فراخوان کانون وحدت دانشگاه تبریز



بررسی ریشه های جنبش اشغال وال استریت

فریبز رئیس دانا _ محمد مالجو _ پرویز صداقت






خطاب به دوستان کانون وحدت دانشگاه تبریز:
جاهای دیگه... عکس گرفتن... به بقیه ندادن ... برادران گمنام ریختند و بردند.
جاهای دیگه ضبط کردن ... به بقیه ندادن ... برادران گمنام ریختند و بردند.
...
جاهای دیگه ... کلاغ بودن ... جمع کردن ... کلکسیون باز بودن... شدن خادم بی جیره مواجب برادران گمنام ... شدند عکاس برادران گمنام ... شدند ضبط کن برادران گمنام ...
زبانشان هم دراز بود: این اخلاقی نیست.... اخلاقا اجازه دادن عکسی که دیگران هم در آن هستند به دیگران را بدون کسب اجازه از آنها نداریم... مشکل امنیتی دارد نباید پخش شود... در آخر کار هم این عکسها و مطالب اخلاقا به آرشیو برادران گمنام اضافه می شد و خود ما و دیوگران از داشتن آنها محروم می شدیم.

بچه های کانون وحدت دانشگاه تبریز: جان هر کس دوست دارید... شما نکنید.... از آلان به فکر پخش کردن نتیجه باشید... لطفا.... خواهش می کنم... این برگزاری چنین نشستی نیست که مهم است بلکه مهم تکثیر محتوای این نشست است. لطفا شما بر عکس کلاغها، اخلاقی رفتار نکنید. 

متن سخنرانی محمد مالجو در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت.




متن سخنرانی محمد مالجو در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت.
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
هفتم آذر 1390


از زمانی که جنبش اشغال وال استریت شروع شد، سه مضمون بیش از پیش شنیده می شود:
تعمیق بحران سرمایه داری، تشدید منازعه طبقاتی و تشکیل نظام بدیل.

با اتکا بر این یا آن تبیین، به درستی گفته می شود که نظام سرمایه به بحرانی عمیق فرو رفته است. هم چنین با استفاده از شعار بسیار ساده ای که جنبش وال استریت باب کرد، از رویارویی 99 درصدی ها، در برابر یک درصدی ها، به منزله تشدید منازعه طبقاتی دم زده می­شود. نهایتا در این اثنا نیز، تکیه کلام خیلی ها امکان پذیر بودن جهانی دیگر است، نظام بدیل برای سرمایه­داری.

مارکسیسم ارتدکس در زمینه گذار از سرمایه داری به کمونیسم، درباره همین سه مضمون اتفاقا سه ادعا داشت. در مورد مضمون اول، یعنی تعمیق بحران نظام سرمایه، مارکسیسم ارتدکس از این گرایش می گفت که سرمایه داری الزاما بذرهای نابودی خودش را می افشانَد، یعنی رقابت میان سرمایه داران منفرد، به مهارت زدایی و نو آوری تکنولوژیک و از این رو، اخراج کارگران و رشد ارتش ذخیره بیکاران و کاهش دستمزدها و نهایتا حرکت به سوی بحران های اضافه تولید از سویی و نرخ نزولی سود از دیگر سو، می انجامد. در مورد مضمون دوم، یعنی تشدید منازعه طبقاتی، ادعای مارکسیسم ارتدکس از این قرار بود که به موازات تعمیق بحران ها، تجمع ثروت در یک قطب جامعه و تجمع فقر در قطبی دیگر به وقوع می پیوندد و دو قطبی شدن جامعه، به تشدید تضادهای طبقاتی می انجامد: ابتدا در منازعات پراکنده بر ضد سرمایه داران منفرد، سپس در ائتلاف های اتحادیه های کارگری در کارخانه ها، سرانجام نیز در سطح سیاست ملی با تأسیس حزب کارگران. نهایتا در مورد مضمون سوم، یعنی تشکیل نظام بدیل نیز، مارکسیسم ارتدکس مدعی بود شرایط مادی کمونیسم، در زهدان سرمایه داری زاده می شود و تحقق نظم کمونیستی، فقط اقدام نهایی برای تسخیر قدرت دولتی را می طلبد. کم نبوده اند مارکسیست هایی که این واقعیت سرسخت را تبیین کردند که چرا این سه فرایند، یا به وقوع نپیوستند یا دست کم، با هم مصادف نشدند. با صعود به چند قله از قلل رفیع اندیشه مارکسیستی، از آغاز سده بیستم تا کنون، در اینجا می کوشم مناسبات متقابل میان سه مضمون بحران سرمایه داری و منازعه طبقاتی و نظام بدیل را استخراج کنم تا مبنایی برای ارزیابی انتقادی نقاط قوت و ضعف جنبش اشغال وال استریت، فراهم کرده باشم.

***
لنین درباره مضمون اول، یعنی تعمیق بحران سرمایه داری، به بحران نهایی نظام سرمایه، اصولا باور نداشت. معتقد بود سرمایه­داری رقابتی در آستانه سده بیستم، به سرمایه داری انحصاری جای سپرده است و خود را به شکل امپریالیسم تحت تسلط سرمایه مالی به طرزی ناموزون در سراسر جهان بسط داده است. آن چه موجب وقوع بحران می شود، سرمایه مازاد است، اما سرمایه داری در مرحله امپریالیسم می کوشد همین سرمایه مازاد را به کشورهای عقب مانده صادر کند. نظام سرمایه به مدد سیاست امپریالیستی از بحران می گریزد. دیگر هیچ قوانین ثابتی در بین نیست که فاجعه نهایی سرمایه داری را رقم بزند. این نتیجه­ گیری را مارکسیست های امروزی، به شکل روشن تر و مدون تری بازگو کرده اند. اگر بحران سرمایه داری از مازاد سرمایه یا مصرف ناکافی نشأت می­گیرد، نظام سرمایه می تواند از راه هایی بسیار متنوع، با تعمیق حاکمیت منطق سرمایه در جغرافیاهای گوناگون، از عهده حل چنین مشکلی برآید. کالایی سازی هرچه بیشتر حیات اجتماعی جوامع گوناگون در جغرافیاهای گوناگون، در حقیقت هم خلق فرصت های سود آور برای سرمایه گذاری سرمایه مازاد است و هم ایجاد تقاضای مؤثر برای رفع مصرف ناکافی. دیوید هاروی با وارد کردن بیش از پیش عنصر جغرافیا به فرایند انباشت سرمایه، همین نتیجه را اخذ می کند. نظام سرمایه جهانی فقط هنگامی منطقا به مرزهای نهایی خود می رسد که همه چیز به معنای دقیق کلمه به کالا بدل شده باشد. نظام سرمایه به این معنا هنوز به مرزهای نهایی خود نرسیده است و منطقا می تواند از عمیق ترین بحران ها سربلند بیرون آید. در عین حال، هر بحرانی هر چقدر هم که سطحی باشد، منطقا می تواند بحران نهایی نظام سرمایه باشد. نکته این است: عمق بحران نیست که عامل تعیین کننده بقا یا نابودی نظام سرمایه است. عامل تعیین کننده بقا یا امحای نظام سرمایه را باید در مضمون دوم جست: در تشدید منازعه طبقاتی. اگر نظام سرمایه تاکنون توانسته است از همه بحران ها به سلامت عبور کند، علت را نه در قوت سرمایه داری، بلکه باید در ضعف منازعه طبقاتی جست.

چرا منازعه طبقاتی در حدی که مارکسیسم ارتدکس در نظر داشت، شکل نگرفت؟ رُزا لوکزامبورگ که اعتقاد داشت بحران سرمایه داری فرا رسیده است، مشکل را در سیاست های رفرمیستی سوسیال دموکرات ها می دید و بر سیاست انقلابی تری اصرار می ورزید. برنشتاین معتقد بود منازعه طبقاتی اصلا تشدید نمی شود، چون ساختار طبقاتی به وضعیتی دوقطبی بدل نشده، بلکه با ظهور طبقه متوسط، هرچه مبهم تر شده است. لنین بر این باور بود که منازعه طبقاتی، به طرزی خود به خودی تشدید نمی شود، زیرا امپریالیسم، نوعی اشرافیت کارگری در کلان شهرها پدید آورده است، یعنی در جایی که کارگران و سرمایه داران، در استثمار مستعمره ها نفع مشترکی دارند. لوکاچ علت را در شیء وارگی می جست که آگاهی کاذب را در کارگران سبب می شود، چندان که در نمی یابند نفع جمعی شان در کمونیسم است و از این رو، موقتا به طور ذهنی از درک عینی رسالت تاریخی شان بازداشته می شوند. مکتب فرانکفورت به تأسی از لوکاچ معتقد بود عقلانیت ابزاری، اصولا ذهنیت انقلابی را نفی می کند، ولو اینکه انقلاب به طرزی عینی، هرچه امکان پذیرتر و حتی ضروری تر شود. گرامشی برای پاسخ به این پرسش کوشید مفهوم هژمونی را بپروراند، یعنی نشان داد که در جامعه مدنی بورژوایی، چگونه معانی و ارزش هایی تولید می شوند که رضایت خودجوش اقشار مختلف جامعه از وضع موجود را به بار می دهند. آلتوسر از نقش ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت گفت که پروسه تبعیت استثمار شدگان و استثمار کنندگان از ایدئولوژی غالب را تحقق می بخشند. اما، به قول فوکو، هرجا که قدرت هست، مقاومت هم هست. اگر گرامشی و آلتوسر، نظریه­های مجاب کننده ای درباره قدرت سرمایه داری در استفاده از ایدئولوژی و سیاست برای تخفیف منازعه طبقاتی ارائه دادند، اما هیچ کدام اصلا نظریه قانع کننده ای درباره پروژه ضدهژمونی نداشتند. گویی بر عهده کارل پولانی گذاشته شده بود که پروژه ضدهژمونی را بپرورانَد. پولانی نشان داد که طبقات و اقشار گوناگون جامعه مدنی، چگونه ضدجنبشی حمایتی را به طرزی خودجوش از پایین بر ضد نظام سرمایه راه می اندازند و در مقابل مخاطره های ذاتی نهفته در نظام سرمایه، از خودشان حفاظت می کنند. نکته این است: عمق بحران سرمایه داری نیست که تعیین می کند آیا بحران نهایی نظام سرمایه فرارسیده است یا خیر. عامل تعیین کننده عبارت است از چگونگی توازن قدرت میان پروژه های هژمونیک و ضدهژمونیک. هر چقدر کفه ترازو به نفع پروژه ضدهژمونیک سنگین تر باشد، صرف نظر از عمق و گستره خود بحران، بحران نهایی سرمایه داری نیز محتمل تر است. اما نیروی محرکه تقویت پروژه ضدهژمونیک و تضعیف پروژه هژمونیک را باید در سومین مضمون جست، در پرسش های مربوط به تشکیل نظام بدیل.

بر خلاف پیش بینی مارکسیسم ارتدکس، شرایط مادی تشکیل نظام بدیل تاکنون به طرزی خودجوش در زهدان سرمایه داری فراهم نیامده است. اگر چنین شرایطی به طرز خودجوش فراهم نمی شود، پس دو پرسش در این زمینه اهمیت می یابد. پرسش اول درباره چیستی نظام بدیل است. بدیل سوسیال دموکرات­هایی مثل جوزف استیگلیتز یا پل کروگمان؟ بدیل اینوایرومنتالیست هایی چون جیمز لاولاک؟ بدیل آنارشیست هایی مثل جیمز اسکات یا نوآم چامسکی؟ بدیل اتونومیست هایی مثل آنتونیو نگری یا فلیکس گاتاری یا مایکل هارت؟ بدیل پساتوسعه گرایانی چون آرتورو اسکوبار یا مجید رهنما؟ بدیل سوسیالیست هایی چون دیوید هاروی؟ یا بدیل کمونیست­هایی چون مایکل لبوویتز یا مایکل آلبرت ؟ کدام بدیل؟ پرسش دوم درباره راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل است. آیا، به قراری که برنشتاین می گفت، راه مناسب برای دستیابی به بدیلِ مثلا سوسیالیستی، از مبارزات پارلمانتاریستی می گذرد؟ یا، به قراری که لنین می گفت، ابتدا باید دولت سرمایه دارانه را تخریب کرد و سپس شکل جدیدی از دولت را ساخت؟ راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل کدام است؟ اصلاح یا انقلاب؟ مبارزه پارلمانتاریستی یا مبارزه فرا پارلمانتاریستی؟ نکته اصلی این است: اگر فرا رسیدن بحران نهایی سرمایه داری، نه به عمق بحران، بلکه به قوت منازعه طبقاتی بستگی دارد، نیروی محرکه منازعه طبقاتی نیز از حداقل هایی از اجماع بر سر نوع نظام بدیل و شیوه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل سرچشمه می­ گیرد.

جنبش اشغال وال استریت، هم در زمان مناسبی آغاز شده است و هم در مکان مناسبی: در زمانی که نظام سرمایه به عمیق ترین بحران دهه های اخیر فرو رفته است و در مکانی که گرچه علت اصلی بحران نیست، اما سرچشمه اولین نشانه های بحران جاری بوده است. با این حال، عمق بحران نیست که نظام سرمایه را تهدید می کند. تغییر در نظم موجود، در گرو تغییر در توازن قدرت میان هژمونی سرمایه و پروژه رهایی بخش ضدهژمونیک است. دهه هاست که منطق سرمایه در حکم منطقی تمامت خواه، از دیوار کارخانه ها عبور کرده و همه عرصه های حیات اجتماعی را تحت حاکمیت خود در آورده است. پروژه ضدهژمونیک نیز، فقط به شرطی می تواند با تهاجم بی امان سرمایه هماوردی کند که از خیابان ها فراتر رود. حداقلی از اجماع بر سر تعریف نظام بدیل و تعیین راه سیاسی مناسب برای دستیابی به بدیل، در این میان مهم ترین نیروی محرکه گسترش دامنه پروژه ضدهژمونیک است. استمرار جنبش اشغال وال استریت، در گرو هم فراتر رفتن از خیابان ها و رسوخ به سایر پهنه های حیات اجتماعی معاصر است و هم بر قراری اجماعی ولو حداقلی بر سر تعریف نظام بدیل و راه سیاسی مناسب برای دستیابی به آن، در سطوح گوناگون محلی و ملی و منطقه ای و بین المللی.

متن سخنرانی فریبرز رییس دانا در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت.





متن سخنرانی فریبرز رییس دانا در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت
.
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
هفتم آذر 1390

بر روی یکی از پلاکاردهای معترضان وال استریت نوشته شده بود:  جهان به اندازه نیاز هر کس دارد، به اندازه حرص هر کس ندارد

در همه جای امریکا، شرکت کنندگان در جنبش وال استریت، اندیشه مند، آگاه و هوشیارند؛ گرچه به طور متوسط، از متوسط جامعه کم درآمدتر اند، اما از متوسط جامعه، درد آشناتر و هدفمندتر اند. آنها نه جامعه ای خیالی را در سر می پرورند و نه در نوستالوژی بازگشت به گذشته اند. آنها نقطه ی مقابل تی پارتی محافظه کار اند، زیرا به آینده ای شدنی، بهتر و مطمئن تر می اندیشند. ایدئولوژی برای آنان، نظریه را نمی سازد و نظریه، زندگی را فدا نمی کند. بر عکس، آنها به زندگی شادکامانه، مردمی و آزاد می اندیشند و از آنجا نظریه می گیرند و از آن نظریه هاست که می روند تا به ایدئولوژی مقاومت و مبارزه، دست یابند.

تی پارتی، آن قدر مغشوش و در عین حال آن قدر خواهان نظام راست گرای کهن است که فریاد می زند دست دولت را از سیستم درمانی کوتاه کنید. یعنی بگذارید این نظام کور و کر و بیرحم بازار، این بار همه شمول تر، تمامی سرنوشت سلامت و پزشکی جامعه را در هم نوردد و بگذارید در این راه، اقلیت ها و محرومان قربانی شوند، قربانی رقابت خیال و جامعه ی آرام صد سال پیش.

اما جنبش وال استریت، خواهان دولتی دموکراتیک، صلح طلب و پاسخگوی نیازهای انسانی، از جمله بیمه های اجتماعی و درمانی همگانی است که از قید ظاهر سازی دموکراسی دروغین، رهیده باشد. نماد و چکیده تی پارتی، سارا پیلین، این عروسک خوش ساخت اولترا محافظه کاری بود که می خواست معاون کاندیدای ریاست جمهوری، مک کین، در انتخابات 2008 باشد و با سرکوب اقتصادی گسترده تر مردم فقیر و تصاعد جنگ در جهان، نگرانی مساله ی اقلیت نخبه، زبده، موفق و برجسته ی آمریکایی را حل کرده و راه ادامه ی سلطه را هموارتر کند. البته اوباما نقطه ی مقابل او نبود، فقط چیزی بود که در راه آرمان امریکای برتر، به گونه ای دیگر می اندیشید و می اندیشد.

جنبش وال استریت، خواهان رسیدگی به حساب های فدرال است، مبارزه با فساد و مداخله ی رانتی را در سر می پرورد، خواهان جدی و سرسخت قطع سیستم تامین رفاهی برای شرکت ها و قطع کمک مالی به بانک هاست (که تاکنون در زمان بوش و اوباما، هر دو، به بیش از سه هزار میلیارد دلار رسیده است). شگفت آن که راست پوپولیستی، یعنی تی پارتی نیز، این حرف ها را تکرار می کند، اما هدف، بازگشت به یک فضای سیاسی اقتصادی است که تغییرات اخیر را برای بازگشت به فضای دهه های میانی قرن بیستم می خواهد که به ویژه، پیش از جورج بوش حاکم بود، اما منهای برخی مداخله های رفاهی دولت کلینتون. اما جنبش وال استریت، قاطعانه خواهان تجدید نظر اساسی در همه ی سیاست های آغاز شده از زمان ریگانومیکس است که در آن، سرمایه درای به رهبری ریگان و تاچر، با بیشترین قوا به حیطه ی محرومان، نیروی کار و جهان کم توسعه و فقیر حمله ور شد و جهانی هرچه ناعادلانه تر و سیاست های نظم نوین جهانی، تعدیل ساختاری و نو راست گرایی را تثبیت کرد.

جنبش وال استریت، بیانگر خشمی است که بخش اعظم مردم امریکا، و بنا به قول هایی، بالای نود درصد از مردم، نسبت به قدرت ویرانگر وال استریت، به ویژه در سه چهار سال اخیر، پیدا کرده اند. اوباما که با شعار "تغییر" پا به عرصه ی رقابت های انتخاباتی گذاشته بود و پیروز هم شد، در واقع کاری که کرد، همانا جلوگیری از تغییر بود، زیرا از یک سو اعلام می کرد که جنبش، بیانگر اعتراض به بد کارکردی های سرمایه مالی و بانکی است، اما از سوی دیگر، تعهدی به وال استریت برای پول سازی بیشتر را در سر می پروراند و این یعنی تعهد اساسی و محافظه گری نسبت به قدرت پولی و مالی. او با سیاست ضد مردمی، حفظ منافع طلبکاران سیستم مالی را، به هر قیمت، پیش گرفت و ورشکسکتگانی که به واقع مقصر و دشمن اصلی عدل و رشد و منافع کارگران، فقیران و کم درآمدها بودند، در معرض بیشترین حمایت از محل مالیات و منابع ملی قرار گرفتند.

جمهوری خواهان اما، سیاست نعل و میخی اوباما را ندارند. آنها همان رفتاری را پیش گرفته اند که زمان جنگ ویتنام داشتند و آن ادامه ی جنگ به بهانه ی حضور کمونیسم و سوسیالیسم و چپ و استقلال طلبی در آسیای جنوب شرقی بود. در گذر زمان، هم تی پارتی غیر مردمی تر می شود و هم ذره ذره ی جامعه می فهمد که چگونه توسط یک نفر دیوانه، یعنی رییس جمهور پیشین، هدایت می شدند و اکنون چگونه اسیر محافظه کاری و سیاست دو پهلویی شده اند که در تحلیل نهایی، در جست و جوی بقا و تقویت ساختار وال استریت است.

جنبش وال استریت اگر ادامه یابد، ناگزیر از روش تهاجمی در عرصه ی آگاهی رسانی اجتماعی است. اکنون کسانی از پافشاری بر وجوه مشترک راست میانه نوستالوژیک (که همان تی پارتی باشد) و جنبش چپ پیشینه دار وال استریت صحبت می کنند و تظاهرکنندگان را بر ارائه ی برنامه ی عمل مشترک فرا می خوانند. من گمان نمی کنم که اولی بتواند اساسا احیا شود و بتواند به آرمان های مردمی جنبش وال استریت وفادار بماند. جنبش وال استریت باید به جمع آوری تجربه، سازماندهی، نگاه بلند مدت و تهاجم آگاهی بخش و تداوم مبارزه در لایه های زیرین، میانی و پایین و تبعیض دیده های جامعه بپردازد. تی پارتی کاملا با حزب جمهوری خواه و بیشتر جناحی از آن حزب همساز است، اما جنبش وال استریت، از حزب دموکرات و وعده ها و جهت گیری های متناقض این حزب و رییس جمهور اوباما سر خورده است.

دموکرات ها برای نفوذ و بهره برداری انتخاباتی، البته به شدت کار می کنند، اما اساس جنبش وال استریت، متعلق به حزب دموکرات نیست. اخیرا برخی از روزنامه نگاران، مطالبی درباره ی وابستگی جنبش وال استریت به جناح اوباما منتشر می کنند. این چیزی نیست جز فتنه و بدخواهی و تردید افکنی. آنها تمامی جنبش خاورمیانه را نیز توطئه قلمداد می کنند. این خودش در واقع اصلی ترین توطئه برای خلع سلاح ذهنی و ایجاد بی اعتمادی در صفوف جنبش است. جریان های آگاه در جنبش وال استریت، ساده انگاری نمی کنند که در اولویت شان، تی پارتی را دشمن اصلی تلقی کنند. اما آنها می دانند باید چه نیرویی را در کجا و در کدام مسیر به کار گیرند و چگونه به تکفیک خواست های مردمی و دموکراتیک ناراضیان تی پارتی بپردازند.

در جنبش وال استریت، به جز مارکسیست ها، سوسیالیست ها، آنارشیست ها، رادیکال ها، لیبرال های سیاسی، دموکرات ها و تی پارتی هم حضور دارند. تدیبر برای همکاری و سازماندهی مستقل، کار دشواری است. اما خیلی ها به این اندیشه اند. جریان های راست مانند تی پارتی، در واقع از مشکلات و نابسامانی های اقتصادی و از نابرابری نژادی بهره گیری می کنند تا به آنچه برسند که تضعیف دولت می نامند. اما همین دولت در همان حال از جنبه ی دفاع از محرومان و رفاه اجتماعی تضعیف می شد و نه در حراست از نابرابری ها و نظام بهره کشی و نو امپریالیستی. این دولت برای تقویت سرمایه داری بزرگ تضعیف نمی شود. جنبش وال استریت به درستی قدرت غول های مالی را نشان گرفته و به درستی خواهان دولت دموکراتیک و پاسخگوی مردم است.

درخواست عدالت، شغل عادلانه، جلوگیری از اسراف، انهدام، مخالفت با جنگ طلبی، مخالفت با نابود کردن مواد غذایی و مخالفت با خانه خراب شدن های ناشی از بدهی ها، همه و همه خواسته های جنبش وال استریت است که با آگاهی خوب و رشد یابنده، دانسته است نظام بهره کشی ای که آریستوکراسی و الیگارشی غول آسای مالی جدید بر روی آن مستقر شده است، مانع تحقق آزادی و رفاه و عدالت می شود. جنبش بر آن است که سیستم اقتصادی موجود و بازار گرایی، امور طبیعی نیستند، بلکه ابزار تسلط و تبعیض اند. برای حل مسایل موجود، باید آنها را به طور ریشه ای شناخت و نباید مانند راست گرایان، پاسخ های از پیش موجود از درون کیسه بیرون آورد. باید به خرد و مشارکت جمعی اندیشید.

راستی اسلاوی ژیژک چه گفته بود که پر و پا قرص ترین نماینده ی سرمایه داری ایران، یعنی سردبیر مهرنامه، این چنین او را آماج حمله و فحاشی و استهزا می کند:

"پیام سرهنگ (قذافی) اما مانند همه ی پیام هایش در چهل سال گذشته، به سخره گرفته شد و او را دیوانه ای بیش نخواندند. اما بیچاره سرهنگ، این تنها او بود که به سخره گرفته می شد، در حالی که او به جنون شهره بود، پس خیل عظیم روشنفکرانی را که در وال استریت قدم می زنند (صادق زیبا کلام گفت: آنها چیزی در حد همان خس و خاشاک، یعنی عاملان سد معبر اند) و خود را رهبر انقلاب ضد سرمایه داری می دانند،‌ چه باید نامید؟"

ببینید این قلم به مزد مدافع جباریت و فساد "نئوکانی"، روشنفکران معترض را بدتر از نظامی می داند که سال ها جنایت و غارت و بهره کشی و حمایت از جبارانی چون قذافی و صدام و سلاطین سعودی را، در پیشینیه خود داشته است؛ بدتر و حتا پست تر و دیوانه تر از آنان می داند و مدعی است که آنها دیوانه اند، چون خود را رهبر دانسته اند و در آن میان، اسلاوی ژیژک را (تنها کسی از میان خیل اندیشه مندان و تحلیل گران، که سردبیر تنها ترجمه ی فارسی بخشی از سخنرانی هایش را در یکی از مطبوعات ایرانی خوانده است) نشانه می گیرد؛ در حالی که اصلا نه او را و نه نظریه ها و روش هایش را می شناسد. ژیژک یک کلام هم از رهبری سخن نگفت و بر عکس، در آن سخنرانی اش گفت:

"ما نباید به خودمان غره شویم". او گفت: "ما فقط جانمان به لبمان رسیده است از این جهان پر از ظلم و ستم." ( و نمونه های طنز‌آلودی را به تلخی بیان کرد) سردبیر مامور گفته بود که روشنفکران، "روح القدس استبداد مدرن" بوده اند. این بی نوای فلاکت زده ی وابسته به عقب مانده ترین سرمایه داری سوداگری ایران، این واژه ها را از خود ژیژک دزدیده بود، در حالی که ژیژک گفته بود: "روح القدس در این مکان حاضر است و آن چیزی جز جماعتی از مومنان برابر و برادر نیست که به واسطه ی عشق، به یکدیگر پیوند خورده اند." ژیژک گفته بود: "ما را کمونیست می خوانند، اما دارای مشترکاتی هستیم که همانا همیاری ها برای زندگی بهتر است." و شما ببینید که سردبیر مامور ارگان سرمایه داری سوداگر و نظامی و عقب مانده ی ایران، که حتا اوباما را هم چپ و سوسیالیست می خواند، آشکارا و صریح چه کابوس وحشتناکی برای سرکوب تا حد انهدام جنازه ها برای هر نوع منتقد و مخالف و ناراضی نظام اقتصادی موجود، دیده است. کابوس او همانا رویای بازگشت کسانی چون جرج بوش پسر است، یعنی همان دیوانه ای که جهان و امریکا را به این روز و فلاکت انداخت. تازه ژیژک گفته بود که اگر کمونیسم، به معنای آن دم و دستگاه عریض و طویلی باشد که در سال 1990 فرو پاشید، ما کمونیست نیستیم. اما آن سردبیر ارگان سرمایه داری مفلوک ایران می گوید همه ی روشنفکران ناراضی در ایران و جهان، دروغ می گویند و ملاک نارضایتی، همانا باید تدبیر و رفتار هاشمی رفسنجانی و مهدوی کنی باشد، وگرنه همه ی آنها همان چیزی اند که توده ای نام دارد و از مشروطه تا به حال بلای جان ایران و جهان بوده است!


***
فقط از 1929 تا 2012 (یعنی در فاصله ی 83 سال) تعداد 14 رکود اصلی (صرف نظر از رکودهای مقطعی و کوتاه مدت) بخش عمده ی جهان سرمایه داری صنعتی را فرا گرفته است و انبوهی از جماعات را به قعر فقر و ناکامی و ویرانی و مرگ، کشانیده است. دوره ی متوسط رکودها 16 ماه بوده که برخی از آنها، مثل اولین و آخرین رکود این دوره، 3 تا 4 برابر متوسط بوده اند. متوسط دوره ی رونق، البته بیشتر است، اما این تفاوت دوره ی آماری، نباید ما را فریب دهد، گرچه مبلغان اقتصادی سرمایه داری، روی آن خیلی حساب باز می کنند. واقعیت این است که بیدادگری رکودها، گسترده و انهدام گر و ماندگار؛ اما آثار مثبت رونق ها، معمولی، محدود و گذرا و متوجه ثروتمندتر شدن ثروتمندان بوده است.

آخرین رکود که به بحران انجامید و پس از یک دوره ی تنفس کوتاه، دوباره آغاز شد، زخم های بسیار عمیقی بر پیکر و روح جامعه به جای گذاشته است. این رکود از حیث ماهیت اصلی، همان رکود ناشی از ناموزونی و رشد بیش از اندازه ی سرمایه، در مقابل محدودیت قوه ی خرید و ضعف تقاضاهای ناشی از آن بود که در جنبه های مالی و بدهی ها تبلور یافت. سرمایه داری برای ابقای رونق و پاسخ به نارسایی و ناموزونی عمیق بازار در فرایند تولید و مصرف (یعنی همان چیزی که راست افراطی می گوید بگذارید ادامه یابد، به جهنم که میلیون ها تن به دلیل فقر و بیکاری می میرند و له می شوند، اوضاع خودش، خود به خود جور خواهد شد) به بالا بردن و تقویت مالی و پولی و استقراض نظام بانکی، که متعلق به لایه ی بسیار ثروتمند امریکا، اروپا، کانادا، استرالیا، ژاپن و کره و تا حدی چند کشور دیگر است، ‌اقدام کرد. این اقدام برای افزایش تقاضا و جذب مازاد انباشت شده بود، اما به افزایش غیرعادی مطالبات (و بدهی ها) انجامید که حاصل آن، ترکیدن حباب های مصنوعی ای بود که سرمایه داری، خودش به دست خودش ایجاد کرده بود.

وال استریت، نماد اعتراض ریشه ای علیه نظامی است که این ستمگری ها را ذاتا ایجاد می کند، اما تی پارتی احتمالا از مداخله هایی که به قول راست افراطی موجب اختلال در بازار شده است، می هراسد.

جنبش وال استریت به واقعیت های یاد شده در زیر توجه می کند:
در سال 2010 در امریکا، یک درصد از جمعیت، 42 درصد از ثروت را در احتیار داشتند، در حالی که 80 درصد از جمعیت، فقط 13 درصد از ثروت ملی را دارا بودند. به بیان دیگر، این بی عدالتی سهمگین، چنان است که ثروت 11 هزار نفر، معادل ثروت 76 میلیون نفر از جمعیت است. اما ثروت 400 نفر آدم جادویی (که می توان آنها را تاحدی، آدم نما تلقی کرد) معادل ثروت نزدیک به 50 میلیون نفر جمعیت است. این 400 نفر جادویی، که بالاترین های جامعه هستند، بی برو برگرد، طرفدار قدرتمداری جاودانی امریکا و سلطه امپریالیستی و صهیونیستی اند و البته انواع و اقسام دارند و فقط به اندازه ی تعداد انگشتان دست و پا در میان آنان، آدم های ملایمی می یابید که از ادامه ی سلطه های خونبار، کمی خم به ابرو می آورند. این 400 نفر، ثروتشان در طول 8 سال ریاست جمهوری بوش پسر، معادل 700 میلیارد دلار افزایش یافت و حالا اوباما آمده است و با طرح مالیات های بیشتر، تعداد اندکی از آنها و البته هزار نفر ثروتمندان پایین تر از آنها را تهدید می کند.

این اعتراض کنندگان به ستم اجتماعی، از نظر مدافعان سرمایه داری سوداگر ایران شده اند "روح القدس استبداد" و این آقای اوباما هم شده است سوسیالیست. این بی شرم ها، خدمات اوباما در ترمز زدن به روند تغییر واقعی و اساسی مورد نیاز جامعه؛ در ریاکاری در برابر اعترض های مردم؛ در ادامه ی جنگ و در همین سیاست صرفه جویی سال گذشته اش (که شامل تامین اجتماعی نیز می شد و از این جهت، او را در سمت راست جمهوری خواهان و محافظه کاران قرار داد) را از یاد می برند. هر اعتراض علیه عالی ترین مصالح سرمایه داری برتر، از سوی هر کس و به هر شکل؛ کمونیستی، خطرناک و مخالف موازین تبلیغ شده و وجدان شده ی رسانه ای تلقی می شود و "توده ای" خوانده می شود! و البته باید تا مغز استخوان، قلع و قمع شود!

باری؛ متوسط ثروت آن 400 نفر غنی و غنی تبار و غنی مقام و غنی پایه ی امریکایی، در سال 1955 چیزی معادل 12.4 میلیون دلار بود. این متوسط ثروت آن 400 نفر، در سال 2010 به 3450 میلیون دلار رسید، یعنی 275 برابر افزایش یافت. در همان حال، افزایش ثروت توده ی مردم و محرومان، یا منفی و یا بسیار محدود بوده است.

در سال 1955 آن 400 نفر غنی جایگاه، چیزی در حدود 51 درصد از درآمد خود را مالیات می دادند. این میزان در سال 2010 به حدود 7.5 درصد (و شاید کمتر) رسیده است. کوشش نوکینزی اوباما از راه افزایش مالیات، به منظور نجات سرمایه داری و جلوگیری از سیلاب تغییر، از سوی نوفاشیست های وطنی، شده است کار سوسیالیستی! اکنون شرکت های زیادی، غوطه ور در فسادی اند که در بحران اخیر، عاملیت اصلی را در تصاحب ثروت های مالی داشته اند. می توان نشان داد مالیات غول های نفتی، شرکت ها صنعتی با ماشین آلات راه سازی و لوازم خانگی، شرکت های مالی، بانک ها، خودروسازی و قطعه سازی، نزدیک به صفر است. اما 50 میلیون امریکایی که مالیات هم می دهند، هیچ پوشش بیمه ی بهداشتی ندارند. کارگزاران سرمایه داری سوداگر ایران و امریکا، که هر دو خواب حضور قهرآمیز یا نیرنگ آمیز امریکا را در همان شب هایی می بینند که خواب قلع و قمع آخرین معترض، آخرین چپ، آخرین فلسطینی و آخرین عدالت خواه را؛ با پاداش هایی که می گیرند- و ما آمارش را در حوالی خودمان داریم- خیالشان برای هفت پشت راحت است، اما بیش از 46 میلیون امریکایی و 20 میلیون ایرانی، زیر خط بیداد فقر اند.

صادق زیبا کلام گفته بود: "بحران فعلی چیزی اضافه بر بحران قبلی نیست. و یقینا نظام سرمایه داری، بحران اخیر را هم پشت سر خوهد گذاشت." اما این استاد دانشگاه، که اقتصاددان هم نیست و شاهد اخراج ده ها تن از همکارانش بوده است که فقط مثل او حرف نزده یا سکوت کرده بودند، شیفتگی مثال زدنی ای به اقتصاد سرمایه داری و بوروکراسی آن دارد که جز مجیزگویان و آرایه بندان قدرت، در آن مانورهای موفقیت آمیز نمی توانند بدهند. ایشان هرگز نمی تواند زیر نقاب موازین به اصطلاح بی طرفی سیاسی پنهان شود. بدین سان او نمی گوید که چگونه این بحران را با بحران های قبلی، که البته همه شان هم بحران نبوده است، مقایسه کرده است و دانسته است که چیزی اضافه بر آنها نیست. در واقع، بحران حاضر در 80 سال گذشته از حیث فشاری که بر بنیه ی اقتصادی و رفاه اجتماعی مردم آورده است، بی سابقه است و چیزهای بسیار اضافه تری دارد.

14 میلیون نفر اکنون در امریکا بیکار اند. بیکاری پنهان به 30 میلیون نفر می رسد. در مجموع 40 تا 50 میلیون نفر دچار تزلزل شغلی اند. انبوه کارگران و مردم طبقه ی متوسط، متوسط پایینی و حتا طبقه ی متوسط بالایی، در عرض چند شبانه روز، بخش اعظم دارایی های خود را از دست دادند و در عوض، مفسدان، خر پول ها، مرتجعان و زد و بند چی ها، ثروت های کلان مالی به جیب زدند و اکنون هم، از حمایت مالی دولت برخوردار اند. زیباکلام، هم صدا با مرتجعان بنیادگرای مسیحی، اسلام ستیزها، دشمنان طبقه ی کارگر، پیر و پاتال های غوطه ور در فساد و ثروت های باد آورده ی مالی و بیماران تبختر طبقاتی در امریکا، سعی می کند نشان دهد که غرب، روش های مقابله و جایگزینی دارد و می تواند از پس این ناراضیان بر آید، بی آنکه معترضان مورد ضرب و جرح قرار گیرند. او نمی خواهد و نمی تواند در مورد خشونت در لیبی، افغانستان، عراق، ویتنام و...، برخوردهای خشونت آمیز پلیس در تظاهرات علیه جهانی سازی، اول ماه مه و ‌اعتراض به خشونت پلیس در کالیفرنیا (و موارد زیاد دیگری را یادآور می شوم) چیزی را ببیند. استاد در مورد حمله پلیس با اسب و باطوم و گاز اشک آور به تظاهرات اکلند و نیویورک در همین جنبش اخیر، طوری حرف می زند که گویا قرار است جایگزین نظام ستمگر امریکا، چیزی مانند نظام ایران باشد که او، از برخی از رفتارهایش شکار است و البته اساسا با آن مشکلی ندارد. البته ایشان مختار است که بین این و آن نظام، امریکایی ها را انتخاب کند، اما قرار نیست نیروهای چپ و مستقل، به تبعیت مطلق و انفعال دچار شوند. در جهان دو خط نداریم؛ سه خط داریم. جهان دوآلیستی نیست. جهان دیگری ممکن است.

استاد امریکا گرای ما، در حالی چنین چیزهایی را می گوید که اوباما، خود گفته بود اعتراض هایی که 800 شهر امریکا را فرا گرفته است، در واقع صدای اعتراض به نحوه ی کارکرد نظام مالی ایالات متحده به شمار می آید. خیلی ها مانند دیوید کامرون، نخست وزیر انگلستان، که معترضان لندن را اراذل و اوباش خواند، آنها را با همین نام می خوانند. خیلی ها آنها را خس و خاشاک پیش پا افتاده یا ناچیز می خوانند. اما در واقعیت، این تظاهرات به دلیل استمرار، شعارها و قابلیت گسترشی که دارد، بی سابقه و ریشه دار است. عدد واقعی معترضان در اروپا و امریکا را می توان بیشتر از آنچه که نمایان است، دانست. وحشت چهره های مبلغ نظام های بهره کشی و آریستوکراتیک، مانند نشریه مهرنامه و اقتصاد دانان مواجب بگیر، که مردانی برای همه ی فصول اند و استادان ایرانی طرفدار غرب نیز، از همین قابلیت گسترش است و این که بالاخره مردم می دانند نظام های امریکایی و اروپایی که در خیال آنان جا افتاده است، کعبه ی آمال توده های آگاه و به پا خاسته نیست، بلکه عامل گرفتاری، جنگ ، فقر و نا امنی جهانی است.

بله! درست است که وال استریت، امن تر از میدان انقلاب و میدان التحریر است و درست است که نظام سرمایه داری، اجازه اعتراض را بیشتر از نظام های خودکامه می دهد و قدرت تحملش بالاتر است، اما اینها همه اولا به دلیل همان مبارزه ی طولانی توده های مردم برای دموکراسی، عدالت، آزادی بیان و تشکل بوده است که اکنون نیز برای بقیه ی خواست ها ادامه دارد و ثانیا همین لیبرال دموکراسی غرب؛ وقتی ببیند کار چالش توده ها دارد بالا می گیرد، به سبعانه ترین و ریاکارانه ترین تدبیرهای ضد انسانی، دست خواهد زد. نمونه های زیادی را در تاریخ معاصر دیده ایم.

اکنون ایالات متحده، سالانه بیش از هزار میلیارد دلار هزینه ی نظامی دارد. این یعنی 3400 دلار برای هر امریکایی. این رقم در چند سال می تواند فقر را در افریقا ریشه کن کند و می تواند بیسوادی را محو کند. این رقم می تواند کودکان جهان را از فقر و کار و شکنجه برهاند. اینها را جنبش وال استریت می داند، اما نولیبرال های وطنی، به طرز غیرانسانی و هدفدار، ناتوان تر از آنند که بدانند. اگر فقط آن یک میلیون نفر بسیار بالا نشین در امریکا بدانند که جنگ را نمی توان با اجیر کردن بیکاران و مهاجران مفلوک و نیازمندان با ظاهرسازی داوطلبانه، مداخله ی بشردوستانه و حذف نظام اجباری پیش برد، بلکه باید با نظام وظیفه ی عمومی شامل حال خانواده های خود آنان انجام داد، انگاه این چنین پرده دری نوفاشیستی- نولیبرالی- نومحافظه کاری بی شرمانه شان را علنی نمی کردند.

می دانیم در امریکا همگان، و از جمله و خطرناک تر از همه، نوجوانان و جوانان، حق حمل اسلحه را دارند- آن هم در سرزمینی که پر از تولید آثار رسانه ای خشونت بار و خونبار است- و آزادی جنسی هم در حد بهشت همیشه برهنه ها وجود دارد، اما حق بیمه اجتماعی و حق رها شدن از ننگ فقر و تنگدستی و بیچارگی، تقریبا هیچ کجا رعایت نمی شود. باج هایی که تحت عنوان آزادی، حقوق همجنس گرایان، روابط خصوصی، اجازه ی فعالیت اقتصادی،‌حقوق زنان و حقوق اقلیت ها داده می شوند، در واقع چیزهایی نیستند که در آماج حرکت اجتماعی اصیل قرار دارند، بلکه حرکت هایی اند فرد گرایانه و برای خدشه دار کردن حقوق اجتماعی و منحرف ساختن آن از آنچه به نیاز واقعی بشری مربوط می شود.

صحبتم را با قطعه شعری پایان می دهم:
زلال آب از آوند کوه
تا به نای چشمه سار
دوباره جاری شد
بوی خاک، رطوبت سبزه زار
عشق بازی گنجشکان
سر به هوایی آهوان
خیز خرگوشان
شوخی گل نقش پوشان
همه بی درنگی
از کمون ِ صحرا بیرون شدند.
با سپاس از شکیبایی شما

زالوی "تروئیکا" خون مردم یونان را می مکند




نامه سرگشاده "تئودور اکیس" به جهانیان

زالوی "تروئیکا" خون مردم یونان را می مکند

گزینش و ترجمه رضا نافعی

آهنگساز، نویسنده و سیاستمدار 87 ساله یونانی در نامه ای سرگشاده خطاب به افکار عمومی جهان از توطئه ای سخن می گوید که عاملین یونانی و خارجی علیه خلق یونان چیده اند . توطئه ای که قصدش انهدام نهائی وهمیشگی خلق یونان از طریق محکوم کردن خلق به بیکاری، گرسنگی و فقر است. او نوشت: من امروز 87 ساله ام و چندان محتمل نیست که دیگر شاهد نجات میهن دوست داشتنی ام باشم . ولی با وجدانی آرام چشم از جهان فرو خواهم بست، زیرا تا آخرین دم به انجام وظائف خود در برابر آرمانهای آزادی و عدالت ادامه خواهم داد.

توطئه ای جهانی برای ویران کردن میهن من در کار است که به پایان خود نزدیک می شود. این توطئه در سال 1975 آغاز شد. هدف از بین بردن فرهنگ نوین یونان بود، بعد به تحریف تاریخ نوین و هویت ملی ما روی آوردند و اینک می خواهند با بیکاری، گرسنگی و فقر به زندگی جسمانی ما پایان دهند. اگر خلق یونان یکجا بپا نخیزد این تهدید جدی است. در همین دهسال آینده . آنچه از ما باقی خواهی ماند خاطره ای خواهد بود، خاطره ای از تمدن ما و نبرد ما برای آزادی .
تا سال 2009 اقتصاد مسئله ای جدی نداشت. زخم های بزرگی که بر پیکر اقتصاد ما وارد می آمد هزینه انبوه و نامتناسبی بود که برای خرید ابزار جنگ و پرداخت رشوه به سیاست و اقتصاد ما تحمیل می شد. ولی مسئول وارد آمدن این هر دو زخم بر پیکر اقتصاد ما خارجی ها هم بودند. مثلا آلمانها، فرانسوی ها، انگلیس ها که با فروش ابزار جنگ به یونان میلیاردها یورو از ثروت ملی ما را نصیب خود می کردند و سود می بردند. این خونی که بی وقفه از تن اقتصاد ما می رفت ما را به زانو در آورد، اجازه پیشرفت را از ما گرفت و ملت های بیگانه را ثروتمند کرد. مسئله رشوه خواری نیز همین گونه بود. بعنوان مثال بگویم : کنسرن زیمنس آلمان یک بخش ویژه برای پرداخت رشوه به یونانی های با نفوذی درست کرده بود که از طریق آنها بتواند تولیدات خود را در بازار یونان عرضه کند . در این میان خلق یونان قربانی همدستی راهزنانه آلمانی ها و یونانی هائی بود که با پول این مردم کیسه خود را پر می کردند.
کاملا روشن است که این دو زخم بزرگ می توانست بوجود نیاید اگر آن عناصر فاسد رشوه گیر و رشوه پرداز موفق به بلعبدن رهبری دوحزب یونانی صاحب قدرت و هوادار آمریکا نمی شدند، و اینها مجبور نبودند برای پنهان کردن مسیر ثروت های ناپدید شده در صندوق کشورهای بیگانه( پولی که حاصل کار مردم یونان بود)، راه نجات را در گرفتن وام هائی چنان سنگین ببینند که بدهی دولتی به 300 میلیارد دلار برسد که 130 در صد از در آمد ناخالص ملی یونان است.
با این تقلب، رؤسای موسسات خارجی ، دوبار سود می بردند. نخست با فروش اسلحه و تولیدات خود بعد از طریق بهره ای که برای وام ها ئی که به دولت می دادند، نه به مردم. زیرا همانطور که می دانیم در هر دو مورد قربانی اصلی مردم بودند. برای قانع کردن شما فقط یک نمونه را ذکر می کنم . آندره آس پاپاندره ئو در سال 1986 از یک کشور بزرگ اروپائی یک میلیارد دلار اعتبار گرفت. بهره ای که برای این اعتبار پرداخت شد 54 میلیارد دلار بود ، که سرانجام در سال 2010 پرداخت گردید….
در انتخابات سال 2009حزب سوسیال دموکرات پاسوک 44 در صد از آراء را بدست آورد. طبق نظرخواهی های امروز فقط 6 در صد به آن رای خواهند داد.
آقای پاپاندرئو( رهبر حزب سوسیال دموکرات یونان) می توانست با گرفتن وام از بانک های خارجی با 5 درصد بهره معمولی با بحران اقتصادی مقابله کند. اگر او این کار را می کرد یونان هیچ مسئله ای نداشت، حتی برعکس ما می توانستیم سطح زندگی خود را بالاتر هم ببریم، چون ما در آن زمان رونق اقتصادی داشتیم .
ولی آقای پاپاندرئو توطئه خود را از تابستان 2009 علیه یونان آغاز کرده بود. او محرمانه با استرواس کان ملاقات کرده و قرار گذاشته بود یونان را زیر رهبری صندوق بین المللی پول در آورد. این اطلاعات را رئیس سابق صندوق بین المللی خود منتشر کرده است.
ولی برای آن که ما بتوانیم به آنجا برسیم میبایستی وضع اقتصادی کشور ما غیر از آنچه بود نشان داده می شد تا بانک های خارجی از ترس بهره اعتبار را برای ما بالا ببرند تا جائی که ما قادر به پرداخت آن نباشیم. کسر بودجه دولت از 2،9 در صد با جعل ارقام مصنوعا به 15درصد افزایش داده شد. به دلیل این اقدام تبهکارانه دادستان 20 روز پیش آقای پاپاندرئو و پِپونیس وزیر اقتصاد را برای رسیدگی به این امر تحویل مقامات قضائی داد.
کارزار سیستماتیک آقای پاپاندروئو و وزرای اقتصاد کشورهای اروپائی 5 ماه بطول انجامید و آنها در این مدت تلاش می کردند ثابت کنند که یونان مانند کشتی تایتانیک در آستانه غرق شدن است، یونان فاسد است، یونانی ها تنبل و ناتوان هستند و نمی توانند به نیازهای کشور پاسخ دهند. با هر توضیحی که اینها می داند میزان بهره ها بالاتر می رفت تا جائی که ما دیگر قادر به دریافت اعتبار نباشیم و وقتی ما تحت اختیار صندوق بین المللی و بانک اروپا قرار گرفتیم چنین بنظر آید که آنها برای نجات ما حاضر شده اند به ما قرض بدهند. در حالی که در واقع این آغاز مرگ ماست.
در ماه مه 2010فقط یک وزیر قرارداد بدنام مهلت قانونی را که بمعنی تسلیم مطلق ما به طلبکاران بود امضاء کرد. طبق قانون یونان وقتی چنین قرارداد مهمی مطرح است باید سه پنجم از نمایندگان پارلمان زیر قرارداد را یک یک امضاء کنند. این مهلت قانونی و نیز " تروئیکا " یعنی نمایندگان سه گانه صندوق بین المللی پول، اتحادیه اروپا و بانک مرکزی اروپا، که امروز عملا برما حکومت می کنند، طبق قوانین یونان و قوانین اروپا غبر قانونی هستند.
اگر تعداد پلکانی که ما برای رسیدن به مرتبه مرگ باید بپیمائیم بیست باشد ، ما از آن زمان تا کنون بیش ازنیمی از پله ها را پشت سر نهاده ایم . تجسم کنید که ما با این مهلت قانونی استقلال ملی و ثروت ملی خود را در اختیار خارجی ها می گذاریم. یعنی بندر ها، فرودگاهها،شبکه جاده ها و راهها، شبکه برق، آبرسانی، ثروتهای زیر زمینی و زیر دریائی و غیره و غیره و حتی آثار باستانی خود مانند آکروپولیس، دلفین، المپیا و غیره چون ما حرفی را که باید بزنیم نزده ایم.
تولید خوابید، بیکاری به 18 درصد رسید. 80 هزار مغازه تعطیل شد،هزاران کارگاه و صدها کارخانه کارخود را متوقف کردند. رویهم رفته 432 هزار موسسه دست از کار کشیده اند. دهها هزار دانشمند جوان کشوری را که روزبروز به ظلمت قرون وسطی بیشتر نزدیک می شود ترک می کنند. هزاران شهروند که در گذشته زندگی مرفهی داشته اند امروز باید خوراک خود را در میان زباله ها بجویند و در کنار خیابان بخوابند.
گاه اینطور تصور می شود که ما به برکت کمک های سخاوتندانه طلبکاران خود، بانک های اروپائی و صندوق بین المللی پول زنده هستیم. ولی در واقع هر بسته پول چند میلیاردی که به حساب یونان گذاشته می شود تا دینار آخر به همانجائی باز می گرد د که از آن آمده بود ولی ما باید بهره غیر قابل تحمل آنرا بپردازیم. و چون ضرورت حکم می کند که دولت برپا بماند، بیمارستانها و مدارس بکار ادامه دهند، گروه سه گانه از طبقات متوسط و پائین تر از آن می خواهد که مالیاتهای بیش از حد سنگین بپردازند، و خود گرسنگی بخورند. ما با یک دوران گرسنگی عمومی در آغاز دوران اشغال یونان توسط آلمان در سال 1941 روبرو بوده ایم با 300 هزار تلفات طی فقط 6 ماه. هیولای گرسنگی آن زمان امروز باز به سرزمین اندوهگین ما، که آماجگاه افتراهاست ، باز می گردد .
هرگاه در نظر آوریم که اشغال خاک ما توسط آلمانها به قیمت جان یک میلیون یونانی و ویرانی میهن ماتمام شد، چگونه می توانیم تهدید خانم مرکل راتحمل کنیم که می خواهد یک Gauleiter  _لقب حکمران نازی ها_ جدید برما تحمیل کند، ولی این بار با کراوات.
برای آن که نشان دهم یونان چه سرزمین ثروتمندی است و یونانی چه انسان سخت کوش و آگاهی است( آگاه بر آزادی خود و عشق به میهن) به سالهای 1941 تا اکتبر 1944 اشاره می کنم.
هنگامی که اس اس های هیتلری و گرسنگی یک میلیون شهروند یونانی را از پای در آوردند و میهن ما را تعمدا و با نقشه ویران کردند، تولیدات کشاورزی و طلای موجود در بانکهای ما را ربودند، یونانی ها برای نجات خود از گرسنگی جنبش ملی همبستگی را پدید آوردند و یک ارتش چریکی صد هزار نفری برپا کردند، که جلوی بیست لشگر آلمانی را گرفتند.
همزمان با آن، یونانی ها در پرتو سخت کوشی خود ، نه تنها خود را زنده نگه داشتند، بلکه برغم شرائط تحمیلی اشغال هنر نوین یونانی را پدید آوردند بویژه در عرصه ادبیات و موسیقی. یونان راه از خودگذشتگی برای آزادی و ادامه حیات را انتخاب کرد.
در آنزمان هم بی دلیل برما تاختند و پاسخ ما همبستگی و ایستادگی بود و ما زنده ماندیم. امروز هم همان کار را می کنیم و مطمئنیم که پیروزی نهائی از آن خلق یونان خواهد بود. من که هنوز هم دوست مردم آلمان هستم ودر آینده نیز خواهم بود، من که ستایشگر نقش بزرگی هستم که آنها در عرصه دانش، فلسفه و هنر، بویژه هنر موسیقی، ایفا کردند.. این پیام را برای خانم مرکل ( صدراعظم آلمان ) و آقای شویبله ( وزیردارائی آلمان) می فرستم.
ما را تهدید می کنید که از اروپا اخراجمان خواهید کرد. اگر یک بار اروپا ما را نخواهد ما اروپای مرکل وسارکوزی( رئیس جمهور فرانسه ) ده بار بیشتر به دور خواهیم افکند.
من امروز که روز 12 فوریه است تصمیم گرفتم در تظاهرات شرکت کنم، همراه با مانولیس گلزوس قهرمان ملی یونان، مردی که نشان صلیب شکسته هیتلری را از آکروپولیس فرو کشید، و با این کار نمادین نه تنها آغاز پیکار یونانیان بلکه آغاز نبرد اروپا با هیتلر را اعلام کرد. با حضورصدها هزار تن از شهروندان یونان خیابانها و میدانهای شهرها ی ما مملو از جمعیت خواهد شد، مردمی که خشم خود را نسبت به دولت و تروئیکا ( هیئت سه گانه ) نشان خواهند داد.
دیروز نخست وزیر بانکدار یونان در نطق خود خطاب به مردم یونان گفت " ما تقریبا به نقطه صفر رسیده ایم ". چه کسانی بودند آنها که ما را طی دوسال به نقطه صفر رساندند؟ همان ها که نمایندگان مجلس را امروز هم با همان شیوه های قبلی تهدید می کنند که باید مهلت جدید را که از مهلت نخستین بد تر است بپذیرند، آنها که جایشان در زندان است، آنها ما را به نقطه صفر رساندند. چرا؟ چون صندوق بین المللی پول و گروه اروپا این دستور را صادر کرده اند و ما را تهدید می کنند که اگر حرف شنوائی نداشته باشیم ما را بورشکستگی خواهد کشاند...اینجا نمایشنامه پوچی را بنمایش گذاشته اند. تمام آن محافلی که از ما نفرت دارند ( خارجی و یونانی) و تنها مسئول این وضع غم انگیز هستند، آنها این کشور را به اینجا کشانده اند، آنها تهدید می کنند و زیر فشار می گذارند تا بتوانند به اعمال ویرانگر خود ادامه دهند و ما را به زیر صفر بکشانند تا جائی که بکلی نیست شویم.
یونانی ها، در طی قرون، از بلایای بمراتب سخت تر جان بدر برده اند. یونانی ها را وقتی به پله ماقبل آخر مرگ بکشانند، نه تنها جان بدر می برند بلکه خود را از نو می سازند.
در این لحظه من تمام نیروی خود را در راه اتحاد پویای خلق یونان بکار می برم. می کوشم ثابت کنم که صندوق بین المللی و تروئیکا خیابانهای یک طرفه نیستند. راه حل دیگر هم هست. و آن این که ما باید مسیر حرکت ملی را بکلی تغییر دهیم و برای همکاری اقتصادی کنسرسیوم هائی ایجاد کنیم که با شرائط عادلانه ، بما کمک کنند تا از ثروت ملی خود بهره ور گردیم، برای این کارباید روی بسوی روسیه بیاوریم.
اما در بارۀ اروپا باید به خرید وسائل جنگی از آلمان و فرانسه پایان دهیم. همچنین باید تمام امکانات را بکار گیریم تا آلمان خساراتی را که در اثر جنگ برما تحمیل کرده و با ربح آن می تواند به 500 میلیارد یورو بالغ گردد، بما بپردازد.
یگانه قدرتی که بتواند این تغییرات انقلابی را عملی کند، قدرت مردم یونان است که متحد با هم به جبهه وسیع مقاومت و همبستگی بپیوندد تا تروئیکا ( = صندوق بین المللی پول و بانکهای اروپائی) را از یونان تار و مار کنند.همزمان با آن باید تمام اقدامات غیر قانونی آنها ( اعتبارات، بدهی ها، بهره ها، خرید اموال ملی) از اعتبار ساقط گردد. همدستان یونانی آنها که در ذهن خلق یونان خائن شناخته شده اند، باید مجازات گردند.
من خود را، بتمام ، وقف این هدف( وحدت خلق در یک جبهه) کرده ام و اطمینان دارم که سرانجام حق با من خواهد بود. من سلاح در دست با اشغالگران هیتلری جنگیده ام. دخمه های مخوف گشتاپو را شناخته ام. آلمانها مرا محکوم به مرگ کردند و معجزه وار نجات یافتم. 1967 نخستین گروه مقاومت در برابر حکومت سرهنگان را سازمان دادم. در شرائط غیرقانونی مبارزه کرده ام. دستگیر شدم و " قصابخانه " پلیس خونتا ( حکومت سرهنگان) را از سر گذراندم. سرانجام باز جان بدر بردم.
امروز 87 ساله ام و چندان محتمل نیست که دیگر شاهد نجات میهن دوست داشتنی ام باشم . ولی با وجدانی آرام چشم از جهان فرو خواهم بست، زیرا تا آخرین دم به انجام وظائف خود در برابر آرمانهای آزادی و عدالت ادامه خواهم داد.