‌ها را ۱۰ تا ۱۰ تا چک می‌کرد.
من خود قبلاً یک سیم بان داشتم که دیگر خسته شده بود. سن بالا و نردبان شکسته برای این بود که حساسیت کمتری ایجاد کند.
با آقای عبدی رفتیم پیش رئیس حفاظت اطلاعات پست و تلگراف. ضمن گفتگو با او من توضیح دادم که فردی با این مشخصات می‌خواهم . آدرس خانه او را بدهید خودمان می رویم سراغش، شما دخالتی نکنید.
چند روز بعد فردی را به ما معرفی کرد و من طبق آدرسی که داده بود به منزل وی رفتم. پیرمردی بود که بعضی اوقات کار می‌کرد. خودم را معرفی کردم و او را به «کمیته مشترک» بردم. به او گفتم ببین پدر جان، من درخواستی دارم، می‌خواهم وارد یک کوچه بشوی و تمام شماره تلفن‌های سمت راست کوچه را بدهی. نمی خواستم بگویم این خانه مشخص، منظورم خانه‌ی جوشنی املشی تلفن دارد یا نه؟
همچنین از او خواسته بودم هر شماره‌ی تلفنی را که می‌دهی مشخص کن مربوط به کدام خانه است. خانه مورد نظر دست راست اولین خانه بود. کوچه طولانی بود و او شماره تلفن همه خانه‌ها را داد. در حدود ۲۷۰ / ۲۸۰ تا شماره تلفن به من داد. پول قابل توجهی هم به او دادم.
حالا دیگر هم خانه مورد نظر را می‌شناختم و هم شماره تلفن‌اش را داشتم و ردگیری آن ساده بود. شماره را به آقای عبدی دادم و گفتم آقای عبدی این ده شماره به این خط رفته است. هر ده شماره را بگذار روی کار ( یعنی تحت شنود قرار بده). درست است که آقای عبدی کارمند ما بود، اما بایستی رعایت مسائل امنیتی را می‌کردم. موضوع به کلی سری بود و او نباید می‌فهمید که موضوع به حمید اشرف مربوط است.
او خط‌های شماره یک را فرستاد اما مورد مشکوکی نداشت. مراقبت شروع شد.

* اولین بار چگونه به تماس مشکوک با خانه‌ی جوشنی املشی پی بردید؟
- یک روز ساعت ۲ بعد از ظهر تازه ناهار خورده بودم. صندلی را تکیه داده بودم به دیوار و درحال چرت زدن بودم و شنود توی گوشم بود. خط‌های حساس را خودم گوش می‌کردم. دیدم فرد ناشناسی با خانه‌ی املشی تماس گرفته است. اولین مکالمه بود. بدون سلام و علیک و هیچی می‌گوید «اون که آویزون است را در بیار. من بهت زنگ می‌زنم». خواب از سرم پرید. دوباره گوش کردم. «اون که آویزون است را در بیار» دو دفعه دیگه، سه دفعه دیگه. مکالمه بعدی را گوش کردم. دیدم همان صدا می‌گوید صفحه فلانش را بخوان احتمالا ۷-۸ گفت. اعداد را خواند دو رقم دو رقم بود. رمز بود چیزی سر در نیاوردم. یک خانمی گوشی را برداشته بود. وقتی برایش خواند موهای بدنم سیخ شد. الان هم هیجان پیدا کردم. یک لحظه گفتم خودشه. خودشه. «اون که آویزون است» می‌تواند شلوارش باشه یا کت. این که سلام و علیک نمی‌کند به خاطر خشونت و طبع کارهای خشنی است که می‌کنند و طبیعتاً ناشی از هیجان است. بهروز ارمغانی بود. مهم این بود که دستش به تلفن رفته بود. سرنخ را به دست آورده بودم. بعد زنگ زد به خانه‌ تیمی کرج و قزوین و رشت.
بعداً با ساواک این شهرها هم صحبت کردیم و تلفن‌های آن‌ها هم تحت شنود قرار گرفت و از آن بعد کلیه تماس‌های آن‌ها را هم در اختیار ما قرار می‌دادند. در عرض چند دقیقه بدون هیچ هزینه‌ای ۳ تا خانه‌ی تیمی و کلی عضو آشکار برای ما رو شده بودند. توجه داشته باش گاه میلیون‌ها تومان برای پیدا کردن یک خانه تیمی خرج می‌کنند.
دستگاه های ما بزرگ بود، برداشتم رفتم پایین اتاق بهمن، [بهمن نادری پور] اتاق «دفتر» بود. در دفتر را بستم. با یکدیگر خیلی نزدیک بودیم. به او گفتم بهمن این را گوش کن! بهمن در جریان کار من نبود. گفتم گوش کن. اون موقع بود که تازه در جریان قرار گرفت. گفتم نظر تو چیست؟ گفت: این قطعاً تماس است. بهمن خیلی هوشیار بود. با هم بقیه را گوش کردیم. با خودمان گفتیم: به به چه چیزی به دست آوردیم. در واقع سرنخ به دست آمده بود و حالا می‌توانستیم با ادامه‌ی کار به موارد مهم‌تری برسیم.
مکالمات بعدی را هم با بهمن گوش کردیم. ذوق زده شده بودیم. سومین تلفن را به عضو آشکار زنگ زده بود. به ستوده . نمی‌دانم سیامک است یا بهروز. مکالمه طوری بود که متوجه شدم عضو آشکار است. چرا که گفت وقتی انشاءالله کارم تمام شد می‌بینم‌تان.
چه خبر شد «کمیته»، خدا می‌داند. عطار پور تازه از «کمیته» رفته بود. سر موضوعی که قبلاً گفتم، تنزل مقام پیدا کرده بود و شده بود معاون آقای ثابتی، یعنی کشک. پست تشریفاتی بود. خود رئیس کمیته هم یعنی کشک و قدرتی نداشت.
بلند شدیم رفتیم به اتاق محمد حسن ناصری [عضدی]. هیچ‌ موقع آب من و او توی یک جوی نمی‌رفت. گفتم آقا این را گوش کن. یک وقت دیدم بلند شد با عصبانیت، هر وقت با من دعوایش می‌شد، من کوتاه نمی آمدم و پا به پای او می آمدم. گفتم گوش کن.
خودش «دستگاه» داشت. دیدم دستگاه من را برداشت و برد پیش رئیس کمیته. من و بهمن هم به دنبال او رفتیم به اتاق او. گفتم آقای ناصری شلوغ نکن. اگر موضوع از این اتاق بیرون برود، من حرف زیاد دارم. گفتم تیمسار لطفاً به دقت گوش کنید هر اوامری باشه من اجرا می‌کنم. به جز آقای ثابتی نباید کسی در جریان باشه و موضوع نباید به هیچ وجه شلوغ شود. هیچ کس دیگر نباید بداند یا در جریان قرار بگیرد. البته هیچ‌کس هم در جریان قرار نگرفت.
من نوار را دوباره گوش کردم. دیدم خودش است، حمید اشرف.

* تلفن خانه‌ی جوشنی املشی سرنخ شما برای شناسایی خانه‌های تیمی چریک‌های فدایی شد؟
- بله. در آن دوران ما شماره گیر نداشتیم . یعنی نمی‌توانستیم متوجه شویم که از چه شماره‌ای زنگ زده می‌شود. الان تکنولوژی پیشرفت کرده است، کسی که زنگ می زند شما روی تلفن می‌بینید که از چه شماره‌ای زنگ زده است. با اکیپ رفتیم مخابرات پیش رئیس حفاظت. این بار عبدی را نبردیم.
گفتم آقا من یک دستگاهی می خواهم که اگر کسی به من زنگ زد، متوجه شماره‌اش بشوم. رفت و چند ساعت بعد با دو دستگاه آمد. او گفت اگر کسی زنگ بزند این دستگاه نقطه می‌زند. یعنی اگر شماره ۵ را بگیرد ۵ تا نقطه می‌زند. گفتم کافی است. من یک دستگاه برداشتم و با خود آوردم. نمی‌خواستم آن یکی دستگاه دست کسی بیافتد. معلوم نبود دست چه کسی می‌افتد و می‌توانست تداخل ایجاد کند و مشکلی برای کار من درست کند. دستگاه شماره گیر را گذاشتم روی تلفن جوشنی املشی.
همه مکالمات را پیاده کردیم. وقتی نوارها را با دور کند گذاشتیم، شماره‌ها را به دست آوردیم. دست به ترکیب چیزی نزدیم. حتی برای یک نفر از کسانی که شناسایی شدند، تیم تعقیب و مراقبت نگذاشتیم. چرا که نمی‌خواستیم کسی متوجه شود که تحت تعقیب است. تلفن داشت به بهترین شکل بهره می‌داد.
وقتی شماره‌گیر را گذاشتیم، خانه‌های قزوین، رشت و کرج هم شماره‌هایشان به دست‌مان افتاد و آن‌ها نیز زیر کنترل قرار گرفتند و شناسایی‌ها شروع شد. شناسایی را خودم انجام می‌دادم.
پارکینگ وزارت اقتصاد را که روبروی ساختمان مورد نظر بود، تعطیل کردم. پارکینگ را ۴۸ ساعته تحویل دادند. خود این مسئله یک داستانی داشت. برای این که مجبور شدم وزیر اقتصاد را در اتاقش بازداشت کنم و دست‌بند بزنم.
رفتیم پیش امیر خلج که از بهترین فیلم‌برداران و عکاسان ما بود. به او گفتم باید چند روزی بروی یک جا. آن جایی که امیر باید می رفت می نشست و فیلم می گرفت گربه مرده بود، کبوتر مرده بود. بوی بدی می آمد، طوری که من خودم نرفتم. یک ساختمان یک طبقه بود که زیر شیروانی داشت.
امیر خلج دوربین را آن‌جا گذاشت و شروع کرد به کار. یک روز تلفن زد و گفت بیا اداره. فیلم را ظاهر کردم. ببین چقدر زیبا گرفتم. عکس بهروز ارمغانی بود. عکس او وقتی از خانه خارج می‌شد را گرفته بود. درست همه چیز او مشخص بود. چشم و ابرو. عکس خیلی زیبا و واضح بود. فاصله زیاد نبود. خیابان بهبودی ۱۲ متری است. این خانه هم خانه اول بود. از امیر خلج تشکر کرده و پایگاه را تعطیل کردم.
عکس را آوردم نزد آقای ثابتی که مرتب کار را دنبال می‌کرد. من جزئیات را می گفتم و او در جریان قرار می گرفت. همه افراد آشکار و مخفی شناسایی شدند. شاید نزدیک به ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر افراد در ارتباط با این جریان از طریق شنود تلفنی به صورت زنجیره‌ای شناسایی شدند. تمام تلفن‌هایی را که ازشهرستان‌ها جمع آوری شده بود هم داشتیم. صداهایشان هم شناسایی شده بود.
ثابتی که در جریان کار بود موضوع را به عرض شاه هم رسانده بود که چنین چیزی است.
یکی از آخرین مکالمات مربوط به گفتگوی نسترن آل آقا با حمید اشرف بود. فکر کنم ساعت ۵ و نیم عصر بود. ازش پرسید چند تا «پا» ‌می‌روی؟ «پا رفتن» تمرین و ورزشی بود که حمید اشرف برای ورزیدگی و تحرکش انجام می‌داد.
همه این‌ها‌ در حلقه‌ی من قرار داشتند. همه گیر افتاده بودند. خانه‌هایشان لو رفته بود. اما دست به ترکیب‌شان نمی‌زدیم. ما با یک مشکل مواجه بودیم، حمید اشرف یک طرفه تماس می‌گرفت. او زنگ می‌زد و ما مانده بودیم چه کار کنیم و چه کار نکنیم. هدف اصلی هم رسیدن به او بود.



* مشکلی که پیش آمده بود را چگونه حل کردید؟ چگونه به شماره‌ای که حمید اشرف از آن زنگ می‌زد پی بردید؟
- دوباره رفتم اداره مخابرات و با یک مهندس مخابرات گفتگو کردم و ضمن توضیح مشکلی که با آن مواجه بودیم از او چاره‌جویی کردم. مهندس گفت فقط یک راه داریم و آن این است که تمام سانترال‌ها را به گوش باشیم. در هر مرکزی که شما بخواهید ما وسایل‌مان را می‌آوریم و آن‌جا مستقر می‌شویم. زمانی که تلفن برداشته می‌شود، ما قادر هستیم که تلفن کننده را نیز قفل کنیم. قرار شد وقتی ما صدای سوژه مورد نظر را که حمید اشرف بود، تشخیص دادیم علامت دهیم و مهندس تلفن را قفل کند. مهندس هم در کنار ما بود.
با توجه به اطلاعاتی که داشتم ، می دانستم حمید اشرف در منطقه‌ی نارمک و نظام آباد و گرگان و شرق تهران دیده شده است برای همین به مرکز سانترال نارمک رفتیم.
در جلسه‌ای که تشکیل شد آقای ثابتی، تیمسار سجده‌ای، بهمن نادری پور و ناصری حضور داشتند. ناصری بعد از شنیدن توضیحات من گفت من هم همراه شما می‌آیم. پاسخ دادم من با شما مشکل دارم اما به یک شرط می‌پذیرم؛ هرچه من می‌گویم و شما دخالتی نکنی. درست است رئیس گروه هستی اما دخالتی در این موضوع نکن و حرف گوش کن. گفت چه کار می خواهی بکنی؟ طرحی را که مد نظر داشتم توضیح دادم و گفتم در میان مکالمه آنها من شروع به صحبت می‌کنم و شما مطلقاً چیزی نمی‌گویی و فقط در پاسخ صحبت‌های من می‌گویی، بله، نه، باشه، حالا ببینیم چی میشه، و ... شما جملاتی در این حد می‌گویید و اظهار نظر بیخودی نمی‌کنید که حساسیت برانگیز باشد.
گفتم آقای ناصری توجه کنید وقتی سانترال‌ها خبر می‌دهند که به خانه فلانی زنگ زده شده است و صدای حمید اشرف است، مهندس مدار را وصل می‌کند و تلفن مزبور قفل می‌شود. سرو صدا هم ندارد و آن‌ها متوجه نمی شوند. مثلا حمید اشرف به خانه‌ی بهروز ارمغانی زنگ زده است و ما متوجه صدای حمید اشرف شده‌ایم و مهندس مدار را وصل کرده و ما هم روی خط قرار گرفته‌ایم. ما و آن‌ها مکالمات همدیگر را می‌شنویم انگار که خط روی خط افتاده است که آن موقع‌ها معمول بود و برای خیلی از مردم اتفاق می‌افتاد.
وقتی مستقر شدیم تا چند روز هیچ خبری نبود و تماسی با تلفن مزبور گرفته نمی‌شد. یک روز ساعت ۴ بعد از ظهر بود که تلفن زنگ خورد و بعد از تشخیص صدا، مدار وصل شد. قرار ما این بود که وقتی علامت دادند، سلام و علیک نداریم و شروع به گفتگو می‌کنیم. ما در دو اتاق جداگانه بودیم و نه همدیگر را می‌دیدیم و نه صدای همدیگر را می‌شنیدیم. هر دو هم سرمان را کرده بودیم زیر پتو.
وقتی ارتباط وصل شد من شروع به صحبت کردم و دیالوگ‌هایی را که قبلا تمرین کرده بودیم بیان داشتم. من گفتم یک مقدار پول است که ما می توانیم زمین را تفکیک کنیم. چاخان‌هایی را که من می گفتم ناصری طبق سناریو باید می‌گفت بله، نه، حالا باید ببینیم بانک وام میدهد یا نه. ۱۸ دقیقه طول کشید. آقای عبدی آمد و روی شانه من زد، یعنی تلفن حمید اشرف به دام افتاد. آنقدر ادامه دادم که حمید اشرف چند بار سکوت کرد. حمید اشرف و بهروز ارمغانی گفتگوهای ما را می شنیدند و می خواستند موضوع را دنبال کنند و سر از ماجرا درآوردند.
مهم این بود که مکث نکنیم تا حساسیت آن ها برانگیخته نشود. موضوع قطعه زمین، تفکیک آن و گرفتن سند بطور غیرقانونی توجه آن‌ها را به خود جلب کرده بود. ما سناریو را دوبار قبلاً اجرا کرده بودیم.
۴۱ دقیقه روی خط بودم و ادامه دادم. عاقبت آن‌ها به ما چند فحش دادند و تماس را قطع کردند. آنقدر عادی بود که آن‌ها به گفته‌های خودشون ادامه دادند. بعداً که گوش کردیم متوجه شدیم. نوار را گذاشتم برای آقای ثابتی گوش کرد. بلند شد خندید و گفت آقای معتمد خسته نباشی.

* آیا شما قبل از مرگ حمید اشرف قادر به دیدن او هم شدید؟
- بله او را یک بار دیدم. ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود. منصور لواسانی الان در آمریکاست. من را با زنگ تلفن بیدار کرد. منصور لواسانی در بخش شنود ما کار می‌کرد، آن شب نگهبان بود. مکالمه را آورد گوش کردم. دیدم می‌گوید «۶ شرفی». گفتم مجددا بگذار. سه بار گذاشت. ۶ شرفی. گفتم: ۶ شرفی چیست؟ حمید اشرف بود با بهروز ارمغانی صحبت می‌کرد.
بلند شده بودم تو جایم در رختخواب نشسته بودم. خانواده‌‌ام هم در عذاب بودند. فکرش را بکنید چه تنش‌ها و مشکلاتی را در خانواده ایجاد می‌کند. بخش زیادی از مشکلاتی که امروز خانواده من از آن رنج می‌برد مربوط به همان ایام و تنش‌هایی است که به وجود می‌آمد. زندگی عادی که نداشتیم. آن‌ها هم چوب کارهای من را خوردند.
موضوع برایم جالب بود، براساس انجام وظیفه بایستی آن را دنبال می‌کردم، ساعت ۲ بعد از نصفه شب است با خودم فکر کردم بروم یا نروم. چه کار کنم، چه کار نکنم.
من نشانه‌هایی داشتم که حمید اشرف در خیابان گرگان و نظام آباد دیده شده. شرفی می تونه خیابان «امیر شرفی» باشه. خودم را آماده کردم که به محلی که فکر می‌کردم حمید اشرف برای اجرای قرار به آن‌جا می‌رود برسانم .

* وقتی به محل می رفتید در طول راه چه احساسی داشتید؟
- من قبلا صدای حمید اشرف را شنیده بودم و حالا می‌خواستم چهره‌اش را ببینم. نمی‌دانید چه هیجانی داشتم. همین الان هم که تعریف می‌کنم موی‌های تنم سیخ شده.
سر ساعت ۶ خودم را به امیرشرفی رساندم. پیش خودم گفتم حتما صورت حمید را می ببینم. دلیل نداره نبینم. خیابان امیر شرفی جنب بیمارستان جرجانی و یک طرفه است. نزدیک تهران نو او را از دور دیدم. من با ماشین خودم بودم. از دور دیدم دو مرتبه برگشت پشت سرش را نگاه کرد. نشاندهنده‌ی این بود که منتظر قرار است. با چه کسی؟ با همان کسی که دیشب ساعت ۲ گفتگو داشته و گفته «۶ شرفی». پیراهن قهوه ای به تن داشت که روی شلوارش افتاده بود. مطمئن بودم که مسلح است. وقتی از جلوی او ‌آهسته با ماشین رد شدم آینه را هم نگاه نکردم که مبادا حساس شود. خیلی سریع پیچیدم تو تهران نو که تو دید او نباشم،ماشین را بغل بیمارستان پارک کردم که مثل یک پارکینگ بود و پریدم تو ایستگاه. هرچی ماشین رد می‌شد به عمد می گفتم تهران نو. من ضلع شمالی خیابان تهران نو [دماوند]‌ بودم و ماشین‌ها به سمت میدان فوزیه [امام حسین] برعکس مسیری که می گفتم حرکت می‌کردند. ملت هم به من اشاره می‌کردند که برو اون طرف.
دیدم یک ژیان از خیابان امیر شرفی آمد بیرون. از دور به آن‌ها هم دستم را تکان دادم که من را سوار کنند.
حالت بسیار عادی داشتم. حمید اشرف جلو نشسته بود. یکی بغلش پشت فرمان بود. بهروز ارمغانی با یک نفر دیگر عقب نشسته بودند. ماشین از جلوی من رد شد. یک دقیقه دیگر ادامه دادم که آن‌ها از توی آینه ماشین مشکوک نشوند.
وقتی دور شدند خودم را با عجله به «کمیته» رساندم، صبح خیلی زود بود. ناصری از راه رسید و گفت چی شده زود آمدی؟ گفتم اتفاقا می خواستم شما را ببنیم و با خونسردی گفتم هیچی؛ حمید اشرف را دیدم. با فریاد گفت: چی؟ گفتم ناراحت نشو. حمید اشرف را دیدم که از جلویم رد شد.
گفت بیا تو ببینم؟ با هیجان گفت:‌چی شده، چی شده؟
گفتم آقای ناصری شلوغ نکن. ادای رئیس‌ها را هم در نیار که به درد ریاست نمی‌خوری.
گفتم حمید اشرف را دیدم. جدی هم می گویم. بهروز ارمغانی هم آن طرفش بود.
ناصری کمیته را گذاشت روی سرش.
گفتم شلوغ نکن. قرار نیست این کار باز بشه. حرف داری برو به بالاتر بزن. گفت بریم پیش رئیس کمیته، پیش آقای ثابتی. گفتیم بریم. تو برو من خودم می‌آیم. او راهی اتاق تیمسار سجده‌ای رئیس کمیته شد و من هم پشت سرش رفتم.
او شرح ماوقع را برای رئیس کمیته داد و به من می گفت چرا او را نزدی!
در پاسخ گفتم متأسفم ريیس گروه اطلاعاتی این قدر درک ندارد که من یک اسلحه چسکی تو دستم داشتم با ۴ تا تیر فشنگ. آدمی که راه میرود تو گونی که در دستش دارد، مسلسل حمل می‌کند و از تو گونی می تواند تیراندازی کند، من با این اسلحه چسکی خودم چه کار می توانم بکنم آن هم با ۴ تا آدم.
ناصری گفت باید می زدی .
گفتم آقای ناصری در حضور تیمسار میگویم حرف زیادی نزن و تو این کار هم دخالت نکن.
گفتم آقای ناصری هم شما خیلی کار داری و هم من. من مصلحت ندانستم شلیک کنم شما به تیمسار گفتی به آقای ثابتی هم برو بگو. از تیمسار عذرخواهی کردم و رفتم دنبال کارم. خیلی خوشحال بودم که توانسته بودم چهره حمید اشرف را ببینم.

* تصمیم برای ضربه زدن به خانه حمید اشرف چگونه اتخاذ شد؟
- این‌ها تاریخ است که می گویم. نفعی هم ندارم. برای تصمیم گیری جلسه‌ای بود. آقای ثابتی و تیمسار سجده‌‌ای و ناصری و بهمن هم بودند. در آن جلسه من شدیداً مخالف حمله به خانه‌ها بودم. گریه می‌کردم، زار می‌زدم. برای به دست آوردن آدرس‌ها و شناسایی‌ها کلی زحمت کشیده بودم. می‌خواستم از روی شنود همچنان به کار ادامه دهیم. من مایل بودم که بدانم منبع مالی این‌ها کجاست. استدلال من این بود که تعقیب مراقبت ما لو نرفته است. همه خانه‌های تیمی در چنگ ما قرار دارند، همه نفرات غیرمخفی را داریم. همه چیز تحت کنترل ماست و منابع اطلاعاتی، زنجیره‌ای اضافه می‌شوند، چه دلیلی دارد که الان وارد کار شده و ضربت بزنیم. من گفتم ۴۸ ساعت فرصت بدهید من صحبت‌ها را شنود کنم. شاید گافی بدهد و یک کسی با او تماس بگیرد. ناصری شروع به مخالفت کرد و گفت نه، بقیه هم قبول کردند که ضربت بزنیم.

* طرح حمله چگونه ریخته شد، مقدمات کار چگونه فراهم شد؟‌
- وقتی طرح ضربت در دستور کار قرار می‌گیرد شناسایی‌ها برای حمله شروع می‌شوند.
برای تحت نظر قرار دادن خانه حمید اشرف به منظور حمله و دستگیری ساکنان، نیاز به تاکسی داشتیم. هرچند خودمان تاکسی داشتیم اما نمی‌خواستم از آن‌ها استفاده کنیم. حالا برات توضیح می‌دم مثلا ما از تاکسی چه استفاده‌هایی می‌کردیم. (۱) برای تهیه تاکسی رفتم سراغ بهروز شاهوردی‌لو [وی با شاهپور بختیار همکاری می‌کرد و در دیماه ۱۳۶۳ هنگامی که برای انجام مأموریت به ترکیه رفته بود ترور شد. ] که دوست نزدیکم بود. بهروز با آن که سرگرد اطلاعات شهربانی بود اما هیچ اطلاعی از مأموریت من نداشت. می‌دانستم زبانش هیچ‌ کجا باز نمی‌شود. از این بابت قابل اعتماد بود. گفتم بهروز جان من به ۵ تاکسی نیاز دارم. با هم می رویم راهنمایی رانندگی و موضوع را با یکی از افسران آن‌جا مطرح می‌کنی. بهروز این حسن را داشت که می‌دانست نباید سؤال کند.
در ضمن این را هم بگویم که جمشیدی رودباری نیز در لاله زار با شلیک بهروز شاهوردیلو که به دیوار اصابت کرده و به سرش خورده بود بیهوش می‌شود. گلوله به دستش هم خورده بود. ساواک برای این که رد‌های او نسوزد اعلام کرد که او در درگیری کشته شده است. خیلی سرنخ‌ها از او به دست آمد. اطلاعات نسبتاً زیادی داد. این داستان‌های عجیب و غریب که راجع به او تعریف می‌کنند که یک راست برای مداوا بردنش اسرائیل و ... همه‌اش دروغ است. (۲) مثل اون ادعا که می‌گفتند خانه تیمی پویان را ۳۰۰۰ هزار رنجر محاصره کردند. یا داستان فرار «رضا رضایی». (۳)
به بهروز گفتم شاید طرف از همکاران و همدوره‌ای‌های خودت باشه. اگر نبود هم خودت را معرفی کن. بگو مأمورین راهنمایی رانندگی، ۵ تاکسی را که از آن‌جا عبور می‌کنند متوقف کنند و پس از پیاده کردن مسافران به راننده تاکسی بگویند فلان ساعت بیاید فلان جا تاکسی را تحویل بگیرد. ما می‌خواستیم با تاکسی‌های مختلف از کوچه‌ای که خانه حمید اشرف در آن بود رد شویم تا حساسیتی برانگیخته نشود. حفاظت زیادی را رعایت می‌کردیم.
من و بهروز همراه با همسرش که او هم افسر شهربانی بود به سه راه ضرابخانه رفتیم.
بهروز شاهوردیلو آدم شجاعی بود، برای همین خیلی دوستش داشتم. من از آدم‌های شجاع خیلی خوشم می‌آمد. از حمید اشرف هم به خاطر شجاعتش خوشم می‌آمد. خیلی داریوش فروهر را دوست داشتم و احترام زیادی برایش قائل بودم چون آدم خیلی شجاعی بود. این همه مامورین تو مسجد عزیز‌الله می نشستند او سینه‌اش را جلو می‌داد و رد می‌شد و عین خیالش نبود، می‌رفت پای صحبت فلسفی. همه برای او صلوات می‌فرستادند نه برای صحبت‌های فلسفی. من خودم شاهد بودم. در دیماه ۵۷ هنگام خروج از کشور هم با داریوش فروهر تا پاریس همسفر بودم و با هم گفتگو کردیم. (۴)
من دم در منتظر ایستادم و بهروز رفت توی اداره راهنمایی رانندگی، کسی از هم‌دوره‌ای‌هایش نبود اما سروانی آن‌جا بود که پذیرفت کار را انجام دهد. یک ساعت و نیم طول کشید تا این ۵ تاکسی آماده شد. به راننده‌ها گفته بود ساعت ۷ شب بیایند تاکسی را بگیرید.
اولین تاکسی را برداشیتم رفتیم تهران نوِ، هر بار با یک تاکسی با یک لباس متفاوت و با افراد مختلف و تیپ‌های متفاوت می‌رفتیم. مثلا دو نفر، یا سه نفر ، زن یا مرد، در تاکسی بودند.
برای ما مهم در خانه، پنجره و ... بود.
می دانستیم دو نفر پشت پنجره کشیک می‌دهند. کافی بود یک پلاک ماشین دوبار از آن‌جا عبور کند. با ۵ تاکسی از آن جا عبور کردیم و کارمان را انجام دادیم. دو اکیپ به ما کمک کردند. تیم‌های تعقیب و مراقبت هم بودند.

* شما خودتان راننده بودید؟
- نه. من خود یک بار رد شدم و مسافر بودم.
یک بار بهروز و همسرش بود.
خودم که رد شدم پنجره و در را شناسایی کردم برای طرح حمله.
اسم کوچه یادم نیست [خیابان خیام] اما خانه مال آقایی بود به نام روشن ضمیر. آن‌ها طبقه اول را اجاره کرده بودند.
این شناسایی ها فقط از طریق عبور از کوچه صورت گرفت. از داخل خانه هیچ چیزی نمی‌دانستیم.
شناسایی ‌های دیگر هم انجام شد.
من در همه شناسایی‌ها بودم. قبلاً گفتم که برای شناسایی خانه کرج در کارخانه لیلاند مشغول کار شدم. در خانه کرج هر ۵ نفر کشته شدند. خانه قزوین و رشت همینطور.
درگیری شد. تعداد زیادی کشته شدند. از مأمورین هم کشته شدند. زخمی شدند . جنگ بود دیگه. منطق جنگ هم مشخص است.



* حمید اشرف چگونه از محاصره و مهلکه گریخت؟
- دو نفری که پشت پنجره نگهبان بودند و دائم کشیک می‌دادند متوجه چیزی نشدند. تو دید آن‌ها هیچی نبود. ورود ما به خانه‌‌ی روبرو و دیگر خانه‌ها در ساعات مختلف شب انجام گرفته بود. بدون سرو صدا و جنجال ورود کرده بودیم. از پشت بام و کانال‌های مختلف. اگر دیده بودند کار زار بود. بهترین تک تیراندازان را گذاشته بودیم. جلیل اصفهانی، ‌همایون کاویانی، بهروز شاهوردی لو که افسر اکیپ هم بود حضور داشتند. تعداد زیادی را گذاشته بودیم آن‌جا.
صبح زود به ساکنان خانه دستور تخلیه دادند. این بازی‌ها که می دانید. با بلندگو دستی اعلام می‌کردند شما در محاصره پلیس هستید، تسلیم شوید، بیایید بیرون و ...
شیوه‌ی فرار حمید اشرف به این صورت بود که ابتدا نارنجک می‌انداخت. نارنجک که منفجر می‌شد بلافاصله با مسلسل به سمت مأمورین شلیک می‌کرد. از هر طرف که می خواست فرار کند پشت سرش هم نارنجک می انداخت و در پناه آن می‌کوشید از منطقه دور شود.
بعد از اعلام پلیس و دستور تخلیه، متوجه مدارک سوخته شدیم. دودش رفت بالا. مثل همه خانه‌ها. درگیری شروع شد. تیراندازی از طرف ما نبود. خانه چنگیز قبادی هم از طرف ما نبود. ما هیچ وقت شروع نمی‌کردیم. اگر می‌خواستیم هنگام شب می‌توانستیم با هلی کوپتر بزنیم ۲ طبقه را ببریم زیر زمین. برای چی باید این کار را می‌کردیم. روزی یک کارمند ساواک این را گفته بود. گفتم تو گوه خوردی این حرف را می زنی.



این همان خانه‌ای است که ارژنگ و ناصر شایگان شام‌اسبی دو کودک خردسال هم در آن کشته شدند. با وجود آن که در هیچ‌یک از گزارش‌های ساواک در هنگام کشته شدن حمید اشرف با قاطعیت از اتهام مرگ این دو کودک به او منتسب نشده اما رژیم مدعی است که حمید اشرف تیر خلاص آن‌ها را زده است و عده‌ای از دشمنان حمید اشرف هم روی آن انگشت می‌گذارند. شما که شاهد صحنه بودید و بهتر از هرکس دیگری با حمید اشرف و روحیات او آشنا بودید نظرتان چیست؟
- همان ابتدا قبل از این که درگیری شروع شود حمید اشرف نارنجک‌ها را پرتاب کرد و به شکلی که توضیح دادم گریخت. قبل از پرتاب نارنجک از سوی حمید اشرف و صدای شلیک مسلسل‌اش، صدای تیری به گوش نرسید. این نشان‌دهنده‌ی آن است که آن دو بچه توسط او کشته نشدند.

 

* منظورتان این است که حمید اشرف نمی‌توانسته ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی را به قتل رسانده باشد؟‌ (۵)
- همین را می‌گویم. بله این نظر من است و صد در صد فکر کنم درست است. قطعاً او نمی‌توانست این کار را کرده باشد. این که گفتم نشانه‌اش است. توضیح دادم که او نارنجک چطوری انداخت و فرار کرد. او خودش را انداخت به خیابان و خانه به خانه و با تیراندازی با مسلسل کلاش گریخت. تأکید می‌کنم این که در خانه چه اتفاقی افتاده من خبر ندارم. اما مطمئن هستم که هنگام مرگ این دو کودک، حمید اشرف در آن خانه نبود. (۶)
[ساعت ۲ بامداد ۲۶/۲/۱۳۵۵، مامورین اکیپ های کمیته مشترک به فرماندهی سر مستی خانه پلاک ۸ درخیابان خیام تهران نو را محاصره و حمله را شروع می‌کنند. لادن آل آقا، مهوش خاتمی، فرهاد صدیقی پاشاکی، احمد رضا قنبرپور، ارژنگ و ناصر شایگان بعد از ۹۰ دقیقه درگیری همگی از پا درآمده، اما حمید اشرف با وجود این که از ناحیه پا زخمی می شود موفق به فرار می گردد.]

* شما بر اساس اطلاعاتی که از شنود به دست ‌آورده بودید چند خانه‌ی تیمی آن‌ها را شناسایی کرده بودید، حمید اشرف بعد از فرار کجا رفت آیا همچنان در تور شما بود؟‌
- او پس از آن که موفق شد حلقه محاصره را بشکند و از مهلکه بگریزد رفت به کوچه نیازی خانه‌ی پلاک ۲۳ که از قبل توسط ساواک شناسایی شده و تحت محاصره بود. این اولیه خانه‌ای است که آن روز به آن وارد شد. این خانه نزدیک‌ترین خانه‌ به خانه‌ی تیمی حمید اشرف در تهران نو [خیابان خیام] بود. من خودم را به آن‌جا رساندم که در نره. محصول تلاش چند‌ماهه‌‌ام داشت هدر می‌رفت.

* بله من آن محله را به خوبی می‌شناسم. این کوچه حدفاصل ده‌متری شارق و قاسم آباد تهران نو می‌شود. یادم هست حمید اشرف در آن‌جا نیز هنگام فرار پاسبانی به نام شادیاخ را کشت. ده‌متری شارق را همان موقع به شادیاخ تغییر نام دادند. موضوع در محل به سرعت پیچیده بود. من خودم بعد از انقلاب به خاطر کنجکاوی رفتم و ده‌متری شارق را از نزدیک دیدم. در اسناد ساواک خواندم که در همان کوچه در سال ۵۰ هم چریک‌ها خانه داشتند. اگر اشتباه نکنم احمد زیبرم آن‌جا خانه گرفته بود.
- فکر کرده بود بیاید آن‌جا مخفی شود به ویژه که تیر هم خورده بود. داخل خانه هم شد اما تک تیرانداز‌ها نتوانستند او را بزنند. آن‌جا فهمید و از طریق پشت‌بام‌ها و... فرار کرد. بهروز شاهوردیلو آن جا بود. هرجا رفت فرار کرد. همه جا تحت محاضره بود و فرار می‌کرد. همه اکیپ‌ها مستقر بودند. یعنی هرجا می‌رفت می‌زدند. همه خانه‌ها در محاصره بودند.
[حمید اشرف که در جریان درگیری خیابان خیام تهران نو، زخمی شده بود، تلفنی به صبا بیژن زاده در خانه تیمی خیابان نیازی اطلاع می‌دهد که برای بردن او بیرون بروند، صبا بیژن زاده و علیرضا کلانتری نیستانکی چند خیابان بالاتر او را ملاقات کرده و با هم به خانه‌‌ای که تحت محاصر بود برمی گردند. ساعت ۱.۳۰ بعداز ظهر این خانه مورد یورش قرار گرفته و همه ساکنین آن یعنی حمید اشرف، صبا بیژن زاده، علیرضا کلانتری نیستانکی و نادره احمد هاشمی موفق به فرار می‌شوند. حمید اشرف برای صبا و نادره چادر تهیه کرده و در دو گروه جداگانه به خانه تیمی اکبر آباد می روند.]

* در درگیری آن روز کسی هم از مأموران ساواک و شهربانی کشته شدند؟
- حمید اشرف تو نیازی سه نفر گشت کلانتری را زد. یک ستوان و دو پاسپان همراه او را کشت. ماشین و مسلسل آن‌ها را برداشت و از منطقه گریخت. چند تا خیابان آنطرف‌تر خانمی [صبا بیژن زاده] که همراهش بوده را پیاده می‌کنه. مسلسل رو به او میده و او زیر چادرش پنهان می‌کنه. در میدان محسنی رئیس کلانتری قلهک سرهنگ فرداد و پاسپان‌هایی را که همراهش بودند را به گلوله بست و کشت. جای ۱۱ تا گلوله بود. این‌جا بود که حمید اشرف متوجه شد که از کجا ضربه خورده و چگونه خانه‌های تیمی لو رفته است.

* چطوری در حین گریز متوجه شد؟
- او سوار ماشین گشت کلانتری ۶ بود و به مکالمات بیسمی گوش می‌داد. همه تهران آن روز بسیج بود. از ساواک گرفته تا اطلاعات شهربانی، پلیس تهران به بیسم گوش می‌دادند.
بهمن نادری‌پور اشتباه می‌کند و به یکی از اکیپ‌های کمیته، اطلاعاتی را می‌دهد که حمید اشرف را متوجه ماجرا می‌کند. سر همین اشتباه او، مشکلات زیادی برای ما پیش آمد.


* حمید اشرف وقتی متوجه ماجرا میشود چه کار می‌کند؟
- او ابتدا سعی می‌کند به خانه‌های تیمی زنگ بزند که قادر نمی‌شود. ظاهراً به سمت خانه‌ی تیمی کوی کن می‌آید که من می‌گویم شهرآرا. چون سر پل یک ماشین شخصی را می‌گیرد و بقیه راه را با آن ماشین می‌رود. آن‌جا هم یک نفر را کشت و فرار کرد. بعد میرود به خانه تیمی سه راه شکوفه. متوجه می‌شود همه جا بسته است.



* خانه‌های تیمی دیگر چه شد، آیا به آن‌ها هم حمله شد؟
- خانه‌ی شهرآرا [کوی کن] بود. یک خانم هم آن‌جا بود [ عزت غروی مادر احمد و مجتبی خرم‌آبادی] . ۵ نفر بودند که کشته شدند. [قربانعلی زرکاری، محمد رضا قنبرپور، و دو نفر ناشناس که احتمالا فرزاد دادگر و جهانگیر باقری پور بوده اند]. منزل یکی از بستگان نزدیک همسرم روبروی آن‌جا بود. خانه‌ی تیمی مزبور بغل ژاندارمری بود.
* حمید اشرف به آن خانه هم مراجعه کرد؟
- به آن‌جا هم مراجعه کرده بود اما با دیدن ماشین ساواک متوجه محاصره شده بود. به همین دلیل قادر به فرار شد. قبل از حمله مأموران ژاندارمری توجیه شده بودند و آن‌ها به ما خیلی کمک کردند. کوچه‌ای که خانه در آن قرار داشت طولش کم بود. دو سر کوچه را بستیم نگذاشتیم کسی فرار کند. نمی توانستند فرار کنند. تو پشت‌بام پشت آن‌ها، ژاندارم‌ها مراقب بودند.
* چطور حمید اشرف قادر به فرار و شکستن حلقه محاصره می‌شد؟
- جدا از اراده‌ای که داشت، خیلی ورزیده بود و فرز و چغر بود. ران و مچ پاش خیلی ورزیده بود. ۴۰۰ خرده‌ای پا می رفت. شما خیلی بری دو تا اگر بتونی من یکی هم نمی توانم برم. او ۴۰۰ خرده‌ای می رفت. فکرش را بکن. من این را توی شنود از خودش شنیدم.
* بعد از عدم موفقیت ساواک در دستگیری حمید اشرف چه کردید؟
- او از همه خانه‌‌‌ها و تورهای امنیتی فرار کرد و سرنخ‌ها همه کور شدند. ۴۰ اکیپ عملیاتی ساواک در تهران مختص این عملیات بود بماند که از شهربانی و ژاندارمری هم استفاده شد. حمید اشرف هشیار شده بود که تلفن لو رفته است . دست و بالش هم بسته شده بود.
آن روز عملیات تا ساعت ۱۱- ۱۲ شب ادامه داشت.
ما هم شروع کردیم به ضربه زدن و دستگیر کردن همه. اول همه‌‌ی خانه‌هایی که تلفن داشتند را زدیم. همه خانه‌ها را ضربت زدیم . هیچ کس نمی توانست فرار کند. اعضای آشکار و سمپات‌ها هم دستگیر شدند. سرنخ‌های دیگه داشتیم. همه اطلاعات جمع شد. رشت و کرج و قزوین تو همین رابطه مورد حمله قرار گرفتند.
[ تاریخ ۲۸/۲/۱۳۵۵ خانه ای تیمی در رشت مورد حمله قرار گرفته و بهروز ارمغانی، زهره مدیر شانه چی و... کشته شدند (احتمالا ۵ نفر). هم زمان با تاریخ فوق دو خانه تیمی در کرج و قزوین نیز مورد حمله قرار می گیرند؛ میترا بلبل صفت و اسماعیل عابدی در قزوین، و فریده غروی، حسین فاطمی، و نفر سوم که احتمالا هوشنگ قربانی کنده رودی بوده است در کرج کشته شدند.]

* بعد از فرار حمید اشرف، پیگیری او به چه شکل ادامه یافت، چگونه به خانه‌ی‌ خیابان مهرآباد جنوبی رسیدید؟
- وقتی حمید اشرف فرار کرد امیدمان قطع نشد با این که از طریق تلفن رد او کور شده بود اما در جریان دستگیری‌ها سرنخ‌های زیادی به دست آمده بود. دستور آمد پرونده را بدهید به هوشنگ ازغندی.
ما یک کمیته هم در اوین داشتیم که زیر نظر هوشنگ ازغندی بود و جدا از «کمیته مشترک» عمل می‌کرد. هوشنگ ازغندی هیچ‌گاه به کمیته مشترک نیامد. او چند مأمور دیگر که البته همه مأمور ساواک بودند در «اوین» مستقر بودند و بعضی پرونده‌ها به آنها سپرده می‌شد. مثل پرونده بازی‌های آسیایی و ...
پرونده تعقیب حمید اشرف را دادند به او . من برای هماهنگی رفتم پیش او. هماهنگی من و هوشنگ ازغندی بود. فرم کار را عوض کردیم. پرونده‌هایی که هوشنگ ازغندی داشت را دنبال کردیم. مرحله خیلی حساس تر شده بود. بیش از یک ماه طول کشید تا خانه‌ی حمید اشرف پیدا شد.
* این بار به خانه چطوری رسیدید. این بار که دیگر شنود نداشتید؟
- شنود که دیگر جواب نداشت. او هم آگاه شده بود. خانه‌‌ی خیابان قلعه مرغی [مهرآباد جنوبی] اصلا تلفن نداشت. با تعقیب و مراقبت به آن خانه رسیدیم. زبده ترین نیروها را در اختیار داشتیم.
* از کجا رد او را پیدا کرده بودید؟
- ۵-۶ نفر از بچه‌های ساواک در «کمیته اوین» بودند. آن‌ها کارهای دیگه‌ای را انجام می دادند برای ساواک. آن‌ها از یک کانالی رسیده بودند. آقای ثابتی ومن و هوشنگ می‌دانستیم. هوشنگ خیلی به من نزدیک بود. محمد حسن ناصری [عضدی] برای ما خطرناک بود. نمی خواستیم بفهمد برای ما مشکل درست می‌شد. شلوغ می‌کرد. متاسفانه هوشنگ ازغندی از فقر مرد. یکی از بهترین افراد اطلاعاتی ایران بود.
شناسایی را من خودم انجام می دادم. شناسایی دو تا خانه کرج را خودم انجام دادم. به عنوان کارگر ساده رفته بودم لیلاند.
از بهترین تیم‌های تعقیب مراقبت که خیلی مهم است استفاده می‌‌کردیم. کاملاً مجهز بودیم. بهترین ها را ما برداشتیم. وسایل مخصوص و بهترین موتورسوارها را گذاشتیم.
خیلی خوب پیش رفت. فقط ما بودیم، هیچ کس نبود. کمیته مشترک دیگه نبود. برای ضربت فقط آمدند. یک ماه و نیم، طول کشید. [طبق اسناد ساواک احتمالاً پیش از کشته شدن نسترن آل آقا، به تماس او با رضا یثربی پی برده و با تعقیب او به خانه‌‌ی خیابان جی یا مهرآباد جنوبی رسیدند]
من دو بار با خود هوشنگ برای شناسایی خانه رفتم. هوشنگ با لباس افسر راهنمایی بود و خانه‌ را زیر نظر گرفتیم یک بار هم با ماشین شخصی رفتیم. و به این طریق خانه‌ی روبروی پادگان جی در قلعه مرغی را زیر نظر داشتیم. روی جمع بندی قرار شد منطقه را ببندیم. این بار هم مثل دفعه های قبل بود.

* حمله به خانه‌ی خیابان مهرآباد جنوبی به چه صورت انجام گرفت؟
- صبح زود حمله شروع شد. تمامی ۹ نفر (۷) ساکنین خانه خودشان را به کشتن دادند تا بلکه حمید اشرف بتواند فرار کند. همگی از پله‌ها آمدند پایین، یا از در اصلی آمدند بیرون. قبلاً پیش‌بینی کردیم که او از پشت بام فرار کند چون خیلی ورزیده بود. ارتفاعات به راحتی می پرید. البته ساختمان‌ها ارتفاعشان زیاد نبود. یا می پرید لبه را می‌گرفت و بالا می رفت. از خانه به خانه می رفت. با توجه به تجربه‌ای که داشتیم هر ۴ طرف را بسته بودیم.
همه بچه‌ها کمیته آن ۴۰ تا تیم آمده بودند. بهترین‌های شهربانی بودند. بیشترین بسیج نیرو صورت گرفته بود. این بار نباید فرار می‌کرد. همه تحت نظر ازغندی قرار گرفتند اما فرمانده عملیات یک بزرگواری بود که نمی خواهم نام ببرم. ما کسانی که از قسمت اطلاعات کمیته آمده بودیم تو ماشین بودیم و ناظر بودیم و بی سیم را زیر نظر داشتیم. یک پایگاه درست شده بود روبروی در. این ساختمان حدود یک متر بلند تر از خانه حمید اشرف بود. هر کس که از خانه بیرون می آمد می بستند به رگبار مسلسل. همه دم در تا پیاده رو کشته شدند. مثلا یک نفر نارنجک زیر بغلش بود تو جوی آب افتاده بود. فرصت نکرده بود ضامن نارنجک را بکشد. حمید اشرف یک تیر خورده بود که کاسه سرش را برداشته بود. کی زده معلوم نیست. تیراندازی شدید بود. خود حمید اشرف هم خیلی شلیک کرد ولی موفق به فرار نشد و افتاد. یک تیر هم بیشتر نخورده بود. هرکی بگوید من زدم دروغ می‌گوید.

وقتی بلند شده بود که از بلندی نزدیک به ۴ متری بپره پایین تیر خورده بود. من بودم، هوشنگ بود و سرهنگ آیرم بود. من بلافاصله رفتم بالا خال گوشتی‌اش هنوز بود. کرم مخصوص می مالید شما متوجه خالش نمی شدید.
بعد شناسایی بود. من خودم آن‌جا بودم. من قبلا او را دیده بودم، شناختم. تعجب می‌کنم بعد از این همه سال مهدی سامع می‌گوید ساواک او را آورده بود به محل درگیری و او منتظر مانده بود تا ساواک حمید اشرف را بکشد و جسد را برای شناسایی نشان او بدهد! (۸)

* یعنی چنین ادعایی صحت ندارد؟‌
- قربانت گردم شما خودت وارد هستی، من همه مطالب شما را خوانده‌ام و به دقت و ریز‌بینی‌ات احسنت می‌گویم. شما خودت چنین ادعایی را باور می‌کنی؟ همان موقع که ما می‌خواهیم حمله کنیم، مهدی سامع را هم آماده می‌کنند و بعد از دادن صبحانه ساعت ۴ صبح به محل درگیری می‌آورند؟! برات عجیب نیست چنین چیزی؟ آن هم برای شناسایی حمید اشرف که چندبار با این که تو مشت‌مان بود مثل ماهی لیز می‌خورد و در می‌رفت و محاصره را می‌شکست! یعنی ناصری [عضدی] و ساواک به نتیجه‌ی کارشان علم غیب داشتند؟ اگر اینقدر برایشان مهم بود نمی‌توانستند جنازه را به کمیته مشترک نزد مهدی سامع ببرند؟ ساواک ، بهرام آرام را که در درگیری کشته شده بود نمی‌شناخت. خودت می‌دانی دستگیری و یا کشتن او برای ساواک چقدر اهمیت داشت. جسد او را آورده بودند و دم در کمیته مشترک به عنوان ناشناس انداخته بودند تا بالاخره شناسایی شد. منظورم این است که نمی‌دانستند چه کسی در درگیری با مأمورین کشته شده است.

من خودم بالای سر جنازه‌ی حمید اشرف بودم. ۴ ساعت درگیری بود. یعنی همه این مدت مهدی سامع را آن‌جا نگه داشته بودند، مأموری که بایستی در حمله شرکت می‌کرد و یا مانع فرار ساکنان خانه می‌شد باید مواظب می‌بود که مبادا او و زهرا قلهکی فرار کنند؟ البته ساواک با مهدی سامع داستان داشت. خودش بهتر می‌داند چه می‌گویم.

* شما خودتان مهدی سامع را در این سال‌ها دیدید؟
- بله دو بار او را در پاریس ملاقات کردم با هم قهوه خوردیم. پولش را هم او حساب کرد. اسکناس‌های «یورو» نو و تا نخورده بود.
* آیا این موضوع را با او در میان نگذاشتید؟‌
- نه برای مقصود دیگری به ملاقات او رفته بودم و ربطی به این موضوع نداشت. برای همین به موضوع فوق نپرداختم. البته بعد دیدم او آدم این کار نیست و به ملاقات او نرفتم.
می‌خواستم مجاهدین را نسبت به توطئه‌ی رژیم علیه‌شان آگاه کنم. من در جریان این توطئه قرار گرفته بودم. مأمور رژیم «جوادیان» می‌خواست از طریق من یا بهتر است گفته شود ساواک، خانواده‌ی مستشاران آمریکایی را که در ایران ترور شده بودند، تحریک کند که علیه مجاهدین در دادگاه شکایت کنند. من هم با طرح داستان‌های مختلف که بازیگرش خودم بودم، طرف را سرکار گذاشته بودم. موضوع ارتباط با دولت آمریکا هم بود و همچنین قصد رژیم برای ضربه زدن به مجاهدین در اشرف. من هم خودم را به آب و آتش می‌زدم که موضوع را به اطلاع مجاهدین در پاریس برسانم.
* شما در حمله به خانه‌ی خیابان مهرآباد جنوبی تلفات هم دادید؟
- خوشبختانه تلفات‌مان زیاد نبود. یک نفر تلفات دادیم.
* آیا شما در مقابله با موضوع «چریک شهری» و سازمان‌های مسلح از تجربیات موساد و سیا و یا سرویس‌های خارجی هم استفاده می‌کردید؟‌ مثلا در همین مورد حمید اشرف و ....؟
- این‌ها حقیقت ندارد. مثل این که می‌گویند آقای پرویز ثابتی در رفت اسرائیل و ... در حالی که او پایش هم به اسرائیل نرسید. سیا و موساد بایستی از تجربیات ما استفاده می‌کردند نه بر عکس. ما با چریک شهری درگیر بودیم. همین طرحی را که آمریکا برای به دام انداختن بن لادن در پاکستان اجرا کرد ما در اوایل دهه‌ی ۵۰ در تهران به کار بردیم. خود من عامل اجرای آن بودم. تحت عنوان مایه کوبی و زدن واکسن به خانه‌های جنوب شهر می‌رفتیم و به شناسایی محل و احیاناً چریک‌هایی که ممکن بود در خانه‌ها پناه گرفته باشند می‌پرداختیم. به این ترتیب آن‌ها متوجه خانه‌گردی ما نمی‌شدند چون اگر تحت عنوان مأمور و ... به خانه‌گردی می‌پرداختیم حساسیت آن‌ها جلب می‌شد.
* حالا امروز که بعد از این همه سال به گذشته فکر می‌کنید نظرتون راجع به حمید اشرف چیست؟
- من باهاش مبارزه کردم. از خواب و خوراک و زندگیم برای مبارزه با او و امثال او گذشتم. شما زندگی من را دیدید و می‌دانید چه می‌گویم. او هم با من و ما مبارزه کرد. با این حال من برایش احترام قائلم. حمید اشرف و امثال او را نباید با فرخ نگهدار و «اکثریتی»‌ها یکی گرفت. عباس مفتاحی مرد واقعی بود. خشونت کرده بود، آدم کشته بود. اما مرد واقعی بود. مردانه مبارزه کرد مثل حمید اشرف. کاش آن شرایط پیش نمی‌آمد.
راستش ما و حمید اشرف و چریک‌های فدایی خلق دوتایی باختیم. اگر آن‌ها موفق می‌شدند ما مشکل خاصی نداشتیم. منتهی متأسفانه یک دفعه خمینی زد و پیروز شد و «اکثریتی‌ها» هم روی دست این‌ها بلند شدند. فکرش را بکن از «حمید اشرف» و ... برسی به فرخ نگهدار و ... بابا یک موی گندیده آن‌ها به هزارتا این‌ها می‌ارزید. دشمن‌ات بودند اما قابل احترام بودند.
مسعود رجوی هم همینطور. نباید این‌ها را با مسعود رجوی و امثال او یکی گرفت. بدیع زادگان کجا و این ها کجا؟ البته بگم بدیع‌زادگان را ساواک دستگیر نکرد، گیر اطلاعات شهربانی افتاده بود.
خود من اون موقع عملیاتی بودم. همین مسعود رجوی را با ماشین گشت می‌بردم تو خیابان که آدرس نشان بدهد. خانه‌‌ محمد حنیف‌نژاد رهبر مجاهدین به اتفاق محمد حیاتی که الان در لیبرتی است را او لو داد. من رنگ در خانه دقیق یادم هست. من در دستگیری حنیف نژاد شرکت داشتم. به خاطر همین همکاری‌ها بود که با تلاش مسئولان ساواک، رجوی تخفیف مجازات گرفت. اسنادش را خودتان دیدید. چرا ساواک برای بقیه چنین کاری نکرد؟ حالا هی نشسته می‌گوید من ۱۲۰ هزار تا شهید دادم، خوب دادی که چی؟ دنبه‌ات کو؟ عاقبت چی شد؟
وحید افراخته، ماه‌ها در اختیار من بود. تو عملیات دستگیری ابراری و داستان مغازه خشک شویی و ... من بدون اطلاع مسئولان ساواک با مسئولیت خودم به او مسلسل دادم. وقتی اعدامش کردند من گریه کردم. احمدرضا کریمی هم در اختیار من بود.
داستان برای گفتن زیاد است. من در سیاهکل هم بودم. البته هیچ دخالتی در آن‌جا نداشتم. من به همراه بهمن نادری‌ پور به آن‌جا رفته بودم. ما فقط مدارک و ... را جمع کردیم. همه چی تحت نظر ژاندارمری و تیمسار محققی دایی خود شما یکی از شریف‌ترین افسران ارتش ایران بود. البته من افتخار این را داشتم که مدتی در خدمت ایشان باشم.
* الان نسبت به گذشته چه فکر می‌کنید؟
- من پلیس بودم. سوگند خورده بودم. نه پای پول در میان بود و نه پاداش‌های آن‌چنانی. اگر پاداشی می‌دادند از چند صد تومان تجاوز نمی‌کرد. یک پلیس داریم مثل آگاهی، یک پلیس داریم که پلیس امنیتی است. وظیفه‌اش حفظ امنیت کشور است. همه کشورهای دنیا دارند. شما هم که بیایی سر کار خواهی داشت. خودت که بهتر از من می‌دانی مجاهدین سر اعضای خودشان در «اشرف» چه آوردند. من درست یا غلط به وظیفه‌ام عمل کردم. وظیفه‌ای که قانون به عهده‌ام گذاشته بود . حالا ممکن است یک نفر قانون را قبول نداشته باشد. البته این را هم بگویم همیشه به قانون عمل نمی‌شود.
اما من به شغلم به عنوان انجام وظیفه نگاه می‌کردم. احمد بنا ساز نوری را من در مرخصی بودم درخیابان به او مشکوک شدم و دستگیر کردم. یا به جمشید طاهری‌پور در خیابان مولوی وقتی دنبال سوژه‌ی دیگری بودم، مشکوک شدم و خودم یک نفری دستگیرش کردم و دست‌بند زدم و تماس گرفتم تا آمدند و او را به کمیته مشترک بردند. بماند حالا چه داستان‌هایی از نحوه‌‌ی دستگیری‌اش تعریف می‌کند که یک کلمه‌اش راست نیست.
یادت باشه ساواک از خیلی مسائل غیراخلاقی و فساد حتی خبر داشت اما یک مورد را هم رو نکرد. وارد این حوزه‌ها نمی شد. این رژیم بعضی از پرونده‌ها را رو کرد. بعضی‌ها را برایش صرف نمی‌کرد رو نکرد. من خودم خیلی از این مسائل را می‌دانم. اما چیزی راجع به آن‌ها نگفتم. در طول چند دهه گذشته هرچه خواستند راجع به ما یک طرفه گفتند اما هیچ وقت صحبت‌های ما شنیده نشد و یا زمینه برای طرح آن ها ایجاد نشد.
بیا با هم رو راست باشیم. همین الان وقتی راجع به ترور و آدمکشی گروه‌های سیاسی صحبت میشود حتی وقتی راجع به ترور دوستان‌شان صحبت می‌شود هم در چریک‌های فدایی خلق و هم در مجاهدین می‌گویند این طبیعت مبارزه چریکی و شرایط آن دوران است. اما همین تعریف و حق را برای ما قائل نیستند. قبول نمی کنند خشونت، خشونت می‌آورد. انگار شرایط فقط برای آن‌ها بوده و برای ما نبوده است. من الان دیگه به فکر آینده کشور و ایران هستم. از ما گذشته است ولی حیف است کشورمان از بین برود. من چیزی برای خودم نمی‌خواهم. همه چی را از دست دادم.
ایرج مصداقی
خرداد ۱۳۹۵
irajmesdaghi@gmail.com
www.irajmesdaghi.com
• این گفتگو در نوامبر ۲۰۱۳ در پاریس انجام شده است.

۱- وظیفه‌ی سنگین را تیم‌های تعقیب و مراقبت به عهده داشتند. برای مثال اتومبیل مخصوص که نقش اساسی در خبر رسانی به افراد تیم‌های مستقر در خیابان و کوچه‌های مختلف منطقه دارد، در مقابل منزل و یا محل کار سوژه مستقر می‌شود. این وسیله هرگز توسط افراد غیرخودی نباید شناسایی می‌شدند. یا تاکسی‌های تیم با پوشش مناسب افراد مورد نظر را هم به عنوان مسافر سوار می‌کردند و دیگر وسیله تیم‌های تعقیب و مراقبت اتوموبیل‌های شخصی مسافرکش بود. یکی از چریک‌ها تحت کنترل تیم بود. پس از خداحافظی از سوژه‌‌ای که با او تماس گرفته بود، به انتظار تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. من و خانمی از افراد تیم، روی صندلی عقب نشسته بودیم. مأمور تیم که رانندگی تاکسی را به عهده داشت، جلوی پای ... ایستاد و بسیار طبیعی ایشان سوار شد و مقصدش را خیابان ناصر خسرو، خیابان مروی اعلام کرد. من و دیگر مأمور تیم از تاکسی پیاده شدیم ولی ۱۶ نفر افراد تیم تاکسی را دنبال می‌کردند و به محض پیاده شدن ...
۲- «از زندان‌های رژیم خبر رسیده است که رفیق قهرمان عباس جمشیدی رودباری پس از دو سال شکنجه در یک سلول انفرادی به شهادت رسیده است.
در تیرماه سال ۵۱ رفیق عباس جمشیدی رودباری در یک درگیری خیابانی بر اثر اصابت گلوله به جمجمه اش بیهوش شد و زنده به دست دشمن اسیر گردید. رفیق در این درگیری چندین گلوله دیگر نیز خورده بود و از اینروی در حال اغماء قرار داشت. عناصر دشمن بلافاصله به دستور مستشاران اسرائیلی، رفیق جمشیدی را با هواپیما به تل آویو بردند تا تحت مداوای پزشکان ماهر صهیونیست بهبود نسبی یافته و آماده شکنجه شود. رفیق را در اسرائیل پس از مداوای اولیه، تحت شکنجه قرار دادند. رفیق جمشیدی در آن وضعیت تا شش روز دلاورانه مقاومت ورزید و کلمه‌ای برزبان نیاورد. مقاومتی که درخور تحسین و ستایش است. پس از شش روز رفیق قهرمان آدرس منزلی را که در صورت اسارت رفیق می بایست فورا تخلیه شده و برای دشمن مین گذاری گردد، افشاء نمود و دیگر هیچ اطلاعی نتوانستند از او به دست آورند. از آن پس رفیق جمشیدی در سلول انفرادی و جدا از دیگران نگهداری می شد و به تناوب مورد شکنجه قرار می گرفت. ...»
نقل از: " نبرد خلق"، ارگان " سازمان چریک های فدائی خلق ایران" – شماره چهارم – مرداد ماه ۱۳۵۳
۳- رضا رضایی آن گونه که مجاهدین تبلیغ می‌کنند فرار نکرد. او پس از آن که ده‌ها اسلحه سازمان و نارنجک را تحویل داد، با تبدیل قرار آزاد شد. من یادم هست حاج‌ خلیل رضایی در کمیته مشترک التماس می‌کرد که او را آزاد نکنند. او می‌گفت من بچه‌ام را بهتر از شما می‌شناسم. مطمئن هستم دوباره می‌رود و وصل می‌شود. اما عطارپور به گفته‌های او توجه نکرد و گفت دستور است که او را آزاد کنیم و ما نمی‌توانیم مانع شویم. البته یادم هست یک مأمور به نام «بصام راز» با او بود چرا که مدعی شده بود می‌خواهد بقیه سلاح‌ها و برادرش احمد را معرفی کند. یادش به خیر حاج خلیل رضایی آدم خیلی خوب و محترمی بود. هر وقت به کمیته مشترک می‌آمد همه به او احترام می‌گذاشتند. مرد شریفی بود. خدا پدرش را بیامرزد خانه‌ای که من در نزدیکی میدان محسنی داشتم و رژیم آن را مصادره کرد به توصیه او خریدم.
۴- ۲۶ دیماه ۱۳۵۷ که سپهبد ناصر مقدم به ما گفت برای آن که دستگیر نشویم کشور را ترک کنیم؛ پول نداشتم، به یکی از زندانیان سیاسی سابق که جلوی اوین به مادرش هنگام ملاقات برخورد کرده و در حق‌اش محبت کوچکی کرده بودم، مراجعه کردم، او کمکم کرد و .... کسانی مثل بهمن نادری پور و ... که دستگیر و اعدام شدند، به خاطر مشکلات مالی نتوانستند کشور را ترک کنند. یادم هست وقتی به پاریس رسیدیم، ابراهیم یزدی خائن مدعی شد که مأموران ساواک برای کشتن خمینی به پاریس آمده‌اند. در حالی که برنامه چیده بودند که ما را دستگیر کنند و ما به همین دلیل از کشور خارج شده بودیم. در واقع کمیته مشترک دیگه وجود نداشت.
۵- ابوالحسن شایگان شام‌اسبی برادر ۱۵ ساله‌ی این دو، که در خانه‌های تیمی چریک‌های فدایی خلق زندگی می‌کرد، روز ۹ تیر ۱۳۵۵ دستگیر شد. بخشی از بازجویی‌های او به همراه عکس پس از دستگیری‌اش در اسناد ساواک موجود است، اما اطلاعی از سرنوشت خود او که با نام مستعار «نصرتی» در اوین بود در دست نیست. به احتمال قریب به یقین توسط مأموران ساواک سربه نیست شده و هیچ ردی از او در دست نیست.
۶- از نظر من نگاهداری دو کودک و محروم کردن آن‌ها از «حق کودکی» و ... در هر صورت محکوم و عملی ناپسند است که البته در منطق چریکی توجیه می‌شود. مقاله‌ی آقای حیدر تبریزی با نام «آیا غزال این بار هم شعری سروده بود؟ » ما را با گوشه‌ای از شرایط سخت و دشوار این دو کودک در خانه‌های تیمی آشنا می‌کند.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=73711
۷- حمید اشرف ۲- محمد رضا یثربی ۳- سید محمد حسین حق نواز ۴- محمد مهدی فوقانی ۵-عسگر حسینی ابر دهی ۶-یوسف قانع خشک بیجاری ۷-طاهره خرم ۸-غلامرضا لایق مهربانی ۹-علی اکبر وزیری اسفرجانی ۱۰- فاطمه حسینی۱۱- غلامعلی خراط پور (بطور قطع در جای دیگری کشته شده است. ساواک حتی در سال ۱۳۵۶ به دنبال پیدا کردن وی بود. در گزارش ساواک به صراحت آمده است که ۱۰ نفر در این خانه کشته شدند.)
۸- مهدی سامع می‌گوید:‌ «مرا صبح زود در سلول انفرادی ام در کمیته مشترک بیدار کردند، فکر می کنم ساعت حوالی ۴ صبح بود. شیفت نگهبانی عوض شده بود و نگهبان جدید تازه شروع کرده بود. مرا زیر هشت برده و چیزی به عنوان صبحانه بهم دادند. بعد؛ درحالی که سرپوشی (این سر پوش در واقع پیراهن زندان بود) بر سرم کشیده بودند مرا به درون ماشینی بردند که یک نفر قبلا در صندلی عقب آن نشسته بود و مثل من بلوزی برسرش انداخته بود. ماشین حرکت کرد و بعد از مدتی که با سرعت رفت با نزدیک شدن به منطقه ای که صدای رگبار مسلسل و تیر اندازی می آمد آهسته کرد و بعد هم در جایی متوقف شد. مدتی طولانی در انتظار، به صدای رگبارها گوش فرا دادیم، تا این که صدای تیراندازی به تدریج فرو کش کرده و وقتی ماشین شروع به حرکت مجدد کرد فقط صدای تک تیرهایی بگوش می رسید. بعد از مدتی دوباره ایستادیم. کسی آمد و درب ماشین را بازنموده، و هر دوی ما را پیاده کرده و به سمتی برد که بعدا فهمیدیم همان خانه محل درگیری است. از درب داغون شده ای ما را تو ی خانه ای بردندکه پله هایی داشت رو به بالا. از پله ها بالا رفتیم. در پای گرد پله های طبقه اول یک مامور ساواک تیر خورده و افتاده بود. ما تا طبقه بالارفته و پله ها را به سوی درب پشت بام ادامه داده و بعد از آن گذشته و قدم به پشت بام گذاشتیم. صدای عضدی را که در پشت بام بود، شنیدیم. او ما را بالای سر جسد بیجانی برد که به پشت دراز کشیده و صورتش به سمت آسمان بود، پوست صورت او احتمالا به خاطر خونریزی گرچه رنگ باخته اما براق شده و زیبایی مردانه خاصی را به چهره‏اش داده بود، گویا مرگ هم نتوانسته بود بر نیروی پرتوان اشتیاق درونی او به زندگی فایق آید؛ چون چشمان او نیمه باز مانده بود. او کت و شلوار مرتبی برتن داشت، استخوان روی پیشانی اش به اندازه یک بیضی کوچک کنده شده و بیرون زده بود. من حدسم این بود که گلوله از پشت سر وارد شده و از پیشانی او بیرون آمده بود. من جای دیگرش زخمی ندیدم و خونی هم در صورتش نبود. عضدی خطاب به هردوی، ما بدون این که حتی اسمی از او ببرد پرسید «خودشه؟» و من و زهرا گفتیم آره. او بلا فاصله به سمت لبه پشت بام رفت و از بالا با فریاد به کسانی در پایین گفت" هردو تاییدش کردن، خودشه". آری او حمید بود. بعد از این دوباره ما را به پایین بردند و در جلو درب و رودی منزل ۶-۷ جسد را به ما نشان دادند، البته بدون این که اصرار کنند بر شناسایی شان توسط ما. من یوسف قانع خشک بیجاری را شناختم ولی چیزی نگفتم. »
http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=31712