طنز تاریخ: مصدقی های طرفدار موسی غنی نژاد



توجه: تمامی عکس ها از مطالبِ با تنظیمات «عمومی و قابل مشاهده توسط همه افراد» تهییه شده است.







یکی از بزرگترین مشکل فعالان سیاسی و اجتماعی در ایران این است که وقتی یک گروه یا سازمان یا سایت یا محفل روشنفکری را درست می کنند حتی وقتی فعالیت شان به هر دلیل تعطیل می شود حاضر به دل کندن از گذشته نیستند. افراد زیادی را دیده ام که تا پایان عمر مشغول هویت گرفتن از همان فعالیت تعطیل شده هستند و خاطره گوئی و تکرار اسم ها را به شروع هر نوع فعالیت جدید تریج می دهند. استثنائی نیز در راست و چپ نیست. تنها گروهی که در این زمینه سربلند و آبرومد بیرون آمده است سازمان پیکار است. ادعایی به موجودیت ندارند و بازماندگان این سازمان به کار منتشر کردن تمامی اسناد و مدارک موجود برای روشن شدن بیشتر مسائل و اتفاقات تاریخی مربوط به خود هستند.

یکی از از گروه های تعطیل شده جبهه ملی است که هنوز تعدادی جوان در آن به صرف «مصدق، مصدق» کرد اوهم فعالیت سیاسی و داشتن هویت سیاسی دارند. جبهه ملی اکنون به چنان خاری و خفتی دچار شده است که مشتی بی سواد و تعطیل از قبل آن نان می خورند. دیوانگانی که ادعا می کنند «ملی شدن صنعت نفت در دوران دکتر مصدق یک مسئله اقتصادی نبوده و بیشتر یک عمل فرهنگی-سیاسی بوده است».

«مبارزه بر سر ملی شدن صنعت نفت اقتصادی نبود»؟! باید مطمئن بود که مصدق دارد در گور از وجود نابخردانی چون اینان به خود می لرزد. چنین وقاحت در نادانی مایه شرمساری است. حتی حاضر نیستند بروند و تاریخ بخوانید، مدارک را بخوانند و تحقیق کنند. دهانشان را باز می کنند و بدون اصطحکاک عقل و فکر هر چه می خواهند می گویند.

در باب این لطیفه به نکات زیر توجه کنید:
_ درآمد ایران از صادرات نفت از مالیاتی که شرکت استخراج کننده به دولت بریتانیا می داد کمتر بود.

_ سرانه خرج کرد ماهیانه برای سگ‌های نگهبان انگلیسی در مزد یک ماه کارگر ایرانی بیشتر بوده است.

_ در همان سالی که قرار داد نفتی ایران تمدید شد در همین عربستانی که ملیگرایان و نژاد پرستان به آنها ملخ خور می گویند قرارداد بسیار بالاتری بسته شد. در آمریکای مرکزی قرار داد 50-50 بسته شد.
_ پولی که بابت بردن نفت ایران به ایرانی ها می دادند به قدری پائین بود که مایه خنده خود انگلیسی ها شده بود. گزارش های رسمی موجود در کتابخانه ها و اسناد خود دولت بریتانیا تایید کننده غارت نقت ایران در مقابل ابنبات چوبی است.

_ در متن قرار داد آمده بوده که از سود خالص بعد از کسر هزینه استخراج و نگهداری و تجهیرات و انتقال و غیره و پرداخت سهم ایران، به اندازه 5 درصد دوباره به ایران تعلق بگیره. سفیر بریتانیا به ریش ایرانی ها می خندد که ما که قرار است از این شرکت مالیات بگیریم نمی دانیم درآمدشان چقدر است آنوقت شما به 5 درصد خیالی اصافه دل بستید؟ این درصد هم هیچگاه به ایران تعلق نگرفت و یکی از استنادات دکتر مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت همین بود.

_ محل استراحت و تفریح و زندگی کارگرای ساده هندی را از کارگران ایرانی جدا کرده بودند و همان چند ایرانی تقریبا رده بالا که از خانواده اشراف بودند هم حق ورود به محوطه کارگرای ساده هندی را نداشتند. می ترسیدند مبادا ایرانی ها کار استخراج را یاد بگیرند و این غنیمت مفت و راحت از دست شرکت بریتانیایی در بیاد.
***

در مقام نکات بالا، درافشانی لیبرال‌های وطنی نیز جالب و عبرت آموز است.

صادق زیباکلام:
_ خیلی از بندهای قرارداد 1933به مراتب پیشرفته تروبهتر از امتیاز دارسی بود. البته در قرارداد جدید انگلستان هم مفادی گنجاند که با‌لطبع به نفعش بود.

_
شما و دیگران خیلی استناد به اسناد و مدارک و دلایل می‌آورید که رضاخان را انگلیس سرکار آوردند. اما بگذارید خدمتتان یک نکته بنیادی را عرض کنم. اگرچه برای شما پذیرش و باورش سخت است، ولی زمانی‌که رضاخان میرپنج از قریه آق‌بابا قزوین به راه می‌افتاد یه طرف تهران که کودتا کند، روح دولت انگلستان و وزارت خارجه آن کشور هم در جریان این کار نبود.

_ كودتاي رضاخان اجتناب‌ناپذير بود.... شرايطي بر کشور حاکم بود که همه متفق‌القول بودند کشور به يک قدرت مرکزي نياز دارد و اين وضع اگر ادامه پيدا کند بعد از انقلاب مشروطه عملا چيزي از ايران باقي نمي‌ماند، به دنبال ايجاد دولت مرکزي بودند و در نهايت کودتاي 3 اسفند 1299 رخ داد.

_  معتقدم که در کودتاي 3 اسفند 1299 روح دولت انگلستان خبر نداشت که چنين کودتايي اتفاق مي‌افتد، من از کساني که معتقدند انگليسي‌ها رضا خان را روي کار آورند مي‌پرسم کدام اقدام رضا خان به دستور و به نفع انگليسي‌ها بود.


 منبع:

موسی غنی نژاد:
_  نهضت ملی کردن صنعت نفت یک خاطره رمانتیک وحشتناک برای ماست . یک گرفتاری بزرگ. من ممکن است یک روز اصلا زندگی ام رو سر این بگذارم. یک عده ای  من را ترور کنند به خاطر این حرف ها.
منبع:

_ "پوپولیسم مصدقی نقطه عطف قانون شکنی وپشت کردن به نهادهای دموکراسی بود.جریان سیاسی پشتیبان وی را مشوق چماق کشی ها و بی اخلاقی های سیاسی می دانم وازهمه مهم تر٬مصدق را آغاز گر اصلی دولتی کردن نفت درایران می شناسم."
منبع:


طنز تاریخ:

برای طرج این ادعا نیاز به تحقیق دارم اما فکر می کنم جوانان خام جبهه ملی اولین گروه سیاسی باشند که زیر عکس کسی می نشینند تا خود را به او وصل و مرتب نشان دهند و همزمان اعلام می کنند نظرات کسی را قبول دارند که به صاحب عکس فحش می دهد و او را یک پوپولیست معرفی می کنند که طرفدارانش عده‌ای چماق به دست بوده اند. خوب روشن تر از روز است که در این و به عقیده این عده حتما که شعبان بی مخ و دیگر چماقداران طرفدار شاه  ایران «آزادی خواه» و «شهروندان مدرن طرفدار بازار آزاد» بودند. این بلاهت بی شک طنز تلخ تاریخ است.


پاسخی سنگین به یاوه‌گوئی‌های شاگردان غنی نژاد در جبهه ملی:

درست در این میانه که افسار جبهه ملی به دست چنین نا آگاهان و جوانانی افتاده است که زبان را بی اصحکاک عقل به کار می گیرند بزرگانی مانند دکتر آبراهامیان و دکتر ناصر زرافشان آستین بالا زده اند و کتابی را به عنوان «کودتا» را در جواب امثال زیباکلام‌ها، غنی نژاد‌ها، عباس میلانی ها و جوانان خام، پر هیاهو و نادان جبهه ملی تالیف و ترجمه کرده اند که با استفاده از اسناد از طبقه بندی خارج شده آمریکا و انگلیس و منابع مفصل دیگر به نگاشتن تاریخ مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت ایران پرداخته‌اند.
از آنجا که در موج جدید تبلیغی علیه مبارزات طبقه کارگر و مردم ایران در راه ملی شدن صنعت نفت پای یک معلوم الحال که کاریکاتور کج و معوجی از عباس میلانی است در میان می باشد مطالعه دیگر بار این مقاله خالی از لطف نیست.


**********


یادی از آن سالها، نگاهی به این ایام
توبه نامه و همکاری ادامه دارد؟

نوشته: دکتر ناصر زرافشان


در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما اگر از چند فتواي کوتاه و بدون دليل راجع به چند چهره ادبي بگذريم ، آنچه در اين مصاحبه مورد بحث قرار گرفته ، بجاي چپ ادبي ايران ، جنبش چپ بطور کلي و در همه جهان و بخصوص جنبه هاي سياسي و ايدئولوژيک آن است ؛ و از کائوتسکي و لنين و گرامشي و مائو تسه تونگ و لين پيائو گرفته تا کامبخش و خليل ملکي و آريان پور ، از طبري و ترويج مارکسيسم و فروغي و تجدد فکري در ايران و "سير حکمت در اروپا" گرفته تا مصدق و کودتاي 28 مرداد و ماهيت اين کودتا و جريان تشکيل حزب رستاخيز و ايدئولوژي آن و نو تاريخي گري و بي حافظگي تاريخي ايرانيان سخن رفته است که بديهي است هيچ يک از اين مباحث ، بحث ادبي نيست ، و هيچ يک از اين چهره ها نيز چهره هاي ادبي و هنري نيستند. من ترديد دارم که آقاي ميلاني نويسنده و هنرمند باشد ، يعني قريحه و خلاقيت ادبي و هنري داشته باشد ؛ نيز ترديد دارم که او صلاحيت نقد ادبي داشته باشد ، اما يقين دارم کسي که در زمان واحد ، خود را هم نظريه پرداز سياسي و ايدئولوگ و هم منتقد ادبي و هنري بداند و هم در زمينه تفکر سياسي و فلسفي و هم در زمينه خلق ادبي و هنري اظهار لحيه کند، از هيچ يک از اين دو چيزي نمي داند و شايد به همين دليل هم وقتي مصاحبه کننده از او در مورد "روشنفکران ادبي يا نويسندگان روشنفکر" سؤال ميکند، جواب اين سؤال را نمي دهد و بجاي آن، چون چنته اش در اين زمينه خالي است ، وارد عرصه سياسي و ايدئولوژيک مي شود. زيرا تحليل ادبي و هنري ، عرصه اي است خاص خود و جولان در اين عرصه نيازمند آگاهي هاي تخصصي از موضوع و نقد و تحليل بر اساس نظريه هاي ادبي و روشهاي خاص اين رشته است ، و بدون نقد و تحليل با چهار کلمه کلي گويي بي پايه و فتوا مانند از اين قبيل که "نصف داستان هاي کوتاه هدايت را هيچ روزنامه اي چاپ نمي کرد ، اينقدر که زبانش سست است ، اينقدر که بافتش ضعيف است ..." نمي توان پرونده کسي مثل هدايت يا علوي يا صمد بهرنگي را بست.
اما من در اينجا به اظهار نظر هاي «ادبي» آقاي ميلاني کاري ندارم و پاسخگويي در اين زمينه را به کساني وا ميگذارم که حوزه تخصصي کار آنها مباحث ادبي است. بحث من در مقاله حاضر ، از يک طرف بر سر اظهار نظر هاي «سياسي-اجتماعي» و گاه «فلسفي» ايشان ، و از طرف ديگر بر سر معرفي نامه آقاي ميلاني بقلم مصاحبه کننده است.
مصاحبه ، با معرفي آقاي ميلاني بوسيله مصاحبه کننده شروع مي شود. هدف از معرفي ، در اين موارد اين است که از مصاحبه شونده شناختي به خواننده بدهند . اما يک زندگي 59 ساله که بستر شکل گيري ميلاني فعلي است و تنها از خلال همين زندگي ميتوان به منشاء و علل مواضع کنوني او پي برد ، از سوي آقاي مصاحبه کننده در سه سطر ، يعني با ذکر سه تاريخ خلاصه مي شود : "عباس ميلاني در 1327 متولد شده ، در 15 سالگي به امريکا رفته ، پس از اقامتي ده ساله در آن کشور در سن 25 سالگي به ايران بازگشته و در اواسط دهه 60 خورشيدي دوباره به امريکا رفته و اکنون مقيم امريکاست ..." همين.
اين شيوه چهره سازي ها کاذب است. ابتدا بر روي زندگي گذشته و واقعيت زندگي کنوني فردي که قرار است «چهره» شود ، سرپوش مي گذارند و بعد با عناوين دهن پرکني از قبيل «انديشمند و تئوريسين شناخته شده» در مورد او، و تعارفاتي از قبيل «پر مخاطب ، جريان ساز ، سترگ ، بسيار مهم و ...» در مورد ترجمه هاي او ، مخاطب جوان و خالي الذهن از راه رسيده را مرعوب مي سازند ، و به اين ترتيب از فرد مورد نظر يک «اتوريته» فکري ، يک مرجع مي سازند تا بعدا بتوانند با اين شيوه ، افاضات او را نسنجيده و بدون نقد ، بي آنکه فرصت سبک و سنگين کردني وجود داشته باشد ، به خواننده خالي الذهن حقنه کنند. ما اطلاع نداريم اين "تئوريسين شناخته شده " کدام "تئوري ها" را و در کدام زمينه اي ارائه کرده است ، اما در سطور آتي بعنوان يک مترجم ، يکي از ترجمه هاي او را – که بسيار هم در اين مصاحبه از آن ستايش شده است- مورد بررسي قرار خواهيم داد.
اما پيش از پرداختن به ترجمه هاي آقاي ميلاني و نظرات ايشان ، گمان ميکنم داشتن اطلاعات مختصري پيرامون زندگي گذشته او – که در معرفي آقاي مصاحبه کننده مسکوت مانده است- ضروري باشد تا بتوان از خلال آن سير نامبرده را تا رسيدن به مواضع فعلي اش بهتر شناخت.
در تابستان سال 1355 گروه پرويز واعظ زاده ( از کادرهاي سازمان انقلابي- طرفدار مائوئیسم و جدا شده از حزب توده) بوسيله فرد خود فروخته اي بنام سيروس نهاوندي لو رفت و واعظ زاده و ياران او (خسرو صفائي، گرسيوز برومند، معصومه طوافچيان، مهوش جاسمي و ... ) يا در جريان يورش ساواک به خانه هاي آنها و ضمن درگيري، يا پس از دستگيري در شکنجه گاههاي ساواک به شهادت رسيدند. سازمان انقلابي در سال 1348 برخي از کادرهاي خود را به رهبري پرويز واعظ زاده براي مبارزه عليه رژيم پهلوي به داخل ايران فرستاده بود. اما پيش از او همين سازمان سيروي نهاوندي را روانه ايران کرده بود که او – به ادعاي خودش- بعلت تفاوت ديدگاه با سازمان انقلابي ، با اين سازمان قطع رابطه کرده و گروهي را بنام "سازمان رهائي بخش خلقهاي ايران" بوجود آورده بود. اين که سيروس نهاوندي از ابتدا اين باصطلاح "سازمان رهائي بخش..." را زير نظر ساواک براه انداخته بود يا دستگيري ادعائي او در سال 54 صحت داشته و او پس از اين دستگيري تن به همکاري با ساواک داده بود کاملا روشن نيست. اما بهرحال در تابستان 55 گروه واعظ زاده که سيروس نهاوندي در آن نفوذ کرده و آنرا لو داده بود زير ضرب قرار گرفت و اعضاي آن کشته شدند. پس از آن، ساواک تعداد زيادي از جواناني را هم که طي آن سالها در دام "سازمان رهائي بخش..." نهاوندي افتاده يا بهرحال با او رابطه اي داشته يا بوسيله او شناسائي شده بودند، دستگير کرد. عباس ميلاني هم در ميان اين دستگير شدگان بود. پس از آنکه معلوم شد سيروس نهاوندي خود عامل ساواک بوده و ساواک در جريان همه چيز گروه او بوده است ، برخي از اين دستگير شدگان در زندان بريدند و به همکاري با رژيم تن در دادند. عباس ميلاني از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه اي که در مطبوعات سال 56 نيز درج شد ، همانسال از زندان آزاد شد. دوست چهل ساله ام ناصر رحماني نژاد، که هر کجا هست اميدوارم سلامت باشد، در آن ايام با عباس ميلاني هم سلول بود و نقل ميکرد که ميلاني خود مي گفت تصميم دارد با ساواک همکاري کند و استدلال ميکرد که گروه سيروس نهاوندي ساخته ساواک بوده و آنها همه چيز را مي دانند و به اين ترتيب هيچ دليلي براي خودداري از همکاري با آنان وجود ندارد. البته ميلاني چون در سالهاي 55 و 56 پيش بيني سرنگوني رژيم پهلوي را در آينده نزديک نميکرد ، در اين معامله مغبون شد و اگر ميدانست چند صباحي ديگر مثل ديگران از زندان آزاد مي شود، اين باج را به رضا عطارپور (سربازجوي ساواک معروف به حسين زاده) نميداد. دوسال پس از آنکه او به اين ترتيب از زندان بيرون آمد، رژيمي که او به آن سرسپرده و قول همکاري به آن داده بود، سرنگون شد. او دوسال پيش با تحمل خفتي سنگين تغيير جهت داده بود تا خود را با "باد" هم جهت سازد، اما اکنون "باد" دوباره تغيير جهت داده بود!
در همان سالهاي آخر رژيم پهلوي هنگامي که به آذين فراخوان "جبهه دموکراتيک" خود را منتشر کرد، ميلاني جزوه اي را با نام مستعار ------- پخش کرد که در آن به به آذين و جبهه دموکراتيک پيشنهادي او زير عنوان "دکان جديد حزب توده" حمله کرده بود. مناظره اي هم در "نقد آگاه" با نجف دريابندري داشت. سپس با سرنگوني رژيم پهلوي در آن روزهاي آشفته اوليه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتي از آنجا هم بدليل سوابقش ، عذر او را خواستند. به اين ترتيب او که همه شانسهاي خود را در داخل کشور تباه شده ميديد، دوباره به امريکا رفت. در آنجا ابتدا در يک مدرسه درجه سه در کاليفرنياي شمالي بنام کالج نوتردام به ايرانيان جامعه شناسي درس ميداد. او از اين کلاسها براي تخريب مارکس استفاده مي کرد چون ميدانست مستمعين او در آن کلاسها چيزي از مارکس نمي دانند. او تصميم گرفته بود خيانت به آرمانهاي سوسياليستي و ضديت با مارکسيسم را به پول نقد تبديل کند و به اين ترتيب خود را به عنوان يک "روشنفکر" ضد مارکسيست و ضد چپ ، در معرض فروش قرار داد و براي قرب به قدرت تلاش بسيار کرد. امريکائي ها او را مناسب تشخيص دادند و به عنوان يکي از مديران "پروژه دموکراسي ايران" منصوب و به گروهي از عوامل ايراني و امريکائي ملحق شد که مستقيما در اين زمينه کار مي کنند و پايگاه نئوکانها در انستيتوي هوور در استانفورد را در اختيار او قرار دادند. اين انستيتوي هوور يکي از بازمانده هاي دوره تبليغات هيستريک ضد کمونيستي است که در دوران جنگ سرد براي مبارزه با کمونيسم بوجود آمده و اکنون براي "دفاع از دموکراسي" کار مي کند.
در همان روزهائي که در ماه پيش مصاحبه مورد بحث در روزنامه هم ميهن منتشر شد، آقاي عباس ميلاني به اتفاق راب سبحاني و لادن ارچين در باهاماس با نئوکانهاي امريکائي و اسرائيلي در زمينه تغيير رژيم در ايران جلسه داشتند. آقاي اميد کاشاني در تاريخ 6 ژوئن 2007 در سايت ايرانيان www.iranian.com گزارشي در اين زمينه داشت.
ضمنا با وجود نکوهشي که آقاي ميلاني در متن مصاحبه خود از رابطه مراد و مريدي "آل احمد و اطرافيان او" ميکند، از همين معرفي و مقدمه اي که مصاحبه کننده نوشته است کاملا پيداست که اين مصاحبه کننده خود "مريد" اين تئوريسين نوظهور است. مصاحبه کننده در اين گفتگو "...ذهن آکادميک، نظام مند و دقيق عباس ميلاني را درک کرده است ..." و ميگويد "توانائي ميلاني در ارائه مولفه هاي تاريخ نگر، اشاره هاي مداوم و پرشمارش به مصاديق بحران روشنفکري در ايران «اين باور را در او بوجود آورده است که او همواره به مسائل روشنفکران ايراني پرداخته و اصلا دغدغه اصلي اش همين است» و در ادامه مينويسد «از ديگر آثار مهم اين مترجم و منتقد ايراني بايد به ترجمه مشهور و تاثير گذارش از رمان بي بديل ميخائيل بولگاکف يعني مرشد و مارگريتا اشاره کرد». در حاشيه اين مصاحبه هم آقاي بهروز افخمي زير عنوان مهمان يادداشتي دارد سراسر تمجيد از همين ترجمه که طي آن از اين که "مترجم با ذوق و خيلي وسواسي و کمال طلبي مثل عباس ميلاني آنرا به فارسي در آورده" ابراز مسرت ميکند. ببينيم قضاوتهاي اين صاحب نظران روزنامه اي تا چه حد مستند و متکي به بررسي هاي جدي و واقعي است و خواننده تا چه حد ميتواند به آنها اتکا کند. آقاي عطاالله مهاجراني در ويژه نامه تحليل خبر شماره 1365 روزنامه اعتماد مورخ 23 فروردين 86 صفحه27 مقاله اي دارد زير عنوان "عيار ترجمه مرشد و مارگريتا" که خواندني است. او مينويسد سالها پيش دکتر شرف الدين خراساني به من گفت هنگام خواندن کتابهائي که از زبان ديگري ترجمه شده است "هرجا را که نفهميدي، با مداد کنار صفحه علامت بگذار. شايد نويسنده نفهميده باشد! شايد هم مترجم، شايد هم خودت!"... در اين مقاله مي خواهم نقدي و نگاهي داشته باشم به ترجمه رمان شگفت انگيز "مرشد و مارگريتا" ... وقتي کتاب مرشد و مارگريتا را ميخواندم اين داوري را داشتم که مترجم به شايستگي از پس معني و لفظ برآمده است. اما جابجا در متن فارسي با ابهام و علامت سوال روبرو ميشدم. کنار هر عبارت يا واژه اي که برايم مبهم و ترديد آميز بود، با مداد خط کشيدم، علامت سوال و تعجب گذاشتم. در تعطيلات نوروزي امسال متن انگليسي مرشد و مارگريتا را خواندم. البته نسخه انتشارات پنگوئن. همه آن ابهام ها زدوده شد! مثل توده مه محو شد... همان وقت که ترجمه فارسي کتاب را ميخواندم، در مواردي که با ابهام مواجه ميشدم، احساس ميکردم که بايستي مطلب به شکل ديگري باشد. با خودم ميگفتم يعني بولگاکف اشتباه کرده است؟ چطور ممکن است نويسنده اي که رمانش را بارها بازنويسي ميکند، و براي هر واژه آن مي انديشد، اشتباه کرده باشد؟ آيا مترجم شتابزده ترجمه کرده است؟ متن انگليسي که ترجمه براساس آن صورت گرفته در اختيارم نبود. اما کنار برخي صفحات به توصيه دکتر شرف علامت زده بودم... مثلا "وقتي کلمات را ادا ميکرد زبانش به ندرت تکان ميخورد"(ص17) برايم کاملا نامفهوم بود. "پيلاطس با يکي از لب هايش خنديد"(ص21). هر کاري کردم مثل پيلاطس با يک لب بخندم نشد! "پوزبند براق شيري به زره اش آويخته بود"(ص31). پوزبند شير آويخته بود؟ نمي توانستم تصوير روشني از اين عبارت درک کنم... تازگي که متن انگليسي مرشد و مارگريتا را ميخواندم تمام آن نکته ها که در متن فارسي با آنها مواجه شده بودم برطرف شد. متن ترجمه را با نسخه انگليسي مقابله کردم. دريغ خوردم. رماني که مثل مينياتور دقيق و مثل قالي ابريشم ريزبافت است و به تعبير صادق هدايت يک معماري با شکوه موسيقائي است که يک نت اشتباه ميتواند انسجام آنرا به هم بزند، بدليل شتابزدگي مترجم چه آسيب هاي جدي خورده است... اميدوارم اين نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ويراستار شايسته اي بسپارد تا در چاپ هاي آينده اين کاستي هاي ويرانگر برطرف شود... مواردي که ميخواهم اشاره کنم هيچ يک در ساحت بحث اصالت معني يا لفظ نمي گنجد. سخن برسر شتابزدگي است که مثل مصيبت بر سر کتاب نازل شده است. مينياتور درخشاني را تصور کنيد که در موارد متعددي روي آن لکه هاي جوهر افتاده و نشت کرده است..."
آنگاه دکتر مهاجراني به ذکر مورد به مورد لغزش هاي ابتدائي در ترجمه کتاب ميپردازد. مثلا آنجا که "لب هايش به ندرت تکان مي خورد" ترجمه شده است "زبانش به ندرت تکان مي خورد" يا آنجا که "پيلاطس با يک گونه اش خنديد و دندانهاي زردش را نشان داد" ترجمه شده است "پيلاطس با يکي از لب هايش خنديد، در حاليکه دندانهاي زرد خود را بيرون مي انداخت" يا Fountain به معناي فواره با Mountain به معناي کوهستان اشتباه گرفته شده و در ترجمه به جاي فواره، کوهستان آمده است، يا سر طلائي يا نقره اي شير که به عنوان نشان افتخار به لباس جواني آويخته بوده است، پوزبند شير ترجمه شده است و بسياري موارد ديگر در همين سطح. مهاجراني در پايان اينطور نتيجه گيري ميکند:" به گمانم مرشد و مارگريتا اين ظرفيت را دارد که مترجم شکيبا و دقيقي آنرا از زبان روسي ترجمه کند، تا اين رمان اينگونه غبارآلود بدست خواننده مشتاق ايراني نرسد، يا دست کم نشر نو کتاب را براي چاپ مجدد، به دست ويراستار اهلي بسپارد."
و اين تازه در شرايطي است که هوشنگ گلشيري بنا به اظهار خود او در زمان حياتش، براي اصلاح متن فارسي اين ترجمه، معادل وقتي را که براي ترجمه کامل يک کتاب لازم است، صرف و اين ترجمه را ويرايش کرده است. منتها چون گلشيري امکان مقابله متن فارسي با متن انگليسي را نداشته است، ترجمه فارسي در نهايت بصورتي در آمده است که دکتر مهاجراني توضيح ميدهد.
کسي که پس از ده سال زندگي در امريکا هنوزLip را زبان ترجمه ميکند و Fountain را کوهستان، ميخواهد پنبه صادق هدايت و علوي و شاملو و آل احمد و طبري و گرامشي و لنين و مائوتسه تونگ را يکجا و طي يک مصاحبه روزنامه اي بزند، و مصاحبه کننده و حاشيه نويس اين مصاحبه هم اصرار دارند از چنين کسي "انديشمند و تئوريسين جريان ساز" بتراشند. آب که سربالا برود...
جا دارد هم آقاي مصاحبه کننده و هم آقاي بهروز افخمي که در حاشيه اين مصاحبه درباره ترجمه مرشد و مارگريتا سرقلم رفته و از "مترجم با ذوق و خيلي وسواسي و کمال طلبي مثل عباس ميلاني" سخن ميگويند، نگاهي هم به متن اصلي کتاب يا دست کم به مقاله آقاي مهاجراني بيندازند.
اما نظرات آقاي ميلاني در اين مصاحبه
اولين محور گفتگوي آقاي ميلاني بحث روشنفکري و روشنفکران است. او از يک نوع روشنفکري بي خيال و من درآوردي صحبت ميکند که هيچگونه تعارضي با قدرت ندارد و به شکل مضحکي هم آنرا مفهوم انگليسي و فرانسوي روشنفکري معرفي ميکند و در برابر مفهوم ديگري از روشنفکري قرارش ميدهد که به نظر او روسي است و به لحاظ نفوذ روسيه قرن نوزدهم در ايران جا افتاده است و در مقام تخطئه اين مفهوم روسي روشنفکري توضيح ميدهد که "بنا به اين مفهوم، روشنفکر کسي است که سلوک خاصي دارد، با قدرت همواره در تعارض است، تمام زندگيش در خدمت باصطلاح خلق است، نيش فقر را ميپذيرد، مي طلبد، از صحبت ميهمان گريزان است، از خنده و لذت پرهيز ميکند، لباس خاصي مي پوشد، سلوک خاصي دارد و ..." و لابد روشنفکر مورد نظر آقاي ميلاني کسي است که از اين معايب مبرا باشد. آيا واقعا برخورد مدعي با مسئله روشنفکري و روشنفکران همين اظهارات آبکي و عاميانه و حدود اطلاعات و آگاهي او از موضوع همين هاست؟ آيا اين مسئله در تاريخ بشر فقط از قرن نوزدهم و از روسيه و انگليس و فرانسه آغاز شده است؟ آيا سلوک افراد در زندگي، تعارض يا عدم تعارض آنها با قدرت حاکم و چگونگي خوردن و پوشيدن و مصرف کردن آنها به انتخاب و پسند خود آنهاست؟ يعني مثلا کسي که اکنون بد ميخورد و بد ميپوشد، اتوبوس سوار ميشود و در نازي آباد زندگي ميکند، اگر خود تغيير عقيده و ذائقه بدهد، ميتواند بجاي آن در زعفرانيه زندگي کند، شيک بپوشد و بجاي اتوبوس، اتومبيل هاي چند ده ميليوني سوار شود؟ درست است که در پايتخت جهاني سرمايه مالي و در تفکر نوليبرالي مفاهيم جامعه شناسي مسخ و تحريف ميشوند، اما تا اين حد؟
خير آقاي ميلاني، اهل انديشه و آگاهي در طول تاريخ هميشه ناگزير بوده اند يا خدمتگزار حقيقت باشند يا خدمتگزار قدرت، جمع بين اين دو ممکن نبوده است و چون آگاهي که خصلت روشنفکر است با حقيقت ارتباط ذاتي دارد، روشنفکر به حکم سرشت خود با قدرت معارضه دارد. در سرتاسر تاريخ جوامع طبقاتي، صاحبان قدرت و ثروت، با زور و با خون از ثروت و قدرت خود در برابر هواداران حق و عدالت محافظت کرده اند و موضوع منحصر به قرن نوزدهم و روسيه و انگليس و فرانسه هم نيست. نيازي به ورود اين الگو از روسيه قرن نوزدهم نبوده است زيرا ما خود در اين زمينه پيشينه هزاران ساله داريم. البته براي کسي که از 15 سالگي زادبوم خود را ترک کرده باشد طبيعي است چندان اطلاعي از وجود اين سنت در تاريخ و فرهنگ ميهن خود نداشته باشد و نداند که بسيار پيش از قرن نوزدهم روسيه و فرانسه در وطن خود او بيهقي و ناصرخسرو و ابن سينا و حافظ و عين القضات و ملاصدرا و ... و صدها انديشمند ديگر که روشنفکران زمانه خود بودند، درگير همين دغدغه بوده و از يکسو همه عمر از اين شهر به آن شهر آوارگي ميکشيدند و از سوي ديگر عمال دستگاه قدرت که فتواي قتل آنان را در دست داشتند، در پي آنان روان بودند. اين مولوي است که از اعماق تاريخ وطن تو فرياد مي کشد:
هرکه او بيدارتر پر درد تر
هرکه او آگاه تر رخ زردتر

و اين صداي گرم و دردمند ناصرخسرو است از خلال قرون که :

به علم و به گوهر کني مدحت آن را
که مايه است مر جهل و بد گوهري را؟
به نظم اندر آري دروغ و طمع را؟
دروغ است سرمايه مر کافري را
من آنم که در پاي خوکان نريزم
مر اين قيمتي در لفظ دري را

و اين غزالي است که مي غرد:
"مگس بر نجاست آدمي نکوتر که عالم بر درگاه سلطان."

شما که مدعي هستيد روشنفکران ايران تا دهه پيش غرب زده بوده اند و بايد فکرشان ايراني شود، بيائيد اين تضاد، اين درد کهنه تاريخ خود را بشکافيد و تجزيه و تحليل کنيد. نکند در مکتب دوستان امريکائي، فکر خود را ايراني ميکنيد؟ شما که معتقديد هرکس جانب خلق و خواسته ها و منافع آنان را بگيرد، زير تاثير طرز تلقي روسي از روشنفکري است، بفرمائيد آيا مزدک و مزدکيان، به آفريد و ماهانيان، المقنع و سپيدجامگان، بابک و خرمدينان، اسماعيليه و صدها چهره و جنبش تاريخي ديگر ايران با همين گرايش هم زير تاثير نگرش روسي روشنفکري بوده اند؟ در همين ديروز مشروطه آيا سيد جمال الدين اسدآبادي، ميرزا آقاخان کرماني، شيخ احمد روحي، طالبوف، دهخدا، ميرزا زين العابدين مراغه اي و صور اسرافيل هم بلشويک بودند؟ شما چون در ايران و فرهنگ و تاريخ و اعتقادات آن ريشه جدي نداريد خواسته ايد مسئله روشنفکران را هم از الگوي روسي يا انگليسي و فرانسوي آن حل کنيد. براي کسي که از پانزده سالگي ايران را ترک کرده و درست در آغاز آن دوراني که بايد تاريخ و فرهنگ خود را بشناسد و در آن ريشه بدواند، در آنسوي اقيانوس اطلس يعني درجائي تحت آموزش قرار و شکل گرفته است که هيچ ريشه و سنت تاريخي جدي ندارد و در سالهاي بعدي هم چند صباحي که در ايران بوده، از پيروان خرده پاي جريانهائي بوده که نه دغدغه پرداختن به اين مسائل را داشتند و نه فرصت آنرا، اين غفلت و بيگانگي طبيعي است. اما اينکه چنين کسي امروز بخواهد به ما درس ايرانشناسي و ايراني کردن فکرمان را بدهد جاي بحث دارد. از طرف ديگر هم دنيا با انگليس و فرانسه شروع نشده و اين سرزمين و مردم آن هم در تمام تاريخ طولاني خود، خارج از تاريخ و جهان زندگي نکرده اند. شما مي خواهيد با يک برخورد عاميانه و سطحي با موضوع، محدوده زماني و مکاني مسئله را به يک دوره کوتاه چند دهه اي از تاريخ معاصر محدود کنيد تا آنچه را مورد نظر خودتان است از اين بحث استخراج کنيد. ميخواهيد نتيجه گيري کنيد که موضوع محدود به قرن نوزدهم روسيه مي شود و اين فقط روشنفکران چپ بوده اند که چنين سلوکي داشته اند و اکنون هم دوران آنها به سر رسيده است. اما نه، اين حکايتي است ديرينه به قدمت تاريخ و محصول ابداعي روسيه قرن نوزدهم يا مختص روشنفکران چپ نيست. نه رابطه مجيزگويان و توجيه تراشان با قدرت نامشروع جباران تاريخ پديده تازه اي است و نه تعارض روشنفکران و انديشمندان مستقل و آزاده با اين قدرت ها تازگي دارد، و اين هردو، در طول تاريخ پر رنج و مصيبت بار همين سرزمين هم پيشينه اي دراز دارد. زيرا بخش اعظم تاريخ اين کشور زير سيطره حکومت هاي مستبد و مردم گز طي شده است و از اينرو براي اهل معرفت و تفکر هميشه اين مسئله مطرح بوده است که در کدام جانب بايستند. در کشوري که بخش بزرگي از تاريخ مردم آن را جنبش هاي مزدکي، شعوبيه، کودکيان، سياه جامگان، سربداران، سپيدجامگان، ماهانيان، خرمدينان، اسماعيليان، باطنيان، قرمطيان و ... امثال آنها تشکيل ميدهد و در همين ديروز تاريخ آن در جنبش مشروطه با خيل عظيمي از روشنفکران روبرو هستيد که همه با قدرت حاکم درگير بوده اند، نمي توان مفهومي را که شما از روشنفکر داريد جا انداخت. پس آنچه را که در تاريخ معاصر ايران از جنبش چپ ديده ايد، به اين يا آن کشور نسبت ندهيد. چندان تعجبي ندارد که شما ندانيد اين قضيه چه ريشه عميقي در تاريخ و فرهنگ و اعتقادات مردم اين کشور دارد، اما بدانيد آن تصوري که شما از روشنفکر داريد و ابداع نوع امريکائي نگرش نوليبرالي است، با بستر فرهنگي اين سرزمين بيگانه تر از آن است که گمان مي کنيد. عمله فکري که در استخدام و مجذوب نظام سرمايه داري مالي هستند، روشنفکر نيستند.
وانگهي در اين تعارض دوجانبه، اين بيشتر قدرت است که مزاحم و معارض روشنفکران ميشود، نه بعکس. زيرا قدرت، خواهان بقاء خويش است و در اين راستا عمل مي کند، و از اين رو نقش فعال از او است. قدرت، که در جامعه طبقاتي بر منافع اقليت مبتني و نامشروع است، ذاتا و بطور کلي با حقيقت و با آگاهي تعارض دارد. در اين تعارض، که تا اين حد براي آقاي ميلاني نا آشنا و مايه تمسخر است، حتي اگر روشنفکران هم با قدرت معارضه اي نداشته باشند، قدرت با روشنفکران و با آگاهي سر ستيزه دارد، زيرا آگاهي ذاتا يک نيروي رهائي بخش و از اينرو براي قدرتهاي نامشروع خطر آفرين است.
از ايران و تاريخ آن بگذريم. بگوئيد تا ما هم بدانيم اين روشنفکر اخته و بي خيال و لذت طلبي که شما او را به فرانسه نسبت ميدهيد را در کجاي تاريخ و فرهنگ فرانسه کشف کرده ايد؟ آيا نظريه پردازان انقلاب فرانسه مانند روسو، ولتر، منتسکيو که اساس سلطنت استبدادي و قدرت فئودالي و کليسا را به معارضه خواندند و آنرا ويران کردند از معارضه با قدرت پرهيز داشتند يا دانتون و روبسپير و سن ژوست و مارا از جنسي بوده اند که شما توصيف ميکنيد؟ آيا اميل زولا و قضيه دريفوس نبود که تمامي جامعه فرانسه و دنياي سياسي فرانسويان را به التهاب و حرکت در آورد و آنرا دوپاره کرد؟ و در همين دوره ما آيا سارتر نماينده روشنفکري فرانسه نبود که مي گفت اگر در افريقا کسي انگشت در بيني خود کند، همه بشريت در قبال آن مسئولند؟ از امثال رژي دبره و "روشنفکران فرانسه مدرن" او و نسل 1968 و از امثال پير بورديو و گروهها و محافل روشنفکري کنوني آن مانند "رزون داژير" گفتگوئي نمي کنيم تا بحث به درازا نکشد.
در روشنفکري فرانسه و انگليس که مصداقي از آنچه آقاي ميلاني "مفهوم انگليسي يا فرانسوي از روشنفکر" مي نامد نمي يابيم. به سراغ روشنفکران امريکائي برويم ، شايد او اين تعبير را در آنجا يافته باشد. نام چامسکي و ادوارد سعيد دو نمونه از روشنفکران معاصر امريکائي هستند. اتفاقا سعيد کتابي دارد بنام "نشانه هاي روشنفکران" که به فارسي هم ترجمه و منتشر شده است. او در اين کتاب مي گويد موکلان اصلي روشنفکر توده مردم هستند اما "جهان امروز بيش از هميشه انباشته از حرفه اي ها، کارشناسان، مشاوران و در يک کلمه عمله فکري است که نقش اصلي شان خدمت به قدرت است و از اين راه سود زيادي هم عايدشان مي شود." اما بين اين عمله فکري – يعني آنانکه سر سپرده شبکه بي نهايت نيرومند مراجع قدرت اجتماعي، رسانه هاي گروهي، دولت-شرکت ها و امثال آن هستند که راههاي رسيدن به هر نوع دگرگوني را بسته اند- با روشنفکران تفاوت هست. ادوارد سعيد فشارهائي را که از سوي مراجع قدرت به روشنفکران وارد مي شود، تشريح ميکند و ميگويد :"به عقيده من وظيفه اصلي روشنفکر در اين شرايط دست يافتن به استقلال نسبي براي رهائي از اين فشارهاست. از اينرو، توصيف من از روشنفکر موجودي است تبعيدي، حاشيه نشين، ذوق ورز و پديد آورنده زباني که ميکوشد حقيقت را در برابر قدرت بيان کند". اين روش بقول سعيد "نه دوستان بلند پايه اي نصيب آنها خواهد کرد و نه افتخارات رسمي برايشان به ارمغان خواهد آورد... اما هميشه و در همه حال بهتر از کنار آمدن دسته جمعي با وضع موجود است". توصيفي را که اين متفکر امريکائي در اينجا از روشنفکر بدست مي دهد، با توصيفي که آقاي ميلاني در مقام تخطئه از روشنفکر چپ ايران ميکند و خود آنرا "روسي" ميداند مقايسه کنيد تا از اين طريق هم عياري براي ارزيابي نظرات ايشان بدست آوريد.
آگاهي، صفت روشنفکر و شرط لازم روشنفکري است، اما کافي نيست. از اينرو هر فيلسوف، جامعه شناس، صاحب نظريه سياسي يا اقتصادداني خود بخود روشنفکر نيست. رسالت و عملکرد روشنفکري يک رسالت و عملکرد اجتماعي است و مستلزم موضع اجتماعي هماهنگ با آگاهي هاي مورد بحث و تلاش در جهت اعمال آن نگرش آگاهانه تر و آزادانديشانه تر، در نظام مناسبات اجتماعي جاري است. روشنفکر منادي و تصوير گر دنياي آينده و بنابراين تحول خواه و به ناگزير، رو در روي قدرت مستقر است. اين نقش و عملکرد اجتماعي روشنفکر تنها در ارتباط با آن طبقات و نيروهاي اجتماعي معني مي يابد که داراي رسالت تاريخي باشند. "هيچ طبقه اي در تاريخ به سلطه اجتماعي نرسيده است، بدون آنکه در بطن خود سرکردگان فکري و نمايندگان پيشاهنگي را يافته باشد که قادر باشند جنبش اجتماعي آن طبقه را سازماندهي و آنرا رهبري کنند" و نفي اين تعهد و نقش اجتماعي روشنفکران، دقيقا در جهت لوث و بيرنگ کردن همين رابطه تاريخي روشنفکران با توده مردم و انصراف آنان از نقش اجتماعي شان است.
ويژگي بارز و متمايز کننده روشنفکران وابسته به توده مردم هم اين است که در آميختن با زندگي اين مردم و فعاليت براي سازماندهي به مبارزات آنان، بشکلي اجتناب ناپذير و جدا نشدني آنان را با توده زحمتکشي که از منافع آنان دفاع مي کنند، نزديک و يکي ميکند. در نتيجه اين نزديکي و آنچه انسان در زندگي اين مردم مي بيند، بسياري از "جاذبه هائي" که امثال مدعي يک عمر در تقلاي رسيدن به آنها هستند، از جاذبه مي افتد و بي اعتبار مي شود. تاکسي عملا در اين شرايط قرار نگرفته باشد، اين موضوع را درک نمي کند. از طرفي آنان نيرو و توانائي هاي خود را هم از همين رابطه نزديک و وحدت خويش با توده مردم بدست مي آورند. روشنفکري که صميمانه و به دور از فرصت طلبي به مردم و سرنوشت آنها سر سپرده باشد، از خود ميگذرد، بقول ميلاني "زندگي اش در خدمت خلق قرار ميگيرد، نيش فقر را مي پذيرد، لباس خاصي مي پوشد، سلوک خاصي دارد..." و بالاتر از همه اينهائي که او برشمرده، جان خود را در اين راه ميدهد. مصداق هاي آنرا آقاي ميلاني فراوان به ياد دارد. يکي عباس ميلاني ميشود يکي هم سعيد سلطانپور و خسرو گلسرخي.
جام مي و خون دل هريک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل، حکم ازلي اين بود
کان شاهد بازاري وين پرده نشين باشد

اين، قصه اي است کهن؛ اما آقاي ميلاني در نقطه اي از زندگي قرار نگرفته است که قادر به درک اين قصه باشد. غالبا آنچه را درک نميکنيم، تخطئه ميکنيم. کاملا طبيعي است کساني که به خدمت و استخدام "قدرت" در مي آيند، اعتقادي به توده مردم و ظرفيت هاي آن نداشته باشند. اما در روشنفکراني هم که به مردم و سرنوشت آنها سرسپرده اند، از اين رهگذر بصيرت نظري عميق و سرسختي و شجاعت ويژه اي پديد مي آيد که امثال مدعي نه از آن بهره اي دارند و نه اصلا آنرا مي شناسند.
منطق نوليبرالي چنان عميق در ذهن مدعي خانه کرده است که او حتي مقوله اي بنام خدمت و خيانت روشنفکران در مفهوم سياسي و اجتماعي آنرا هم نمي شناسد و ميگويد: "خيانت را بايد ببرند در دادگاه قضاوت کنند" يعني او فقط خيانتي را که در قوانين تعريف شده و مراجع قضائي (يعني نظام حاکم) آنرا خيانت مي نامد و در دادگاههاي آن محاکمه شود، خيانت ميداند ( از همان نوع خيانتهائي که سقراط، برونو، عين القضات، سهروردي و ... مرتکب شده اند). اما جز آنچه در مجموعه قوانين و با معيارهاي نظام حاکم تعريف شده است، و جز همين مرجع (حاکميت) کسي صلاحيت تشخيص خدمت و خيانت را ندارد. لابد خدمت هم آن است که ببرند در تلويزيون از آن تجليل کنند! در اين تفکر داروغه و عسس جاي متفکرين و خرد جمعي جامعه را ميگيرند.
مدعي در قسمت ديگري از مصاحبه خود، به همه نويسندگان، روشنفکران، و کوشندگان اجتماعي و سياسي پس از مشروطيت ايران و حتي بسياري از چهره هاي غير ايراني چپ نمره داده همه آنها را مردود کرده است. ميگويد "صادق هدايت را "اگر روشنفکري چپ هدايت نکرده بود، نصف داستانهاي کوتاهش را هيچ روزنامه اي چاپ نميکرد، اينقدر که زبانش سست است، اينقدر که بافتش ضعيف است، کافي است به مجموعه آثارش مراجعه کنيد..." شاملو را بي جهت چپ بزرگ کرده است، گو اينکه در بخش ديگري از اين مصاحبه، آقاي مصاحبه کننده کشف ميکند که او اصلا چپ نبوده است. آريان پور "يکي از زيرنويسهاي تاريخ روشنفکري ايران است... آل احمد کم فضل و پر مدعا است و يک سنت کم خوان و پر گو را رواج داده... صمد بهرنگي، به رغم بضاعت اندک کارهاي ادبي اش، و به رغم بضاعت اندک کارهاي فکري اش ، بي جهت روشنفکر طراز اول شناخته شده،... طبري جريان نقدي را با آثارش که ترجمه دست چندم مارکسيسم مرده روسي بوده در ايران براه انداخته... بزرگ علوي داستانهايش بد و کج و بي مايه هستند... سعيد سلطانپور هم کارهاي فکري اش بضاعت بسيار اندکي دارند که از لحاظ ساده انگاري شگفت انگيز است و..." و در مقابل صديقي و فروزانفر و جعفر شهري را روشنفکراني ميداند که آنطور که بايد مورد استقبال قرار نگرفته اند.
اين درست است که آقاي ميلاني در زمينه شعر و ادبيات داستاني صلاحيتي ندارد تا کسي اظهار نظر او را جدي تلقي کند؛ اين نيز درست است که اينگونه فتواهاي چند کلمه اي بدون نقد و تحليل حتي اگر از ناحيه کسي هم صادر شود که اهل شعر و ادبيات باشد قابل اعتنا نيست، زيرا حاوي چيزي جز يک اظهار نظر شخصي نيست تا قابل بررسي و جوابگوئي باشد؛ اين نيز درست است که وقتي همه اين ملاحظات را هم ناديده بگيريم نمي توان در يک فرصت کوتاه چند صفحه اي حتي راجع به يکي از اين چهره ها هم بحثي کرد که در آن حق مطلب ادا شده باشد. اما با همه اين ملاحظات، سکوت در برابر اين گنده گوئي هاي تو خالي هم روا نيست، زيرا جوانان ساده دل و خالي الذهني وجود دارند که ممکن است مرعوب اين ژست هاي فاضل مآبانه شوند و فريب اينگونه افاضات را بخورند.
گفتيم بحث در مورد هيچ يک از اين چهره ها بحثي يکي دو صفحه اي نيست و مجالي بسيار گسترده تر ميخواهد. بعنوان مثال بحث درباره هدايت بعنوان بزرگترين داستان نويس دوره تجدد ادبي در ايران نزديک به پنجاه سال است ادامه دارد و باز هم دنبال خواهد شد. داوري در مورد کار چهره هاي اجتماعي مانند هدايت و شاملو و ...، حتي براي اهل اين وادي، کاري فردي نيست، کاري لحظه اي و فوري هم نيست. در طول زمان افراد بسياري آثار چنين کساني را از نظرگاههاي گوناگون بررسي و نقد و پيرامون آنها اظهار نظر هاي متفاوت مي کنند، تا سرانجام پس از يک دوره نسبتا طولاني، جامعه و مردم در کليت و تماميت خود، جايگاه معيني به اين چهره ها ميدهد. به اين ترتيب به مرور کساني جا مي افتند، اثر گذار و ماندگار ميشوند و کساني هم بتدريج محو و فراموش مي شوند. شکل بروز داوري جامعه و تاريخ، داوري خردجمعي يک جامعه در مورد شخصيت هاي تاريخي و اجتماعي اينگونه است. فرد خاصي به داوري گمارده نشده است و داور نهائي جامعه و تاريخ است. اما آن اظهار نظرهاي فردي هم که در بطن اين فرايند قابل طرح و اعتنا است، اظهار نظرهائي است که بر نقد و تحليل و بحث استدلالي متکي باشد. اينگونه افاضات کوتاه و فتوا مانند، باد هوا است و جز تسکين لحظه اي و موقت گوينده آنها، اثر ديگري ندارد.
مدعي هنوز اين را نمي داند که ادبيات و هنر، خلاقيت ادبي و هنري و قريحه ويژه اين کار را ميخواهد و اين مقوله اي است غير از سستي و استحکام زبان و قوت و ضعف بافت و ديگر نکات اکتسابي و فني. هدايت اگر هدايت شده است آن قدرت خلاقيت ادبي و هنري را داشته است. يکي از ضروري ترين عناصر اين توانائي خلق هنري، آن روح و ذهن حساس ويژه اي است که جهان پيرامون خود و رويدادهاي آن را بگونه اي ببيند و به گونه اي از آن متاثر شود که ديگران نمي بينند و متاثر نمي شوند. در دنياي روحي و ذهني شاعر و هنرمند، بايد آن بي قراري و دردي وجود داشته باشد که او را به فغان آورد. براي خلق ادبي، روحي نازنين و جاني پاک از آن گونه اي که هدايت داشت لازم است.آدم بي درد و ناپاک نمي تواند به اين کيفيت و اين توانائي برسد. ايکاش اين منتقد همه فن حريف که همزمان در ايدئولوژي و سياست و ادبيات و هنر و جامعه شناسي و اقتصاد و فلسفه و ... اظهار نظرهاي شبه فاضلانه ميکند، به جاي اين همه توانسته بود يک قصه کوتاه، فقط يکي مانند هدايت بنويسد که در ترازوي داوري و استقبال جامعه ادبي همسنگ همان قصه هاي سست و ضعيف هدايت باشد و آنوقت درباره هدايت اظهار نظر ميکرد.
البته اينگونه فتواهاي دو خطي در انکار ارزش آثار هدايت را کسي نقد ادبي نميداند، اما در مورد منتقدين ادبي هم ميگويند آنان شبيه خواجگان حرمسرا هستند. خواجگان حرمسرا، زن و سرشت زنانه و حساسيت هاي جسمي و روحي او را خوب مي شناسند و ميتوانند در اين باره به تفصيل براي مردان توضيح دهند، اما با اين وصف خود از انجام اصل عمل عاجزند.
مدعي معترض است که "چرا صديقي و فروزانفر کارهايشان اجر کافي پيدا نکرده، چرا فروغي را نمي خوانند، و چرا يک نفر يک سطر درباره جعفر شهري ننوشته و در عوض فلان کسي که يک رساله در نشريه چپي دانشکده لاهيجان چاپ کرده بود، بعنوان روشنفکر مورد تقدير قرار ميگرفت، به لحاظ اينکه ملاک روشنفکري اش شجاعت بود، ملاکش تقابل با قدرت بود...". از اين اظهارات چنين بر مي آيد که او معتقد است ملاک روشنفکري شجاعت و تقابل با قدرت نيست، ارزش فرهنگي و ادبي کار فرد است؛ اما در ادامه گفتار خود به هدايت مي تازد، در حالي که بارزترين مشخصه هدايت، ارزش او بعنوان نويسنده حرفه اي و خلاقيت ادبي و هنري اوست، نه تقابل عملي او با قدرت. اين تضادهاي آشکار در گفتار مدعي نشان ميدهد که توجيهات او بهانه است و در پس اين بهانه ها اغراض ديگري نهفته است؛ وانگهي مگر در فروزانفر و جعفر شهري خلاقيت ادبي و هنري وجود دارد که او اين همه آنها را بالا و پائين ميکند؟
اين برخورد مدعي منحصر به ايراني ها نيست. او به سارتر و کامو و آرتورکستلر و رايت و مالرو و بتلهايم هم ايراد ميگيرد که چرا آنها مجذوب چپ شده اند و کساني را روشنفکران واقعي ايران معرفي ميکند که خودشان هم هرگز چنين ادعائي نداشته اند.
بي آنکه کسي بخواهد منکر ارزش کارهاي صديقي، فروغي و ... در حد واقعي آنها شود، بايد پرسيد چگونه در شرايطي که دکتر صديقي خدمتگزار فرهنگ معرفي و خواندن کارهاي او توصيه مي شود، بايد دکتر آريان پور را يکي از زيرنويسهاي تاريخ روشنفکري ايران به حساب آورد؟ دکتر صديقي در سراسر عمر خو جز گزارش مربوط به روز 28 مرداد که در مجله آينده ايرج افشار چاپ شد، کار ديگري ندارد. اگر مجموع تاليفات او غير از اين گزارش را جمع کنيد، به يک جزوه پنجاه صفحه اي نميرسد. چگونه دکتر صديقي خدمتگزار فرهنگ است اما دکتر آريان پور که صاحب مکتب و تفکر و طي يک دوره طولاني نوعي مرجع فکري بوده و با حضور و آثار خود حداقل بر سه نسل از روشنفکران اين کشور تاثير گذار بوده است، با آنهمه آثار منتشر شده و نشده "يکي از زيرنويسهاي تاريخ روشنفکري ايران" به حساب مي آيد؟ مدعي ميگويد اگر پنجاه سال ديگر بخواهند در مورد تاريخ روشنفکري ايران قضاوت کنند در مورد دکتر آريان پور چنين خواهند گفت. سوال من اينست : اگر پنج سال ديگر بخواهند در مورد تاريخ روشنفکري ايران قضاوت کنند، آقاي ميلاني کجاي اين تاريخ قرار خواهد گرفت؟
آقاي ميلاني از آنرو به بيراهه مي افتد که معيارهايش از اساس يکجانبه و معيوب است. او اصرار دارد که موضع اجتماعي روشنفکر و رابطه او با قدرت را از مفهوم روشنفکري بزدايد، و اين ، خلاف مقتضاي ذاتي روشنفکري است.او در خدمت ايدئولوژي اي قرار دارد که ذاتا ضد روشنفکري است، اما ضمنا ميخواهد ظاهر و "ويترين" را هم حفظ کند و از اينرو به چنين "تهافتي" در مي غلطد. جامعه و مردم، هم خلاقيت و ارزشهاي فرهنگي و ادبي هدايت و علوي و آريان پور و ساعدي و بهرنگي و ... را ارج ميگذارند و هم آنها را بخاطر شرافت و شجاعتشان ، بخاطر آزادگي و مناعتشان، بخاطر آنکه بر سر سفره اي ننشستند که با خون مردم تدارک شده بود، دوست دارند. هدايت و علوي و ساعدي و بهرنگي، بر خلاف فروزانفر و صديقي ، خلاقيت و قريحه خلق ادبي و هنري هم داشتند و کارشان فقط پرسه زدن در متون کهن نبود، مانند فروزانفر همه عمر در تقلاي تقرب به قدرت نبودند، کارهاي ديگران را به نام خود منتشر نمي کردند و به اين انگيزه ها و سوداها مي خنديدند(فروزانفر تحقيقات صادق گوهرين پيرامون مولوي را بنام خود منتشر کرد. خواص کاملا در جريان قضيه هستند و کساني هم که خواهان اطلاعات بيشتري در اين زمينه باشند ميتوانند مثلا به خاطرات مصطفي فرزانه زير عنوان آشنائي با صادق هدايت(نشر مرکز بخش 14 ص77 رجوع کنند.) اما نکته مهم اين است که بين دو جنبه اي که در اينجا مورد بحث است هم ، پيوند ذاتي وجود دارد. بعبارت ديگر خلاقيت و فوران چشمه ذهني و دروني آنان ناشي از اين است که درد جامعه را داشته اند، نگران سرنوشت و آينده انسان بوده اند و با غم انسان زندگي کرده اند. مدعي مختار است اين خصوصيات را چپ گرائي بنامد يا هر نام ديگري بر آن بگذارد، اما اين همان رابطه اي است که او و امثال او همواره تقلا مي کنند آنرا کم رنگ کنند و از آن بگريزند. ولي مگر ميتوان رابطه ميان خلاقيت نويسنده، يعني توانائي او در خلق ارزشهاي ادبي و هنري را با هستي مادي او و نوع رابطه اش با جهان ناديده گرفت؟ مگر ذهن خلاق نويسنده و هنرمند در خارج از تاريخ و جامعه قابل تصور است؟ مگر کار ادبي و هنري در خلاء، در خارج از جامعه و مناسبات اجتماعي و انساني معنائي دارد؟ کارهاي هدايت و شاملو و ساعدي و بهرنگي و ... بيان درد درون آنها بود. فروزانفر و صديقي و فروغي چنين دردي نداشتند.
آقاي ميلاني در اين مصاحبه به کرات از تيراژ صحبت کرده است. کتابهاي ذبيح الله منصوري و مفاتيح الجنان را مثال زده است که فروش بالا داشتند، اما کارهاي روشنفکران چنين فروشي نداشته است و... گرچه سخافت اينگونه مقايسه هاي بي معني، با اندکي تامل در مورد استفاده متفاوت و عملکرد و جايگاه متفاوت مفاتيح الجنان با ادبيات داستاني بر ملا ميشود(مانند آنکه کسي مثلا تيراژ کتابهاي درسي را با آثار شکسپير مقايسه کند) اما اگر ملاک قضاوت فقط تيراژ باشد، جا دارد براي اطلاع مدعي يادآوري کنيم که آثار هدايت، شاملو، آل احمد، بهرنگي و ... در زمره پرفروش ترين آثار معاصر ايران بوده است. قصه هاي بهرنگي بالاترين تيراژهاي موجود در ايران را داشت و زماني هم که در سالهاي اخير پس از يک دوره بيست ساله فترت و فراموشي، امکان چاپ مجدد آنها پديد آمد، بازهم چند ناشر مختلف از طريق تجديد چاپ آنها بار خود را بستند.
موضوع ديگري که در اين مصاحبه مورد بحث قرار گرفته کودتاي 28 مرداد است. ابتدا به مضمون سوال مصاحبه کننده در اين باره توجه کنيد: "ما در ايران در حوزه روشنفکري مسئله اي داريم بنام کودتاي 28 مرداد، که در دوران خود اهميت و بازتاب خودش را داشت ولي اثرات اين کودتا هنوز هم بر جريان فکري روشنفکري ايران باقي مانده است. نوستالژي دوران کودتا، مرثيه نويسي از آن دوران و خيلي چيزهاي ديگر باعث شده که اين سوال پيش بيايد که آيا واقعا کودتاي 28 مرداد تا اين اندازه اهميت داشته که با وجودي که چند دهد از آن ميگذرد، هنوز روشنفکري ايران به اين شکل دغدغه اش را دارد؟"
سوال کننده نه از اهميت و دامنه تاثيرات اين کودتا و عواقب و آثار بعدي آن در ايران و منطقه چيزي ميداند، و نه جز فراموش کردن اين واقعه و دغدغه آن، براي روشنفکران ايران وظيفه ديگري در قبال آن قائل است و ميخواهد "نوستالژي" آن دوران را کنار بگذارند و درباره آن ديگر مرثيه نويسي نکنند!
کلمه "نوستالژي" يک کلمه بيگانه است که در زبان فارسي براي آن حتي معادلي که در قالب يک کلمه واحد، حامل معناي کامل آن باشد، وجود ندارد. انسان بوسيله زبان فکر ميکند و ذهني که طرز تلقي و برخورد خود را با کودتاي 28 مرداد و آثار آن به اين زبان بيان کرده، در اصل، ذهن يک ايراني نبوده و بوسيله زبان فارسي فکر نمي کرده است. بعبارت ديگر به زبان بيگانه درباره کودتا فکر کرده است. ذهن مردمي که خود قرباني اين کودتا بوده اند، تاثر خود را از اين رويداد يا احساس خود نسبت به آن را با کلمه اي بيان نمي کنند که هنوز در زبان آنها حتي معادل دقيق ندارد. بعبارت ديگر اين گفته نتيجه برخورد و نگرش يک ذهن ايراني به رويداد مورد بحث نيست و پيداست که مصاحبه کننده اين حرف را از دهان کسي گرفته است که افاضات طرف بيگانه را درباره کودتاي 28 مرداد بيان و تکرار ميکند. اما فقط براي آنکه تلنگر کوچکي به ذهن غافل اين مصاحبه کننده زده باشيم، نتيجه گيري استيفن کينزر، خبرنگار کهنه کار نيويورک تايمز و مولف يکي از آخرين کتابهائي را که بوسيله خود امريکائي ها در اين زمينه نوشته و ترجمه فارسي آن هم اخيرا در ايران منتشر شده، يعني کتاب "همه مردان شاه" را در اينجا نقل مي کنيم. او مينويسد:
"دور از ذهن نمي نمايد که بتوان خط ممتدي را از نقطه آغاز عمليات آژاکس(نام رمزي کودتا) تا رژيم سرکوبگر شاه و انقلاب اسلامي و تا گردونه هاي آتشيني که مرکز تجارت جهاني در نيويورک را به کام خود کشيد، ترسيم کرد". آري، عمليات آژاکس بر تاريخ ايران، منطقه و به معنائي بر تاريخ جهان اثر گذاشت.
در تاريخ معاصر ما اين رويداد بعد از انقلاب مشروطه بزرگترين نقطه عطف و يکي از اولين حلقه هاي آن زنجيره جهنمي کودتاها و مداخلات تجاوزکارانه امريکا در دوره پس از جنگ است که پس از ايران در بسياري از کشورهاي ديگر آسيا، افريقا و امريکاي لاتين هم تکرار شد. اين کودتا نقطه ورود ايران بعنوان يک کشور نفتي مهم خاورميانه به حوزه نفوذ امريکا و بر هم خوردن موازنه بين منافع بريتانيا و امريکا در ايران و آغاز حرکت کمپرادوريزه کردن نظام اقتصادي و اجتماعي کشور ما بوده است. تا آنجا که "انقلاب اسلامي" را هم واکنشي ميدانند در برابر تحولات چند دهه پس از کودتا، و در دنباله، آنچه هم امروز در ايران جريان دارد، به نوعي دنباله همان زنجيره علت هاست.
بسياري از مورخان و پژوهشگران امريکائي و انگليسي مانند ريچارد کاتم، ويليام راجر لوئيس، جيمز ف . گود، جيمز بيل، مارک گازيوروسکي، نيکي کدي، خود پس از پنجاه سال امروز بر اين نظرند. مثلا ماري آن هيس مينويسد:"منازعه نفتي اوائل دهد 1330 با براندازي ناسيوناليسم ايراني، بذرهاي يک انقلاب اسلامي را کاشت که 25 سال بعد روئيد و رشد کرد و رژيمي به مراتب ضد غربي تر از رژيم مصدق را در تهران، بر سر کارآورد. در نتيجه پيامدهاي آن کودتا، حتي امروز نيز سايه خود را بر خليج فارس و ماوراي آن گسترانيده است"(همه مردان شاه ص 316)
اين تازه بيان تاثيرات کودتاي 28 مرداد از زبان امريکائي ها و از ديدگاه منافع خود آنهاست. چگونه يک روزنامه نگار ايراني، چنين از سر بي اطلاعي و بي تفاوتي از روشنفکران کشوري که قرباني اين تجاوز بوده اند و آوار اصلي اين فاجعه بر سر آنان نازل شده و پس از اين کودتا ميدان هاي اعدام با خون بهترين فرزندان آن گلرنگ شده است، مي خواهد ديگر دغدغه آنچه را که در آنزمان روي داده نداشته باشند و درباره آن مرثيه نويسي نکنند! از يک روزنامه نگار، که در کار حرفه اي خود، به بحثي مانند کودتاي 28 مرداد وارد ميشود، اين توقعي طبيعي است که اطلاعاتي بسيار بيش از اين داشته باشد. جالب است که حتي مصاحبه کننده ، که بيان کننده تمايل برخي از امريکائي ها راجع به اين رويداد تاريخي است هم کودتا بودن آنرا پذيرفته و در تمامي متن سوال خود از کودتاي 28 مرداد صحبت ميکند، اما آقاي ميلاني در جواب، شايد بخاطر آنکه به دوستان سلطنت طلبشان بر نخورد، از اظهار نظر در مورد ماهيت اين رويداد طفره ميرود و ميگويد : "آنهائي که معتقدند کودتا بود، کماکان بر اساس همان حرف هاي قديم بر کودتا بودن آن تاکيد دارند و آنهائي که معتقدند قيام ملي بود کماکان باور به همان عقيده دارند. اين که کسي بيايد و قضيه را تاريخي کند، هنوز صورت نگرفته است.""!!
تا پيش از انتشار گزارش سيا از اين کودتا که سالها محرمانه مانده بود و در سال 2000 نسخه اي از آن بدست نيويورک تايمز رسيد و منتشر شد، دهها کتاب و اثر تحقيقي در اين زمينه نوشته و منتشر شده بود که بعدا با انتشار گزارش سيا معلوم شد بخش اعظم اطلاعات آنها درست و موثق بوده است.(مثل کتاب "از يالتا تا ويتنام" ديويد هوروويتس که يک فصل کامل آن زير عنوان "کودتاي امريکا در ايران" به اين رويداد اختصاص دارد). گو اينکه مردم ايران که قرباني اين رويداد بوده اند، خود به چشم خويش عوامل کودتا و نقش آشکار و پنهان بيگانه را در آن ديده بودند و بهتر از هر کسي ماهيت آنچه را که روي داده بود، مي شناختند. به هرکس بتوان درباره مردم و نقش آنها در رويدادهاي جاري دروغ گفت، به خود مردم نمي توان درباره آنچه که کرده يا نکرده اند دروغ گفت، زيرا خود فاعل و ناظر آن بوده اند و بر جزئيات آن بهتر از هرکسي آگاهند.
اما سرانجام در سال 2000 گزارش خود سازمان سيا درباره اين کودتا بوسيله جيمز رايزن در نيويورک تايمز منتشر شد و از عمليات "تي بي آژاکس" به رهبري کرميت روزولت و همکاري ژنرال نورمن شوارتسکف با نام و مشخصات دقيق عوامل اجرائي و مبالغي که سيا، چه به برادران رشيديان و شبکه آنها و چه به زاهدي و کانون افسران بازنشسته پرداخت و صرف زمينه سازي اين کودتا کرده بود، پرده برداشت. و بالاخره از اين هم فراتر، خانم مادلين آلبرايت، وزير خارجه امريکا، رسما به انجام کودتا بوسيله امريکا در ايران اقرار و از اين بابت عذرخواهي رسمي کرد. اما محقق وطني ما هنوز منتظر است که "کسي بيايد و قضيه را تاريخي کند"!
من، هم به مصاحبه کننده و هم به آقاي ميلاني توصيه ميکنم، علاوه بر همه منابعي که در اين زمينه وجود دارد و آخرين آنها کتاب "همه مردان شاه" است به خاطرات جان پرکينز تحت عنوان اعترافات يک جنايتکار اقتصادي(که به فارسي نيز ترجمه شده) و نيز به آخرين کتاب او زير عنوان "تاريخ پنهان امپراتوري امريکا" که به تازگي در امريکا منتشر شده هم نگاهي بيندازند؛ زيرا در شرايط حاضر ديگر انتشار خاطراتي که امثال اردشير زاهدي از "پاپا جان و ماما جان" خود دارند، اثري ندارد و نام بردن از کودتاي امريکائي ها در ايران بعنوان "قيام ملي 28 مرداد" هم چيزي بيش از يک شوخي بيمزه و مشمئز کننده نيست.
سومين محور اين مصاحبه بحث در زمينه فرديت روشنفکر است که مدعي در لفافه آن، فلسفه فردگرائي را که اساس نگرش ليبرالي اوست مطلق کرده و ميخواهد بعنوان قانون ازلي و ابدي زندگي انسان به خواننده القاء کند. مسئله فرد و جمع و تضاد ميان آندو و اين که اين تضاد را با قبول اولويت براي کداميک از ايندو بايد حل کرد، به قدمت تاريخ جامعه انساني است و در همه شکلبندي هاي پيش از سرمايه داري هويت فرد بوسيله جمع(کشور، مليت، دين و...) تعيين و تعريف ميشده است و فقط در دوران سرمايه داري است که ليبراليسم جمع و هويت جمعي را فداي فرد و دنياي او ميکند؛ تفکري که در ادامه، از بطن آن مالا انباشت رقابتي سرمايه و همين نظام امپرياليستي سر برآورده است که امروز بشريت را با بن بست و بحران روبرو ساخته و به سمت بربريت سوق ميدهد. مدعي کوشيده است با فروکاستن فلسفه عمومي جمع گرائي به "اتاتيسم" و حمله به استالينيسم- که مد روز و شيوه تکراري تبليغات نوليبرالي است- هر نوع جمع گرائي را با اين دستاويز زير سوال برد. اما اين بحثي است ريشه اي و مفصل که با اظهار نظرهاي دوخطي نظير آنچه در اين مصاحبه آمده است نمي توان درباره آن داوري کرد، و چون با طول و تفصيلي هم که اين جوابيه تا همين جا پيدا کرده است، مجال طرح اين بحث تازه در آن وجود ندارد، اين بحث ميماند تا در فرصتي ديگر، که جداگانه به آن بپردازيم.
چپ ستيزي، بخصوص در ميان "وادادگان" سياسي گذشته که پيشينه هواداري از چپ داشته اند، اين روزها شدت گرفته است. ريشه اين کينه کور نسبت به چپ را در عناصري که چنين پيشينه اي دارند، من خوب مي شناسم . در سالهاي دهه چهل و پنجاه با آن شرايط ويژه مبارزه مسلحانه و شکنجه ها و مقاومت هاي باور نکردني و حساسيت شديدي که در مورد امنيت سازمانهاي مخفي مسلح وجود داشت، ننگي بالاتر از همکاري يک فرد دستگير شده با رژيم وجود نداشت. من فضاي سياسي آن روزها، مخصوصا فضاي حاکم بر زندانهاي سياسي را بخاطر دارم و ميدانم کسي که با پليس همکاري ميکرد، چه خفتي را از ناحيه ديگران و در مجموعه شرايط حاکم، چه در زندان و چه پس از آزادي در فضاي سياسي خارج از زندان تحمل ميکرد. ريشه کينه عجيب و غريبي که در برخي از وادادگان قديمي نسبت به چپ وجود دارد ، در همان خفت و تحقيري نهفته است که در آن ايام و در آن شرايط تحمل کرده اند. معتقد نيستم که منشاء چپ ستيزي آقاي ميلاني از اين گونه باشد.

دکتر ناصر زرافشان

مرداد 1386

«مانیتاریسم اومانیستی» آقای غنی نژاد



اگر هایک و فریدمن زنده بودند ، با خواندن مصاحبه موسی غنی‌نژاد خود را به دار می‌آویختند !

آنچه محرک نوشتن این جزوه است مصاحبه یکی از دوآتشه‌ترین نئولیبرال‌های ایران می باشد که در یک مصاحبه کوتاه بنیان‌های علم اقتصاد را به لرزه در آورده است. این نئولیبرال ایران که از بد روزگار وظیفه تربیت دانشجویان اقتصاد و مهر‌های اقتصادی آینده دولت را در جمهوری اسلامی ایران به عهده دارد  دغدغه‌ای به نام «جامعه مدنی» را وارد نظریات هایک و فریدمن کرده است. شاید برای افراد زیاد این نظریه پردازی جدید عادی و معمولی باشد اما این جزوه قصد دارد با همین بهانه، بلائی که قرار است بر سر مردم ایران بیاید را بشکافد و به زبان ساده توضیح دهد. طاعونی به نام «بازار آزاد»!


«مانیتاریسم اومانیستی» آقای غنی نژاد

دکتر غنی‌نژاد به تازگی طرح راه اندازی کمپینی علیه تحریم‌های ایران را مطرح کرده است. ایشان یک اقتصاددان متعلق به مکتب نئولیبرالیسم است که در دانشگاه‌های جمهوری اسلامی ایران در حال تربیت دانشجویان اقتصاد و مهره‌های اقتصادی آینده ایران می‌باشد. برخی از اصلاح طلبان و لیبرال ها به شدت از این ایده استقبال کرده‌‌اند و در حال راه اندازی کمپین‌های مجازی و غیر مجازی در همین راستا هستند. در فضای سیاست افراد زیادی دکتر غنی‌نژاد را به خاطر مناظرات متعدد با دکتر فریبرز رئیس دانا می‌شناسند. دکتر فریبرز رئیس دانا یک اقتصاددان و یک فعال سیاسی سوسیالیست است. کسانی که این مناظرات را پیگیری کرده‌اند در جریان هستند که غنی‌نژاد حداقل دو مرتبه در جریان این مناظرات بعد از دقایق بسیاری بحث، اعتراف کرده است که درباره موضوع مورد بحث چیزی نمی‌داند و بر مبنای پیش فرض‌های رسانه‌ای خود حرف زده است. به نظر می‌رسد دکتر غنی‌نژاد این بار پا را فراتر گذاشته و اقدام به تببین یک مکتب جدید اقتصادی کرده ا‌ند. چیزی که باید اسمش را گذاشت «مکتب پولیِ جامعه گرا»، «مانیتاریسم اومانیستی» یا «بازار آزادِ ایرانی-اسلامی»!
برای آنکه ادعای فوق سریعا وارد عرصه استدلال شود مستقیما به سراغ بیانات آقای غنی‌نژاد می‌رویم. موسی غنی‌نژاد در تکه‌های مختلف یک مصاحبه کوتاه اعلام کرده است:
یک: «من یک فعال جامعه مدنی، یک اهل قلم، روزنامه نگار و نویسنده اقتصادی هستم». 
دو: «اگر هدف کشورهای تحریم کننده این است که جلوی گسترش سلاح‌های هسته‌ای و خطر احتمالی جنگ را بگیرند نباید از روش تحریم که عملی خصومت آمیز است استفاده کنند. در واقع راه صلح آمیز برای بهبود روابط ملت ها گسترش تجارت آزاد است.» 
سه : «به نظر من تجارت آزاد بارزترین مصداق جامعه مدنی است، یعنی انسان هایی که آزادانه و داوطلبانه با هم در ارتباط هستند».
چهار:«هرگونه مانع  بر سر تجارت آزاد نوعی عمل خصومت آمیز و خطرناک برای صلح است.» 
پنج: «تجارت یک تاجر ایرانی و آمریکایی باید به دور از دخالت دولت ها انجام شود.»
شش: «مخاطب ما افکار عمومی آمریکایی، اروپایی ها و جامعه مدنی همه کشورها است. در واقع، جامعه مدنی همه کشورها اصولا با تحریم مخالفند. »
هفت: «مخاطب ما مردم هستند. در واقع می‌خواهیم مردم دولت ها را تحت فشار قرار دهند.»
هشت: «سندیکاها و تشکل‌های در کشورهای تحریم کننده تا کنون بارها به تحریم ها اعتراض کرده اند اما حرفشان به جایی نرسیده است. البته نقد ما باین نهادها این است که شاید تاکنون در اعتراض‌های خود خیلی پافشاری نکرده اند.»
نه: « مردم اگر قانع شوند که این حرکت درست است می‌توانند به شکل‌های گوناگون از خود واکنش نشان دهند. از جمله اعتراض از طریق نوشتن مقالات، برگزاری همایش ها، تجمع ها، و حتی راهپیمایی ها و مانند آن. به طور مثال در جنگ ویتنام فشار افکار عمومی که از دانشگاه ها و روشنفکران شروع شد تاثیر زیادی روی تعدیل سیاست جنگ طلبانه آمریکا گذاشت. در مورد جنبش‌های دفاع از سیاه پوستان، اقلیت ها و .. هم مثال‌های زیادی وجود دارد.»
ده:«مخاطب ما افکار عمومی آمریکایی، اروپایی ها و همچنین جامعه مدنی همه کشورها است».


اگر قدرت دولت‌ها و پدیده‌ای به نام جنگ نبود، آقای غنی‌نژاد معتقد به مکتبی دیگر بودند!

موسی‌ غنی‌نژاد از ترویج دهنگان مکتب هایک و فریدمن (مکتب شیکاگو) در دانشگاه‌های جمهوری اسلامی است. پدران اصلی این مکتب اقتصاددانانی مانند میزس و فردریش فن هایک هستند، که میلتون فریدمن (پایه گذار اصلی این مکتب در دانشگاه شیکاگو) به شدت وام دار نظرات آنان است و بعد از او کسانی مانند گری بکر و استیون هووریتز راه آنان را ادامه دادند.
واقعیت این است که افکار و نوشته‌های فریدمن که بعضی از آنها در پائینتر ذکر خواهد شد به قدری مصنوعی و کودکانه است که هر مخاطب پرسشگری را به تعجب وا می‌دارد. به یاد دارم وقتی در سال‌های ابتدایی دانشگاه با تعریفی که چند فرد لیبرال در دانشگاه از میلتون فریدمن ارائه می‌کردند او را یک اقتصاد دان بزرگ می‌پنداشتم ولی چند ماه بعد با خواندن اولین صفحات از کتاب‌های او شوکه شدم و نظرم تغییر کرد.
 کتاب‌های او بیشتر شبیه کتاب‌هایی مانند «چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد»، «قورباغه را قورت بده!» و «101 نکته برای رفع مشکلات جنسی در 5 دقیقه است». مشابه همین حس را نیز بعد از مطالعه کتاب جامعه باز پوپر داشتم. برایم سوال پیش آمد چطور کسی که آثار کلاسیک لیبرالیسم را خوانده باشد و یا با مکتب‌های دیگر فلسفی آشنایی داشته باشد می‌تواند به نوشته‌های پوپر به عنوان متنی فلسفی یا سیاسی و یا حتی یک متن قابل تامل نگاه کند.
 حتی برای من در آن زمان که آشنایی مختصری با آثار ولتر، هیوم و لاک داشتم کتاب جامعه باز پوپر جیغ و داد یک کودک آزرده بود که با عصبانیت پایش را به زمین می کوبد تا چیزی را به زور به دیگران بقبولاند. آن موقع دلیل این حس و وجود این رگه‌های آشکار سوال برانگیز در کتاب‌های فردیمن و پوپر را نمی‌فهمیدم اما بعدها با مطالعه بیشتر مسئله برایم حل شد.
در سال‌های جنگ سرد و در فضای خصمانه‌ی موجود بین دو ابر قدرت «اتحاد جماهیر شوروی» و «ایالات متحده آمریکا» در کنار سرمایه‌گذاری روی تسلیحات نظامی، جنگ در حوزه فرهنگ، هنر، اندیشه و رسانه نیز اهمیت خاص داشت. باید خطر ترویج شیوه تفکر سوسیالیستی از بین می‌رفت بنابراین با پول و امکانات دولت‌های ایالات متحد و همکاری بریتانیا، زنجیره‌ای از روشنفکران برای اثبات بد بودن مارکسیسم و خطرناک بودن اتحاد جماهیر شوروی قطار شدند.
 کارل پوپر در مقابل خبرنگار سمج فرانسوی در آخر یک مصاحبه مجبور به اعتراف به داشتن ارتباط با سازمان سی.آی.ای شد اما تاکید کرد پولی که از این سازمان گرفته است خرج گسترش فرهنگ و دانش و از همه مهمتر "ترویج آزادی" شده است!
 میلیتون فردیمن نیز در اوج دوران جنگ سرد بود که توانست یک برنامه تلویزیونی در مورد ارزش آزادی اقتصادی بسازد. او همچنین در همین دوره ترس از کمونیسم بود که توانست با ورود به حوزه عملی، نظریات خود را در دنیای واقعی برای یافتن راه‌هایی برای دوری از کمونیسم "آزمایش" کند. فریدمن به نیکسون، رییس جمهور آمریکا مشاوره اقتصادی می‌داد و در دوران ریاست جمهوری ریگان مشاور اقتصادی رییس جمهور آمریکا شد. البته نباید جایگاه درخشان ایشان در همکاری با دیکتاتور سابق شیلی _ژنرال پینوشه_ را در کارنامه او نادیده گرفت.
البته در دوران جنگ سرد این فقط لیبرال‌های نبودند که توسط سازمان سی.آی.ای به کار گرفته شدند. در کتاب «جنگ سرد فرهنگي/ سيا و جهان هنر و ادب» نوشته خانم فرانسس ساندرس _ پژوهشگر و روزنامه نگار انگليسي _ به صورت مفصل به این مسئله پرداخته است.
 در کنگره‌ای به نام کنگره آزادی فرهنگی پول‌هاي كلان براي ايجاد نشريات روشنفكري در پاريس، برلين و لندن  صرف شد. هدف اوليه این گنگره تقويت چپ‌گرايان غيركمونيست و ماركسيست‌هاي مخالف شوروي بود. هدف دوّم، مقابله با روحيات ضد آمريكايي در ميان روشنفكران اروپاي غربي با ارائه تصويري زيبا از ايالات متحده آمريكا به ‌عنوان "اوج شكوفايي تمدن" غرب بود! هدايت كنگره آزادي فرهنگي را مايكل يُسلسون، كارمند واحد جنگ رواني سی‌.آی.اِی، به عهده داشت. دستورات به شكل رمز از واشنگتن به آپارتمان محل زندگي يُسلسون و همسرش در پاريس انتقال مي‌يافت. اين سازمان تا زمان انحلال در سال 1967 ده‌ها ميليون‌ها دلار پول از سی‌.آی.ای دريافت كرد. علنی شدن ارتباط بین روشنفکران لیبرال و سازمان‌های جاسوسی جنجالي است كه در بعضی مطبوعات کشورهای غربی از آن به عنوان «بحران روشنفكري ليبرال پس از جنگ ‏سرد» یاد می‌کنند.
سيدني هوك از فعالان این کنگره در 1949 به مقامات آمريكايي گفته بود: «به من يكصد ميليون دلار و يك هزار انسان مصمم بدهيد؛ تضمين مي‌كنم كه چنان موجي از ناآرامي‌هاي دمكراتيك در ميان توده ‌ها، بله حتي در ميان سربازان امپراتوري استالين، ايجاد كنم كه براي مدتي طولاني تمامي دغدغه وي به مسائل داخلي معطوف شود».
ديويد گيبس نیز در مقاله «انديشمندان و جاسوسان: سكوتي كه فرياد مي‌زند» (در روزنامه لس‌آنجلس تايمز، 28 ژانويه 2001) از رسوايي بزرگي سخن مي‌گويد كه به دليل فاش شدن اسناد ارتباط سی‌.آی.ای با «نهادهاي آكادميك» در دوران جنگ سرد پديد آمده است. گيبس به رابطه تنگاتنگ سی‌.آی.ای با نهادهاي علوم اجتماعي ايالات متحده اشاره مي‌كند. تعدادي از دانشگاه‌هاي سرشناس ايالات متحده، مانند كلمبيا و استانفورد و نيويورك و هاروارد زير نفوذ مستقيم سی‌.آی.ای بودند. مثلا، بنياد فارفيلد (Farfield Foundation)  در دانشگاه كلمبيا از مهمترين مراكزي بود كه بودجه عمليات فرهنگي سيا از طريق آن به نهادهاي فرهنگي انتقال مي‌يافت. (منبع)
از نمونه افرادی که آقای غنی‌نژاد قصد دارد با راه انداختن کمپین از آنها بخواهد به جای تحریم کردن ایران با بازرگانان پرو آمریکائی تجارت آزاد برقرار کند امثال ويليام كريستول _پسر ايروينگ كريستول، تروتسيكست سابق، _ از رهبران سرشناس نومحافظه‌كاران است. ويليام كريستول معتقد است: «آينده بشريت منوط به يك سياست خارجي راسخ، آرمان‌گرا و خوش بنيان از سوي ايالات متحده آمريكاست... آمريكا نه تنها بايد پليس و كلانتر جهان شود، بلكه بايد راهنماي آن نيز باشد».

بازار آزاد چیست و آیا عامل تقویت جامعه مدنی خواهد شد؟
من در ابتدای مقاله نوشتم که به نظر می‌رسد دکتر غنی‌نژاد اینبار پا را فراتر گذاشته و اقدام به تبیین یک مکتب جدید اقتصادی کرده‌ا‌ند. چیزی که باید اسمش را گذاشت «مکتب پولی جامعه‌گرا»، «مانیتاریسم اومانیستی» یا «بازار آزادِ ایرانی-اسلامی»! دلیل این ادعا رجوع به نظریات و آراء نظریه پردازان لیبرالیسم و نئولیبرالیسم اقتصادی و سیاسی مانند هایک، میزس، فریدمن و فوکویاما و غیره است. نئولیبرال‌ها، یک: جامعه را به عنوان مجموعه‌ای از افراد در نظر می‌گیرند. دو: بازار آزاد را عامل ایجاد آزادی در کشورها می‌دانند.

غنی نژاد هم می‌گوید:
یک: «به نظر من تجارت آزاد بارزترین مصداق جامعه مدنی است، یعنی انسان هایی که آزادانه و داوطلبانه با هم در ارتباط هستند».
دو: «سندیکاها و تشکل‌های در کشورهای تحریم کننده تا کنون بارها به تحریم ها اعتراض کرده اند اما حرفشان به جایی نرسیده است. البته انتقاد ما به این نهادها این است که شاید تاکنون در اعتراض‌های خود خیلی پافشاری نکرده اند.»
روی کلمه «آزادی» مانور زیادی داده می‌شود. حتی وحشی‌ترین گروه‌های نظامی کودتاچی در آفریقا نیز بر روی خود اسم «آزادی خواه» می‌گذارند. نئولیبرال‌ها نیز نهایت استفاده ممکن از این کلمه را می‌کنند و این امر تازه‌ای نیست اما این اولین بار است که یک مبلغ نئولیبرال از عبارت "جامعه مدنی" و "پافشاری سندیکاها روی خواست خود" صحبت می‌کند.
فریدمن در کتاب سرمایه‌داری و آزادی می‌نویسد: «انسان آزاد نمی‌پرسد کشورش چه می‌تواند برای او انجام دهد و نمی‌پرسد او چه می‌تواند برای کشورش انجام بدهد، بلکه می‌پرسد: من و هموطنانم از طریق دولت چه می‌توانیم انجام بدهیم تا بتوانیم از عهده مسئولیت‌های فردی برآمده و به اهداف جداگانه خویش نایل شویم و بالاتر از آن همه آزادی خود را حفظ کنیم. و نیز می‌پرسد چه کنیم تا دولتی که خود می‌آفرینیم تبدیل به یک فرانکشتاین نشود و آزادی‌‌ای که دولت برای پاسداشت آن به وجود آمده از بین نرود. آزادی گیاه ظریفی است. به حکم عقل و شهادت تاریخ آنچه آزادی را تهدید می‌کند "تمرکز قدرت" است».

الف: آزادی و دست نامرئی طبیعی در بازار آزاد

در افکار لیبرال‌ها و نئولیبرال‌ها، جامعه مجموعه‌ای از افراد مجزی از یکدیگر است. جامعه عبارت است از یک جمع که فاقد اهداف جمعی است. اساس فکری لیبرالیسم نیز بر فرد گرایی استوار است و سود محوری نظام سرمایه‌داری بر مبنای همین فردگرایی شکل گرفته و توجیه می‌شود. در نظرات مارکس نیز تاکید می‌شود که یکی از شرایط بنیادی برای ایجاد و حفظ  نظام سرمایه‌داری "آزادی" است. البته نباید این آزادی را با آنچه که امروزه در رسانه‌ها و آکادمی‌های ‌سرمایه‌‌داری به اسم آزادی تبلیغ می‌شود، اشتباه گرفت. آن آزادی‌‌ای که از شرایط بنیادی ایجاد و بازتولید نظام سرمایه‌داری است عبارت است از «آزادیِ فروش نیروی کار برای فروشندگان آن(کارگران)» و «آزادی خرید نیروی کار توسط صاحبان سرمایه (سرمایه‌‌داران)»، وگرنه به گفته لنین هرجای دیگری که سیستم سرمایه‌داری صحبت از آزادی کرده است توسط امپریالیسم جنگی افروخته شده و برای حفظ انحصار و کسب سود بیشتر، خون‌ انسان‌‌های زیادی ریخته شده است. گاهی همین آزادی در دفاع از چیزی مطرح می‌شود که آن ها مدعی‌اند در طبیعت وجود دارد. یعنی آن‌ها (در ظاهر) هرگونه دخالت در اقتصاد را توسط هر نهادی از بیرون منع می‌کنند و آن را دخالت در قانون طبیعت می‌نامند که دست نامرئی بازار (که حتی کینز هم به عدم وجود خارجی آن اعتراف می‌کند) را فشل می‌کند! هر نوع دخالتی حتی با حمایت همه‌ی مردم و کل بخش‌های جامعه مدنی در این چهارچوب (ضد آزادی) تلقی می‌شود.
شرط اساسی برای دوام سیستم سرمایه‌داری، وجود توده‌ای از مردم بی‌چیز، برخوردار از آزادی شخصی ولی محروم از وسایل تولید و اسباب معاش است. این آزادی فروش نیروی کار برای کارگران محروم از ابزار تولید و اکثریت افراد جامعه به عنوان «آزادی سیاسی» معرفی می‌‌گردد.
 از آنجا که هدف از هر نوع فعالیت سیاسی کسب قدرت سیاسی است، طبقه سرمایه‌دار اجازه نخواهد که دولت به عنوان قوی‌ترین محافظ طبقه سرمایه‌دار به دست کارگران و زحمتکشان بیافتد. به عبارت دیگر آزادی در نظام سرمایه‌داری تا جائی محترم است که کارگزان و زحمتکشان آزاد باشند به نمایندگان سیاسی طبقه سرمایه‌دار رای بدهند.
 قدرت سیاسی در دست طبقه سرمایه‌دار جوامع مثل توپ فوتبال جابه‌ جا می‌شود و از طریق نمایشی به نام انتخابات این توهم به افراد پائین جامعه تزریق می‌شود که واقعا در تصمیم‌گیری امور نقشی دارند و در قدرت سیاسی تاثیر گذار هستند. از این طریق آنان به صورت کاذب حس می‌کنند که تا حد زیادی از «آزادی سیاسی» برخوردار هستند.

ب: تمرکز قدرت

افراد یک جامعه لیبرال و یا نئولیبرال در بازار مجبور هستند بر اساس منافع نزدیک و کوتاه مدت شخصی خود رفتار کنند. تصمیم گیری در این سیستم بر مبنای اطلاعات شخصی صورت می‌گیرد و این اطلاعات شخصی عبارت از هر دانسته‌ای است که سبب کسب سود بیشتر از جیب دیگر افراد شود. بازار آزاد نمی‌تواند نگران محیط زیست باشد یا به سختی‌های زندگی افرادی که در این سیستم تولید کننده هستند توجه کند. از آنجا که هیچ مدیریت کلان و یا نظمی وجود ندارد، هیچ افق بلند مدتی برای یک جامعه قابل تصور نیست و سیستم اقتصادی بر مبنای زنجیره‌ای از بحران‌ها و رکود‌های پیاپی و ادواری به پیش می‌رود. نیروهای اجتماعی و تولیدی یک جامعه به جای پیشبرد یک برنامه مشخص و دقیق برای تکامل جامعه و ایجاد زیر ساخت‌های حیاتی و تقویت سطح زندگی مردم اجتماع، صرف رقابت‌های بدون برنامه با یکدیگر می‌شود. کسانی که در ایران زندگی می‌کنند هر سال شاهد این بی برنامگی و بی نظمی در کشاورزی هستند.
 یک سال کشاورزان پیاز می‌کارند و به همین خاطر سطح محصول بالا می‌روند و مجبور می‌شوند آنرا مفت به دلالان بفروشند(تجارت آزاد) و در مقابل قیمت یک محصول دیگر مانند سیب زمینی یا گوجه به دلیل کمبود تولدی سر به فلک می‌گذارد. سال دیگر کشاورزان از ترس پیاز نمی‌کارند و سراغ کاشت گوجه و سیب زمینی می‌روند که سال قبل گران شده بوده اما این بی برنامگی دوباره سبب می‌شود که قیمت گوجه و سیب زمینی پائین بیاید و سود آن به جیب دلال برود و از آن طرف قیمت پیاز به دلیل کم شدن تولید زیاد شود. هایکی‌ها و فریدمنی‌ها اسم این شیر تو شیر  را نظم بازار آزاد گذاشته‌‌اند. این بی نظمی احمقانه که با یک مدیریت واحد قابل کنترل است از نظر امثال غنی‌نژاد نظمی است که در اثر رقابت در بازار آزاد به صورت خود به خودی به وجود می‌آید. هایکی ‌ها و فریدمنی‌‌ها به بهانه ترس از تمرکز قدرت در دست دولت هرگونه تلاشی برای برنامه ریزی کلان اقتصادی را به دلیل دخالت در آزادی بازار محکوم می‌کنند.

ج: تاریخ

تاریخ پدیده شگفت انگیزی است. هر کس در رد نظر دیگری یا تایید حرف خود به گوشه و قسمتی از تاریخ رجوع می‌کند. حتی اقتصاد‌دانان، فیلسوفان و ژورنالیست‌های لیبرال و نئولیبرال هم برای اثبات  ادعاهای سیاسی خود به تاریخ خاص مورد نظر خود ارجاع می‌دهند اما وقتی مارکس و انگلس با روشی دیالکتیکی-داروینی به روند تاریخ نگاه می‌کنند و ماتریالیسم تاریخی را برای بررسی پدیده‌ها و مفاهیم مورد استفاده قرار داده و آنرا برای تغییر جامعه به کار می‌گیرند به ناگاه داد و فغان لیبرال‌های به هوا می‌رود. فریدمن می‌گوید:
 «تاریخ فقط بیان گر آن است که سرمایه‌داری شرط لازم برای آزادی سیاسی است» گرچه فریدمن سرمایه‌داری را شرط کافی برای آزادی سیاسی نمی‌داند اما باید مشخص شود تاریخی که تایید کننده این ادعا است را از کجای خودشان در آورده‌اند که چنین نتیجه‌ای به دست داده است؟ اگر منظور همان آزادی فروش نیروی کار و آزادی خرید نیروی دیگران است ما نیز چنین تعریفی را تایید می‌کنیم اما رجوع به هر کجای تاریخ نشان می‌دهد که نه سرمایه‌داری و نه بازار آزاد عامل به وجود آمدن آزادی سیاسی و تقویت جامعه مدنی نشده است. جالب است که پیروان مکتب شیکاگو همگی تحت تاثیر هایک و فریدمن توجه به جامعه مدنی را نوعی دخالت در نظم بازار آزاد دانسته و آنرا رد می‌کنند.
بهترین دوران زندگی در غرب دوران کینز گرایی بود. فریدمنی‌ها، کینزگرایی را عامل دخالت در بازار آزاد می‌دانند و به شدت رد می‌کنند. جان مینارد کینز از «جامعه مدنی» و «دولت» به عنوان نهادهایی نام می‌برد که بر گردن سیستم کور و کر «بازار آزاد» افسار می‌افکند و بدون آن بازار بر ضد منافع بخش زیادی از مردم عمل می‌کند. اما حالا هایکی ها و فردیمنی‌های ایرانی اعتقاد دارند که بازار آزاد عامل به وجود آمدن و تقویت «جامعه مدنی» و «آزادی» است!

 د: اقتصاد و جامعه مدنی

روزنامه‌های اصلاح طلب در ایران موسی غنی‌نژاد را به عنوان فردی که خود را لیبرال معرفی می کنند و البته بنا بر ادعای خودش سابقه‌ی مارکسیست بودن نیز در پرونده دارد. به همین سبب انتظار می رود که او با توجه به ادعایی که در شناخت از اصول و تاریخچه‌ی مارکسیسم دارد و هم به اعتبار مطالعات‌اش در نظریات و آراء نظریه پردازان لیبرالیسم و نئولیبرالیسم اقتصادی و سیاسی (مانند هایک، میزس، فریدمن، اسمیت، گری بکر و فوکویاما و...) بین مفهوم «جامعه ی مدنی» و نهاد «بازار آزاد» تفکیک درستی قائل شود و اینچنین کودکانه مانیتاریسم را با اومانیسم پیوند نزنند.
 هم جامعه مدنی می‌تواند ضد بازار آزاد عمل کند و هم بازار آزاد می‌تواند نتایجی را به ارمغان آورد که در نهایت ضد جامعه مدنی است. حتی برخی نظریه پردازان که در درون نظام سرمایه‌داری تعریف می‌شوند (مانند جان مینارد کینز) از جامعه مدنی و دولت به عنوان نهادهایی نام می‌برد که بر گردن سیستم کور و کر بازار آزاد افسار می‌افکند و بدون آن بازار بر ضد منافع بخش زیادی از مردم عمل می‌کند. کینز در اثر مشهور خود "پایان دنیای لسه فر" با تازیدن بر فردگرایی روش شناختی نظریات لیبرالیستی کلاسیک، از تحلیل "کاپیتالیسم واقعاً موجود" به نقد روش شناختی لیبرالیسم کلاسیک می‌رسد.
 مشکلی که او در سایر مقالات و آثارش در روش شناسی کلاسیکی اقتصاد شناسایی می‌کند، افق و نگاه کوتاه مدت و کوته نگر است. از آنجا که افراد در بازار بر اساس منافع نزدیک خود رفتار می‌کنند و اطلاعات تصمیم گیری به صورت ذره‌ای در بین افراد پراکنده است، لذا آن تحولاتی که در سطح کلان و در سطح توسعه ملی رخ می‌دهد و آن ملاحظات لازم برای افق‌های بلند مدت دیده نمی‌شود.
فرانسیس فوکایاما از نظریه پردازان سیاسی نئولیبرالیسم نیز در بحث‌های خود حول محور "سرمایه اجتماعی"، جامعه مدنی را یک سرمایه اجتماعی معرفی می‌کند که وقتی نهادهایی مانند بازار ناکارآمد عمل می‌کنند وارد می‌شوند و با توسل به روحیات جمعی موجود در جامعه مدنی مثل: اعتماد، همبستگی و قانون مداری و ... شرایط اقتصادی و اجتماعی را به حالت عادی خود باز می‌گردانند.
نهادهای مدنی مانند اتحادیه‌های کارگری، روشنفکران مستقل، اصناف طبقه متوسط، اتحادیه‌های کشاورزی، فعالان حقوق زنان و فعالان دفاع از حقوق کودک و محیط زیست حتی در افق بورژوایی و لیبرال جامعه مدنی، بخشی جدایی ناپذیر هستند. این بخش عمده از جامعه مدنی در اغلب اوقات در برابر تجارت آزاد و آزادی عمل سرمایه داران و حقوق مالکیت حداکثری ایستاده اند و در این بین اعتراض آنان بیشتر به دولت‌ها بوده است. دولت هایی که آقای غنی‌نژاد آن دولت‌ها را همواره مخالف "بازار آزاد" و "تجارت آزاد" نامیده است. در حقیقت مشخص نیست این چه جامعه مدنی متعارفی است که در همه جای جهان در برابر همین نهادها "بازار آزاد و تجارت آزاد و سرمایه داری" می‌ایستد؟ این در حالی است که کسانی مانند گری بکر، فریدمن و حتی هایک در آثارشان به اتحادیه‌های کارگری و نهادهای فمنیستی و پارلمان‌های منتخب بواسطه دخالت‌هایشان در بازار (بنفع جامعه) انتقاد می‌کنند. آن ها رسما بر خلاف سوسیال لیبرال هایی مانند کینز و یا حتی نئومحافظه کاران نیمه نئولیبرالی مانند فوکویاما، تقاضا می‌کنند که:"نهادهای مدنی دخالت در بازار و اقتصاد را (مانند دولت) متوقف نمایند، و بگذارند دست نامرئی بازار کارش را همان گونه که آدام اسمیت گفته است، انجام دهد!"
واقعاً مشخص نیست که آیا جامعه‌ی مدنی غنی‌نژاد یک جامعه مدنی جدید و از مریخ فرود آمده است؟ یا اینکه ایشان یک مکتب لیبرالیستی-ایده آلیستی و آرمانی جدید ابداع کردند و یا احیاناً نئولیبرالیسم را برای دانشگاهای اسلامی ایران بومی سازی می‌کنند. آیا اساساً اندیشه‌ای که جامعه را "جمعی از افراد" تعریف می‌کند، می‌تواند از عمل اجتماعی جامعه مدنی صحبت کند؟ یا آیا جامعه مدنی آن بخشی از دولت‌ها و روشنفکران و آکادمیسین‌ها و تجار و سرمایه‌داران است که به نفع آزاد سازی بازار از قیود قانونی و اجتماعی تلاش می‌کنند؟

موفقیت در صادرات نیازمند تجارت خارجی آزاد نیست _ بازخوانی پرونده اقتصادی کره

پروفسور هاجون چنگ، برنده جایزه "گونار میردال" در سال 2003 و برنده جایزه "لئونتیف برای پیشبرد مرزهای تفکر اقتصادی" در سال 2005، در کتاب خود با عنوان نیکوکاران نابکار(افسانه تجارت آزاد و تایخچه پنهان سرمایه‌داری) با بررسی دقیق و مفصل یک نمونه از کشورهایی که ادعا
می‌شود با اجرای سیاست نولیبرالی و پیروی از بازار آزاد به موفقیت رسیده است پرده از دروغی بزرگ بر می‌دارد. او می‌نوسد:
« اقتصاد نولیبرالی نسخه‌ی به روز شده اقتصاد لیبرالی قرن 18 آدام اسمیت و پیروان اوست. اقتصاد نولیبرالی ابتدا در دهه 1960 ظاهر شد و از دهه 1980 دیدگاه اقتصادی غالب بوده است. اقتصاد دانان لیبرال قرن 18 و 19 بر این بارور بودند که رقابت نامحدود در بازار آزاد بهرتین راه برای سازماندهی اقتصاد است، زیرا که همه را وا می‌دارد که با کارائی بیشینه عمل کنند. اقتصاد دانان لیبرال دخالت دولت را زیانبار می‌دانستند زیرا که، از نظر آنان دخالت دولت _ چه با کنترل واردات، چه با ایجاد انحصارات_ با محدود کردن ورود رقبای بالقوه، از فشار رقابت می‌کاهد. اما، اقتصاددانان نولیبرال از برخی چیزها _ و بیشتر از هر چیزی از برخی انواع انحصار(مثل پروانه‌های انحصار ساخت و ساز و بهربه برداری یا انحصار بانک مرکزی در انتشار اسکناس) و دموکراسی سیاسی حمایت می‌کنند که اقتصاددان لیبرال از آنها حمایت نمی‌کردند. اما به طور  کلی آنها همان قدر شیفته بازار آزادند که لیبرال‌های قدیمی.  به زغم چند مورد «گوشمالی» در پی زنجیره طولانی نتایج مایوس کننده‌ی سیاست‌های نولیبرالی در کشورهای در حال توسعه طی ربع قرن گذشته، جوهر برنامه‌های نولیبرال «ضابطه زدایی، خصوصی سازی و گشودن دروازه کشورها به روی تجارت بین المللی و سرمایه‌گذاری خارجی» همانی است که از دهه ی 1980 (دهه 1360) بوده است.
آنچه برنامه‌ی عمل نولیبرالی را برای پیاده کردن در کشورهای در حال توسعه به پیش می‌راند اتحادی است مرکب از دولتهای کشروهای ثروتمند به رهبری ایالات متحده آمریکا که با طرح ریزی‌های «تثلیث نامقدس» همراه شده است. «تثلیث نامقدس» سازمانهای اقتصادی بین المللی است که این کشورهای قدرتمد تا حد بسیار زیادی آنها را کنترل می‌کنند.(صندوق بین المللی پولIMF ، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی WTO). دولت‌های ثروتنمد دو «شیرینی»(همان مثال معروف خر کردن بچه با آبنبات) را برای ترغیب کشورهای در حال توسعه به کار می‌بندند تا آن کشورها سیاستهای اقتصادی نولیبرال را اتخاذ کنند:
1: مبالغی که کشورهای ثروتمند برای کمک به کشورهای در حال توسعه در بودجه هایشان در نظر گرفته‌اند.
2: امکان دسترسی کشورهای در حال توسعه به بازراهای کشورهای ثروتمند.

این قبیل سیاست‌ها گاه برای آن است که شرکت‌های مشخصی که برای اتخاذ سیاست‌های نولیبرالی اعمال نفوذ کرده‌اند از قِبل اجرای آن بهره‌مند شوند. اما معمولا برای آن است که در کشور در حال توسعه‌ی مورد نظر، جوی را ایجاد کند که به طور کلی از کالاهای خارجی و سرمایه گذاری خارجی استقبال شود. نقش صندوق بیتن المللی پول و بانک جهانی هم این است که اعطای وام را مشروط به این امر کنند که "کشورهای وام گیرنده سیاست‌های نولیبرالی را به اجرا گذارند". نفش سازمان تجارت جهانی نیز این است که عرصه هایی به نفع تجارت خارجی آزاد مقررات تجاری وضع کند که کشورهای ثروتمند در آن عرصه‌ها قویتر هستند و نه در عرصه هایی مثل کشاورزی و منسوجات که ضعیفتر اند.
ارتشی از نظریه پردازان دولت‌های این کشورهای ثروتمند و سازمان‌های بین المللی را پشتیبانی می‌کنند. برخی از آنان استادانی هستند که در سطوح بالا آموزش دیده اند و محدودیت‌های اقتصادی بازار آزاد را حتما می‌دانند؛ اما وقتی به کار مشاوره دادن درباره‌ی سیاست‌ها می‌پردازند، میل به نادیده گرفتن این محدودیتها دارند. به ویژه همان طور که در دهه1990 به کشورهای کمونیستی سابق مشاوره می‌دادند(که امروز فقر و فلاکت آنان در حاشیه بحران‌های کانون‌های سرمایه‌داری عبرت آموز است و فشار بی امان اقتصادی عامل رواج موج عظیمی از فحشا، تن فروشی و قاچاق زنان و دختران را رد این کشورهای ایجاد کرده است.) این نهادها و افراد با یکدیگر ماشین تبلیغاتی قدرتمند یک مجموعه ی مالی-فکری را تشکیل می‌دهند که پول و قدرت، پشتیبان آن است.

این تشکیلات نولیبرالی می‌خواهد باور کنیم که کشور کره طی سالهای معجزه اقتصادی اش بین دهه 1960 و 1980 راهبرد توسعه اقتصادی از نوع نولیبرالی را در پیش گرفته است. حال آنکه حقیقت امر چیزی کاملا مغایر از این بوده است... آنچه کره واقعا طی این دهه‌ها انجام داد این بود که با استفاده از اطلاعاتی برای بازاریابی خارجی که آژانس دولتی صادرات ارائه می‌کرد، به انتخاب دولت در مشاوره با بخش خصوصی، صنایع معین جدیدی را ایجاد کرد که بتواند در برابر رقابت بین المللی دوام آورند. دولت مالک تمامی بانک‌ها بود و بنابراین می‌توانست خون لازم برای ادامه حیات بنگاه‌های اقتصادی(یعنی پول و اعتبار) را در رگ هایشان جاری کند. بنگاه‌های دولتی مستقیما بعضی از پروژه‌های بزرگ را در اختیار گرفتند؛ به عنوان نمونه شرکت تولدی فولادPOSCO ، هر چند که نوع نگاه کشور به موضوع مالکیت دولتی نگاهی عملگرایانه بود و نه ایدئولوژک. اگر بنگاه‌های بخش خصوصی خوب کار می‌کردند که چه بهتر، ولی اگر در حیطه پر اهمیت سرمایه گذاری نمی‌کردند دولت در ایجاد بنگاه‌های دولتی هیچ تردیدی از خود نشان نمی‌داد. اگر برخی بنگاه‌های بخش خصوصی دچار سو مدیریت می‌شدند دولت اغلب اختیارشان را در دست می‌گرفت، بازسازی می‌کرد و معمولا (ولی نه همیشه) آنها را می‌فروخت.
همچنین دولت کره روی ارزهای خارجی کمیاب کنترل مطلق اعمل می‌کرد. تخلف از مجازات ارزی می‌توانست مجازات مرگ را در پی داشته باشد. ترکیب کنترل مطلق بر منابع ارزی با تدوین فهرستی از الویت‌ها در استفاده از منالع ارزی، این اطمینان خاطر را فراهم می‌آورد که ارزی که سخت به دست آمده بود در راه واردات ماشین آلات بسیار ضروری و نهادهای صنعتی بسیار مهم صرف شود. دولت کره بر سرمایه‌گذاری خارجی نیز کنترل شدیدی اعمال می‌کرد و مطابق برنامه توسعه ملی در حالی که  در بخش هایی سرمایه گذاری خارجی را با آغوش باز استقبال می‌کرد، در بخش‌های دیگری در را کاملا روی آن می‌بست.
آنچه این تصور عمومی اما غلط را ایجاد کرده است که اقتصاد کشور کره بر تجارت خارجی آزاد مبتنی بوده، موفقیت کشور کره در امر صادرات بوده است. اما همانطور که ژاپن و چین نیز نشان داده اند، موفقیت در صادرات نیازمند تجارت خارجی آزاد نیست... کره در دوران اولیه چیزهای ساده مانند لباس‌های ساده و لوارم الکتریکی ارزان قیمت تولید می‌کرد تا ارز فوق العاده ضروری برای ایجاد صنایع جدید و پیچیده‌تری را تامین کند. صادرات اولیه کره به شدت با استفاده از تعرفه‌های وارداتی و یارانه‌ها مورد حمایت قرار می‌گرفت... معجزه اقتصادی کره حاصل آمیزه‌ای هوشمندانه و عملگرایانه از انگیزه‌های بازار  و دخالت دولتی بود». آری  نولیبرال‌های ایرانی؛ واقعیت‌های اقتصادی کره با افسانه بازار آزاد شکل نگرفته است. برای حفظ آبروی خودتان هم که شده است لطفا کمی اقتصاد سیاسی بخوانید و کمتر دروغ بگوئید.



رابینسون کوروزوئه و ماهیگیر تنها

فریدمن در جای دیگر می‌گوید: «فقط از دو راه می‌توان فعالیت‌های اقتصادی میلیون ها نفر را هماهنگ کرد. راه اول هدایت مرکزی از طریق اعمال زور است که روش ارتش و دولت‌های خودکامه امروزی است (که سعی می‌کند این نوع سرمایه‌داری دولتی و اقتصاد فاشیستی – نظامی که بعضا خود کشورهای سرمایه‌داری نیز در مواقع حساس و بحرانی به کار بگیرند را به جای سوسیالیسم و کمونیسم غالب مخاطب کند) و راه دوم همکاری داوطلبانه افراد یا روش بازار است. بنابراین مبادله می‌تواند بدون توسل به زور، هماهنگی ایجاد کند. الگوی کار جامعه‌ای که از طریق مبادله اختیاری سازماندهی شده است عبارت است از اقتصاد مبادلات آزاد بر اساس سرمایه‌گذاری خصوصی، یعنی همان چیزی که ما آن را سرمایه‌داری رقابتی نامیده‌ایم.  ساده‌ترین نوع چنین جامعه‌ای شامل تعدادی خانوار مستقل یا چیزی شبیه مجموعه از رابینسون کروزوئه هاست».
فریدمن معتقد است: «...هر خانوار با استفاده از منابع تحت کنترل خود کالا یا خدماتی تولید می‌کند و آنها را با کالاها و خدمات سایر خانوارهای بر مبنای شرایطی که مورد قبول طرفین معامله است، مبادله می‌کنند... بدین ترتیب هر خانواده رابینسونی با تولید کالا و خدمات برای دیگران احتیاجاتش را رفع می‌کند. البته انگیزه انتخاب این مسیر غیرمستقیم افزایش تولید است و تخصصی کردن وظایف امکان پذیر است.»

 شاید عده‌ای با شنیدن اسم "رابینسون کروزوئه" یاد کارتون‌های کودکان و فیلم‌های تلویزیون بیافتند اما موضوع رابینسون در علم اقتصاد یک مثال تاریخی است. لیبرال‌های کلاسیک برای پایه‌ریزی دستگاه اقتصادی خود با فرض یک «ماهیگیر  یا شکارچی تنها» یا «رابینسون» شروع کرده‌‌اند. نکته‌ای که مارکس و انگلس با سلاح قدرتمند ماتریالیسم تاریخی به آن حمله کرده‌‌اند. مارکس در "کاپیتال" و انگلس در "آنتی دورینگ" به ذهن گرایی و پیش فرض‌های اقتصاد دانان لیبرال و سوسیالیست‌های تخیلی حمله کرده و فرض «ماهیگر تنها» و «رابینسون کروزوئه» آنها را به معنای واقعی کلمه منهدم کرده‌اند. وقتی پیش فرض اقتصاددانان لیبرال اشتباه است معلوم است که نتایج حاصله از آن یک اشتباه در اشتباه یا به تعبیری جهل مرکب است.
این ماهیگیر تنها یا رابینون «با ابزار و وسایل خود» از کدام آسمان نازل شده اند؟ ابزارهای شکار، جنگ و تولیدشان چگونه به دست آنها رسیده است و در «مالکیت» آنها قرار دارد؟ از آقای فریدمن باید پرسیده می‌شد: روابط تولیدی و اجتماعی حاکم بر خانوار‌های رابینسونی‌اش از کجا سبز کرده است؟  ارتباط خانوارهای رابنیسونی با هم از چه طریقی و در چه روند تاریخی شکل گرفته است؟ و سوال مهمتر اینکه روابط درونی خانوارهای رابینسونی که پیش فرض آقای فریدمن است چگونه و از چه قرار است؟
انگلس در شاهکار ارزشمند خود «آنتی دورینگ» می‌نویسد:
 «مسئله قبلاٌ با هبوط معصومیت آمیزی که ضمن آن روبینسون، جمعه(بومی سیاه پوست) را تحت انقیاد خود در آورده بود، ثابت شده است. این یک عمل قهر آمیز و بنابراین یک مسئله سیاسی بود. و از آنجا که این بردگی نقطه آغاز و اس و اساس تمام تاریخ تاکنون را تشکیل می‌دهد و به گناهی کبیره آلوده است، آنچنان که در واقع این امر در اعصار بعدی فقط تعدیل شده و  بیشتر به اشکالی از وابستگی غیر مستقیم اقتصادی تبدیل شده است و از آنجا که بر پایه این بردگی اولیه، کل مالکیت قهری که کماکان معتبر مانده است قرار دارد، پس واضح است که باید همه‌ی پدیده‌های اقتصادی را بر اساس علل سیاسی یعنی قهر توضیح داد و آن کس هم که به این امر قانع نیست در خفا فرد مرتجعی است. رابینسون چگونه می‌تواند از کار جمعه به نفع خود بهره‌برداری کند؟
پاسخ این است:  تنها به این شیوه که جمعه با کار خود مقدار آذوقه بیشتری از آنچه رابینسون باید به او بدهد تا قادر به کار باشد، تولید می‌کند.
...حال به سراغ دو مرد مورد نظرمان برویم. رابینسون به ضرب شمشیر جمعه را برده خود می‌کند. ولی رابینسون برای اینکار به جز شمشیر به چیز دیگری هم احتیاج دارد. برای برده‌دار فقط داشتن برده کافی نیست. برای اینکه بتوان از برده استفاده کرد باید دو چیز در اختیار داشت: اول کارافزاری که برده با آن کار کند و دوم افزار تامین معاش حداقل او (نیاز‌های حیاتی زندگی) . بنابراین قبل از آنکه برده‌داری امکان پذیر گردد باید مرحله معینی از تولید فرا رسیده و درجه معینی از نابرابری در توزیع پیش آمده باشد، و برای آنکه کار برده‌گی شیوه تولیدی مسلط در کل جامعه گردد، افزایش هرچه بیشتر تولید، بازرگانی و ثروت اندوزی لازم است. در جوامع اشتراکی عهد عتیق که با مالکیت جمعی بر زمین همراه بود، برده‌داری یا اصولاً وجود نداشت یا اینکه نقش جنبی بازی می‌کرد. در آغازین شهر دهقانی، یعنی روم نیز به همین گونه بود، ولی بر عکس وقتی روم یک «شهر جهانی» شد و هرچه بیشتر املاک ایتالیا به دست یک طبقه متمول مالک که از نظر تعداد در اقلیت کوچکی بود افتاد، آنگاه جمعیت برده ‌گان نیز جانشین جمعیت دهقانی شد».
نکته بعدی که نباید از آن غافل شده این است که « تخصصی کردن وظایف» که از آن صحبت می‌کنند دقیقا «تخصص زدائی از کار انسانی» است. نیروی کار ماهر و دارای تخصص همیشه موی دماغ سیستم سرمایه‌داری بوده است. در نظام تولید کالائی _که در آن کالاها نه برای برآوردن نیازهای انسانی که فقط برای کسب سود بیشتر تولید می‌شوند_ ماندن تخصص نزد نیروی کار فقط سبب قدرت این کارگران و احتمال اعتصاب و سرپیچی بیشتر است.



تبدیل کار مجسم به کار مجرد در شیوه تولید سرمایه‌داری
در مرحله نخست ، کار فرآیندی است میان انسان و طبیعت که طی این فرآیند انسان کنترل خود را بر طبیعت برای حفظ نیازهای حیاتی خویش افزایش می‌دهد. در این حالت انسان در برابر مواد طبیعی خود به صورت یک نیروی طبیعی قرار می‌گیرد. انسان از طریق کار، روی طبیعت اطراف خود اثر می‌گذاشت و همزمان با این عمل طبیعت درونی خود را تکامل می‌بخشید.
 از خود طبیعت راه‌های تاثیر بر محیط اطراف خویش را می‌آموخت. مثلا از جانوران فنون خانه سازی و شکار را می‌آموخت و از همه مهتر ابزار مختلفی را برای نتیجه‌گیری بهتر و دقیق‌تر از کار خود ساخت.
در جوامع اولیه بشری، نیروی کار افراد و مجموعه ابزارها همگی به صورت اشتراکی و برای تامین نیازهای همه افراد آن اجتماع استفاده می‌گردید اما با گسترش جوامع انسانی و رشد اولیه ابزارهای و تکنیک‌ها برای تولید محصولاتی بیش از نیاز جوامع کوچک، با آغاز مبادله بین افرادی از دو جامعه مختلف در مرزها و سرحدات، در دورانی بین کمون اولیه و دوران برده داری "مالکیت خصوصی بر ابزار تولید" ظاهر گشت.در این روند، انباشت اولیه ثروت و سرمایه چیزی جز روند تاریخی جدا شدن تولید کننده از وسایل تولید نیست. در دوران پیشین تاریخ تقریبا در همه جا با نظم پیچیده‌ای از جامعه روبه‌رو هستیم که به رده‌های متفاوت و درجه ‌بندی‌های گوناگون از مرتبه اجتماعی تقسیم شده است. مارکس به درستی گفته است: « تاریخ تمام جوامع تا کنون موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی است». حتی وقتی جامعه بورژوایی جدید از ویرانه‌های جامعه فئودالی سر بر آورد، تضاد‌های طبقاتی از میان نرفت. در عوض طبقاتی جدید، شرایط جدید ستم گری و اشکال تازه‌ای از مبارزه را جانشین نوع کهنه آن کرده است.
اگر در جوامع پیش از سرمایه‌داری نتیجه کار محصولاتی بود که دارای ارزش مصرفی بودند یعنی برطرف کننده نوعی از احتیاجات انسانی بودند، در دوران سرمایه‌داری، تولید و توزیع محصول کار دیگر نه برای برآورده کردن احتیاجات انسانی که برای کسب سود صاحبان سرمایه انجام می‌پذیرفت. محصول کار شکل کالا را به خود گرفت و تقسیم کار اجتماعی جدیدی بر مبنای شیوه تولید کالائی شکل گرفت. به نسبتی که بورژوازی _یعنی سرمایه_ رشد کرد، طبقه کارگر جدید نیز رشد کرد. طبقه‌ای از زحمتکشان که تا زمانی زنده هستند که کار بیابند و زمانی کار می‌یابند که کارشان بر سرمایه بیافزاد چرا که کارگران جدید فاقد ابزار تولید بودند و ابزار تولید به مالکیت انحصاری طبقه سرمایه‌دار در آمده بود.
لنین، دست گذاشتن مارکس و انگلس روی روابط اجتماعی در پس روابط کالائی را اینگونه توضیح می‌دهد: «در این دوران (شیوه تولید کالائی) ارزش یک کالا مقوله‌ای اجتماعی است و ارزش رابطه‌ای است بین دو شخص، رابطه‌ای که در لفافه رابطه بین اشیا ظاهر می‌گردد. ارزش مصرفی همیشه بوده و هست اما ارزش مبادله‌ای و ارزش کالاهائی با از میان رفتن تولید کالائی از بین می‌رود». با این گفته لنین راحت‌تر می‌توان به تعریف مارکس از کار مجسم و کار مجرد پرداخت: «کار مجسم کاری است که به یک شکل مشخص، متناسب با هدف معین و در جهتی سودمند صرف شده باشد. یک نفر نمی‌تواند به صورت کلی کار کند. هر کسی موقع کار  در حال انجام کار یک کفاش، نقاش، آهنگر یا غیره است. همین کار مجسم است که ارزش مصرفی یک کالا را به وجود می‌آورد. اما یک خصوصیت مشترک بین همه این انواع کار وجود دارد که "صرف نیروی کار انسانی به طور کلی و بدون توجه به شکل ویژه مصرف آن است". کار وقتی مستقل از شکل مجسم آن در نظر گرفته شود کار مجرد است». کار مجرد فقط نماینده نظام تولید کالائی است و با حذف شیوه تولید کالائی نیز از میان می‌رود.
چارلی چاپلین را همه می‌شناسند اما هر کسی نمی‌داند که او یکی از قربانیان دوران «مکارتیسم» در آمریکا است. چارلی چاپلین به اتهام داشتن اندیشه‌های سوسیالیستی توسط دولت آمریکا مورد پیگرد و تحقیق قرار گرفت و در نهایت مجبور به خارج شدن از آمریکا شد. چارلی چاپلین در فیلم «عصر جدید» خود به خوبی «تخصصی کردن» کارِ مد نظر آقای فریدمن که همان «ساده کردن کار» و زدودن تخصص از طریق ایجاد صنعت ماشینی و تقلیل انسان به نیروی کار ساده برای تامین نیروی کار مجرد سیستم تولید کالائی است را به تصویر کشده است. همین تخصص زدایی یکی از عواملی است که اقتصاد‌های کشورهای در حال توسعه به سمت "تک محصولی شدن" می‌رود و همه‌ی این ها بر اساس آموزه لیبرالی (مزیت نسبی تجاری) توجیه می‌شود.
حال آنکه خود دولت‌های معظم سرمایه‌داری هرگز به چنین چیزی در توسعه ی ملی خود توجه نکردند و با حمایت شدید دولتی، در رشته‌های مختلف تولید اقدام به حمایت گرایی و سرمایه گذاری دولتی و تعاونی کردند. این خود نشان می‌دهد که نظریات این نظریه پردازان بیشتر ماهیتی مصرفی برای کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته و روشنفکران راستگرا و ساده اندیش آن ها دارد و در خود آن کشورها برای توسعه سرمایه‌داری پس از مدتی کنار گذاشته شده است. (از باب نمونه می‌توانید مراجعه کنید به حمایت‌های سوبسیدی آمریکا از تولید پنبه که به اندازه ی تولید ناخالص ملی کشور چاد در آفریقاست یا حمایت‌های گسترده ی بریتانیا و ارتش امپراطوری و خزانه داری آن از صنعت نساجی انگلستان و تبدیل این صنعت به غول صنایع سرمایه‌داری جهانی در قرن هجدهم). 


بلائی که «بازار آزاد» بر سر کشورهای پیرامونی می‌آورد

سیستم حاکم بر اقتصاد جهانی، سیستم سرمایه‌داری است. بعد از پشت سر گذاشتن دوران رشد بورژوازی و تسلط سیستم اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری بر جهان، دستگاه فکری سرمایه‌داری نیز تغییراتی یافته است. در عصر امپریالیسم که دوران انحصار گرایی شدید سرمایه‌های بزرگ است کشورهای جهان به دو گروه تقسیم شده اند. کانون‌های سرمایه‌داری و کشورهای پیرامونی آنها که وظیفه ارائه خدمات، تامین نیروی کار و تولید تک محصولات مورد نیاز کانون‌های سیستم سرمایه‌داری را دارند.
وقتی یک سرمایه‌دار از خریدار یا سرمایه‌داری دیگر طلب دارد چه می‌کند؟ به بازار آزاد به عنوان یک مسیح و منجی رجوع می‌کند یا به دولت و قانون مراجعه می‌کند؟  هر کسی می‌داند که وقتی پای طلب پول در میان باشد، قصه گفتن از تنظیمات متافیزیکی بازار آزاد خنده دار است. وقتی قدرتهای بزرگ جهانی به چنین اختلافاتی بر می‌خورند معمولاً مسئله به نفع قدرت بزرگتر و خشن تر حل می‌شود. مثل مناقشات حکومت‌ قاجار و کشورهای قوی‌تر مانند انگلیس و روس که با تکه پاره شدن ایران قدیم و قراردادهای ننگین و یک طرفه به سود قدرتهای بزرگ به پایان می‌رسید. وقتی پای اختلافات بر سر منافع جهانی در میان باشد بین قدترهای بزرگ قطب بندی شکل گرفته و جنگ روی می‌دهد. کارل مارکس، فیلسوف و اقتصاد دان بزرگ جهان با بررسی دقیق همین نوع روابط وقوع جنگ جهانی را پیشبینی کرده بود. جنگ جهانی اول و دوم بر اساس بلوک بندی حول چنین اختلافی شکل گرفت. بعد از جنگ جهانی دوم با سرازیر شدن 73 درصد ذخائر طلای جهان به ایالات متحده و از بین رفتن سیستم‌ پولی سابق جهان، برای کشورهای شکست خورده مانند ژاپن و آلمان و نیز کشورهای ویران شده اروپا چاره‌ای باقی نمانده بود که پشتوانه پولی خود را بر مبنای دلار آمریکا استوار کنند. این موقیعیت خطیر _ که با ریز جزئیات و اسناد و مدارک متعدد و معتبر در کتاب نظام پولی بین المللی و بحران‌های مالی جهانی» نوشته استاد نیچنکو/ترجمه دکتر ناصر زرافشان به خوبی و به زبانی ساده بیان شده است _ به یک کشور در جهان(ایالات متحده) این امکان را داد که تبدیل به بازار بزرگ جهان شود و بتواند بدون برقراری رابطه پول ملی و پشتوانه زر آن به صرف تبدیل شدن دلار به پول جهانی، اقدام به چاپ بی حسا و کتاب دلار کرده و ثروت‌های مادی کشورهای دیگر را به سوی خود سرازیر کند.

آیا فهمیدن این نکته که اوضاع و روابط حاکم بر کانون‌های سرمایه‌داری جهانی با اوضاع در کشورهای پیرامونی مانند کشور ما متفاوت است، خیلی سخت و دشوار است؟ آیا فهمیدن اینکه کانون اصلی سرمایه‌داری جهانی برای حفظ انحصار و تسلط خود بر اقتصاد جهان نیاز به بزرگترین «قدرت نظامی» موجود در جهان دارد خیلی سخت و دشوار است؟
کانون‌های سرمایه‌داری جهانی برای تنظیم روابط پولی و مالی بین خود نهادهایی مانند «صندوق بین المللی پول» را ایجاد کردند. این نهاد وظیفه حفظ برابری‌های ارزی و تعیین نرخ‌های جدید در حالات خاص مانند سقوط مالی یک کشور را بر عهده داشتند. بعد از جنگ جهانی دوم این صندوق به قوی ترین ابزار کشورهای قدرتمند در گشودن بازارهای ملی و درهم کوبیدن سیستم اقتصادی کشورهای پیرامونی مطالبق خواست صاحبان «بازار آزاد» جهانی را بر عهده داشت. از دیگر بازوهای قدرتمند حفظ نظم بازار جهانی باید به سازمان تجارت جهانی و شورای امنیت سازمان ملل اشاره کرد. سیستم به وجود آمده برای حفظ منافع اقتصادی قدرتهای پیروز در جنگ جهانی دوم شکل گرفت و برای دفاع از این نظم که بهترین نام برای آن همان «بازار آزاد جهانی» است همه موانع انسانی و حقوق بشری و اجتماعی از میان برداشته شده است.
 وقتی کشوری مانند عربستان سعودی به صورت پمپ بنزین کانون‌های سرمایه‌داری جهانی عمل می‌کند و به بازار آزاد خدمت می‌کند نباید مسائل کوچک و پی پا افتاده‌ای مانند گردن زدن انسان‌ها با شمشیر، تعدد زوجین، نداشتن حق رانندگی زنان، نبود آزادی پوشش، نبود حق رای و انحصار ثروت مادی و قدرت سیاسی در دست یک طایفه سبب شود در نظم این بازار آزاد جهانی دخالت شود اما دقیقا برای گسترش بازار آزاد جهانی و ورود به قاره آفریقا به دلایل زیادی باید به لیبی حمله نظامی کرد و یا عراق را به اشغال نظامی در آورد. دستان نامرئی «بازار آزاد» مد نظر هایکی‌ها و فردیمنی‌ها اینگونه نظم بازار را به صورت خودبخودی با ارتش بزرگ ایالات متحده و ناتو برقرار می‌کند.
ثمره سیاست‌های ترویجی صندوق بین المللی پول به پشتوانه بازوی نظامی قدرتمند آن، ویرانی اقتصاد ملی و سیستم تولید داخلی کشورهای پیرامونی نظیر ایران دارد. به طور مثال وضعیتی که دولت احمدی نژاد _این راست گرا ترین دولت تمام تاریخ ایران _ به وجود آورده است و سبب فلاکت مردم ایران شده است، موجب تقدیر و تشکر کارشناسان اقتصادی صندوق بین المللی پول قرار گرفته است. اقتصاد دانان لیبرال و نئولیبرال ایران گرچه گه گاه انتقادات سیاسی را متوجه دولت محمود احمدی نژاد می‌کنند اما در روزهای اخیر با کاهش نرخ ارز و تقویت پول ملی ایران اولین مخالفان و جیغ کشندگان بودند و از طریق اهرم رسانه‌ای خود بر روی شبکه‌های ماهواره‌ای، رسانه‌های اینترنتی و روزنامه‌های اصلاح طلب سعی کردند روند کاهش نرزخ ارز‌های خارجی را متوقف کنند.
 آنان فریاد می‌زنند و گریبان چاک می‌دهند که «این یک بازی سیاسی  است» و «احمدی نژاد قصد دارد منابع اری دولت را تمام کند» و «دلار را با قیمت زیر 3000 تومان تحویل روحانی بدهند» تا دولت حسن روحانی را دچار مشکل کند. از آنجا که تب «بیائید سطح مطالبات را حسن روحانی بالا نبریم» بالا رفته است باید دلار 3500 تومان باقی بماند و شکم هر کس که جرات کند و بگوید این کاهش قیمت ناشی از «ترکیدن حباب روی قیمت دلار» است و اضافه قیمت کاذب ناشی از حجم بالای سرمایه دلالان است، توسط طرفداران حسن روحانی (که رفتارشان شبیه بسیجیان حامی احمدی نژاد در سال 85 است)  و اساتید نئولیبرال دانشگا‌های جمهوری اسلامی ایران دریده شود و سیل اتهامات علیه شان سرازیر می‌گردد.
بیائید یکی از 27 کشوری که از سال 1980 تا کنون با اجرای سیاست‌های صندوق بین المللی پول برای پیوستن به «بازار آزاد جهانی» آماده شده است را بررسی کنیم. استاد ایرج (احمد) سیف در کتاب «نئولیبرالیسم» خود تقریبا تمامی تجربه‌های موجود جهانی در این زمینه را مورد بررسی قرار داده اند.
 ایشان می‌نویسند: "در کشور زامبیا در اثر اجرای این سیاست‌ها و برنامه ها بین ژانویه تا فوریه 1987 شورش در اعتراض به افزایش قیمت مواد غذائی در مناطق تولید مس در شمال كشور كه در راستای اجرای برنامه تعدیل ساختاری در دسامبر 1986 اعلام شد، باعث گشت كه اجرای برنامه متوقف شود. مدتی نگذشت كه اجرای برنامه ی صندوق دو باره از سر گرفته شد.
 در مارچ 1999، صندوق بین المللی پول در تحت برنامه ی امكانات گسترش یافته تعدیل ساختاری وام سه ساله‌ای به مبلغ 349 میلیون دلار در اختیار دولت قرار داد. از پیش شرط‌های دریافت این وام از جمله این بود كه «دولت باید رفرم در عرصه‌های خصوصی كردن خدمات عمومی، و مدیریت بانكی و پولی را تسریع نماید». در ژوئیه 2000، در پوشش امكانات رشد و كاهش از فقر  13.2میلیون دلار وام دیگر در اختیار دولت قرار گرفت. در موافقت نامه ی این وام آمده است كه «‌دولت زامبیا می‌كوشد یك سیاست پولی معقول را دنبال كرده، اعتبارات موسسات دولتی را محدود نماید. بعلاوه، در تكمیل گذار به اقتصادی به هدایت بخش خصوصی، از جمله خصوصی كردن تتمه موسسات عام المنفعه و عملكرد بخش نفت خواهد كوشید». جالب این كه اگرچه دولت به صندوق بین المللی پول بر سر این وامها و شروط به توافق رسیده بود ولی در فوریه 2000، رئیس جمهور زامبیا، فردریك چیلوبا رسما از صندوق بین المللی پول انتقاد كرده و متذكر شد رفرمهائی كه قراربود باعث رونق اقتصادی كشور شود،بعوض،بیكاری و فقر بیشتر ببار آورده است.
  او ادامه داد كه كشورهای غربی به زامبیا گفته بودند كه  برای كمك و ثبات بیشتر اقتصاد «باید سیاست‌های خاصی را پیاده كنید». اكنون به ما می‌گویند، «نه، نه، نه، افریقا باید با موسسات غیر دولتی به روحیه كارآفرینی دامن بزند. در ایالتی كه من از آن جا می‌آیم، ZCTU  [‌اتحادیه‌های كارگری]  اضافه مزد می‌طلبند. صندوق بین المللی پول به ما می‌گوید با خواسته شان موافقت نكنید. ما نمی‌دانیم چه باید بكنیم؟ مشكل ما این است كه ما در افریقا با سرعتی دست به این رفرمها می‌زنیم كه انگار تنها راه رفع مشكلات ما همین رفرمهاست». او ادامه می‌دهد كه اگر تنها به سرعت انجام رفرم بدون این كه مردم اجزای آن را درست بفهمند تكیه كنیم، مشكلات ما حل نخواهدشد. در اواخر آوریل 2000، زنجیره‌ای از تظاهرات زامبیا را در برگرفت كه خواهان پایان دادن به برنامه ی تعدیل ساختاری صندوق بودند. در لوساكا، تظاهركنندگان كه می‌خواستند در خیابان‌های اطراف هتلی كه نمایندگان صندوق و دولت مشغول مذاكره بودند، تظاهرات نشسته انجام بدهند بوسیله پلیس مسلح ضد شورش پراكنده شدند. این تظاهرات كه از سوی سازمان زنان برای تغییر سازمان دهی شده بود، صندوق و بانك جهانی را مسبب ادامه فقر در كشور می‌داند. به گفته امیلی سیكزوه كه در سازمان زنان برای تغییر فعالیت می‌كند، «صندوق بین المللی پول دارد همه ما، به مخصوص زنان و كودكان، را می‌كشد».
 در گزارش دیگری امیلی سیكزوه می‌نویسد كه «اگر می‌خواهید پی آمد واقعی برنامه تعدیل ساختاری در زامبیا را به چشم ببینید به بیمارستان آموزشی دانشگاه در لوساكا كه بزرگترین بیمارستان پایتخت است سر بزنید. شرایط موجود در این بیمارستان بسیار بد است و اغلب بخش ها پر از BIDS (Borught in Dead)  می‌باشد [ منظور این است كه بیمار مرده  به بیمارستان می‌رسد[. او در گزارش خود توضیح می‌دهد كه چگونه در نتیجه ی برنامه‌های خصوصی كردن، بیش از 60000 نفر از كار بیكار شدند و بیش از 420000 نفر هم به فقر و فلاكت افتادند». به عقیده او، «برنامه تعدیل ساختاری فقر افزاست». با ادامه بحران اقتصادی، در اوت 2000، صندوق بین المللی پول از زامبیا می‌خواهد كه به اقتصاد بیشتر از سیاست ارج بگذارد. به گفته معاون اول صندوق، استانلی فیشر، زامبیا با تصمیمات بسیار دشواری روبروست. در سال آینده قرار است در این كشور انتخابات عمومی بشود و فیشر به سیاستمداران زامبیائی اخطار می‌كند كه نگذارند ملاحظات سیاسی از ملاحظات اقتصادی مهم تر شود. «من با خوش بینی محتاطانه زامبیا را ترك می‌كنم.  در یك سال انتخاباتی، تصمیمات صد در صد اقتصادی اتخاذ كردن بسیار دشوار است. به سادگی می‌توان برای حفظ منافع كوتاه مدت، هر آن چه را كه در این 5 سال گذشته به دست آورده اید از دست داد در حالیكه منافع دراز مدت شما كاملا روشن و آشكار است».
تجربه پیوستن به بازار آزاد در کشورهای پیرامونی نشان می‌دهد که اقتصاد ضعیف این کشورها و تکنولوژی پائین آنها امکان هیچ نوع رقابتی با کشورهای کانونی سرمایه‌داری را ندارد به همین دلیل این کشورها تبدیل به کشورهای تک محصولی می‌شوند. با از بین رفتن تولید در این کشورها، برای تامین همان کالاهایی که قبلا به شیوه سنتی تولدی می‌شد نیاز به واردات با ارز خارجی است.
 حکومت‌های کشورهای پیرامونی تلاش می‌کنند تا با تمرکز بر صادرات «تک محصول» خود نیاز به ارز خارجی را تامین کنند اما در عمل کمبود کالا در داخل این کشورها و کاهش سود صادرات تک محصولی بنابر اصل «تنزل سود» (بر اساس همان مکانیزم قانون کشف شده توسط مارکس در مورد گرایش نزولی نرخ سود) در سیستم سرمایه‌داری اوضاع وخیم شده و کشور با بدهی سنگین روبه‌رو می‌شود. وام‌های با سود بسیار بالای صندوق بین المللی پول را تنها با استقراض جدید می‌توان تسویه کرد و این امر زنجیره‌ای از بدهی‌های هر روز افرایش یابنده را به سیستم اقتصادی- مالی آن کشور تحمیل می‌کند.
این نکته را هم فراموش نکنید که صندوق بین المللی پول هربار با شرط‌‌های بیشتری با پرداخت وام موافقت می‌کند. مثلا «در نوامبر 1998، صندوق بین المللی پول یك وام موقت 18 میلیارد دلاری در اختیار برزیل قرارداد. در پنجمین ارزیابی خود از دست آوردهای رفرم اقتصادی در برزیل، صندوق از وضعبت برزیل «اظهار رضایت» كرد ولی در عین حال،‌ از دولت خواست كه به خصوصی كردن و كنترل زدائی از قیمت ها و رها سازی تجارت خارجی ادامه بدهد. در آوریل 2000، تریبونی كه برای بررسی بدهی خارجی در ریودو ژانیرو فعالیت می‌كند، ادعا كرد كه «سیاست‌های صندوق بین المللی پول برای برزیل فاجعه آمیز بوده و باعث بیشتر شدن بدهی خارجی كشور شده است در حالیكه، هزینه‌های اجتماعی كاهش یافته است. آنها كه هزینه این بدهی بیشتر را می‌پردازند، كودكان، كارگران روستا، سیاه پوستان، و مدافعان بهداشت و محیط زیست می‌باشند. در سپتامبر 2000 یك سازمان مذهبی یك رفراندم غیر رسمی را سازمان داد كه  آیا برزیل باید رفرم‌های پیشنهادی صندوق را متوقف كند یا خیر؟ بیش از یك میلیون نفر كه در این همه پرسی شركت كرده بودند خواهان توقف این رفرمها شدند».

لطیفه‌ای به نام مبارزه با تحریم از طریق تجارت آزاد!
موسی غنی‌نژاد یکی از تبلیغ کنندگان ایرانی مرام بازار آزاد در آکادمی‌های جمهوری اسلامی می‌گوید:" در واقع راه صلح آمیز برای بهبود روابط ملت‌ها گسترش تجارت آزاد است".
کافی است مبلغان بازار آزاد، نیم نگاهی به کتاب هایی مانند: "نیکوکاران نابکار" (هاجون چانگ)، "اقتصاد ملی و اقتصاد جهانی" (فردریک لیست) و آثار نوبلیست‌هایی مانند پربیش و سینگر بیاندازند. می‌توانند تاریخ چین و هند و ژاپن و ایران را در ارتباط با تجارت بخوانند و متوجه شوند که در عصر سرمایه‌داری تجاری (نظامی که پدران لیبرالیسم سیاسی و فلسفی مانند هیوم و جان لاک آن را توسعه دهنده ی ملل می‌دانستند) تجارت آزاد تا چه حد عامل ایجاد صلح در عرصه‌های بین المللی بوده است!
شعار کشورهای غربی مبنی بر اینکه: "یا درهای کشور خود را باز کنید یا وارد جنگ شوید" و تجار مسلح اسپانیایی و هلندی و بریتانیایی که به زور اسلحه وارد "تجارت آزاد" می‌شدند، خود بیانگر عمق فاجعه است. وقتی کشورهایی با "بنیه ی تولیدی" ضعیف تر وارد تجارت می‌شوند، صنایع داخلی این کشورها نابود شده و سطح تولید ملی آن‌ها افزایش و سطح بیکاری در آن‌ها افزایش می‌یابد. این نتیجه ی مطالعات غیر مارکسیست هایی است که نام شان بالاتر برده شده است.
 پربیش آرژانتینی و سینگر آلمانی در مطالعه‌ای مشترک (که بعدها سوسیال دموکرات هایی مانند گونار میردال سوئدی و پل کروگمن آن را ادامه دادند) با جمع آوری فکت‌های گسترده ای، نظریات مدافعان بورژوازی صنعتی و غیر تجاری (مکتب آلمان یا مکتب فردریک لیست) را تایید کردند. پیش بینی‌ها و نظرات فردریک لیست در نیمه ابتدایی قرن نوزدهم، پس از یک و نیم قرن در ارتباط با تجارت آزاد تایید شد. یافته‌های آن‌ها نشان می‌داد که طی نزدیک به دو قرن (قرن 19 و 20) هر کشور جهان سومی که وارد روابط تجارت آزاد با کشورهای صنعتی شده است، به مرور ناچار این روابط را با سیاست‌های گمرکی دگرگون ساخته است. مگر اینکه قدرت سیاسی و امپریالیستی کشورهای صنعتی و سرمایه‌داری بزرگ و یا توهمات روشنفکران راست گرای آن کشورها، این روند را کند ساخته باشد!
 به همین اعتبار طی بررسی آن ها، رابطه ی مبادله و نسبت قیمت کالاهای صادراتی به نسبت قیمت کالاهای وارداتی این کشورها همواره طی دوران اتکا به سیاست "تجارت آزاد" همواره نزولی بوده است.
سوال دیگر این است که مگر جز این است که ایران هم اکنون با کشوری چون روسیه و چین و ... تجارت آزاد دارد؟ آیا سیل ورود کالاهای نظامی- صنعتی – مصرفی این کشورها باعث ورشکستگی بخش عمده‌ای از تولید کنندگان کوچک صنعتی در ایران نشده است؟ مگر جز این است که بر اساس قواعد تجارت آزاد، افراد می‌توانند کالاهای ارزان و جدید تر را مصرف کنند و مگر جز این است که همین تمایل موجب له شدن صنایع ملی در ایران شده است؟
آیا همین مسئله در دوران حاکمیت نظریه "نوسازی" در زمان محمدرضا پهلوی، باعث سرازیر شدن کالاهای وارداتی اروپا و آمریکا و افت میزان تولیدات داخلی (بخصوص در عرصه ی کشاورزی) نشد؟ آیا این تناقض گویی‌ها پایه ی علمی دارد یا واقعیت‌ها دروغ می‌گویند؟ یا اینکه لیبرالیسم اختراعی و ابداعی آقای غنی‌نژاد چیزی جز این را به ارمغان می‌آورد؟
سوال دیگر این است که اساساً ارتباط تحریم‌ها با تجارت آزاد چیست؟  کشورهای زیادی وجود دارند که با یکدیگر تجارت آزاد ندارند، ولی یکدیگر را تحریم نکرده‌اند و روابط سیاسی خصمانه‌ای نیز به صورت حاد با هم ندارند. چین و ژاپن ، چین و آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا و کشورهای صنعتی و نیمه صنعتی دیگر چنین رابطه‌ای با یکدیگر دارند. از سویی کالاهای مصرفی دیگر را با تعرفه‌های تجاری سنگین مبادله می‌کنند - و با وجود صنعتی شدن و عدم نیاز به وضع کردنِ سیاست‌های حمایتی از تولید ملی-، همچنان برخی از این سیاست‌ها را ادامه می‌دهند و از سویی نیازهای خود را از کشورهای در حال توسعه (از طریق خرید مواد خام و یا نیروی کار ارزان) تامین می‌کنند. لذا وجود رابطه ی عِلــّی یک پدیده ی عمیقاً سیاسی (یعنی تحریم ها) با یک امر اقتصادی (یعنی تجارت آزاد) امری گنگ و بی مبناست که هیچ محفل علمی قابل توجهی به آن اهمیت نخواهد داد. ایشان که مدعی اند:" علم و تجربه نشان داده است که اگر تجارت آزاد گسترش یابد ارتباط و تفاهم میان انسانها بر اثر وابستگی متقابل آنها بیشتر شده و روابط  صلح آمیز تر می‌گردد" بر اساس کدام تجربه سخن می‌گویند؟
 مگر جز این است که ایالات متحده در جنگ جهانی دوم با دو کشوری وارد جنگ شد که سرمایه گذاری‌های خارجی گسترده و همینطور روابط تجاری مستحکمی تا قبل از جنگ با آن‌ها داشت؟ ایشان اگر تلاش کنند و کتاب "نظام پولی بین المللی و بحران مالی جهانی" (اثر استادنیچنکو و ترجمه ناصر زرافشان) را مطالعه کنند، متوجه خواهند شد که موج سرمایه‌های آزاد آمریکا که از شرایط رکود اقتصادی و بحران مالی دهه 1930 فرار می‌کردند، چطور وارد آلمان شد و همچنین چطور کالاهای واسطه ی صنعتی و مازاد سرمایه فیزیکی و کالاهای زیر قیمت بازار آمریکا (که برای آن تقاضای کافی و موثر در آمریکای بحران زده وجود نداشت) چطور مانند سیل به کشورهایی مثل ایتالیای فاشیست و آلمان نازی سرازیر شده است و روند برتری جریانات سیاسی خرده بورژوای فاشیستی را در این کشورها سرعت بخشیده است و چطور همین اتفاق در زمان عراق عصر صدام افتاد!

آزادی بیان مورد ادعای نئولیبرال‌های وطنی
تاکنون اقتصاد‌دانان بزرگ ایرانی و کهنه‌کارانی همچون دکتر ناصر زرافشان، دکتر فریبرز رئیس دانا، دکتر ایرج سیف و تازه نفسان توانائی چون دکتر پرویز صداقت و دکتر محمد مالجو در کتاب‌ها و مقالات ارزشمند خود بارها پنبه نظریات اقتصادی دست چندم لیبرال‌ها و نئولیبرالی‌های ایرانی را زده‌‌‌اند اما از آنجا که پیروان مکاتب شیکاگو بر دانشگاه‌های ایران تسلط کامل دارند و رسانه‌های قانونی آنان شب و روز در حال تبلیغ و ترویج اندیشه‌های نئولیبرال‌ها در ایران هستند از «بایکوت قانونی» اندیشه‌های مخالف خود استفاده کرده و جوابیه‌های آن‌ها را سانسور کرده‌اند، هر از گاهی با طرح مسائل عجیب و غریب اذهان را مشوش می‌کنند. این جماعت یک روز از «دخالت بشر دوستانه» و «تحریم و پرواز ممنوع» دفاع می‌کنند و روز دیگر کمپین مخالفت با تحریم‌های تجاری آمریکا علیه ایران را درست می‌کنند. جا دارد در اینجا یادی کنیم از ماجرای پیش آمده بین دو دانشجو با تفکرات سوسیالیستی و نشریه نفتی برادر ارزشی جناب آقای قوچانی. این دو دانشجوی خوش‌فکر، با مطالعه و آینده‌دار در مقاله‌ای مستدل به نظرات آقای طبیبیان _از شرکای علمی و اقتصادی آقای غنی نژاد_ پاسخ داده بودند.
 این جوابیه مستقیماً و بدون انتشار قبلی برای نشریه مهرنامه ارسال شده بود. داماد محترم آقای عمادالدین باقی در اقدامی شتاب زده از آنجا که دکتر طبیبیان را سخت از سوی یک دانشجوی اقتصاد و یک دانشجوی جامعه شناسی، تحت فشار دیده و آبروی رسانه‌ای ایشان را درخطر دیده بودند، بدون انتشار جوابیه خسرو صادقی بروجنی و رضا اسدآبادی به دکتر طبیبیان، جوابیه آقای طبیبیان بر این جوابیه را در نشریه نفتی خود منتشر کردند! (شرح بیشتر این رخداد بی نظیر ژورنالیستی را اینجا بخوانید: http://koukh1.blogfa.com/post-106.aspx)
 بنده فکر می‌کنم «بازار آزاد» مورد نئولیبرال‌های ایران هم از اصول مشترک «بازار آزاد نشریات نفتی» پیروی می‌کند و خود به خوبی گویای همه واقعیت‌ها و روابط است. خود قضاوت کنید وقتی دو دانشجوی با مطالعه می‌توانند فقط با یک مقاله این گونه نظریات مبلغان هایکی‌ و فریدمنی‌‌ حاکم بر آکادمی‌های ایران را به چالش بکشند (و نشان دهند این استاد دانشگاه تفاوت نظریه ارزش کلاسیک و نظریه قیمت اقتصاد نئوکلاسیک را درست متوجه نشده است!) و در مقابل این گونه سانسور می‌شوند، چه بایکوت‌های قانونی و غیر قانونی‌‌ای شامل حال اساتید بزرگ نام برده شده در بالا است.

رویکرد دوگانه به فعالیت‌های هسته‌ای ایران و رابطه امپریالیسم و تحریم
مبلغان بازار آزاد که تا دیروز فعالیت‌های هسته‌ای ایران را یک خطر جدی برای صلح و امنیت جهان بر شمرده و آن را توجیهی برای تحریم و حمله نظامی به ایران می‌دانستند حالا اعلام می‌کنند که «اگر هدف کشورهای تحریم کننده این است که جلوی گسترش سلاح‌های هسته‌ای و خطر احتمالی جنگ را بگیرند نباید از روش تحریم که عملی خصومت آمیز است استفاده کنند. در واقع راه صلح آمیز برای بهبود روابط ملت ها گسترش تجارت آزاد است»!
باید پرسید اساساً  ارتباط تحریم‌ها با تجارت آزاد چیست؟  کشورهای زیادی وجود دارند که با یکدیگر تجارت آزاد ندارند، ولی یکدیگر را تحریم نکرده اند و روابط سیاسی خصمانه‌ای نیز به صورت حاد با هم ندارند. چین و ژاپن ، چین و آمریکا، روسیه و اتحادیه اروپا و کشورهای صنعتی و نیمه صنعتی دیگر چنین رابطه‌ای با یکدیگر دارند. از سویی کالاهای مصرفی دیگر را با تعرفه‌های تجاری سنگین مبادله می‌کنند - و با وجود صنعتی شدن و عدم نیاز به وضع کردنِ سیاست‌های حمایتی از تولید ملی-، همچنان برخی از این سیاست‌ها را ادامه می‌دهند و از سویی نیازهای خود را از کشورهای در حال توسعه (از طریق خرید مواد خام و یا نیروی کار ارزان) تامین می‌کنند. لذا وجود رابطه ی عِلــّی یک پدیده ی عمیقاً سیاسی (یعنی تحریم ها) با یک امر اقتصادی (یعنی تجارت آزاد) امری گنگ و بی مبناست که هیچ محفل علمی قابل توجهی به آن اهمیت نخواهد داد.
غنی نژاد می‌گوید: «به نظر من تجارت آزاد بارزترین مصداق جامعه مدنی است، یعنی انسان هایی که آزادانه و داوطلبانه با هم در ارتباط هستند». تجارت آزاد برای او و شرکایش مساوی است با «آزادی»، «دموکراسی»، «مدنیت»، «تمدن» و «پیشرفت».
 مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست در بیش از 150 سال پیش به خوبی این مسئله را شرح داده اند که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و هیچ یک علت وجود دیگری نیست: « بورژوازى از طريق بهره‌کشى از بازار جهانى به توليد و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنى داد و على رغم آه و اسف فراوان مرتجعين، صنايع را از قالب ملى بيرون کشيد. رشته‌هاى صنايع سالخورده ملى از ميان رفته و هر روز نيز در حال از بين رفتن است. جاى آنها را رشته‌هاى نوين صنايع که رواجشان براى کليه ملل متمدن امرى حياتى است ميگيرد، - رشته‌هايى که مواد خامش ديگر در درون کشور نيست، بلکه از دورترين مناطق کره زمين فراهم ميشود، رشته‌هايى که محصول کارخانه‌هايش نه در کشور معين، بلکه در همه دنيا به مصرف ميرسد.
 بجاى نيازمندي‌هاى سابق، که با محصولات صنعتى محلى ارضاء مي‌گرديد، اينک حوايج نوين بروز ميکند که براى ارضاء آنها محصول ممالک دور دست و اقاليم گوناگون لازم است. جاى عـُزلَت‌ جويى ملى و محلى کهن و اکتفاء به محصولات توليدى خودى را رفت و آمد و ارتباط همه جانبه و وابستگى همه جانبه ملل با يکديگر ميگيرد. وضع در مورد توليد معنويات نيز همانند وضع در مورد توليد ماديات است. ثمرات فعاليت معنوى ملل جداگانه به مِلک مشترکى مبدل ميگردد. شيوه يک جانبه و محدوديت ملى بيش از پيش محال و از ادبيات گوناگون ملى و محلى يک ادبيات جهانى ساخته ميشود.
بورژوازى، از طريق تکميل سريع کليه ابزارهاى توليد و از طريق تسهيل بى حد و اندازه وسائل ارتباط، همه و حتى وحشى‌ترين ملل را به سوى تمدن ميکشاند. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگينى است که با آن هر گونه ديوارهاى چين را در هم ميکوبد و لجوجانه‌ترين کينه‌هاى وحشيان نسبت به بيگانگان را وادار به تسليم ميسازد. وى ملت‌ها را ناگزير مي‌کند که اگر نخواهند نابود شوند شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند بدين معنى که آنها نيز بورژوا شوند. خلاصه آنکه جهانى هم شکل و همانند خويش مي آفريند.
بورژوازى دهات را تابع سيادت شهر ساخت. شهرهاى کلان بوجود آورد، بر تعداد نفوس شهر نسبت به نفوس ده بميزان شگرفى افزود و بدين سان بخش مهمى از اهالى را از بلاهت زندگى ده بيرون کشيد. به همان شيوه که ده را تابع سيادت شهر ساخت، کشورهاى وحشى و نيمه وحشى را نيز وابسته کشورهاى متمدن و ملتهاى فلاحت پيشه را وابسته ملل بورژوا و خاور را وابسته باختر نمودرقابت آزاد و سازمان اجتماعى و سياسى متناسب با آن، همراه تسلط اقتصادى و سياسى طبقه بورژوازى جانشين آنها شد.»
اگر این ادعا را قبول کنیم که تحریم اقتصادی ایران به دلیل هراس آمریکا از جهت حساس بودن منطقه‌‌ی نفتی خاورمیانه است و این منطقه باید عاری از سلاح‌های کشتار جمعی باشد، پس دلیل عدم برخورد ایالات متحده و اروپا با هندوستان، پاکستان و از همه مهم تر اسرائیل چیست؟ مگر جز این است که این سه کشور جمعا صاحب صد ها کلاهک هسته‌ای هستند و هرچند سال یک بار کل منطقه را تهدید می‌کنند؟ مگر جز این است که دولت اسرائیل یک دولت نا متعادل مذهبی و جنگ طلب است و در درون خود گروه‌های تندروی تروریستی نیز تربیت کرده است؟
 مگر جز این است که پاکستان کشوری پا در هواست که هر لحظه ممکن است سلاح‌های هسته‌ای اش در دستان گروه‌هایی مثل طالبان پاکستان و سپاه صحابه بیفتد؟ مگر جز این است که در هند نیز به واسطه ی وجود گروه‌های شبه نظامی مرز نشین و گروه‌های افراطی دیگر و همچنین اختلاف طبقاتی شدید و انکشاف سرمایه‌داری مالی ، هر لحظه امکان بی ثباتی وجود دارد؟
تحریم‌های اقتصادی در درجه اول مردم ایران را نابود کرده است اما ادعا می‌شود که علیه حکومت ایران وضع شده است! چه کسی این تحریم‌ها را علیه کشور ما وضع کرده است؟ پاسخ ساده است: ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا، یعنی مبلغان، مدافعان و صاحبان «بازار آزاد» جهانی این تحریم‌ها را وضع کرده و تعداد زیادی از همان «کشورهای پیرامونی» نیز مجبور به اجرای دقیق این تحریم ‌ها هستند وگرنه به شدت از سوی ناظمان و صاحبان این بازار آزاد تنبیه و جریمه می‌شوند.
با یک نگاه منطقی و عقلانی می‌توانیم متوجه شویم که صرف نظر از اراده‌ی  حکومت ایران به عدم تولید یا تولید تسلیحات هسته ای، مشکل اصلی اتحادیه اروپا و آمریکا با ایران نه حقوق بشر و نه آزادی و نه تهدید اتمی است. بلکه مشکل بر سر این است که در تقسیم بندی‌های قدرت، پس از دهه ی 1990 و پس از فروپاشی شوروی و سپس کنار رفتن تیم مدیریتی بی کفایت و فاسد یلتسین و سپس انکشاف قدرت مالی چین در سطح جهانی، حاکمیت در ایران به مرور خود را در زیر خیمه ی قدرت بلوک شرق جدید "که حالا یک بلوک سرمایه‌داری شده است" قرار داده است.
 به همین سبب گویی عربستان و پاکستان و یمن و بحرین و ... فاقد نقض حقوق بشر و آزادی اند و پرونده‌های حقوق بشری و پرونده‌های گروه‌های تروریستی آنان در سازمان ملل مانند ایران و لبنان و ... به راحتی به گردش نمی‌افتد. کما اینکه پرونده حقوق بشری دولت چین در مورد دالای لاما و بودائیان همواره در سازمان ملل زنده است، اما پرونده کشتار اقلیت‌های دینی و از جمله مسلمانان در جنوب شرق آسیا به دست همین بودائیان حامی دالای لاما به چرخش نمی‌افتد. گویا روسیه و چین که دوستان آقای غنی‌نژاد می‌خواهند خود را ضد آن‌ها جلوه دهند، بیشتر از همه با عدم پایبندی به تحریم‌های ایران و "تجارت آزاد" با ایران، به قواعد لیبرالیستی نظام اقتصاد بین الملل اعتقاد دارند. از سویی، ما چنین سیاست یک بام و دو هوایی را در بلوک شرق جدید و اعضای آن در قبال بحران‌های حقوق بشری در سوریه و چچن و سین کیانگ نیز مشاهده می‌کنیم.
 این تقسیم بندی‌های منطقه‌ای بین دولت‌های معظم صنعتی و سرمایه‌داری و نزاع بین سرمایه داری‌های پیر و سرمایه داری‌های جوان ریشه‌ی مسئله است و برای فهم مسئله باید سراغ این ریشه رفت. علت نادیده گرفتن این ریشه این است که غنی‌نژاد نمی‌خواهد تحریم‌ها را به مثابه یک ابزار طبیعی برای تحکیم "سلطه‌ی امپریالیستی" فهم کند و اساسا ًبا شنیدن کلمه ی "امپریالیسم" کهیر می‌زند.
 چرا که خوب می‌داند که امپریالیسم محصول بی واسطه ی آزادی اقتصادی در سطح جهانی است. دست باز کشورهای قوی تر برای خوردن کشورهای کوچک تر یاد آور همان منطق رقابتی بازار آزاد است که "کوچک‌ها در آن له می‌شوند"!
منافعی که دولت‌های امپریالیستی _از طریق تحکیم قدرت امپریالیستی خود_  از طریق تحریم و یا جنگ به دست می‌آورند، بیش از آن است که "اتاق‌های بازرگانی" مورد ادعای آقای غنی نژاد، آن را درک کنند. اموری مثل تحکیم انباشت سرمایه، تثبیت قیمت‌های نازل مواد خام (از جمله نفت) با توسل به همین مداخلات امپریالیستی، ضربه زدن منافع بلوک سرمایه‌داری رقیب و ... از دلایلی است که باعث می‌شود دولت‌های امپریالیستی بر اساس آن اقدام به وضع تحریم و یا حتی جنگ بنمایند. جنگ و تحریم غیر مستقیم سوریه نیز هدفی جز این ندارد. این هدف چیزی نیست جز تلاش برای رساندن گاز عربستان، قطر و کویت به مدیترانه برای شکستن قیمت گاز روسیه. اتفاقاً دولت‌ها دیدی بسیار عمیق‌تری از بورژوازی (به منظور انباشت ثروت توسط همین بورژوازی) دارند.
در نشریاتی مانند همشهری، اقتصاد و اخیرا ً مهرنامه،  غنی‌نژاد بارها اعلام داشته‌ است که: "لیبرالیسم ربطی به امپریالیسم ندارد و بازار آزاد از آن مبری است" . ولی یادشان می‌رود که کشورها وقتی همان منطقی را که در بازار آزاد وجود دارد (اصالت سود و منفعت شخصی و اصل رقابت بر سر منابع و برتری قوی تر بر بنگاه‌های ضعیف تر) ، این بار در عرصه ی بین المللی بکار ببرند، چیزی جز امپریالیسم و سلطه گری متولد نخواهد شد. آن لیبرالیسمی که امپریالیسم ایجاد نمی‌کند، نه در دنیای تئوریک قابل تئوریزه شدن است و نه در دنیای واقعی. آن لیبرالیسم و بازار آزاد آرمانی که ایشان در ذهن دارند، تنها در تخیلات آرمان گرایانه ایشان وجود  دارد.لذا از ایشان خواهش می‌کنیم که لیبرالیسم خود را تحت عنوان "لیبرالیسم غنی نژادی" عرضه کنند.
این روزها همه نام ادوارد اسنودن را شنیده‌اند. او کارمند سابق دستگاه جاسوسی آمریکا است که از پروژه عظیم دولت آمریکا در شنود و کنترل مکالمات شهروندان جهان پرده برداشت. دولت‌های قدرتمند برای پیشبرد منافع اقتصادی خود در کشورهای دیگر جاسوسی می‌کنند، جنگ به راه می‌اندازند، دست به ترور می‌زنند، اموال کشورهای ضعیف را به بهانه‌های مختلف توقیف می‌کنند، سعی می‌کنند نظام‌های سیاسی مخالف هجوم سیستم اقتصادی جهانی را از بین ببرند، برای حمایت از بازار محصولات خود آنرا با نیروی نظامی خود حفاظت می‌کنند. این همان "لیبرالیسم واقعا موجود" است که در کانون‌های سرمایه‌داری جهانی پذیرفته شده است و کشورهای ضعیف نیز مجبور به تحمل آن هستند.
 در ماجرای افشای شنود کسترده سرویس جاسوسی آمریکا از مردم و دولت‌های کشورهای مختلف جهان به خوبی مخشص شد بنای «بازار آزاد» بر دوش دولت‌ها استوار است و مردم نقشی در این میان ندارند. نظم بازار آزاد مورد نظر نئولیبرال‌های وطنی ما نه توسط رقابت که بر مبنای انحصار و قدرت اقتصادی- نظامی-سیاسی دولت‌ها تنظیم می‌شود.
در مورد رسوایی شنود سرویس جاسوسی آمریکا از مردم آمریکا، دیپلمات‌های کشورهای دیگر، سران کشورهای جهان و غیره، صدراعظم آلمان بر لزوم هوشیاری اروپا در خصوص جاسوسی‌های آمریکا از کشورهای اتحادیه اروپا تاکید کرد و شنود از شهروندان را غیر دوستانه خوانده است. او ضمن اعلام اینکه "می‌بایست مطمئن شود بر برنامه جاسوسی آمریکا از هم پیمانان اروپایی‌‌اش، سرپوش گذاشته نمی‌شود"، تاکید کرد:
 «همکاری آمریکا برای خنثی کردن حملات علیه آلمان در گذشته، توجیه کننده جاسوسی آمریکا از کشورهای اتحادیه اروپا نیست». آنگلا مرکل همچنین «شنود را اقدامی غیر دوستانه خواند و گفت: "شنود در حالی صورت می‌گیرد که دوره جنگ سرد سپری شده است" اما عالی ترین مقام آلمان درباره مذاکره تجاری با آمریکا اعتقاد دارد: «در عین حال باور دارم که تجارت آزاد اروپا با آمریکا رشد اقتصادی را افزایش خواهد داد».
فرانسوا اولاند، رئیس‌ جمهور فرانسه، که پیش از این کشورش اعلام کرده بود مذاکرات تجارت آزاد با آمریکا باید تا دو هفته به تعویق بیفتد، گفت: «مذاکرات تجارت آزاد می‌تواند موازی با تلاش‌ ها برای مشخص شدن جزئیات برنامه جاسوسی آمریکا از کشورهای اروپایی پیش برود».
در مقابل ناظم بزرگ بازار آزاد _یعنی  دولت و ارتش ایالات متحده_ از زبان باراک اوباما چنین پاسخ داد که: «فکر می‌کنم باید تصریح کنیم که نه فقط سرویس اطلاعاتی ما،  بلکه هر سرویس اطلاعاتی حتی سرویس اطلاعاتی اروپا، آسیا، و هر جایی که در آن یک سرویس اطلاعاتی وجود دارد یک کار انجام می‌دهند. آنها سعی می‌کنند دنیای پیرامون را بهتر درک کنند و آنچه را در پایتخت‌های جهان از طریق اخبار نیویورک تایمز و ان بی سی قابل پیگیری نیستند، از طریق این منابع به دست می‌آورند.»
 آیا کسی در جهان امروز هست که چنین مسائل ساده‌ای را متوجه نشود؟ اگر بنا به نفهمیدن نباشد واضح است که پای دو فریب بزرگ در میان است:
یک: بازار و سرمایه‌داران هیچ ربطی به دولت‌ها و حکومت‌‌ها ندارند. یعنی سرمایه‌داران و بازاریان هیچ علاقه‌ای برای گرفتن قدرت سیاسی و استفاده از منافع سرشار آن را ندارند. درنتیجه سراسر تاریخ که در رد این دروغ بزرگ است نادرست نوشته شده است.
دو: بازار آزاد یک چیزی است که در زمان حضرت مسیح به وقوع خواهد پیوست و هیچ نمونه‌ای از آن در جهان وجود ندارد و حتی دولت آمریکا نیز در بازار آزاد دخالت می‌کند. بنا بر این هر مشکلی که در ایالات متحده ی آمریکا به وجود آمده است ناشی از بازار آزاد نیست، بلکه ناشی از نبودن بازار آزاد است.




برای ادامه بحث به این نکات توجه کنید:
1: نئولیبرال‌ها ادعا می‌کنند: تحریم‌ ها به بهانه فعالیت هسته‌ای ایران وضع شده‌اند.
2: غنی‌نژاد اعتقاد دارد:«در واقع اگر هدف کشورهای تحریم کننده این است که جلوی گسترش سلاح‌های هسته‌ای و خطر احتمالی جنگ را بگیرند نباید از روش تحریم که عملی خصومت آمیز است استفاده کنند.»
3: غنی‌نژاد اعتقاد دارد: « راه صلح آمیز برای بهبود روابط ملت ها گسترش تجارت آزاد است.»
4: رهبر ایران اعتقاد دارد افرادی هم که دشمن جمهوری اسلامی هستند اگر دغدغه حفظ کشور را دارند باید در انتخابات ریاست جمهوری 1392 شرکت کنند.
5: دلیل اصلی معتقدان به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری 1392شعار لغو تحریم‌ها و از بین رفتن خطر جنگ بود.
6: هیلاری کلینتون _ وزیر امور خارجه دولت اوباما_ در یک مصاحبه تلویزیونی خطاب به فارسی زبانان که در بخش پارازیت صدای آمریکا پخش شد، رسما اعلام کرد: دلیل وضع تحریم‌‌ها جلوگیری از وقوع جنگ است. از این طریق که فشارهای ناشی از تحریم‌ها سبب شود مردم ایران ناراضی گردند و حکومت ایران را سرنگون کنند.
7: غنی‌نژاد می‌گوید: «مخاطب ما افکار عمومی آمریکایی، اروپایی ها و جامعه مدنی همه کشورها است»... «در واقع می‌خواهیم مردم دولت ها را تحت فشار قرار دهند».
8: «سندیکاها و تشکل‌های در کشورهای تحریم کننده تا کنون بارها به تحریم ها اعتراض کرده اند اما حرفشان به جایی نرسیده است. البته انتقاد ما به این نهادها این است که شاید تاکنون در اعتراض‌های خود خیلی پافشاری نکرده اند».
9: تعداد 100 نفر از نمایندگان آمریکا از باراک اوباما خواسته‌اند تا فرصت روی کار آمدن حسین روحانی برای حل مشکلات بین ایران و آمریکا استفاده کند.
10: ایالات متحده آمریکا، اتحادیه اروپا، ژاپن و چین به عنوان کانون‌های سرمایه‌داری جهانی با بحران شدید مالی رو‌به رو هستند و سالهاست در یکی از طولانی ترین دوران رکود تاریخ سرمایه‌داری قرار گرفته‌‌ اند!




تزهایی درباره تحریم و جنگ

1: تحریم‌های اقتصادی ایران نه به دلیل برنامه هسته‌ای تسلیحاتی ایران که به دلیل "امکان" انحراف برنامه‌های غنی سازی ایران به سمت برنامه نظامی است.
2: اگر برنامه هسته‌ای ایران خطرناک بود یا در آستانه یک خطر جدی قرار داشت آمریکا، ناتو و اسرائیل تا به حال به ایران حمله کرده بودند.
3: آن بخش از فاجعه دولت احمدی نژاد که به دلیل انتحار دولت او برای استارت اساسی طرح هدفمندی یارانه‌ها به وقوع پیوست توسط هر فرد دیگری به عنوان رئیس جمهور و هر تیم اقتصادی دیگری هر دولت غیر قابل اجتناب بود.

4: تیم اقتصادی حسن روحانی _نهاوندیان، نوبخت، ترکان و سایر شرکاء_ بهترین تیم موجود در حاکمیت ایران برای اجرای مرحله دوم حذف سوبسید‌ها و آزاد سازی نرخ سوخت، حامل‌های انرژی و خدمات آب و مخابرات و غیره هستند.
5: جناحی از طبقه سرمایه‌دار ایران و جناحی از طبقه سرمایه‌دار آمریکا به دلیل پتانسیل بالای کسب سود، تلاش به تغییر مناسبات سیاسی-اقتصادی حاکم بین دو کشور دارند.

6: جناحی از طبقه سرمایه‌دار ایران و جناحی از طبقه سرمایه‌دار آمریکا به دلیل در خطر جدی قرار گرفتن منافع اقتصادی خود تلاش دارند از هرگونه تغییر در مناسبات سیاسی-اقتصادی حاکم بین دو کشور جلوگیری کنند.
7: تاثیر مسائل تاریخی و ایدئوژیگ انباشته شده ، بر پیچیدگی مناسبات موجود بین دو کشور غیر قابل انکار است.

8: هدف همزمان تحریم اقتصادی و تهدید به جنگ جدای از مسئله پرونده هسته‌ای در زمان حاضر و از سوی دیگر مواضع حکومت ایران درباره رابطه با آمریکا تلاش دو قطب حاضر در مسئله برای داشتن شرایط بهتر در روند هر نوع تغییر احتمالی در رابطه موجود است.
9: سرمایه‌داری پرو آمریکائی ایران یعنی سرمایه‌داری همسو با هژمونی جهانی سرمایه قصد حمایت از دولت جدید ایران و ورود فعال در مناسبات پیش رو را دارد.

10: انتراعی به نام «مردم» و عناوینی مانند «جامعه مدنی»، «آزادی»، «آزادیهای سیاسی»، «گشایش فضا»، «صلح» و غیره بهانه‌هایی برای توجیه مقاصد سیاسی-اقتصادی و پیشبرد پروژه پیوستن اقتصاد ایران به «بازار آزاد» است.
11: ورود نیروهای چپ و افراد و گروه‌های سوسیالیست و مارکسیست به فرآیند تغییر با تعارف و اهداف مورد نظر نئولیبرال‌های ایران نه تلاشی برای تغییر مناسبات به نفع طبقه کارگر و زحمتکشان ایران که تلاشی برای تغییر مناسبات بر مبنای منافع مادی سرمایه‌داری داخلی و جهانی است. لازم به ذکر است ورود به عرصه تغییر بر مبنای «ناچاری»، «زنده نگاه داشتن امید»، استفاده بدون طرح و برنامه از هرگونه «متفاوت با وضعیت دوران احمدی نژاد» _یعنی وضعیت روی کار بودن دولت حسن روحانی_، تلاشی کور و فاقد درک مشخص از شرایط مشخص است که اگر چه به ظاهر مخالف منافع بورژوازی نظامی ایران و آمریکا است اما کاملاً به نفع تندروترین لایه‌های نئولیبرال داخلی و جهانی است.

12: امید بستن به فضای باز ایجاد شده در پس هر نوع توافق بین ایران و آمریکا امیدی کاذب است. تجربه روسیه ی فدراتیو ، ترکیه، پاکستان، برزیل، اروگوئه، کامرون، نیجریه، آرژانتین، غنا، بگلادش، شیلی ، الجزایر،  مصر، کنیا، سنگال و غیره به خوبی نشان می‌دهد این توافق در «کشور پیرامونی» تنها باعث به وجود آمدن فقر و فلاکت بیشتر، پلیسی شدن بیشتر فضا، روی کار آمدن فاسدترین مافیای متشکل از عناصر حاکمه قبلی و نابودی هرگونه داشته تاریخی حاصل از مبارزات اجتماعی این کشورها است.


 «موجبات انحطاط برای نابودی ملت ها بسیار است»

فریدمن در کتاب سرمایه‌داری و آزادی خود می‌نویسد: همانطور که آدام اسمیت می‌گوید:«موجبات انحطاط برای نابودی ملت ها بسیار است». طبیعی است که فریدمن این گفته آدام اسمیت در کتاب «ثروت ملل» را ندیده است که:«دولت مدنی تا آنجا كه برای تامین امنیت مالكیت خصوصی تشكیل می‌شود، به واقع برای دفاع از اغنیاء در برابر فقرا و دفاع از كسانی كه مال و اموال دارند در برابر كسانی كه ندارند، تشكیل شده است.» چرا که هر فرد یا گروه بر مبنای منافع طبقاتی خود هرآنچه را که بخواهد می‌بیند.
بر خلاف نظر فریدمن که معتقد است:  «تا زمانی که آزادی واقعی مبادله محفوظ بماند، ویژگی اصلی سازمان بازاری فعالیت اقتصادی این است که اجازه نمی‌دهد فردی مزاحم فعالیت‌های اقتصادی فرد دیگر بشود... مصرف کننده از اینکه فرونشده او را تحت اجبار قرار دهد در امان است، زیرا فروشنده دیگری هستند که او می‌تواند کالا را از ایشان برد. فروشنده نیز از اینکه مشتری او را تحت تاثیر قرار دهد مصون است زیرا مصرف کننده دیگری وجود دارد که می‌تواند کالای خود را به او بفروشد»؛  نظرات لنین برای شناخت سرمایه‌داری دوران کنونی _ یعنی عصر امپریالیسم _ برای آنانکه قربانی بهره کشی صاحبان سرمایه از نیروی کار هستند بسیار ملموس تر است.
 آزادی واقعی مبادله در شرایطی که انحصار سرمایه مالی و تکنولوژی اجازه هیچگونه رقابتی به طرف ضعیف‌تر را نمی‌دهد برای دولت‌های پیرامونی فقط از طریق عرضه ضلع سوم تولید _ یعنی نیروی کار _ میسر است. فروش نیروی کار ارزان قیمت به خصوص نیروی کار زنان و کودکان در کشور چین، فیلیپین، اندونزی و مالزی(که این یکی الگوی سرمایه‌داران ایرانی است) و غیره، تنها بخشی از «رقابت آزاد» است که می‌توانند در آن حضور داشته باشند.
 یک جفت کفش ورزشی مارک نایک که در آسیای جنوب شرقی تولید می‌شود در فروشگاه‌های اروپا 160 یورو قیمت دارد در حالی که یک کودک زیر سن قانونی برای 12 الی 18 ساعت کار خود در کارگاه تولیدی آن بین 20 سنت تا 1.5 دلار در روز دستمزد می‌گیرد. این است سرنوشت نیروی کار ایرانی در بازار آزادی که اساتید اقتصادی و فلسفی دانشگاه‌های ایران سنگ آنرا به سینه می‌زنند.

درباره ی فعالیت مدنی غنی‌نژاد و چیزهایی که او خود می‌داند!

آقای غنی‌نژاد گرچه از اقتصاد سیاسی چیزی نمی‌فهمد و به جز تبلیغ و ترویج ایدئولوژی مد نظر سرمایه‌داری جهانی کار دیگری بلد نیست اما رنگ کردن گنجشگ و فروختن آن به زحمتکشان را به خوبی از اساتید مکتب خود آموخته است. غنی‌نژاد می‌گوید:
 «به طور مثال در جنگ ویتنام فشار افکار عمومی که از دانشگاه ها و روشنفکران شروع شد تاثیر زیادی روی تعدیل سیاست جنگ طلبانه آمریکا گذاشت. در مورد جنبش‌های دفاع از سیاه پوستان، اقلیت ها و .. هم مثال‌های زیادی وجود دارد... سندیکاها و تشکل‌های در کشورهای تحریم کننده تا کنون بارها به تحریم ها اعتراض کرده اند اما حرفشان به جایی نرسیده است. البته انتقاد ما به این نهادها این است که شاید تاکنون در اعتراض‌های خود خیلی پافشاری نکرده اند».
1: به طور قطع موسی غنی‌نژاد از سرنوشت تلخ فعالان اصای مخالفت با جنگ ویتنام در آمریکا خبر ندارد و نمی‌داند دولت آمریکا آنها را به چه حال و روزی انداخته و به چه سرنوشت دردناکی دچار کرد. باید مطمئن بود که موسی غنی‌نژاد به عنوان یک نئولیبرال وطنی که آمریکا برای او "اوج تمدن و فرهنگ" است، این مسئله در مخیه‌اش نیز نمی‌گنجد. 
2: به طور قطع موسی غنی‌نژاد می‌داند که چهره‌های اصلی و رهبران جنبش مخالفت با جنگ ویتنام، کمونیست‌ها، مارکسیست‌ها و نیروهای چپگرای سرتاسر جهان بوده‌‌اند برای همین ترجیه می‌دهد آنها را به عنوان "روشنفکر" معرفی کند.
3: به طور قطع موسی غنی‌نژاد می‌داند که نئولیبرال‌های آمریکا هر اقدام جنگی و غیر جنگی آمریکا را عین خیر و بهترین عمل ممکن در هر زمان و مکانی می‌پندارند. حمله نظامی به ویتنام و کشتار وحشیانه مردم ویتنام که سهل است،  دانش آموختگان لیبرال که از تربیت شدگان او و شرکایش بودند و بعد از اخذ پناهندگی آمریکا منشعب و متلاشی شدند، به صورت علنی از حمله اتمی آمریکا به ژاپن نیز حمایت می‌کنند. 
4: به نظر می‌رسد آقای غنی‌نژاد در هنگام انجام این مصاحبه چنان برای راه اندازی کمپین ایجاد بازار آزاد هول شده اند که پاک مرحوم مارگارت تاچر را فراموش کرده‌‌اند. او که با مشت آهنین سندیکاهای کارگری انگلستان را از بیم روی کار آمدن سوسیالیسم قلع و قمع کرد، برای سرکوب اعتصاب کارگران از نیروی نظامی استفاده کرد و حاضر شد با دستمزد بیشتر از ایرلند و خارج انگلیس کارگر وارد کند اما دستمزد اعتصابیون را بالا نبرد. هم چنین تا آخر عمر از دیکتاتور لیبرال-کاپیتالیست شیلی (قصاب کمونیست ها یعنی پینوشه) حمایت کرد و به او پناه داد.  مارگارت تاچر نابود کننده سندیکاهای کارگری انگلیس است که نئولیبرال‌ها او را ستایش می‌کنند و موسی غنی‌نژاد در هنگام مرگ او ناله سر می‌دهد که:
«همه قرائن و شواهد نشان می‌دهد که خانم مارگارت تاچر شخصیتی کم نظیر در تاریخ سیاسی مدرن است. او از مردم انگلستان درباره دستاوردهای دولت رفاه توهم زدایی کرد و به آنها نشان داد که چگونه کجرویی‌های گذشته را باید اصلاح کرد و هزینه‌های آن‌را پرداخت. او با هیچ کس حتی هم حزبی‌های خود تعارف نداشت و از اصول خود هیچگاه کوتاه نمی‌آمد و با آنها برای کسب محبوبیت بیشتر معامله نمی‌کرد. صراحت بیان و صداقت او در انجام کارها را باید شمشیر دو لبه قدرت و ضعف سیاسی وی به شمار آورد.
بخت یار او بود که به‌رغم تهمت‌های ناروا و تبلیغات دروغین مخالفانش، توانست بیش از یازده سال سکان اداره کشور را با اقتدار در دست بگیرد و اصلاحات مورد نظر خود را اجرا کند. میراث او در اصلاحات اقتصادی و اجتماعی به قدری ارزشمند بود که دولت‌های بعدی، حتی از نوع مخالفان حزب کارگر، تردیدی در استمرار آن به خود راه ندادند. او فرهنگ تلاش فردی، استقلال اقتصادی از دولت و کرامت انسانی را در جامعه انگلستان جان تازه‌ای بخشید. مردمان انگلستان در مجموع قدرشناس خدمات او هستند، اما طبیعتا دو گروه هیچ گاه میانه خوبی با او نداشتند و از هیچ کاری برای رسوا کردنش دریغ نکردند:
یکی، چپ گراهایی که مردمی بودن گفتار و رفتار خانم تاچر را همچون خاری در چشمان خود می‌دیدند و این واقعیت را که انحصار خلقی بودن را از آنها گرفته و بدون اینکه پوپولیست باشد، محبوب بخش‌های وسیعی از مردم است، هیچ گاه بر او نبخشیدند.
گروه دوم، روشنفکراني که طرفداری صریح، بی‌‌تعارف و بی‌چون و چرای وی از اقتصاد آزاد به ذائقه‌شان خوش نمی‌آمد. در انگلستان سنت متداول این است که دانشگاه آکسفورد به فارغ‌التحصیلان سابق خود که نخست وزیر می‌شوند دکترای افتخاری می‌دهد، اما این سنت درباره خانم تاچر که فارغ التحصیل این دانشگاه بود رعایت نشد. این را هم شاید از کرامات «بی‌طرفی» روشنفکران باید دانست!»
(منبع: http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/archive/2013/april/10/article/-eb1ea10b92.html)

قطعاً منظور از غنی‌نژاد از تلاش سندیکاهای کشورهای تحریم کننده برای رفع تحریم‌ها نمی‌تواند سندیکاهای کارگری باشد. به احتمال زیاد منظور او «سندیکای کارفرمایان»! و نخبگان اقتصادی آمریکا(سرمایه‌داران بزرگ آمریکا) است. وقتی غنی‌نژاد می‌نویسد: «سندیکاها و تشکل‌های در کشورهای تحریم کننده تا کنون بارها به تحریم ها اعتراض کرده اند اما حرفشان به جایی نرسیده است.  البته انتقاد ما به این نهادها این است که شاید تاکنون در اعتراض‌های خود خیلی پافشاری نکرده اند»، منظورش این است که تجار متوسط آمریکایی و سرمایه‌داری تجاری در آمریکا، حریف سرمایه‌داری مالی و سرمایه‌داری نظامی غول پیکر و قدرتمند آمریکا نشده‌‌اند. کیست که نداند به بهانه غولی به نام ایران سالانه صدها میلیارد دلار سلاح از طرف آمریکا و اتحادیه اروپا به کشورهای حوزه خلیح فارس قادر می‌شود؟



طرح یک سوال حیاتی برای فهم شرایط موجود
 آیا رئیس جمهور آمریکا می‌تواند در مقابل خواست کمپانی‌ها و تراست‌های بزرگ نظامی بیاستد و با ایران کنار بیاید؟
پاسخ ما کوتاه و واضح است: هرگز!
به گفته بیل کلینتون «رئیس جمهور در ساختار ایالات متحده آمریکا فقط یک مهره اجرایی برای اجرای برنامه‌های از پیش تعیین شده است». صاحبان سرمایه‌های بزرگ در آمریکا فقط در یک حالت ممکن است از سود سرشار فروش سلاح به بهانه هیولائی به نام ایران خودداری کنند. در حالتی که سود بزرگتری جایگزین سود حاضر شود و این سود چیزی نمی‌تواند باشد جز تسلیم بی قید و شرط بازار ایران به سرمایه‌داری ایالات متحده.

مخاطب کمپین مخالفت با تحریم آقای غنی‌نژاد مردم نیست، دولت آمریکا است. برچیدن تحریم‌ها با فشار سندیکاهای ضعیف و تحت نفود کارفرمایان در آمریکا ممکن نیست.
کمپین مورد نظر نئولیبرال‌های وطنی برای پایان تحریم، به واقع کمپین ترویج پیوستن به «بازار آزاد» است و همانطور که غنی‌نژاد با صداقت می‌گوید، می‌خواهد از طریق ایجاد «بازار آزاد» و برقراری روابط تجاری میان ایران و آمریکا به اهداف سیاسی-اقتصادی خود دست پیدا کند. در اینجا بار دیگر باید به جمله آدام اسمیت در کتاب فریدمن دقت کرد: «موجبات انحطاط برای نابودی ملت ها، بسیار است».
در حقیقت انحطاطی بیشتر از فقر و فلاکت کنونی برای ملت ایران در دوران سخت کنونی، اجرای مرحله بعدی حذف یارانه‌ و اجرای بیشتر طرح‌های صندوق بین المللی پول و پیوستن ایران به «بازار آزاد» در یک مناقشه سیاسی–نظامی با پرداخت امتیاز سنگینی همچون تسلیم بی قید و شرط اقتصاد رو به موت ایران به آمریکا است.  تحریم‌ها برای پیاده سازی چنین طرحی اعمال شده اند. 


پایان/.





این نوشته را تقدیم می کنم به رفیقِ یکتا، ناصر زرافشان،
دانائی که در مقابل دریای عمیق دانش‌اش همیشه احساس نادانی می کنم.




عابد توانچه
ایران – دوم مرداد 1392