دانلود کتاب مبانی اقتصاد سیاسی - پی نیکی تین


کتاب «مبانی اقتصاد سیاسی»

نویسنده: پ. نیکی‌تین

مترجم: دکتر ناصر زرافشان

انتشارات: نشر آگاه

از این آدرس دانلود کنید:


گروندریسه


فصل ها و زیرفصل های مربوط به پول در گروندریسه، تدریس ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیکی به دقیق ترین و ظریف ترین شکلِ تاکنون موجود است.

ماده خام تولیدات فرهنگی


ارزش مصرفی بر مبنای استعمال، استهلاک و فناپذیری است. همچون استعمال، استهلاک و کشیدن شیره یک اندیشه یا حرفی تازه برای ارائه کالاهای فرهنگی و پریدن از اسمی تازه به اسمی تازه تر...! چنین است نگاه فیلسوفکان ایرانی به "ماده خام" در مناسبات حاکم بر "تولیدات فرهنگی".

ترجمه در خدمت حفظ نظم موجود


مترجم تا زمانی که «دغدغه»اش بهترین شکل انتقال مفاهیم، اندیشه‌ها و مطالب از یک زبان به زبان دیگر است _صرف نظر از اینکه کیفیت کارش چگونه باشد و صرف نظر از اینکه چه چیزی را به چه دلیل به خورد جامعه می دهد_ در خدمت فضای فکری یک جامعه است.

ترجمه از آن رو تبدیل به آفت می گردد که تبدیل کاملاً منطبق بر نظام کالائی سرمایه‌داری می شود. یعنی ایجاد کالای فرهنگی برای فروش صرف نظر از هر دغدغه و موضوع دیگری به جز: سود، کسب شهرت، برند سازی،...

مترجم نیز در این حالت تبدیل یه یکی از مدافعان یا بزاتولید کنندگان نظم موجود می شود. زمانی که یک مترجم به صرف ترجمه یک متن خود را در نقش تولید کننده اندیشه، نقاد، صاحب نظر، فعال سیاسی، فعال اجتماعی یا منقد وضع موجود و از همه بدتر ارائه دهنده آلترناتیو می بیند فاجعه آغاز می شود.


بیشتر هرز روی پتانسیل نیروهای مترقی در ایران و دیگر کشورهای جهان از همین طریق صورت می گیرد. زمانی ترجمه 150 عنوان کتاب با موضوع پست مدرنیسم در جامعه‌ای که هنوز مبانی مدرن در آن به صورت کامل حاکم نیست، زمانی دیگر با ذوب شدن در موضوع سکس و تحلیل جهان با تمایلات جنسی و حتی قرار دادن نیروی محرکه برای تغییر در سکس و نیاز جنسی، و حالا هم با قرار دادن "امید" در مفهموم  "آخر زمانی" به جای هرگونه نظام فکری ارائه دهنده آلترناتیو سیستم جهانی موجود و از بین بردن اراده معطوف به سازماندهی نیروهای موضوعه ی آلترناتیو نظام سرمایه داری با بلند کردن یک پرچم پوپولیستی با انتزاعی به نام مردم که تقلیل یافته رای دهندگان و طرفداران موثرترین کارگزاران نئولیبرالیم در ایران است.

واقعیت هایی که به دلیل تکرار زیاد دیده نمی شوند


جان آدمها در عراق مثل تشتک نوشابه می پرد. اینقدر خبر عادی شده است که کسی آنرا نمی بیند. بهترین راه برای بی اهمیت کردن یک فاجعه تکرار چند باره آن است. یک بمب گذاری با دو کشته در آمریکا یک فاجعه بزرگ انسانی است اما صدها بمب گذاری با 100 کشته تبدیل یه یک موضوع عادی می شود. روزمره می شود. همچنان که خبر اینکه یک شهروند آمریکائی با مسلسل در سینما یا مدرسه یا دانشگاه یا هر کجا بقیه را به رگبار ببندد عادی شده است و از فرط تکرار بی اهمیت شده است.

عراق اکنون با اعمال "دخالت بشر دوستانه آزاد" است. طرفداران حمله نظامی به ایران می گویند و می نویسند: «ما از دخالت بشر دوستانه دفاع می کنیم. عراق جنگ بود، دخالت بشر دوستانه نبود! دخالت بشر دوستانه یعنی لیبی...» و مارکسیست های کلاسیک(= عوضی) می خواهند با قاطی کردن مسئله عراق با دخالت بشر دوستانه افکار "ضد غربی" و "ضد امپریالیستی" خود را مطرح کنند.

من نمی دانم که رئیس جمهور بودن بوش یا اوباما چه تفاوتی در ماهیت حملات هوائی و موشکی ایجاد می کند. حافظه آنها ضعیف است یا حافضه ما بیش از حد قوی است:
سیستم حاکمه آمریکا مدام در زمان اشغال نظامی عارق تکرار می کرد: سربازان ما برای استقرار دموکراسی در عراق می جنگند و کشته می شوند.


زیر نویس کم اهمیت: در ماه گذشته (مه) دست کم ۱۰۴۵ نفر در حملات و بمبگذاری ها در سراسر عراق کشته شدند.


***
مطالب مرتبط:
_ حمله انتحاری در منطقه شیعه نشین بغداد ۶ کشته برجای گذاشت9 ژوئن 2013
_ شانزده زائر ایرانی در عراق کشته شدند7 ژوئن 2013
_ عراق: القاعده قصد داشت از سلاح شیمیایی در کشور استفاده کند1 ژوئن 2013
_ وقوع انفجارهای مرگبار در بغداد 24 ژوئن 2013
_ قتل مردی که صدام را اعدام کرد' 24 ژوئن 2013
_ دولت بریتانیا به پرداخت غرامت به نظامیان کشته شده در عراق ملزم شد 24 ژوئن 2013
...
***
مسئله در رسانه‌های قدرتهای نظامی مهاجم اینگونه صورت بندی می شود:
«از سال گذشته میلادی تنش بین دولت شیعه عراق و اکثریت سنی در این کشور رو به افزایش بوده است.»
مثال: لینک زیر و خبرگزاری بی بی سی

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2013/06/130616_l31_iraq_explosion_violence.shtml




این موضوع را می توان از هر طرف در موضوعات مرتبط خود بسط داد:
_ برخورد پوزیتویستی با موضوعات انسانی... تبدیل تلفات انسانی به اعداد بی جان و بی اهمیت...
_ جعل تاریخ از طریق مقطع زدن در تاریخ و شروع کردن تاریخ از نقطه دلخواه خود و به پایان رساندن آن در جائی که آنها دلشان می خواهد پایان توجه به موضوع باشد... اشغال عراق یا جنگ داخلی لیبی یا غیره یا کشته شدن n تعداد آدم تمام می شود... در صورتی که جنگ واقعی تازه بعد از پایان ادعائی آنها آغاز می شود


_ تقسیم بندی چپها به:

چپ خوب، چپ فرهنگی، چپ آکادمیک، چپ طبقه متوسط...
چپ بد، چپ کلاسیک، مارکسیس ارتدوکس، مارکسیسم لنینیسم،...
کاربرد نامفهوم کلمات کلاسیک و ارتدوکس به همراه تلاش برای استفاده آنها در کارکرد فحش و مدعیات کاملا بی اساس و دروغین.


_ در هژمونی رسانه های حاکم، فرم بر محتوی چیره است. فرم می تواند ارزش گذاری بر یک عمل واحد را 180 درجه متفاوت کند.

یک فعل واحد با برچسب های متفاوت، محتوای متفاوت پیدا می کند... یکی عمل مشخص و واحد زمانی دخالت بشر دوستانه نام دارد و زمانی جنگ و زمانی اشغال نظامی و زمانی ...

مرگ ذهن از طریق استهلاک جسم


نظام سرمایه داری با ایجاد دوگانه های جعلی می تواند اعضای سازنده یک جامعه را فریب دهد و کنترل نماید.

در خیابان هائی که ظرفیت 500 هزار ماشین دارد 2 میلیون خودرو بریز تا آدمها و بدنها و افکارشان در ترافیک مستهلک و فاسد شوند. برای ماشین آنها مسئله کن تا برای زندگی آنها مسئله ایجاد کرده باشی... مغزهای این بدن های خسته اگر هم در پایان روز جانی برای فکر کردن داشته باشند نمی توانند به چیزی به جز جای پارک، خط افتادن روی بدنه و کارت سوخت و ... توجه کند.

من در پلی تکنیک گوسفندهایی را در دانشکده وابسته به بیرمنگام انگلیس می دیدم که روزهای زوج با بنز پلاک زوج و در روزهای فرد با بی.ام.وی پلاک فرد به دانشگاه می آمدند تا طرح زوج و فرد را دور بزنند. همیشه برایم سوال بود که چرا این آدمها که ماشین دارند ساعت 6 یا 7 صبح به دانشگاه می آیند؟ جوابش این بود:

 یک یا دو ساعت زودتر به دانشگاه می آمدند تا جای پارک پیدا کنند.

ماشین برای خدمت به انسان است یا انسان در خدمت ماشین؟
برای نمونه به خبر درج شده در لینک زیر(خبر مشترک بسیاری از سایتها) نگاه کنید:

http://www.nnsroj.com/fa/detiles.aspx?id=5178&ID_map=20

آزادی


 با وجود تمامی پیچیدگی کنونی در نظام تولید کالائی و جایگاه پول و سرمایه، نظام موجود تنها بر یک مسئله ساده استوار است: «آزادی»

آزادی فروش نیروی کار توسط کارگر و آزادی خرید نیروی کار توسط صاحبان سرمایه. بدون «کار مزدی»، بدون آزادی خرید فروش نیروی کار، این نظام حتی یک لحظه نیز نمی تواند که وجود داشته باشد.

سوال:


"ارزش افزوده" در رابطه کالائی زندان سیاسی دهه 80 و 90 ایران چیست؟

تمام کارگران و زحمتکشان جهان علیه سیستم سرمایه داری



11 نفر دیگر در تظاهرات مردم برزیل علیه طرح های نولیبرالی دولت کشته شدند. برنامه های صندوق بین المللی پول از ترکیه تا برزیل تنها یک نتیجه دارد. ژست دموکراتیک دولت برزیل تنها چند روز دوام آورد. همچنانکه در جریان اعتراضات موسوم به اشغال وال استریت، دموکراسی و آزادی در ایالات متحده تا جائی مورد قبول واقع شد که منافع سیستم را "واقعا" با خطر مواجه نکند!

پول - دست نوشته های اقتصادی و فلسفی - گروندریسه






















پول فقط یکی از وسائل دولتمندی نیست،

بلکه وسیله اعلای دولت مندی یا ذات دولتمندی است.



پول در ابتدا چنان است که نیاز به تغییر مالکیت به پول نیست... پول در وافع نوعی واسطه گری است که فرآورده کار با آن به صورت  مکمل یکدیگر در می آیند... این وایطه یا رابطه مکمل تغییر ماهیت می دهد و به صورت مالکیت یک شی خاص  یعنی پول در می اید که ارتباطی با وجود آدمی ندارد. انسان با خارجیت  بخشین به فعالیت واسطه بخش خویش، وضعی را ایجاد می کند که خودش دیگر در آن نقشی به عنوان انسان ندارد، نسانیت آدمی از بین می رود و چهره ی غیر بشری پیدا می کند.
رابطه انسان با اشیا پیوند انسانی با اشیا  دیگر به صورت عمل خارجی مسلط بر انسان را پیدا می کند.  انسان از خلال این رابطه بیگانه_ به جای آنکه خود بشر واسطه‌ای برای  بشر باشد _ اراده فعالیت و رابطه‌اش با دیگران را به صورت نیروئی مستقل از خود  و دیگر افراد بشر در نظر می گیرد بدینسان بشر به حد نهائی بندگی و عبودیت سقوط می کند.

روشن است که واسطه ای اینچنین از این پس نقش خدای حقیقی را بازی خواهد کرد. خلاصه همین واسطه است که  نیروی حقیقی حاکم بر اشیایی را که من با آنها در رابطه ام تشکیل خواهد داد. پرستش این خدای تاه ابعاد روز به روز گسترده تری پیدا خواهد کرد و تبدیل به هدفی فی نفسه خواهد شد. اشیا بدون وجود این رابطه ارزشی نخواهند داشت، زیرا که در پرتو نمایندگی اوست که اشیا واجد ارزش‌اند (در حالی که در آغاز این طور نبود: در آغاز پول از آنجا ارزش داشت که نماینده کالاها بود). این باژگونگی در رابطه پول با اشیا ]در نظام پولی و شیوه تولید کالائی  [امری اجتناب ناپذیر است.

این مسیحای جدید نخست به عنوان نماینده آدمی در برار خداست، اما سپس تبدیل به خدای آدمی و سرانجام نماینده آدمی در برابر آدمیی به طور کلی ست.

مسیحا در عین حال خدای تغییر ماهیت داده شده و بشر تغییر ماهیت داده شده است: خدا ارزشی ندارد مگر به خاطر مسیحا بودنش، و بشر ارزشی ندارد مگر آنکه نشانی از مسیحا داشته باشد. چنین است پول.



اصلاح طلبان یه حسن روحانی به چشم ساندیس نگاه می‌کنند!


 *گفتگو با عابد توانچه از فعالان سیاسی مارکسیست ساکن ایران پیرامون نتایج انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران و پیش بینی شرایط سیاسی حاکم بر ایران در دوران ریاست آقای حسن روحانی بر قوه مجریه ایران و عملکرد نیروهای اصلاح طلب.

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ٣۰ خرداد ۱٣۹۲ -  ۲۰ ژوئن ۲۰۱٣



***
_  آقای توانچه انتخابات ریاست جمهوری انجام شد. از نتایج و اتفاقات بعد از اعلام نتایج شمارش آرا همه ایرانیان با خبر هستند. شما در تاریخ 31 اردیبهشت 1392 مصاحبه‌ای بر روی سایت اخبار روز درباره انتخابات انجام دادید. فکر می‌کنید تا چه اندازه در پیش‌بینی حوادث موفق بودید و تا چه اندازه اشتباه کردید؟
_ اگر اجازه بدهید ابتدا از اشتباهات شروع کنم. من یکی از کسانی هستم که به شدت روی موضع گیری مکتوب و رسمی پافشاری می‌کنم. مواضع به این شکل ثبت می‌شود و قابلیت رجوع و سنجش پیدا می‌کنند. به همین دلیل است که با وجود آنکه تقریبا همه وبلاگ‌های و سایتهایی که در بازه زمانی  سال1380 تا بعد از دستگیری‌های 86 دانشجویان مارکسیست و چپگرا فعالیت می‌کردند از دسترس خارج و پاک شده‌اند؛ من همچنان آرشیو گفته‌ها و نوشته‌های خود را روی وبلاگم ثبت می‌کنم. بعضی نوشته‌های روی این وبلاگ متعلق به 10 سال پیش است که دیگر آنها را نمی‌پسندم، درست یا دقیق نیستند یا محصول دوران خامی و ناپختگی هستند اما معتقدم پاک کردن و حذف گذشته شنیع‌ترین نوع سانسور است و با یکی از ارزشمندترین سنت‌های نسل قبل از ما که همان سنت انتقاد از خود  است مغایرت داد.
من در قسمتی از تحلیل خود درباره انتخابات 92 اشتباه کردم. می‌توانم با اضافه کردن یک جمله معترضه و گفتن اینکه «من نیز مانند همه فعالان سیاسی ایران و مردم منتقد وضع موجود، اشتباه کردم» از تلخی و تبعات این اشتباه بکاهم اما به قول لنین وظیفه یک نیروی انقلابی این نیست که خود را در حد نیروهای ناآگاه جامعه پائین ببرد، وظیفه نیروی انقلابی این است که نیروهای ناآگاه جامعه در سطح خود بالا بکشد. فرار از زیر بار مسئولیت اشتباه اقرار به به کم مایگی و ناتوانی خویش است. من معتقد بودم که در انتخابات اخیر تقلب خواهد شد اما نشد. و مسائل دیگر که همگی وابسته به همین خطا هستند. مسئله‌ای که باید بازخوانی از آن شروع شود این است که چرا ما نتوانستیم مانور حکومت را پیش‌بینی کنیم  و به خطا رفتیم.
در مورد هاشمی رفسنجانی همچنان اعتقاد دارم در صورتی که او پا به عرصه انتخابات می‌گذاشت رای طبقات فرودست جامعه به طرف مخالف او می‌چرخید. این یک نظر سیاسی نیست، یک تجربه طبقاتی است. کافی است عضو خانواده‌هائی باشید که دوران سیاه اقتصادی دوران هاشمی را چشیده‌اند تا بفهمید چه می‌گویم. این مسئله را حجاریان و تاج زاده فهمیدند اما هنوز عده‌ای از چپها و کسانی که علاقه دارند از موضع مارکسیستی نظرات راستگرایانه و یا اومانیسم لیبرالی خود را  مطرح کنند، نفهمیده‌اند. البته به آنها حق می‌دهم، شرایط مادی و تاریخی زندگی آنها به آنها اجازه درک واقعیت های اجتماعی با عینک آزادی و استبداد نمی‌دهد.


_ در مورد فعالان سیاسی خارج از کشور همچنان همان موضع را دارید؟
 _ نه تنها همان مواضع را دارم که سوالات جدی تری برایم به وجود آمده است. من درباره نسل خودم و نسل بعد ازخودم صحبت کردم. تکلیف کسانی که از دیکتاتوری دوران پهلوی گریختند، کسانی که در یک مبارزه جدی اعضای خانواده یا همفکران خود را از دست دادند، کسانی که روزهای عمرشان مانند برگهای یک درخت در پائیز سلولهای انفرادی و هواخوری زندان‌ها به زمین ریخت و افرادی از این دست به هیچ وجه مورد نقد آن گفته‌ها نبودند.

_ آلان که انتخابات تمام شده و آقای روحانی رای آورده است و تقلب نشده فکر نمی کنید درست این بود که در انتخابات شرکت می‌کردید؟
  _ از قدیم گفته‌اند معما چو حل گشت، آسان شود. اصلا بگذارید از موضع خود آقای روحانی به موضوع نگاه کنیم. اگر روحانی با رای نزدیک و یا اختلافی به اندازه آرای باطله یا بخشی از آرای تحریمی نتیجه را می‌باخت و آلان دوستان در حسرت این بودند که چرا 500 رای یا 5 میلیون رای بیشتر در کیسه روحانی نرفت تا او رئیس جمهور شود، سوال شما موضوعیت داشت اما آلان که روحانی رای آورده است حرف حساب چیست؟ دنبال تکرار دوم خرداد بودید یا مشارکت سیاسی بالای 98 درصد؟

 _
نظر بعضی از رفقای خودتان و نیروهای سیاسی مارکسیست این بود که باید رای داد.
  _ بعضی کلمات اینقدر دستمالی شده‌اند و معنای تاریخی آنها جعل شده است که دیگر مثل نقل و نبات بر زمین پاشیده می‌شود. هیچ یک رفقای من به طرفداری از لیبرالیسمِ هارِ هاشمی و روحانی اقدام نکردند. در مورد بعضی از نیروهای مارکسیست حرف شما درست است اما برای بیشتر موارد، شما کلمه مناسبی را به کار نبردید.
من درک نمی کنم که چرا عده‌ای از ما اصرار دارند افرادی که خودشان می‌گویند نه مارکسیست هستند و نه چپگرا، یا افرادی که خود را چپ می‌دانند و اندیشه های مارکسیستی ندارند را می‌خواهیم به زور مارکسیست معرفی کنیم. چطور شما اومانیسمِ بورژوایی، فعالان فیس بوکی جنبش سبز،  لایه‌های چپ نیروهای لیبرال، نایاکی‌ها و شومن‌های پوپولیست جریان لیبرال را می‌توانید در چهارچوب نظریات مارکسیستی بگنجانید.  طرف مصاحبه تلویزیونی کرده و اعلام می‌کند مارکسیسم کلاسیک را قبول ندارد، این یعنی یک مارکسیسم غیر کلاسیک، یک مارکسیسم جدا از منابع و آثار و آرای کلاسیک نیز وجود دارد. این نفی ماتریالیسم تاریخی است. کسی که نیروی کنشگر را طبقه متوسط شهری می‌بیند و حتی جرات نمی کند از طبقه کارکر ایران و نقش و جایگاه این طبقه اسم ببرد _ و البته اعتقادی به آن ندارد _ چه اصراری است که شما به او و دیگران حقنه کنید که مارکسیست است؟
وقتی شما به این افراد می‌پردازید و به آنها هویت می‌دهید. اولاً ناخودآگاه به کسانی که شناختی از هستی شناسی و ایدئولوژی ما ندارند تلقین می‌کنید که این افراد نمایندگان فکری جریانات مارکسیستی و سوسیالیستی هستند. دوماً به خود این افراد هم چنین حسی تلقین می‌شود تا جائی که برای خودشان بلیط رفت و برگشت صادر می‌کنند. در انتخابات برای نئولیبرال‌ها تبلیغ می‌کنند و به نماینده نئولیبرال‌های ایران رای می‌دهند بعد در موضعِ بیائید همه با هم دوست باشیم اعلام  می‌کنند :«رفقا فرقی ندارد رای بدهیم یا ندهیم. مهم این است که فردای انتخابات دوباره همه با هم در یک جبهه‌ایم». از چه زمانی تا به حال مارکسیست ها و نئولیبرال ها در یک جبهه هستند که ما خبر نداریم؟



  _اگر موافق باشید درباره آقای روحانی صحبت کنیم...
  _
اگر اجازه بدهید قبل از اینکه این بحث را ببندیم من مسئله‌ای را توضیح بدهم.

_
درباره سوال قبلی؟
_
  کلی است اما بله به سوال قبلی هم مربوط است. این بحث هم مربوط به سوال قبلی است و هم مربوط به انتقاداتمن  از تفکرات از موج جدید مهاجران و هم بررسی مواضع سیاسی این دسته از افراد.
_ بفرمائید
_ در زمانی که دانشجویان مارکسیست و چپگرا دانشگاه تهران را کاملاً تحت کنترل خود داشتند و بچه ها در دانشگاه های دیگر مثل پلی تکنیک، علامه، شریف و دیگر دانشگاه های شهرستان فعال بودند، یک گروه از دل انجمن طیف سنتی دانشگاه تهران بیرون آمد که از نشریه قانونی خود برای تخریب، تهمت زدن و دادن گرای امنیتی درباره بچه های ما استفاده می‌کرد. تحکیمی‌ها برای خنثی کردن بخشی از هژمونی ما در دانشگاه تهران به این جریان بها دادند. در سایت‌های تحکیم و سایت ادوار تحکیم مقالات و فحش‌نامه‌های آنان منتشر می‌شد. این گروه چون شناختی از روابط قدرت درون تحکیم نداشت فکر کرد می‌تواند وارد شورای مرکزی این تشکل شود اما 2 نماینده آن بدجور دور خوردند و بعد از اینکه تحکیم نهایت استفاده را از آنان کرد و حسابی علیه بچه های ما از آنان سواری گرفت، روابطشان به هم خورد و این جریان از تحکیم فاصله گرفت.
این جمع که اسم خود را دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران گذاشته‌ بودند آلان یا ساکن آمریکا و یا در کشور ترکیه منتظر پذیرش پناهندگی هستند. چند مدت پیش، بین کسانی که در پی نامه نوشتن به اوباما به قول خودشان پناهندگی آمریکا را اوکی کرده بودند و کسانی که در ترکیه رها شده‌اند، درگیری پیش آمد و این برند رسانه‌ای از هم پاشید. آن بخش که خود را به آمریکا رسانده دوباره با پناهندگان تحکیمی نزدیک شده است. البته به تلافی دور خوردن گذشته با تحکیمی‌های آمریکا بازی می‌کنند. از یک طرف با تحکیمی‌ها هستند و از طرف دیگر با گروه‌هایی که بازماندگان تحکیم در آمریکا با آنها رقابت مالی و سیاسی دارند ارتباط گرفته‌‌اند. این افراد از لابی هر دو گروه برای نمایش داده دادن خود در رسانه ها کمک گرفتند و کمک‌های مالی زیادی دریافت کردند.
زمانی دغدغه‌‌ این افرادی که شما آنها را چپ می‌نامیدو  اشاره به رای دادن آنها کردید این بود که چرا دانشجویان لیبرال رسانه دارند و ما نداریم. منظورشان از ما، خودشان بود. مطلقا راجع به چیز دیگری صحبت نمی‌کردند که آدم احساس کند به چیز دیگری به جز رسانه و پول فکر می‌کنند. کل مشکل این افراد این بود که چرا آنها در بی‌بی‌سی و صدای آمریکا تریبون دارند و ما نداریم.
اگر پیشنهاد تشکل می‌دادند فقط برای این بود یک برند در مقابل برند آنها بسازند. این افراد از آنجا که به مدت 4 سال توسط سبزها و لیبرال‌ها تحقیر شدند و لابی و انحصار سنگین آنها را تحمل کردند؛ برای اینکه دوباره 4 سال دستشان از منابع کوتاه نباشد و داخل بازی راه داده شوند، رای دادند. فردی که در سال 88 می‌گفت موسوی جنایتکار است و معتقد به تحریم انتخابات بود در این انتخابات رفته است به روحانی رای داده است. از آن طرف کسانی که سال 88 خارج از ایران رای دادند و مخالفان شرکت در انتخابات را در داخل ایران مسخره می‌کردند که می‌خواهند ادای چریک ها را در بیاورند، از مارکسیسم چیزی نمی‌فهمند و هر از گاهی بی جهت لنین را به فحش می‌کشیدند در این انتخابات موضع تحریم گرفته‌‌اند. اینجاست که باید به یاد گفته مارکس بود که می گوید: این هستی اجتماعی و تعینات زندگی اجتماعی آدم‌هاست که تفکرات انسان را می‌سازد. نمی‌توان و نباید مواضع سیاسی افراد را بدون در نظر گرفتن سبک زندگی و تعیینات زندگی آنها مورد بررسی قرار داد. برای نقد سیاسی باید نیم نگاهی نیز به سبک زندگی و جایگاه اجتماعی این افراد داشت.


_ قبول ندارید که دوقطبی دموکراسی و دیکتاتوری در این انتخابات برجسته‌تر از سایر مطالبات بود؟
این رقابت یک رقابت کاملاً اقتصادی بین لایه‌های مختلف سرمایه‌داری در ایران بود که بی شک تاثیر خودش را به موقع روی سیاست و انتخابات می‌گذارد. شما باید انحصار پشتیبانی و تعمیر شبکه نیروگاهی ایران را در اختیار داشته باشی تا به وقت لازم برای ستاد انتخاباتی فرد مورد نظر خود چک 41 میلیارد تومانی بکشی! این قانون کار سیاسی است. لیبرالها در ظاهر با زیربنا قرار دادن اقتصاد  و قائل بودن به رابطه دیالکتیکی بین زیربنا و روبنا برای تعیین مناسبات اجتماعی مشکل دارند اما در عمل دقیقتر از یک مارکسیست به آن عمل می‌کنند.  مشاهده م یکنید که برای تعیین کابینه جدید، چانه زنی بر سر وزراتخانه ها و تصاحب قسمتهای لذیذ‌تر اقتصادی ایران به شدت داغ است.
فعلاً همه آرام هستند تا معلوم شود هاشمی چه تکه‌ای از این غنیمت جنگی را جلوی اصلاح طلبان پرت خواهد کرد. به عمد از این عبارت تحقیر آمیز استفاده می‌کنم چون خیلی دقیق نشان دهنده رابطه‌ای است که بعد از پیروزی روحانی ایجاد شده است. اگر کسی هاشمی را بشناسد باید مطمئن باشد انتقام خودش را بابت انتخابات 84 از اصلاح طللبان خواهد گرفت. آن انتخابات نقطه افول هاشمی و شروع ضربه‌های متعدد اقتصادی و سیاسی بر پیکره‌ی امپراطوری اقتصادی خاندان هاشمی بود.


_ به نظر شما موضع جامعه کارگری ایران و نیروهای سوسیالیست در برابر دولت حسن روحانی چگونه باید باشد؟
نوبخت قاتل قانون کار است. اگر نوبخت وزیر اقتصاد شود و سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی مطابق آنچه قابل پیش بینی است در جهت ضربه زدن به همین قانون نصفه و نیمه کار باشد و بخواهند فضای کسب و کار (شما بخوانید شرایط انباشت) را رونق بخشند، اقدام به بریدن قسمت دیگری از حق نیروی کار، _که ناشی از ارزشی است که با کار خود تولید می‌کند_ و گذاشتن آن به دهان سرمایه داری ایران اقدام کنند، از هیچ تلاشی برای افشا و زمین گیر کردن دولت روحانی فروگذار نخواهیم کرد. دیگر نه دوران هاشمی رفسنجانی است و مسائل آن دوران که همگی می‌دانیم، و نه توهم دوران خاتمی تازه‌گی دارد و جدید است. ما در جبهه خود کسانی را داریم که 6 دهه تجربه مبارزه سیاسی دارند. نسل خود من در همان دوران 74 به بعد سیاسی شد و کاملا تجربه دوران اصلاحات را به خاطر دارد. با تمام انرژی و با استفاده از همه ابزارهای موجود تجربیات خود را از آن دوران به نسل بعدی انتقال می‌دهیم و اجازه نمی‌دهیم توهمی از آن جنس دوباره گریبان‌گیر طبقه ما و نسل جدید کنشگران طیف ما بشود. تلاش خودمان را می‌کنیم و البته به نقص یا نبود ابزارها واقفیم.
ما از هر فرصتی که برای نفس کشیدن مردم به وجود بیاید استقبال می‌کنیم. من بسیار خوشحالم که این انتخابات حداقل در حرف و بر روی کاغذ، احتمال حمله نظامی به ایران را عقب انداخته است. این چند روز مقداری پول ملی ایران تقویت شده است که البته ناشی از ترکیدن حبابهائی است که دلالان روی قیمت دلار ایجاد کرده‌اند و فعالاً خیلی زود است تا ببینیم سیاست های اقتصادی دولت روحانی چه تاثیری روی نرخ برابری واقعی ارزها در برابر ریال ایران دارد. احتمال حصول توافق هسته‌ای بر مبنای پشتوانه رای مردم در انتخابات داخلی وجود دارد. این توافق کلی و دائمی نخواهد بود اما فکر می‌کنم به حسن روحانی برای یک توافق اولیه مجوز داده‌‌اند. ما از این مسئله خوشحال خواهیم شد که گشایشی در وضعیت معیشتی کل مردم ایران حاصل شود و اندکی از فشارهای وحشیانه و غیر انسانی علیه مردم ایران کاسته شود. ما مانند اصلاح طلبان نیستیم که در مقابل دولت حسن روحانی موضعی دو پهلو و فریبکارانه در پیش بگیریم. موضع ما کاملاً روشن و مشخص است. مادامی که به حریم قانون کار و منافع طبقه کارگر و زحمت‌کشان ایران تجاوز نشود از هر گونه تلاشی برای کاهش نرخ تورم (ابزار تشدید استثمار نیروی کار) و رونق تولید در ایران استقبال خواهیم کرد. البته در همین دوران نیز از هیچ تلاشی برای نغییر قانون کار به نفع طبقه کارگر دست نخواهیم کشید.
مشکل فقط وزیر اقتصاد شدن آقای نوبخت است؟
معلوم است که نه. ما با سیستم‌ها کار داریم نه مهره‌ها. بحث ما برنامه اقتصادی و ایدئولوژی نئولیبرالی این دولت است. اگر از نوبخت نام می‌برم به این دلیل است که بالای درب خانه‌اش پرچپم زده است. بروید کارنامه فعالیت نوبخت را ببینید. از افتخاراتش پروژه «بررسی تأثیر حداقل دستمزد و مزایای قانونی بر اشتغال در ایران، سال 1377» و  پروژه «تطبیق ساختار بودجه کل کشور با سیاست‌های کلی به خصوص سیاست‌های اصل 44 و چشم‌انداز، سال 1389» است. این آدم قوانین حمایت کننده از نیروی کار را مانع شکوفائی اقتصادی و رونق اقتصادی می‌داند.
من در مصاحبه قبلی هم تکرار کردم که انتخابت مسئله ما نیست به این دلیل که فقط یک ابزار است. در همین انتخابات از ستاد 2 نفر ا نامزدها پیشنهاد فعالیت شد. مدام زنگ می‌زدند. دو شرط ساده را مطرح کردم که با هر دو مخالفت شد. یک: به رسمیت شناخته شدن ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری، دو: کاهش تعداد نمایندگان دولت در شورای عالی کار از عدد پنج به سه (یعنی همان عدد سابق). آنها دیگر حتی زنگ نزدند اما ما تعجب نکردیم. این یک مبارزه طبقاتی است.

از موضع دو پهلو و ریاکارانه اصلاح طلبان در برابر حسن روحانی صحبت کردید. اشاره شما به چه مسائلی است؟


مشخص است. اگر فضای سیاسی کشور و رسانه‌ها را رصد کنید به سادگی قابل مشاهده است که اصلاح طلبان سیاست دوگانه‌ای در مقابل روحانی در پیش گرفته‌اند. از یک طرف او را پس می‌زنند تا هزینه‌ای برای روحانی پرداخت نکنند. از طرف دیگر تایید می‌کنند و دو دستی به روحانی چسبیده‌اند. دست از سر روحانی بر نمی دارند مگر مطمئن شود چیزی به آنها نمی ماسد. روحانی آدم هاشمی است و تلاش اصلاح طلبان برای مصادره او نمی‌تواند لقمه چرب و نرمی نصیب آنها بکند. باید ریزه‌خوار سفره هاشمی باشند.

_ یعنی ممکن است اصلاح طلبان در مقابل روحانی قرار بگیرند؟
بله اما نه به آن معنائی که احتمالاً مد نظر شماست. اصلاح طلبان به سحن روحانی مثل ساندیسی نگاه می‌کنند که تا زمانی که تا زمانی که آخرین قطره ممکن در او را میک نزنند لوله ساندیس را از آن بیرون نخواهد کشید. احتمالا چند نوبت هم حباب و هوای خالی با طعم آبمیوه باید مکیده شود تا مطمئن شوند که دیگر نمی توانند از روحانی استفاده ای کنند. بعد همان کاری را که با هاشمی رفسنجانی کردند با او می‌کنند.
اصلاح طلبان در وضعیت بدی گرفتار شده‌اند. از یک طرف باید به سحن روحانی بچسبند چون تنها شانس بقا و حیات آنان است. آنان به دلیل رفتارهای متناقض خود به شدت به جایگاهی که سابق بر این داشته‌‌اند آسیب زده‌اند. اصلاح طلبان در ابتدا خیلی دست به عصا وارد بازی انتخابات شدند و در انتها وقتی همه نگاه ها به روحانی معطوف شد به صورت زیرپوستی بازی خود را پیش بردند. عارف که رای زیادی نداشت _یعنی بالاتر از غرضی و پائین تر از سعید جلیلی قرار می‌گرفت_ از انتخابات کنار کشید و بعد از پیروزی سعی کردند او را باد کنند و اینطور جلوه بدهند که اگر عارف کنار نمی کشید روحانی رای نمی‌آورد. دارند تلاش می‌کنند از او یک قهرمان بسازند. عارف از موقعیت خودش استفاده کرده و در حال مکاتبه علنی و فرمالیته با مسئولان حکومت است که به جایگاه خود و اصلاح طلبان پیرامون خودش مشروعیت حکومتی بدهد. از طرف دیگر در سر و صدای خیابان ها یه دلیل رای نیاوردن سعید جلیلی، همینطور در شلوغی اخبار جشن مردم به خاطر راه یافتن تیم ملی فوتبال به جام جهانی، عارف خیلی فعالانه دارد  بستر سازی و مشروعیت‌گیری می‌کند. او که به هیچ عنوان فاکتورهای لازم برای جدی گرفته شدن از سوی مردم را نداشت حالا سعی می‌کند_ و می‌کنند _  که در سایه دیدار با هنرمندان، ورزشکاران و زنان اصلاح طلب، نوه آقای خمینی، خاتمی و دیگران به او آمپول دوپینگ تزریق کنند. یادمان باشد او در بدترین شرایط اصلاح طلبان از فیلتر شورای نگهبان عبور کرده است پس فعلاً باید در آب نمک بخوابد تا اولا برای روز مبادا حفظ شود و ثانیا تا جائی که می‌شود آب زیر پوست او برود.
این رفتار اصلاح طلبان به این دلیل است که مطمئن هستند روحانی آنطور که توقع دارند به آنها بازی نخواهد داد. از طرف دیگر اصلاح طلبان مطمئن هستند که به زودی بخش‌هائی از جامعه که از ترس سعید جلیلی به روحانی رای داده‌اند یا بر مبنای انتظارات یا توقعاتی که داشته‌اند به روحانی رای داده‌اند؛ به زودی از فضای احساسی خارج شده و کم کم بازار انتقاد و اعلام برائت از حسن روحانی داغ خواهد شد. اصلاح طلبان می‌خواهند فاصله ایمنی لازم از روحانی را حفظ کنند تا در انتخابات بعدی به عنوان متمم روحانی و در عین حال به عنوان آلترناتیو روحانی دوباره وارد عرصه شوند. اصلاح طلبان می‌خواهند از حسن روحانی نهایت استفاده را بکنند اما جوابگوی کارنامه او نباشند. برای همین است می‌گویم اصلاح طلبان به روحانی به چشم ساندیس نگاه می‌کنند.


_ انتقادی توسط اصلاح طلبان به شما وارد خواهند کرد که نقد به حکومت را رها کرده و مانند دوره دوم خاتمی  فقط  او را نقد می‌کنید و دولت او را خواهید کوبید؛ در نتیجه دوباره در پایان کار اصولگرایان قدرت را به دست خواهند گرفت. به این نقد چه جوابی دارید؟
عرض کنم کسی که این حرف را می‌زدند در درجه نخست مشخص است شناختی از قدرت، روابط آن، سیاست و ساختارهای اجتماعی ندارد. این حرف یعنی ما یک حکومت داریم و یک چیز دیگر هم داریم که دولت روحانی است و اسمش حکومت نیست! صد در صد مفهوم دولت و حکومت تفاوت هائی دارند که این تفاوت به دلیل این است که حکومت در برگیرنده دولت نیز هست. مجموعه از تمامی ساختارها  و عواملی که از منافع طبقه حاکم دفاع می‌کند و  هستی این طبقه را بازتولید می‌کند. دولت بزرگترین و مهمترین این ساختار‌ها است اما ماهیت دولت و حکومت از یک جنس است. دو پدیده غیر همجنس و در تضاد با یکدیگر نیستند.
ما منتقد جدی دولت آقای روحانی خواهیم بود همچنانکه منتقد هر دولت دیگری بوده‌ایم. ما نخست از زاویه دید منافع طبقه خود به دولت‌ها نگاه می‌کنیم. با همان حساسیتی که دولت احمدی‌نژاد را نقد می‌کردیم به دولت روحانی نقد وارد خواهیم کرد. سیاست اقتصادی هر دو رئیس جمهوری یکی است. هر دو می‌خواهند با گاز انبر تک،تک دندان‌های طبقه کارگر و زحمتکشان ایران را بکشند. منتهی احمدی نژاد می‌گوید خودت را به بهار بسپار و صلوات بفرست؛ اما روحانی یک آمپول بیهوشی قبلش می‌زند. در پایان نتیجه یکی است. دندانی در دهان این طبقه باقی نمی ماند. تفاوتش این است که در دولت روحانی خیلی از افراد بعد از رفتن تاثیر داروی بهوشی می‌فهمند چه اتفاقی افتاده است.
نقد ما به همه دولت ها و به کل ساختار حکومت همواره وارد شده است. این نقدها از دل منافع طبقه کارگر و زحمتکشان ایران بیرون آمده است و ابائی از بیان آن نداریم. هر کس علیه منافع طبقاتی ما موضع بگیرد دشمن طبقاتی ماست. در نبرد طبقاتی افراد نمی‌رقصند، مبارزه می‌کنند. این تاریخ جوامع تاکنون موجود بوده و هست.

نکته بعدی اینکه کسی که این ادعا را مطرح کند یک باج‌گیر است. قرار نیست چون شورای نگهبان فقط صلاحیت کاندیدای اصلاح طلبان را برای شرکت در انتخابات تایید می‌کند مردم ایران و نیروهای مترقی اجتماعی، گروگان اصلاح طلبان باشند. این تهدید است که یا به ما رای بدهید و صدایتان بیرون نیاید و یا لولوی اصولگرایان می‌آید  و شما را می خورد.
بسیاری از کارهائی که احمدی‌نژاد انجام داد به ذهن خودش نمی رسید. از دل جنگ روانی اصلاح طلبان در انتخابات این طرح‌ها بیرون آمد. خیلی از کارهائی که به احمدی‌نژاد نسبت می‌دهند توسط اصلاح طلبان و موئتلفه در ذهن دولتی‌ها کاشته شد. یکی از آنها تخم لقی بود به نام طرح پوتین-مدودف. بروید تحقیق کنید چه کسانی این لولو را ساختند. گاهی اوقات آپشن‌هائی که در ساختن لولوهای انتخاباتی توسط خود اصلاح‌طلبان طراحی می‌شود یقه خود آنها را می‌گیرد. بعد توقع دارند مردم از ترس این لولوها به آنها رای بدهند. برای کارگری که بیمه ندارد و ماهی 300 هزار تومان دستمزد می‌گیرد و اگر ماهی 400 هزار تومان یارانه نباشد از گرسنگی می‌میرد کدام ترسناک‌تر است: آمدن سعید جلیلی و یا مرحله دوم حذف یارانه‌ها در سال دوم دولت روحانی؟ تاکید دارم که رای غرضی و رضائی کاملاً معیشتی بود. این دسته از اصولگریان در صورتی که بتوانند روابط خارجی خود را بهبود بخشند و دولت را با هیئت اشتباه نگیرند رقیب خطرناکی برای همه جریانات سیاسی خواهند بود.

اگر عرصه اجتماعی برای مردم باز شود و حکومت به حریم شخصی و خصوصی شهروندان احترام بگذارد اصلاح طلبان دیگر حرفی برای گفتن ندارند. خودشان را اینطور مطرح می‌کنند که نمایندگان و مدافعان جامعه مدنی هستند و اگر نباشند مردم آزادیهای‌ خود را از دست خواهند داد در صورتی که اگر دقیق بررسی شود تفاوت زیادی و قابل توجهی بین این دو شیوه حکومت وجود ندارد. احمدی‌نژاد مدام روی مغز مردم راه می‌رفت. خاتمی این کار را نمی کرد وبا زبان نرم کار را پیش می‌برد. تنها استدلال طرفداران دو آتشه روحانی این بود که رای می‌دهیم تا کمی فضا باز شود و نفس بکشیم. این تفاوت روبنائی متاسفانه اجازه دیدن اشتراکات زیربنائی را به بخشی از توده‌ها نمی‌دهد. این شکافی است که اصلاح طلبان درون آن موضع گرفته‌‌‌‌اند. کافی است به فرض پرونده انقلاب فرهنگی باز شود تا معلوم شود بزرگان اصلاح طلب چکاره هستند. به هر صورت دست بالا با ماست. بساط شعارهای دروغی ضدامپریالیستی توسط احمدی‌نژاد جمع خواهد شد و شناساندن موضع واقعی طبقاتی صاحبان قدرت و دولت به طبقات پائین جامعه کار آسانتری خواهد بود.

منبع: 
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=53624

این رابطه ظریف و پنهان انتخابات اخیر و جنگ است!



• به مردم امیدی کاذبی ندهید که باعث سرخوردگی و زده شدن آنها از سیاست شود. هاشمی رای نمی‌آورد. در شرایطی که کشور ما به دلیلی سیاست‌های نادرست داخلی و گردن‌کشی‌های خارجی در خطر حمله نظامی قرار دارد افسرده و دلسرد کردن مردم و جامعه یک خیانت بزرگ است ...

عابد توانچه در گفتگو با الناز محسنی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٣۱ ارديبهشت ۱٣۹۲ -  ۲۱ می ۲۰۱٣

در ابتدای صحبت هایش دو شرط برای انجام این گفتگو می‌گذارد. یکی اینکه بیشتر دلش می‌خواهد «جوال دوز را به خودمان برنم و سوزن را به دیگران». یعنی ترجیح می‌دهد درباره حال و روز نیروهای چپ و مارکسیست صحبت کند تا نیروهای راست. دوم اینکه می‌خواهد صحبت‌هایش کامل منتشر شود و محدودیت‌های ژورنالیستی تعداد کلمات را قبول ندارد. می‌گوید: «لوازم خانگی نمی‌فروشیم که به فکر استانداردهای بازار باشیم! صحبت‌هایی هست که یا مخاطب دارد یا ندارد. آنکس که علاقه دارد تا انتها می‌خواند. از حفظ اصول روزنامه‌نگاری وضع شده در آکادمی‌ها به قیمت سطحی شدن مطالب متنفرم. حرف را یکبار و کامل باید زد».

*در انتخابات شرکت می‌کنید؟

_ چرا جمع می‌بندید؟

*شما و دوستان همفکرتان

_ من از دوستان همفکرم نپرسیده‌ام که در انتخابات شرکت می‌کنند یا نه. باید از خودشان بپرسید.

*خود شما در انتخابات شرکت می‌کنید؟

_ خیر

پس تحریمی هستید.

_ نخیر. من فقط در انتخابات شرکت نمی‌کنم. یعنی چیز جذابی برای شرکت در انتخابات ملاحظه نمی‌کنم که مرا به پای صندوق جذب کند. تحریم یک فرآیند جدی و گسترده است که نیاز به برنامه ریزی و فعالیت یک نیروی متشکل در یک بازه حداقل ۴ ساله دارد. اسم این کاری که اپوزیسیون ایران انجام می‌دهد تحریم نیست. ضمن اینکه شرایط را طوری می بینم که جرات نمی‌کنم به کسی بگویم رای بده یا رای نده. چون نتایج آن یک تاثیر خیلی مخرب روی یک عامل خارجی قدرتمند دارد.

*یعنی اگر کاندیدای جذابی در انتخابات حاضر می‌شد، رای می‌دادید.

_ بله، اما...

*این کاندیدای جذاب باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد که شما را جذب کند؟

_ فکر کنم منظور مرا اشتباه فهمیده‌اید. قرار نیست کسی بیاید، قرار است ما کسی را بیاوریم. رای دادن من به دلیل حضور کاندیدای جذاب نخواهد بود. به دلیل بستری است که برای این حضور ایجاد شده و برنامه‌ای که قرار است اجرا شود.

*می‌شود کمی بیشتر توضیح بدهید؟

_ یک مارکسیست-لنینیست برای برد و باخت وارد انتخابات نمی‌شود. البته هرکجا که بتواند در بردن بازی شک نمی‌کند اما دغدغه اولیه او برد و باخت در دیکتاتوری طبقه سرمایه‌دار که اسم آنرا دموکراسی گذاشته‌اند نیست. یک مارکسیست-لنینیست حتی وقتی نمی‌تواند پیروز شود به دنبال بالا بردن آگاهی طبقاتی در جامعه است و با معرفی یک کاندیدای مناسب در زمان مناسب به عنوان یک برنامه‌ آموزشی وارد گود می‌شود.

*کاری که دوستان شما آلان می‌کنند همین است. تعدادی از مارکسیست‌ها از آقای هاشمی حمایت کرده‌اند.

- اولاً اسم این فرد رفسنجانی است و نه هاشمی. دوماً من غلط می‌کنم چنین دوستانی داشته باشم. بنده بنا به دلایل امنیتی در سیاست و حفظ آرامش در زندگی خصوصی از چنین افرادی نهایت فاصله را می‌گیرم. سوماً کسانی که شما به آنها اشاره می‌کنید "چپ" هستند و نه مارکسیست! چهارماً اینجا بدفهمی یا تقلبی بزرگ روی داده است. برنامه‌ای که من توضیح دادم از زمین تا آسمان با کار این افراد فرق دارد.

* من این تفاوت را متوجه نشدم. شما البته اشاره کردید به اینکه شما کاندیدای خودتان را می‌آورید ولی...

_ دادن یا ندادن رای در بازه زمانی هر چهار سال یکبار، دغدغه من نیست. از دل این دعواها که بنز گران‌تر است یا ماشین پژوی ضد گلوله کمکی به بهبود وضعیت زندگی طبقه کارگر و مرم ایران نمی‌کند!
در برنامه پیشنهادی من قرار نیست کسی بیاید و بعد ما تشویق به شرکت در انتخابات شویم. انتخابات برای ما مسئله نیست. به قول اما گلدمن "اگر با شرکت در انتخابات می‌توانستیم چیزی را تغییر دهیم، شرکت در آن غیرقانونی و جرم اعلام می‌شد". به قول مارکس: در انتخابات "ستمدیدگان فرصت می‌یابند که گروهی از «ستمگرانِ بر خود»، را برای چند سال برگزینند."
مشکل این دوستان و بسیاری دیگر از افراد همین است. یک ماه یا نهایت یک ماه قبل از انتخابات سر و کله‌شان پیدا می‌شود که بیائید در انتخابات شرکت کنیم تا "یک کمی" فضا باز شود و آن "گوشه و کنار‌" ما هم بتوانیم فعالیت کنیم.
* شما قبل از این کجا بودید و چرا همیشه دم انتخابات پیدایتان می‌شود؟
* چرا همیشه فقط مایل هستید قبل از انتخابات کار کنید و بعد از انتخابات تا ۴ سال از فعالیت شما خبری نیست؟ اگر در این ۴ سال فعالیت می‌کنید ارتباط این فعالیت به تصمیم یک ماه قبل از انتخابات و رفتن در ستادها و شرکت در انتخابات دقیقاً به چه شکل است؟
* تعریف شما از "یک کمی" یعنی چقدر؟ یه کمی باز شدن فضا یعنی اینکه مثلا بتوانید هفته‌ای یکبار یا ماهی یکبار با بی بی سی یا صدای آمریکا مصاحبه کنید؟ چهار خط وبلاگ بنویسید یا چی؟ به هر حال از اینکه اینها جرات کنند در فیس بوک یک پست انتقادی به حاکمیت را لایک کنند تا اینکه یک سری خواسته مشخص و معین متحقق شود را می‌شود گفت یک کمی. این یه کمی یعنی چقدر؟ وقتی سطح مطالبات شما "یک کمی" است و مسائل شما با شرکت در انتخابات حل می‌شود چرا در سال ٨٨ کاری کردید که سطح هزینه‌های خودتان بالا برود و در این شرایط قرار بگیرید. این یک تناقض بزرگ در عمل و حرف شماست. اول کاری می‌کنید که فضا خیلی بسته شود و بعد تلاش می‌کنید تا آنرا "یک کمی" باز کنید. آدم یاد قبض و بسط هرمونتیکی آن مسئول پاکسازی دانشگاه (دکتر سروش) می‌افتد.
* آن گوشه و کنار" دقیقا یعنی کجا؟ ستاد‌های انتخاباتی، ان‌جی‌او ها، کافه‌ها، کار کردن به اسم خود در سایت‌ها و مجله‌های اینترنتی،....
ضمن اینکه وقتی ما به این افراد اعتراض می‌کنیم به ما پاسخ می‌دهند که "طرح شما چیست؟"، "به نظر شما حالا در این شرایط باید چکار کنیم؟"، "آلان باید چکار کرد؟"، "حرف شما در حالت ایده‌آل درست است اما در شرایط واقعی باید چکار کنیم؟"، "چاره دیگری نیست" و از این دست سوال‌ها. به نظر من کسانی یک ماه قبل از انتخابات به دنبال راهکار برای شرایط به قول خودشان اضطراری و فوری هستند نه به دنبال راهکاری برای پیشبرد اهداف یک طبقه یا حتی مردم، که به دنبال راهکار انتخاباتی و برای منافع بی ارزش شخصی خودشان هستند. حالا ممکن است منافع مادی در میان نباشد. یک فرد سیاسی از فعالت سیاسی خودش هویت کسب می‌کند. کسانی که در فضای علنی، قانونی و اصلاح طلبانه قبل از ٨٨ فعالیت می‌کردند بعد از بسته شدن فضای زیست سیاسی خودشان دچار اختلال هویت فردی‌ شده اند. این افراد به دنبال روزنه و فضایی برای فعالیت و هویت گیری هستند چون فضای بعد از ٨٨ به ساختار روانی، ذهنی و هویتی آنها آسیب زده است. یعنی پیشرانه اصلی این افراد یک پیشرانه روانی است. این دسته در ظاهر بسیار دموکرات و مشتاق بحث هستند اما در عمل عقیده آنان غیر قابل تغییر است. آنها برای یک لذت و نیاز درونی وارد انتخابت می‌شوند. می‌گویند وقتی نرال فابریکیوس شنید یک فیلسوف یونانی لذت را والاترین خیر نامیده است گفت: «چه خوب می‌شد اگر که پوروس و سامنیت‌ها نیز تا هنگامی که ما با آنها در جنگ هستیم، با آن فیلسوف هم نظر بودند»!
افسوس که بعضی از این افراد آدم‌های هزینه داده‌ای هستند. نتیجه به نام و کام کسان دیگر و طبقه دیگری بوده است و هزینه‌اش روی دوش این افراد. به قول لنین: «انسانها در سیاست همیشه قربانیان ساده دلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود و تا زمانی که نیاموزند منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت عبارتهای اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعده های آنها جستجو کنند، همواره قربانی خواهند شد.»
وارد شدن بی هدف و باری به هر جهت در فرآیند یک بازی التقاطی مذهب و سرمایه به قصد انتخاب بین بد و بدتر که "کف مطالبات" آن در هر دوره بیشتر و بیشتر سقوط می‌کند. حالا قرار است پدر خوانده نئولیبرالیسم در ایران و پدر سیاست‌های تعدیل ساختاری که همه جا خودش و خانواده‌اش به سو استفاده از قدرت و فساد گسترده اقتصادی مشهور هستند منجی این جریان پریودیک سیاسی باشد. کسانی که تا دیروز از طریق فحش دادن به او در روزنامه‌های دوم خردادی نان می‌خوردند و هویت می‌گرفتند و با این هویت برای خودشان بورس و پناهندگی و کرسی خبرنگاری و جایزه حقوق بشری و غیره دست و پا کردند حالا او را ستایش می‌کنند و سعی می‌کنند او را تطهیر کنند. البته کار عبث و بیهوده‌ای است.
وقتی ناصرالدین شاه رفت فرنگ مثل هر آدم دیگری نیاز به دستشوئی پیدا کرد. نوکر خارجی دستشوئی را نشان داد. ناصرالدین شاه داخل شد و دید با سیستم سنتی فرق دارد. چون خیلی به او فشار آمده بود دستمالش را در آورد و داخل دستمال کار خودش را کرد. آنرا گره زد و سعی کرد از پنجره بالای دیوار به بیرون پرت کند اما اشتباه هدفگیری کرد و برای همین پخش شد و در، دیوار و سقف و قالپاق و همه جا را قهوه‌ای کرد. آمد بیرون و برای اینکه جماعت ایرانی برای او دست نگیرند در گوش نوکر خارجی گفت: صد سکه می‌دهم تا اوضاع آن داخل را ردیف کنی. نوکر رفت داخل را دید و برگشت. به ناصرالدین شاه گفت جسارتاً من حاضر هستم ۱۰۰ سکه به جناب پادشاه بپردازم فقط برای اینکه به بنده بگویند چطور این شاهکار را خلق کرده‌اند. دوستان حتی اجازه نمی‌دهند که آثار هنری سال ٨٨ به موزه منتقل شود و بعد دست به خلق شاهکار جدید بزنند.


*بعضی می گویند این سیاست یک گام به عقب و دوگام به پیش است.

_ سیاست یک گام به عقب و دو گام به پیش، تبدیل شده است به سیاست "دوگام به عقب برای رفتن یک گام به جلو"! به هر حال مشق دموکراسی می‌کنند. حاصل این مشق نوشتن و خط خطی ها، نوشته شدن جزوه پاک نویس ۴۰ میلیونی است. من به اصلاح طلبان و راست‌ها کاری ندارم. صحبت من متوجه کسانی است که ادعا می‌کنند چپ یا مارکسیست هستند اما برای انتخابات بال بال می‌زنند. مارکس می‌گوید: «اگر مالکیت را به عنوان یک رابطه مستقل، یک مقوله جداگانه و یک ایده ی تجریدی و ابدی تعریف کنیم، این کار فقط یک توهم متافیزیکی و یا پندار بافی حقوقی می‌تواند باشد». این نیروها بیایند مسئله را برای ما صورت بندی کنند. چه کسی در کجای روابط تولیدی قرار گرفته و منازعه بر سر چیست. مقولات اقتصادی چیزی جز بیان تئوریک و تجرید روابط اجتماعی تولید نیستند.

*ولی شما نمی‌توانید تاثیر رای دادن را حداقل در امور سطحی نفی کنید.

_ خانم رزا لوگزامبورگ می‌گوید: «بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی نامحدود مطبوعات و اجتماعات، بدون برخورد آزاد عقائد و افکار، زندگی از همه نهادهای همگانی رخت بر می بندد و فقط ظاهری از حیات می ماند که تنها عنصر فعال در آن دیوانسالاری است». این یکی از عبارتی است که چپ‌های معتقد به شرکت فعال در انتخابات قبلی در دفاع از خودشان سپر می‌کردند. یاد شعر مولانا می‌افتم که کدو را دیدی اما آن چیزی که باید را ندیدی! خود رفیق روزا اگر می‌خواست می‌نوشت بدون انتخابات آزاد فقط ظاهری از حیات می ماند که تنها عنصر فعال در آن دیوانسالاری است. لوگزانبورگ یک رهبر انقلابی در متن مبارزات طبقاتی کشور آلمان بود. کتاب نوشته است و جانش را در راه آرمانهای فکری و طبقه خود از دست داده است. او سخنورتر از آن است که روی کلام خود دقت کافی به خرج نداده باشد.
فرض کنید شب بخوابیم و وقتی صبح بلند می‌شوم روزنامه کاف تیتر زده باشد که «دستور بازگشت آقای خاتمی به کرسی ریاست جمهوری و تشکیل مجدد مجلس ششم ابلاغ شد!» مطمئن باشید اتفاق جدیدی نمی‌افتد. دولت احمدی نژاد فرزند خلف دولت خاتمی است. "هجدهم برومر لوئی بناپارت" را بخوانید. اگر خوانده اید دوباره بخوانید. این کتاب را برای امروز ما نوشته اند.

*بالاتر اشاره کردید که چپ بودن با مارکسیست بودن فرق دارد. این را توضیح می‌دهید.

_ در مسیر تکامل اندیشه، جریان فکری به هگلِ بزرگ می‌رسد. کسی که امروزه چیزی از اندیشه‌هایش باقی نمانده است اما جمع شدن تمام فلسفه قدیم در او این امکان را می‌دهد که با پرداختن به او به کل جریان اندیشه ی پیش از او پرداخت. روش دیالکتیکی او مهمترین یادگار اوست که توسط کارل مارکس وارونه شد. البته این وارونگی مثل برگرداندن استکان و نعلبکی که برای بعضی جا افتاده نیست. دیالکتیک مارکس و هگل بسیار متفاوت از یکدیگرند. به هر حال مارکسیسم یک اندیشه فکری تکامل یافته در طول زمان است که به صورت جامع، علمی و دقیق توسط کارل مارکس تدوین و ارائه می‌شود. مارکس و انگلس دو اندیشمندی هستند که این تفکر را پرورش و بسط دادند و اصول فکری «ماتریالیسم دیالکتیکی» و «ماتریالیسم تاریخی» را پی ریزی کردند و اندیشه های لنین نیز به صورت "تضمین" اجرائی مارکسیسم ثبت شده است. لنینیسم اجازه تقلیل مارکسیسم به "عبارت پردازی" را نمی‌دهد. عینیت ۱۱ تز مارکس در نقد فوئرباخ.
"چپ" بودن چیزی است که از مجلس فرانسه و موافقان و مخالفان سلطنت و جمهوری در آمده است. چپ و راست بودن اشاره به جایگاه نشستن نماینده‌ها در طرف چپ یا راست مجلس فرانسه بود. از اصلاح طلب، جمهوری خواه و نحله‌های روشنفکری دینی و غیره همه با این مارک می‌توانند برچسب بخورند. کاروانسرائی است برای خودش.

*کسانی که مخالف نظرات شما هستند حق دارند درخواست بدیل کنند. حالا برای این انتخابات نه، انتخابات بعدی. آن برنامه ۴ ساله که شما به عنوان بدیل خود مطرح می‌کنید را شرح بدهید.

_ آنها مدام به ما می‌گویند بدیل‌تان را برای ما شرح دهید. آزادی بیان و آزادی پس از بیان را تضمین کنید تا به قول دکتر فریبرز رئیس دانا "بدیل خودمان بدهیم دست‌تان تا تب کنید". البته این طرح را قبلاٌ توضیح داده‌ام و روی اینترنت قابل دسترسی است. تاوان آنرا هم در زندان داده‌ام. اجازه بدهید دوباره کاری نکنم. هر کس علاقه داشته باشد می‌تواند جستجوی ساده و کوتاهی انجام بدهد.

*یعنی شما منتظر شرایط نشسته اید تا بیایند و به شما اجازه بدهند که فعالیت کنید؟

_نخیر. ما کار خودمان را می‌کنیم. سعی می‌کنیم خودمان دقیق و دقیق‌تر بدانیم که چه می‌خواهیم و این اندیشه را به دیگران نیز منتقل کنیم. ما در فضای رسانه‌ای حرف خاصی نداریم چون مخاطبان و جامعه هدف ما جای دیگری است.

این به نظرم بی توجهی به رسانه است. تمامی انقلاب‌های جهان و نیروهای رهایی بخشی که می‌شناسیم همگی دارای یک رسانه بوده اند. روزنامه یا رادیو، صفحات اینترنتی و غیره. به نظرم شما به صورت نادرستی نقش رسانه را در شکل گیری افکار عمومی نفی می‌کنید.

_ اشتباه به عرض شما رسانده‌اند. من به همه جای جهان و به افکار عمومی کاری ندارم. شما به این توجه نمی‌کنید که چه کسی برای پیشبرد چه اندیشه‌ای به چه ابزاری توسل می‌جوید. مخاطب حرف‌های من و جامعه هدف من اهل اینترنت نیست. نه می‌داند چطور استفاده کند و نه وقت آنرا دارد پشت اینترنت بنشیند و سایت و وبلاگ بخواند. در رابطه با روزنامه و رادیو و شبکه ماهواره ای هم نه اینقدر نیرو داریم و نه ساختار و بودجه چنین کاری را. سنگ بزرگ علامت نزدن است. ماری که اندازه فک خود را با شکارش نمی‌سنجد در هنگام بلعیدن لقمه‌اش خفه خواهد شد.

*پس شما اعتراف می‌کنید که گروه کوچکی هستید و دست بالا را در مناسبات سیاسی ایران ندارید.

_ بله. با صدای بلند به شما می‌گویم بله. شما فکر می‌کنید ما چندتا فعال سیاسی اعم از مارکسیست و لیبرال در ایران داریم. اصلا فکر می‌کنید ما چندتا فعال سیاسی ایرانی در داخل و خارج ایران داریم. گور پدر ضرر. همسران و فرزندان و دوست دخترها و دوست دخترهای این افراد را نیز با آنها جمع بزنید. چند نفر هستند؟

*تعداد زیادی هستند. بعد از انتخابات ٨٨ فقط نزدیک به ۱۰۰۰۰ نفر به آلمان پناهنده شده‌اند.

_ فکر کنم متوجه موضوع صحبت من نشدید. من آمار مهاجرین و پناهندگان ایرانی را از شما نخواستم. من از شما درباره فعالان سیاسی ایرانی پرسیدم.

*خوب تعداد زیادی از این افراد، به دلیل فعالیت‌های سیاسی مجبور به پناهندگی شده‌اند.

_ ظاهراً مجبورم مسئله را برای شما باز کنم. در ابتدای صحبت خود بگویم که به نظر من انسان‌ها حق دارند در هر کشوری که دوست دارند با هر نوع قوانین ظاهری که می‌پسندند زندگی کنند. در سیستم جهانی سرمایه داری دولتهای غربی باید هزینه بوق تبلیغاتی خود را بپردازند. به هر حال به بهانه حقوق بشر و دخالت بشر دوستانه آمریکا به عراق حمله کرد و طبق آمار خودشان یک میلیون و ۲۰۰ هزار کشته بر جای گذاشتند. همان اعلامیه جهانی حقوق بشری که به آمریکا و قدرت‌های بزرگ نظامی جهان اجازه کشتار بیش از یک میلیون نفر انسان را می‌دهد در بند ۱٣ خود به صورت ضمنی _و نه مستقیم_ به مسئله پناهندگی اشاره دارد.
حالا اجازه بدهید برگردم به جواب سوال شما. اول اینکه افراد فقط به دلایل سیاسی پناهنده نمی‌شوند و تعداد زیادی از افراد به دلایل اجتماعی درخواست پناهندگی می‌کنند. دوم اینکه تعددی زیادی از کسانی که ادعای پناهندگی می‌کنند در اصل مهاجر هستند که در شرایط مناسبی مثل اعتراضات خیابانی بعد از ٨٨ سریع ۴ تا دانه عکس با مچ‌بند سبز انداختند و با هواپیما و ویزا رفتند که در خارج زندگی کنند. حالا برویم سراغ کسانی که بر حسب فعالیت سیاسی درخواست پناهندگی می‌کنند. من قوانین پناهندگی همه کشورها را نمی‌دانم اما در مورد آلمان اطلاعاتی دارم. طبق اطلاعاتی که از تعدادی دوست پناهنده در آلمان به دست آورده‌‌‌ام شما در این کشور برای پناهندگی سیاسی باید ادعا کنی که "جانت" به دلیل فعالیت سیاسی در کشور خودت به خطر افتاده است. یعنی شما اگر حکم ۱۰ سال زندان را به آنها نشان بدهی یا باید ادعا کنی که در زندان به تو تجاوز می‌کنند و تو را می‌کشند یا اینکه باید جواب بشنوی که برو زندانت را بکش! اگر جانت در خطر بود آن وقت بیا تا فکری به حالت کنیم. (حالا مطمئن هستم کسی پیدا می‌شود و بالای منبر می‌رود که زندان چِنان است و چُنان است. هفت بار بازداشت موقت و بازجوئی شده‌ام و ۲ بار توسط دادگاه انقلاب محکوم به زندان شده‌ام. هر دو بار نیز حبس خود را در زندانی کشیده‌ام که از اتوی پرسی، آبمیوه گیری، ال‌ئی‌دی و کارت‌های بانکی ۵ میلیونی و غیره خبری نبوده است. میان زندانیان جرایم عمدی. پس می‌دانم درباره چه چیزی حرف میزنم.)
در اینکه سیستم حاکمه آلمان پناهجویان و مهاجران را وادار به دروغ گفتن می‌کند شک ندارم. خود آلمان‌ها از ایرانی می‌خواهند و آنها را تشویق و وادار می‌کنند که دروغ بگویند و از کشتارگاهی به نام ایران صحبت کنند. مهاجر یا پناهجو هم برای آنکه مورد پذیرش واقع شود دروغ می‌گوید و بعداً ناچار است پشت دروغ‌های خودش سینه‌خیز برود و جزئی از این دستگاه تبلیغی در می‌آید. دقت کنید حرف من این نیست که وضعیتی که وجود دارد خوب یا قابل تحمل است. من می‌گویم چرا خود واقعیت را نگوئیم و پیاز داغ آنرا زیاد کنیم؟
من باز تاکید می‌کنم که حق انتخاب آزادانه انسان‌ها را در انتخاب محل زندگی رسمیت می‌شناسم. اصولاً در اندیشه های من چیزی به اسم مرز معنا ندارد. مرزها خطکشی های یک سری حاکم بوده‌اند که به زور شمشیر، توپ، موشک و بمباران، با آدم کشی، خونریزی و جنایت جلو و عقب رفته‌اند. تاکید می‌کنم وقتی آلمان را مثال می‌زنم فقط به این دلیل است که اطلاعاتی درباره آن دارم و می‌دانم آسمان مهاجرت و پناهندگی تقریبا همه جا همین رنگ است. من تاکید می‌کنم که ایراد اصلی را به قوانین پناهندگی کشورها وارد می‌دانم نه به مهاجرین و پناهجویان. اما این سوال از میان نمی‌رود که: آیا به واقع جان شما در ایران به خطر افتاده است؟
من فکر می‌کنم با وجود اینکه مشکل اصلی در قوانین کشورهای مهاجرپذیر است اما از خطر این فرآیند کم نمی‌شود. طرف باید با این دروغ‌ها زندگی کند و همیشه آنرا تکرار کند. طبیعی است امر به کسی که حالا خودش هم باور کرده که جانش به دلیل فعالیت‌هایش در خطر بوده است مشتبه می‌شود که خبری است. دامن زدن به خط بندی‌های سیاسی متعدد، پراکندگی نیروها، خرده کاری و زدن‌ به جاده‌های خاکی فقط یک سری از ده‌ها مشکلی خواهد بود که به وجود می‌آید.

*چرا دید شما نسبت به پناهندگان اینقدر منفی است؟

_ نقد من یک نقد سیاسی است. من به انتخاب شخصی آدم‌ها احترام می‌گذارم. تا کنون هر کمکی هم از دستم برای باز شدن گره کار یک پناهجو برآمده دریغ نکرده‌ام.

*این نقد سیاسی خود را می‌شود بیشتر توضیح بدهید؟

_ اجازه بدهید با یک نقل قول از رفیق کبیر، حمید اشرف این بحث را پایان دهم: این اسطوره مبارزه مسلحانه ایران در جریان یک مذاکره، مطلبی را برای تقی شهرام توضیح می‌دهد:
«گروه های روشنفکری‌ای که عمل نمی‌کنند خیلی زود اختلاف بینشان پیدا می‌شود. یعنی خیلی زود تجزیه می‌شوند. کافی است سر یک کلمه با هم اختلاف داشته باشند تا اینکه یک سازمان دیگر تشکیل بدهند. به خاطر همین اختلافاتشان زیاد است. بیشتر هم مواضع رهبری طلبی و منافع جناحی و این جور چیزها ]بینشان[ مطرح است و هر کدام خلاصه دار و دسته ای برای خودشان درست می‌کنند. کار می‌کنند، نشریه دارند، سمپاتیزین هایی دارند ...در رابطه با مبارزه هم تبلیغاتی علیه جنبش می‌کنند. این ]متاسفانه[ برای بعضی عناصر ساده هم مورد تایید هست».
من آن مشی را در شرایط امروز ایران استفاده نمی‌کنم اما توجه شما را به منطق درونی گفته‌های این شهید فدائی جلب می‌کنم. انگار درباره شرایط امروز نیروهای چپ ایران حرف می‌زدند. خارج و داخل همین است اما اوضاع آن بیرون خیلی افتضاح‌تر است. شناخت دقیق حمید اشرف تکان دهنده است. پلی که بین آسیب شناسی جریانات روشنفکری، متفرق بودن نیروها و برجسته کردن عامل "رهبری طلبی" و "منافع جناحی" نشان دهنده شناخت موشکافانه حمید اشرف است. کسی که فرماندهی بخشی از نیروهای انقلابی برازنده او بود و بعد از او سازمانش هرگز کمر راست نکرد». هدف راه انداختن مرزبندی داخل و خارج نیست. نمونه‌های موفق تاریخ همگی بر مبنای هماهنگی و همکاری نیروهای داخل و خارج بوده است. آن نیروها دستشان از شرایط عینی ایران کوتاه است و داخلی‌ها خیلی کارها را نمی‌توانند بکند. حالا چرا این ارتباط برقرار نمی‌شود بر می‌گردد به چیزی که حمید اشرف به خوبی توضیح داده است.

*الان شما به نوعی خودتان را از جمع روشنفکران جدا کردید؟ اجازه بدهید سوالم را کلی مطرح کنم. وظیفه نیروهای سوسیالیست در ایران گرفتن ارتباطات کارگری و فعالیت کارگری است یا رخنه در محیط‌های دانشجوئی و روشنفکری؟ این را فراموش نکنید که دیگران شما را در آغاز به عنوان یک فعال دانشجوئی مارکسیست از طریق وبلاگ نویسی و اعتراضات دانشجویی سال ٨۵ دانشگاه پلی تکنیک شناختند و بعدها تبدیل شدید به هویتی که آلان هستید. از گروه‌هایی دانشجوئی مارکسیستی که بین سال‌های ٨۰ تا ٨۶ فعالیت می‌کردند تعداد کمی هنوز در صحنه هستند اما بعد از اعدام‌های دهه ۶۰ و گسست نسل‌ها این دستاورد بزرگی بود. عرصه‌های کار را چطور اولویت بندی می‌کنید؟

_ اجازه بدهید چیزی برای شما تعریف کنم. در سالهای فعالیت دانشجویی تعدادی از رفقای سابق ما به عضویت یک جریان سیاسی درآمدند که سال ۱۹۹۱ نزدیک به ۵۰۰-۶۰۰ نفر بودند که از حزب کمونیست ایران منشعب شدند. سال ۲۰۰٣ نزدیک به ۱۵۰ نفر از این‌ها دوباره انشعاب دادند و البته تا همین لحظه انشعابات این گروه ادامه دارد که فکر کنم آلان ۲۰ نفر هستند. دوستان سابق دانشگاهی ما آن زمان با این جریان لینک شدند. نود درصد به دلیل توانایی‌های فردی به اسم بهروز کریم‌زاده و ده درصد به دلیل شعارهای فرهنگی و جذابیت‌ ابزارهای جنسی و غیره ی خود حزب!
بهروز خودش اهل این حرف‌ها نبود اما بعضی از کسانی که با خودش همراه کرده بود فکر می‌کردند در "احزاب برادر" زمان برژنف عضو هستند. وقتی راجع به کار دانشگاهی صحبت می‌شد پکی به سیگار خود می‌زدند و با یک ژست متفکرانه می‌گفتند: «رفقا جنش دانشجوئی یک جنبش طبقاتی نیست. باید شیوه‌ کار را جدی کرد». چند نفر از قدیمی‌ها می‌دانستیم قضیه چیست و می‌خندیدیم اما تازه‌ کارها تحت تاثیر قرار می‌گرفتند. حرف درستی بود. خود من بارها در زمان دانشگاه مطالبی می‌نوشتم که نرده‌های سبز دانشگاه را به حرم امن امام زاده تشبیه می‌کردم و از تشبیه لنین برای توصیف فضای دانشگاه استفاده می‌کردم: فضای پروانه‌ای. اما خط پشت حرف آنها چیز دیگری بود.
بعد از سال ٨٨ و اعتراضات خیابانی چپ‌ها دو دسته شدند. یکی بخش در دل جریان اصلاح طلبان حل شدند و هنوز هم موسوی- موسوی می‌کنند. یک بخش دیگر شروع به نفی جریان سبز کردند و گوشه‌گیر و منزوی شدند. یک جریان مارکسیستی هم مطابق همه دوران کار خودش را می‌کرد. به قول دکتر ناصر زرافشان این جنبش جهانی در همه جا بالا و پائین روزگار را دیده و شرایط مختلفی را تجربه کرده بود. در دفتر وکالت ایشان نشسته بودیم که صحبت بالا گرفت و جوان‌ترهائی که هیجان زده بودند از شلوغی خیابان می‌گفتند اما دکتر زرافشان با آرامش لبخندی زدند و گفتند «از زمان دکتر ارانی و حیدر عمو اوغلی تا امروز ما مشروطه، کودتای ۲٨ مرداد آمریکائی‌‌ها، قیام ۵۷ و سال‌های دهه ۶۰ و ده‌ها بزنگاه تاریخی دیگر را پشت سر گذاشته‌ایم».
دکتر زرافشان در اوج شلوغی‌ها بای ارائه یک تحلیل و بنا به رشته‌ای از دلایل ادعا کرد که جریان سبز شکست می‌خورد و جمع می‌شود. آن موقع خیلی از چپِ‌ پشیمان‌ها و تجدید نظر طلب‌ها با دکتر زرافشان مخالفت می‌کردند یا فحاشی می‌کردند یا خصوصی پیغام می‌دادند که «حداقل رسمی نگو. اگر جور دیگری بشود آبروریزی است!» چند نمونه را خودم با چشم و گوش خودم دیدم و شنیدم. دکتر زرافشان می‌گفت اگر ادعایی خلاف استدلال‌‌ها و تحلیل من دارید ارائه کنید تا صحبت کنیم. خیلی مطمئن صحبت می‌کرد. درستی حرف او حالا خیلی وقت است ثابت شده است.
خود من مطلبی درباره گذشته آقای موسوی نوشته بودم و برای تعدادی از افراد ای‌میل کرده بودم. یادم‌ هست یک ایمیل انتقاد و ۴-۵ ای‌میل فحش و ناسزا از چپ‌های خارج ایران به دستم رسید. در یکی از آنها دکتر مرتضی محیط نوشته بود: «شما با مخالفت با آقای موسوی نشان دادید که حتی الفبای مارکسیسم را هم درک نکرده‌اید! لطفا دیگر مطالب خود را برای من نفرستید!»
این همه را گفتم که به اینجا برسم که حالا آن بخش اول و دوم _یعنی حل شده‌ها و منزوی‌ها_ پرچم جدیدی را بالا برده ‌اند که «کار سیاسی بس است»، «باید کار کارگری کرد»، «بین فعالیت سیاسی و مبارزه طبقاتی تفاوت است» و از این حرف‌ها. بعضی نیروهای بی تجربه هم جذب این شعار شده‌‌اند. این «کارِ کارگری» این روزها خیلی مد شده. "کلمه کارگری"، "آوای کارگری"، "ستاد کارگری آقای رفسنجانی" و ...! از اصلاح طلب، سبز، نئولیبرال و دار و دسته مشائی گرفته تا "چپها" همه به فکر کارِ کارگری افتاده‌اند.
جالب است که کسانی که خود را مدرن می‌پنداشتند و به دیگرانی چون ما برچسب "چپ خلقی" و "مارکسیسم جهان سومی" می‌زدند حالا تعریفی ارائه می‌دهند که طبق آن "حداقل" ۵۰ میلیون از ۷۵ میلیون نفر در ایران پرولتر هستند!
اینها زمانی معتقد بودند باید حزب مستقیماً روی یک موج سوار شود و قدرت سیاسی را به دست آورد و بعد قدرت را تحویل طبقه کارگر بدهد. معتقد بودند کارگران و طبقه کارگر ارزش و شرایط کار سیاسی را ندارند چون کارگر بازنشسته می‌شود و "نمی شود چند سال وقت گذاشت تا یک کارگر بی سواد را آگاه کرد"!
من بعد از سال ٨٨ در زندان و بیرون زندان شروع به یک دوره جدید مطالعه کردم. قبلاً مطالعات اقتصادی و آلان درباره مسائل اقتصادی و درونی اتحاد جماهیر شوروی می‌خوانم. کسان دیگری هم در عرصه‌های دیگر رشد زیادی کرده‌اند و به همدیگر یاد می‌دهیم و از هم یاد می‌گیریم. اینها فکر می‌کنند که هر جا اعتصاب کارگری شد ما با یک گروه نیروی آگاه و مترقی سر و کار داریم. می‌روند و با لایه‌های روشنفکر آن ارتباط می‌گیرند و در پایان به قدری فشار روی آنها می‌آورند که این نیروها را می‌سوزانند یا غرق روابط مالی مرسوم و شوهای رسانه‌ای می‌کنند.
بقیه را هم نمی‌دانم و ادعایی ندارم اما وقتی غنای آن اندیشه به حد لازم رسید و نیروی اولیه‌ای شکل گرفت به نظرم مارکسیست‌ها باید به شکل ویروس خود را تکثیر کنند. با سرعت بالا اما به کیفیت یکسان و هر لحظه در حال تکامل. ویروس‌ها موجودات عجیبی هستند. وارد سیستم می‌شوند. کد ژنتیکی خودشان را وارد هسته سلولی می‌کنند. هسته را وادار به تکثیر رشته‌های ژنتیکی مورد علاقه خودشان می‌کنند. میتوکوندری را تا لحظه آخر نگه می‌دارند. وقتی تا ده هزار واحد تکثیر شدند ستون‌های سلول را از هم می‌پاشند تا پوسته ی سفت سلول فرو بریزد. وقتی پوسته سلول می‌شکافد ویروس به کل سیستم حمله می‌کند.
اگر ویروس‌ها کار خودشان را خوب انجام داده باشند و اجازه ارسال نمونه ویروسی به خارج از سلول و رسیدن آنرا به گلوبول‌های سفید نداده باشند کار سیستم تمام است. اگر این پیام ارسال شده باشد که کشاکشی همه جانبه بین ویروس و سیستم آغاز می‌شود اما ویروس تکامل یافته می‌داند که برای مقابله با یک سیستم به بخش‌های حیاتی از جمله سیستم تنفسی حمله می‌کند تا ضعف عمومی ایجاد کند. ویروس یا درگیر نمی‌شود یا وقتی درگیر می‌شود که می‌تواند. نظام مند و دقیق عمل می‌کند و می‌داند اگر شکست بخورد کد ژنتیکی‌اش توسط سلول‌های امنیتی سفید کپی برداری می‌شود. برای همین جدال اصلی بر سر تکامل است. این سطح از تکامل نیاز به آگاهی بالا، ساختار هوشمند و معطوف بودن به تولید مثل ویروس را می‌طلبد.
به قول اولیانوف: «وظیفه ی ما به عنوان کمونیست این است که بر تمام شکلهای فعالیت مسلط گردیم و بیاموزیم که چگونه باید به حداکثر سرعت یک شکل را با یک شکل دیگر تکمیل نمود، یک شکل را با شکل دیگر تعویض کرد و تاکتیک خود را با هر تغییر و تبدیلی از این نوع، که طبقه ی ما یا مساعی ما موجب آن نبوده است، دمساز نمود».

*حرف آخرتان درباره انتخابات چیست؟

_ به کسانی که خود را با انواع و اقسام گرایشات مارکسیست معرفی می‌کنند می‌گویم که انتخابات بازی ما و طبقه ما نیست. آن هم وقتی کف مطالبات همسطح باغ پسته شده است. دل بستن به این آدم شرط بندی روی خر مرده در مسابقات اسب دوانی است. به مردم امیدی کاذبی ندهید که باعث سرخوردگی و زده شدن آنها از سیاست شود. هاشمی رای نمی‌آورد. در شرایطی که کشور ما به دلیلی سیاست‌های نادرست داخلی و گردن‌کشی‌های خارجی در خطر حمله نظامی قرار دارد افسرده و دلسرد کردن مردم و جامعه یک خیانت بزرگ است. من بارها گفته‌ام که مخالف حمله نظامی به ایران هستم و ابائی ندارم که بگویم، می‌دانم در کنار آن به بقای یک طرف منازعه کمک کرده‌ام. قرار نیست بشویم شامل حال آن ضرب المثلی که می‌گوید «بچه‌ات را بزن تا ماتحت همسایه‌ات بسوزد». کشور نابود شود، مردم زیادی کشته شوند، کودکان از قحطی و بی داروئی بمیرند، کشور اشغال شود، زیرساختهای اقتصادی و عمرانی ویران شود و در نهایت مثل عراق پول موشک‌هایی که استفاده کردند را خودمان بگیرند. که چه بشود؟ نقل زمان آن بی چیز پادشاه، رضاخان که وقتی یک مبارز یا فعال سیاسی را اعدام می‌کردند پول گلوله‌‌ها را می‌گرفتند تا جسد را تحویل دهند. جان ۲.۵ میلیون نفر آدم از دست برود و میلیون‌ها نفر در فقر و نکبت زندگی کنند که جمهوری اسلامی برود؟ با این هزینه و نتیجه صد سال سیاه نرود بهتر است. ضمن اینکه پس از این هزینه مشخص است چه پدیده‌هایی قرار است دوباره بر مردم مسلط شوند.
البته عده‌ای می‌گویند در انتخابات شرکت می‌کنیم که مانع جنگ بشویم. این دروغی است که هرگز راست نشود. بهانه ای کودکانه است. مناقشه هسته‌ای ربطی به رئیس جمهور ندارد که بخواهد کاری کند. ضمن اینکه مطمئن باشید اگر قرار باشد مذاکره و توافقی انجام شود و خطر جنگ از میان برود به آدم های خودشان بهتر و بیشتر میدان می‌دهند تا طرد شدگان از قدرت. این رابطه ظریف و پنهان انتخابات اخیر و جنگ است.

اینها فقط وقتی مذاکره می کنند که از هیچ چیزی واهمه نداشته باشند. بهتر است سیستم دست خودشان باشد و توافق کنند. تحریم‌ها کمر مردم را شکسته. هم زندگی مردم در حال فروپاشی است و هم ثمره بیش از ۱۰۰ سال فعالیت نیروهای ترقی‌خواه در ایران. به مهره بیرون از خودشان اجازه مذاکره و توافق را نمی دهند. اگر قرار است کسی قهرمان مردم باشد ترجیح می دهند آدم خودشان باشد. طبیعی است.