یک داستان واقعی




پیرزنی روستایی روی تخت شماره 29 کنار تخت مادرم بستری است. سن و سال زیادی دارد و با نگاه کردن به دستهایش می توان فهمید همه عمر را به سختی کار کرده است. تا دیروز فکر می کردم به دلیل انسداد کیسه صفرا بستری است و به دلیل کهولت سن قادر به عمل کردن او نیستند اما امروز طبق معمول در اثر یک سوتفاهم پسر بزرگ او مرا صدا کرد و گفت: آقای دکتر ما بلاخره مادرم را چکار کنیم؟عمل می کنید؟ نمی کنید؟ ببریم خانه؟ نگهداریم بیمارستان؟...

برایش توضیح دادم من همراه بیمار هستم و پزشک نیسم اما او را راهنمایی کردم تا از پزشک او درخوایت دریافت کپی مدارک پزشکی کند و به جای کشاندن مادر بیمار خود به این شهر و آن شهر و این بیمارستان و آن بیمارستان، مدارک را با خود ببرد.
پسر این پیرزن بیمار به من گفت که مادرش سرطان دارد و طی 2 سال گذشته هیچ پزشکی متوجه تومور او نشده است. تومور بزرگ شده و کیسه صفرا را مچاله کرده است. تیم جراحی هم اعلام کرده است قادر به حراجی او نیست و شانسی وجود ندارد.


این پیرزن دختری دارد که او هم پا به سن گذاشته و به وضوح زنی دلسوز و زحمتکش است. تا امروز پانزده روز تمام است که یک تنه از مادر خود در بیمارستان پرستاری کرده است و هیچ کس به او کمک نمی کند. روی صندلی می خوابد و از غذای بیمارستان می خورد. از تمام وقت اضافه‌اش برای ماساژ دادن مادرش استفاده می کند به طوری که خودش دست درد شدیدی گرفته است. برادرش به او ماجرای سرطان را نگفته بود و از من خواهش کرد که من هم چیزی نگویم.

پیرزن بیمار 2 پسر دارد که آنها با دو خواهر ازدواج کرده‌اند. این دو خواهر در سالن انتظار بیمارستان با هم دست به یکی کردن که برای آنکه «شوهرانشان آواره تهران و اصفهان نشوند» و «بی خود پول برای پیرزن مردنی خرج نکنند» و ...، به دخترش بگویند که سرطان دارد تا او را به خانه ببرند و «وقتی دستگاه به او نباشد 2 روزه در خانه بمیرد» و «قضیه کش پیدا نکند»! و...

به صورت اتفاقی حرفهایشان را شنیدم. با سرعت دویدم طرف اتاق مادرم و به بهانه تعویض پانسامان زخم بستر درب اتاق را بستم. دو ساعت طول دادم تا این دو زن منصرف شوند یا شوهرشان از راه برسد و به آنها بگویم چه نقشه ای دارند اما مثل کنه چسبیده بودند پشت درب اتاق. به پدر و خواهرهایم گفتم تا به بهانه مختلف آنها را از اتاق بیرون بیاندازند. بعد از 6 ساعت تلاش بلاخره این دو خواهر در یک لحظه از غیبت ما استفاده کردند و به دختر این پیرزن گفته بودند «مادرت زرد شده و می میرد. بی خود بیمارستان نگهش ندار!»، «دکترها جوابش کرده اند و گفته اند امروز، فردا می میرد» و...!

دختر همراه بی حال شده بود و مثل ابر بهار گریه می کرد. مادرم هم پا به پای دختر این پیرزن گریه می کرد. کادر پرستاری، همراهان بیماران دیگر و افراد زیادی بعد از فهمیدن ماجرا و دیدن حال روز  همراه این پیرزن منقلب شدند. دیگر کاری از دست ما بر نیامد.

این دو زن نمونه کاملی از پیروان «مکتب واقعگرایی» و «لیبرال هایی کامل» بودند. با ایده آلیسمی به نام انسانیت خود را سرگرم نکردند و با «منطق» و «عقلانیت» در جهت منافع شخصی خود قدم بر داشتند. این دو زن اهل «رویا پردازی» نبودند با تخیلات یک «مدینه فاضله تخیلی» خود را سر کار نگذاشتند. از نظر آنان «آنچه می توان دید بر آنچه نمی توان دید ارجح بود» و کار «خودشان» را انجام دادند. همین. وقتی بعد از ساعتها پافشاری به دختر این پیرزن ماجرا را گفتند و خیالشان راحت شد مانند 15 روز گذشته که هیچگاه در بیمارستان حاضر نشده بودند بیمارستان را ترک کردند.