بهار عربی - قسمت پایانی



نویسنده : سمیر امین
مترجمان: ناصر زرافشان – قبال طالقانی

***

استراتژیِ ایالت متحده : الگوی پاکستانی
سه قدرتی که در تمام طول مدت پسرفت جنبش (یعنی از 1967 تا 2011) بر صحنه خاورمیانه مسلط بودند، عبارتند از ایالات متحده سرکرده آن نظام، عربستان سعودی و اسرائیل. سه هم پیمان خیلی نزدیک که هر سه گرفتار وحشت مشترک از پیدایش یک مصر دموکراتیک بودند. زیرا یک چنین مصری فقط میتوانست ضد امپریالست و طرفدار رفاه مردم باشد، از لیبرالیسم جهانی شده فاصله میگرفت، عربستان سعودی و کشورهای خلیج را از اعتبار می انداخت، همبستگی خلقهای عرب را احیا و آنها را دوباره بیدار میکرد و اسرائیل را وادار میکرد دولت فلسطین را به رسمیت بشناسد.
مصر، در استراتژی ایالات متحده برای کنترل جهان یک سنگ بنا است. هدف منحصر به فرد واشنگتن و هم پیمانان او، اسرائیل و عربستان سعودی، سقط جنین جنبش دموکراتیک مصر است، و به این منظور آنان میخواهند یک «رژیم اسلامی» را تحت رهبری اخوان المسلمین به مصر تحمیل کنند که برای آنان تنها راه دائمی کردن انقیاد مصر است. «سخنرانی های دموکراتیک» اوباما تنها برای فریب یک افکارعمومی ساده لوح و در درجه اول افکار عمومی ایالات متحده و اروپا ایراد میشوند.
 درباره الگوی ترکیه بسیار گفتگو میشود برای اینکه حکومتی از سوی اخوان المسلیمن را («که تغییر مسلک داده و هوادار دموکراسی شده است!») توجیه کنند و به آن مشروعیت بخشند. اما این هم فقط خاکی است که به چشم مخاطبان می پاشند. زیرا ارتش ترکیه که همیشه در پشت صحنه حاضر است، اگر چه یقینا غیر دموکراتیک و علاوه بر آن، هم پیمان وفادار ناتو است، اما هم چنان به عنوان تضمین کننده «سکولاریزم» در ترکیه باقی مانده است. طرح واشنگتن که هیلاری کلینتون ، اوباما و اطاق های فکری که در خدمت آنها هستند آنرا به طور آشکار و علنی بیان کردند، از الگوی پاکستان الهام گرفته است: یک ارتش «اسلامی» در پشت صحنه، و یک دولت «غیر نظامی» که بوسیله یک یا چند حزب اسلامی «انتخاب شده» کشور را اداره میکند.
بدیهی است در این فرض، تسلیم و اطاعت حکومت «اسلامی» مصر از موارد اساسی (دائمی کردن لیبرالیسم اقتصادی و باصطلاح خودشان «قراردادهای صلحی»  که به اسرائیل اجازه میدهد سیاست گسترش سرزمینی خود را ادامه دهد) تلافی خواهد شد و بعنوان نوعی جبران عوام فریبانه، این حکومت اجازه خواهد داشت اجرای طرح های خود در زمینه «اسلامی کردن دولت و سیاست» و ترور قبطی ها را ادامه دهد! آنچه واشنگتن برای مصر طراحی کرده است یک چنین دموکراسی باشکوهی است. بدیهی است عربستان سعودی از اجرا و انجام این طرح با همه ی منابع (مالی) خود پشتیبانی میکند. زیرا ریاض خیلی خوب میداند که سرکردگی منطقه ای اش (در جهان عرب و مسلمان) مستلزم این است که مصر وزن و اعتباری نداشته باشد. و وسیله و راه رسیدن به این هدف «اسلامی کردن دولت و سیاست»  در مصر است؛ یعنی در واقعیت و عمل، اسلامی کردن با الگوی وهابی ها با همه  نتایج و آثار آن از جمله برنامه های انحرافی تعصب آمیز و خرافی آنان برای قبطی ها و انکار حقوق برابر برای زنان.
آیا این نوع اسلامی کردن ممکن است؟ شاید، اما به قیمت خشونت های افراطی و شدید. میدان جنگ،  اصل دوم قانون اساسی رژیم سرنگون شده است. این اصل که تصریح میکند  «شریعت منشا قانون است»  در تاریخ سیاسی مصر یک بدعت است. زیرا نه در قانون اساسی سال 1932 و نه در قانون اساسی رژیم ناصر تصور چنین چیزی هم وجود نداشت. این سادات بود که این اصل را با حمایت سه جانبه واشنگتن (« باید به سنت ها احترام گذارد!») و ریاض (« قانون اساسی ما قرآن است») و اورشلیم («کشور اسراییل یک کشور یهودی است») در قانون اساسی خود گنجاند.
پروژه اخوان المسلمین، همان گونه که الحاقیه آنان به اصل دوم قانون اساسی سادات/مبارک هم نشان میدهد، همچنان مثل گذشته تاسیس و استقرار یک دولت تئوکراتیک است. علاوه بر این، تازه ترین برنامه این سازمان هم این دیدگاه قرون وسطایی را با پیشنهاد تشکیل یک «شورای علما» که اختیار داشته باشد با بررسی هر گونه قانون پیشنهادی از انطباق آن با مقررات شریعت اطمینان حاصل کند، تایید و تقویت میکند. این شورای مذهبی قانون اساسی، شبیه آن شورایی است که در ایران بالاتر از «قدرت انتخابی» است و بر آن نظارت میکند. این رژیم مبتنی بر یک ابر حزب مذهبی واحد است و در آن کلیه احزاب هوادار سکولاریزم غیر قانونی میشوند. و به این ترتیب هواداران این احزاب مانند غیر مسلمانان (قبطی ها) از زندگی سیاسی کنار گذارده میشوند، علیرغم تمام این ها مقامات رسمی واشنگتن و اروپا چنان بحث میکنند که گویا اعلامیه فرصت طلبانه و کاذبانه اخیر اخوان المسلمین را مبنی بر اینکه طرح تئوکراتیک خود را کنار میگذارند (بدون اینکه هیچ تغییری در برنامه رسمی خود داده باشند!) میتوان جدی گرفت. آیا متخصصین «سیا» نمیتوانند چیزی به زبان عربی بخوانند؟ نتیجه گیری چنان روشن است که هیچگونه طفره ای از آن نمیتوان رفت: واشنگتن ترجیح میدهد اخوان المسلمین به قدرت برسند، که ماندن مصر را در قبضه قدرت ایالات متحده و در دامن جهانی سازی نولیبرالی برای آنها تضمین میکند؛ تا اینکه دموکرات ها به قدرت برسند که به احتمال زیاد جایگاه فرودست مصر را به چالش خواهد کشید. حزب آزادی و عدالت هم که اخیرا، آشکارا به تقلید از الگوی ترکیه تاسیس شده است، چیزی جز آلت دست اخوان المسلمین نیست. اعلام کرده اند قبطی ها هم در این حزب به عضویت پذیرفته خواهند شد (!) که معنایش این است که اگر قبطی ها حق «مشارکت» در حیات سیاسی کشور خود را میخواهند، باید دولت تئوکراتیک اسلامی را که در برنامه اخوان المسلیمن گنجانده شده است، بپذیرند. اخوان المسلمین که حالت تهاجمی بخود گرفته است در حال راه انداختن «سندیکاها»، «سازمانهای دهقانی» و «فهرستی طولانی از احزاب سیاسی» با نامهای گوناگون است که تنها هدف همه آنها تفرقه انداختن در جبهه های واحد کارگری و دهقانی و دموکراتیکی است که در حال ساخته شدن اند، و البته بسود بلوک ضد انقلابی.
آیا جنبش دموکراتیک مصر قادر خواهد بود در آینده اصل مورد بحث را از قانون اساسی جدید حذف کند؟ به این سوال تنها در صورتی میتوانیم پاسخ دهیم که به عقب برگردیم و منازعات سیاسی ایدئولوژیک و فرهنگی را که در طول تاریخ مصر جدید جریان داشته است، بررسی کنیم.
در واقع میتوان دید که دوره های  پیشرفت و اعتلای جنبش با تنوع عقاید و نظراتی که به طور باز و آشکار ابراز و بیان میشده و مذهب را (که همیشه در جامعه حضور دارد) در پسزمینه رها میکرده، مشخص میشود.
وضع طی دو سوم نخست سده نوزدهم (یعنی از محمد علی تا خدیو اسماعیل) چنین بود. موضوعات و بحث های تجددطلبانه (بیشتر در قالب یک استبداد روشنگرانه تا دموکراتیک) در این دوره ها بر صحنه غالب بود. از سال 1920 تا سال 1970 هم وضع بر همین منوال بود. برخورد دیدگاه ها بین «بورژوا دموکرات ها» و «کمونیست ها» که بطور گسترده ای پیش صحنه را در اشغال خود داشتند تا پیدایش ناصریسم، باز و آزاد است. ناصر این مباحثات را قطع و خاموش کرد و یک گفتمان پوپولیستی، پان عربی، گرچه در عین حال «تجدد خواه» را جایگزین آن کرد. تضادهای این نظام راه را برای بازگشت اسلام سیاسی باز کرد. در مراحل پسرفت و انحطاط جنبش هم می بینیم که به عکس این گونه تنوع عقاید محو میشود و جا را برای پیروی از عقاید و آداب قرون وسطایی که به عنوان تفکر اسلامی ارائه میشود باز میکند، عقاید و آدابی که حق انحصاری گفتمانی که قدرت آن را مجاز شناخته است را من غیر حق به خود اختصاص داده اند. از 1880 تا 1920 بریتانیائی ها به طرق مختلف این مسیر انحرافی را از جمله با تبعید همه متفکرین و کنشگران تجددخواه مصری که از زمان محمد علی پاشا به بعد تربیت شده بودند (عمدتا به نوبی1) ایجاد کردند. اما این را نیز ملاحظه می کنیم که «اپوزیسیونی» که در مقابل اشغالگری بریتانیا بوجود می آید هم خود را در صف این نگرش قرون وسطایی قرار میدهد. نهضت که بوسیله افغانی2 آغاز و بوسیله محمد عبده پیگیری شد، بخشی از این مسیر انحرافی است که با آن توهمات واهی و فریب آمیز عثمانی هایی پیوند داشت که حزب ناسیونالسیت جدید مصطفی کمال و محمد فرید نماینده آن بودند. نباید تعجبی داشته باشد اگر در حوالی پایان آن دوران این مسیر انحرافی به نوشته های ماورا ارتجاعی رشید رضا منجر شود که بعداً حسن البنا بنيانگزار اخوان المسلمين آنرا ميگيرد و مورد استفاده قرار میدهد.
 همين وضع دوباره در دوره ی پسرفت و انحطاط جنبش بين سال های 1970 تا 2010 هم تکرار شد. گفتمان رسمی قدرت (سادات و مبارک) که کاملاً اسلامگرا بود، (همانطور که وارد کردن شريعت در قانون اساسی و واگذاری اختيارات اساسی به اخوان المسلمين از سوی آنها اين موضوع را ثابت ميکند.) در عين حال گفتمان یک اپوزيسيون ساختگی، بعنوان تنها اپوزيسيون قابل تحمل بود، گفتمانی که در مساجد وعظ ميشد. بخاطر همين وضع ممکن است تصور شود که اصل دوم قانون اساسی در «افکار عمومی» (يا آنطور که در بين امريکايی ها مصطلح است، در ميان مردم کوچه و خيابان) ريشه های محکمی دارد. آثار ويرانگر غير سياسی کردن مردم را که طی دوره های پسرفت و انحطاط جنبش بطور نظام يافته و روش مند به جامعه تحميل ميشود، نبايد دست کم گرفت. بالا رفتن دوباره از شيبی که براحتی از آن به پايين لغزيده اي، هرگز آسان نيست. اما اين کار غير ممکن هم نيست. مجادلات جاری در مصر تصريحاً يا تلويحاً بر مسئله و بعد ادعائی «فرهنگی» (يعنی عملاً اسلامی) اين چالش متمرکز است. و علائمی وجود دارند که جهت گيری مثبتی را نشان می دهند: اين جنبش بحث آزاد را اجتناب ناپذير ساخته است. تنها چند هفته وقت کافی بود تا شعار اخوان المسلمين «اسلام راه حل ما است» از همه ی تظاهرات و تجمعات ناپديد شود، و تنها خواسته های مشخصی راجع به تغييرات عينی و ملموس در جامعه (آزادی بيان عقايد و تشکيل سنديکاها و احزاب سياسی و ديگر سازمان های اجتماعی، بهسازی دستمزدها و حقوق کار، دسترسی به زمين، مدرسه و بهداشت، ردّ خصوصی سازی ها و در خواست ملی کردن واحد های اقتصادی و غيره) در صحنه بماند. يک نشانه دیگر که گمراه کننده نيست: در انتخابات سازمان دانشجويان، جايی که پنج سال پيش (يعنی زمانی که گفتمان اخوان المسلمین تنها شکل مجاز اپوزيسيون ادعائی بود، نامزدهای این جماعت در آن يک اکثريت قاطع 80% بدست آورده بودند.) اين بار در انتخابات ماه آوریل، سهم آنان به 20% از آراء کاهش یافت. با اين حال طرف ديگر هم بنوبه ی خود ميداند چگونه در برابر «خطر دموکراسی» واکنش نشان داده و آنرا دفع کند. تغييرات جزئی و بی اهميت در قانون اساسی مبارک (که هنوز معتبر و در حال اجرا است) و از طرف کميته اي منحصراً متشکل از اسلام گرايان برگزيده ی فرماندهی عالی ارتش پيشنهاد و در يک رفراندوم شتابزده در ماه آوريل تصويب شده است، طبعاً اصل دوم قانون اساسی رژيم گذشته را دست نزده است. (رسماً با 23% رأی منفی و اکثريت رأی مثبت از طريق تقلب انتخاباتی و شانتاژ سنگين و گسترده اي که بوسيله ی مساجد صورت گرفت و طی آن اهالی را در محظور قرار ميدادند و از آنها در قالب حق السکوت رأی مي گرفتند.) انتخابات رياست جمهوری و مجلس مقننه که در چهارچوب اين قانون اساسی صورت ميگيرد قرار است در سپتامبر و اکتبر 2011 انجام شود. جنبش دموکراتيک برای يک دوره «گذار دموکراتيک» طولانی تر مبارزه ميکند که طی آن اين امکان وجود داشته باشد که گفتمان اين جنبش عملاً به آن لايه های وسيع مسلمان طبقات پايين تر برسد که رويداد های جاری آنها را بلاتکليف و سر در گم ساخته و هنوز از چگونگی آنها سر  در نمی آورند. اما اوباما به محض اين که خيزش مردمی آغاز شد، تصميم خود راگرفت: يک گذار کوتاه مدت تنظيم شده و دستوری (يعنی بدون هيچگونه تهديدی نسبت به دستگاه حاکمه) و انتخاباتی که منجر به پيروزی اسلام گرايان شود. همانطور که همه ميدانند، «انتخابات» در مصر هم مثل هر جای ديگری در جهان، بهترين راه برقراری دموکراسی نيست، بلکه غالباً بهترين راه برای تعيين يک حد نهايی برای پيشروی های دموکراتيک است.
 و سرنجام، چند کلمه پيرامون «فساد مالی». گفتمان مسلط «رژيم انتقالی» بر محکوميت فساد مالی، همراه با تهديداتی دائر بر تعقيب قضائی آن، تأکيد ميکند (مبارک، همسر او و برخی ديگر از اطرافيانش بازداشت شده اند، اما بايد صبر کنيم و ببينيم در عمل به چه نتيجه اي منجر خواهد شد). البته از اين گفتمان، بويژه از طرف اکثريت ساده لوح افکار عمومی استقبال ميشود. اما آنان از تجزيه و تحليل ريشه اي و عميق اين پديده خودداری ميکنند و نمی خواهند مردم بفهمند که «فساد مالی» (که در مواعظ اخلاقی امريکائی، يک انحراف اخلاقی فردی معرفی ميشود) يک جزء ذاتی و ضروری شکل گيری بورژوازی است. و اين امر منحصر به مصر و بطور کلی کشور های جنوب نيست که اگر يک بورژوازی کمپرادور بخواهد در آنجا شکل بگيرد، تنها راه برای تحقق اين امر، يکی شدن با دستگاه قدرت و دولت است. من تأکيد ميکنم که در مرحله ی سرمايه داری انحصاری تعميم يافته، فساد مالی بصورت يکی از اجزاء طبيعی و ذاتی تشکيل دهنده ی روند بازتوليد انباشت آن در آمده است: رانت جوئی انحصارات مستلزم اين است که دولت شريک جرم فعال آنان باشد. گفتمان ايدئولوژيک آن («ويروس ليبرال») اعلام ميکند «دست های دولت از اقتصاد کوتاه» در حالی که عمل آن «دولت در خدمت انحصارات» است.

منطقه­ ی توفان­ها
 مائو اشتباه نمیکرد هنگامی که تأکید میورزید که سرمایه­ داری (واقعا ً موجود، یعنی بنا به سرشت خود، امپریالیستی) چیزی ندارد که به خلق­های سه قاره بدهد (یعنی به کشورهای پیرامونی که آسیا، افریقا و امریکای لاتین را شامل میشوند- این «اقلیتی» که 85 درصد جمعیت کره­ی خاک را تشکیل میدهند!)، و بنا­بر­این جنوب «منطقه­ی توفان­ها» را تشکیل میدهد، یعنی منطقه­ی شورش­های پی­در­پی­ای را که بطور بالقوه (اما فقط بطور بالقوه) آبستن پیشروی­های انقلابی در جهت عبور دادن جامعه از سرمایه­داری و اعتلای آن به سوی سوسیالیسم هستند.
 «بهار عرب» در فهرست این واقعیت قرار می­گیرد. این مورد، یک مورد از شورش­های اجتماعی است که حامل امکان بالقوه­ی تبلور جایگزینه­های عینی و مشخصی است که در بلند مدت میتوان آنها را در یک چشم­انداز سوسیالیستی قرار داد. به همین دلیل است که نظام سرمایه ­داری، سرمایه­ی انحصاراتی که در مقیاس جهانی مسلّط­­ اند، نمی­تواند رشد و تکامل این جنبش­ها را تحمل کند. سرمایه­ی انحصاری کلیه­ی طرق و وسائل ممکن را، از فشارهای اقتصادی و مالی گرفته تا تهدیدات نظامی، برای بی­ثباتی بسیج خواهد کرد. بر حسب اوضاع و احوال، هم از گزینه های قلابی فاشیستی یا شبه فاشیستی و هم از تحمیل شدن دیکتاتوری­های نظامی به این کشورها پشتیبانی خواهد کرد. کلمه­ای از آنچه اوباما میگوید را نباید باور کرد. اوباما همان بوش است با زبانی دیگر. یک فریب دائمی در زبان همه­ی رهبران مثلث امپریالیستی (ایالات متحده، اروپای غربی و ژاپن) تعبیه شده است.
 من قصد ندارم در این مقاله هریک از جنبش­های جاری در دنیای عرب (تونس، لیبی، سوریه، یمن و غیره) را چندان با تفصیل بررسی کنم. زیرا اجزاء تشکیل دهنده­ جنبش در هریک از این کشورها با کشورهای دیگر تفاوت دارند، درست همانطور که شکل­های ادغام آنها در جهانی­سازی­ امپریالیستی و ساختارهای رژیم­های مستقر در این کشورها با هم تفاوت دارند.
 شورش تونس شلیک آغاز حرکت بود و بطور یقین مصری­ها را قویا ً تحت تأثیر قرار داد و آنها را تشجیع کرد. از طرف دیگر جنبش تونس یک مزیت مشخص داشت. اسلامگرایانی که از تبعید خود از انگلستان برگشته­اند مطمئنا ً نمی توانند نیمه سکولاریزمی را که به وسیله­ی بورقبیه ایجاد شد زیر سؤال ببرند. اما در همین حال به نظر نمی­رسد جنبش تونس بتواند الگوی توسعه­ی برون­گرائی را هم، که ذاتا ً با جهانی سازی لیبرالی سرمایه ­داری همراه است، به چالش بکشد.
لیبی، نه تونس است، نه مصر. گروه حاکم (قذافی) و نیروهائی که با آن می جنگند به هیچ وجه شبیه همتایان تونسی یا مصری خود نیستند. قذافی هرگز چیزی بیش از یک دلقک نبوده است که تهی بودن فکرش در «کتاب سبز» او نمایان است. او که در یک جامعه­ی هنوز کهن عمل میکرد، میتوانست راحت به خود اجازه دهد که امروز سخنرانی­های پی­در­پی «ناسیونالیستی و سوسیالیستی» ایراد کند -که چندان ربطی هم به واقعیت نداشت- و روز بعد از «لیبرالیسم» جانبداری کند. او برای «خوشایند غربی­ها!» این کار را میکرد. گوئی انتخاب لیبرالیسم هیچگونه تأثیری در جامعه بجا نمی­گذارد، امّا چنین تأثیری را بجا گذاشت و به شکل خیلی معمولی و مبتذلی، دشواریها و شرایط زندگی اکثریت مردم را خراب تر کرد. آنگاه این دشواری­ها شرایط را برای انفجاری فراهم کرد که همه از آن اطلاع دارند و اسلام سیاسی این کشور و ناحیه گرایان خودمختاری­طلب گوناگون فورا ً از آن بهره­برداری کردند. زیرا لیبی در گذشته هم هیچگاه واقعا ً به صورت یک ملت واحد وجود نداشته است. لیبی یک منطقه­ی جغرافیائی است که مغرب و مشرق عربی را از یکدیگر جدا می کند. مرز میان این دو دقیقا ً از وسط لیبی می­گذرد. سیرنائیکا از لحاظ تاریخی یونانی و هلنی بود، سپس مشرقین شد. اما تریپولیتانیا رمی بود و مغربین شد. بنا به این واقعیت در این کشور همیشه پایگاهی برای ناحیه­گرائی (رژینونالیسم) وجود داشته و این پدیده همیشه در لیبی قوی بوده است. هیچ کس واقعا ً نمیداند اعضای شورای انتقالی ملی بنغازی چه کسانی هستند، ممکن است در میان آنان دموکرات­هائی هم وجود داشته باشند، اما یقینا ً اسلام­گرایان- و از بدترین نوع آنان- و ناحیه­گرایان در این شورا حضور دارند.
 «جنبش» از همان آغاز در لیبی شکل یک شورش مسلحانه را به خود گرفت که با ارتش می­جنگید، نه یک موج تظاهرات مدنی را. از طرف دیگر این شورش مسلحانه برای نجات خود فورا ً از ناتو دعوت به مداخله کرد. به این ترتیب فرصت برای مداخله­ی نظامی قدرتهای امپریالیستی به آنان پیشکش شد. به طور یقین هدفی که آنان تعقیب می­کنند نه «حمایت از غیر نظامیان» است و نه «دموکراسی». آنان کنترل بر میدانهای نفتی و به دست آوردن یک پایگاه نظامی بزرگ را در این کشور میخواهند. البته از زمانی که قذافی به آغوش «لیبرالیسم» پناه برد، شرکت­های نفتی غربی بر نفت لیبی تسلط پیدا کرده بودند. امّا با وجود قذافی هرگز کسی نمی­توانست از هیچ چیز مطمئن باشد. از کجا معلوم بود که او ناگهان تغییر عقیده ندهد و فردا چینی­ها یا هندی­ها را وارد بازی خود نکند؟ امّا مسئله­ی دیگری وجود دارد که حادتر و مهم­تر است. در 1969 قذافی از بریتانیائی­ها و امریکائی­ها خواست پایگاه­هائی را که آنان از فردای جنگ جهانی دوم در این کشور در اختیار داشتند تخلیه و ترک کنند. امروز، ایالات متحده برای انتقال افریکوم (فرماندهی نظامی ایالات متحده برای افریقا که بخش مهمی از آرایش لازم برای سلطه­ی نظامی این کشور بر جهان است، امّا تاکنون ناگزیر بوده­اند آنرا در اشتوتگارت مستقر کنند!) به محلی در افریقا نیاز دارد. اتحادیه­ی افریقا از قبول این خواسته سر باز میزند و تاکنون هیچ کشور افریقائی جرأت نکرده است چنین کاری بکند. یک پیشخدمت مطیع که در تریپولی (یا در بنغازی) مستقر شود، بدون شک میتواند همۀ خواسته های واشنگتن و هم پیمانان فرودست آن در ناتو را اجابت کند.
 اجزاء تشکیل دهندۀ شورش در سوریه تاکنون برنامه های خود را اعلام نکرده اند. بی شک، گرایش به راست رژیم بعثی که مشی سیاسی خود را تغییر داده و به لیبرالیسم نو پیوسته و به تنهایی در برابر اشغال جولان از طرف اسرائیل موضع غیرفعال گرفته است، منشأ انفجار مردمی است. اما مداخلۀ «سی.آی.ا» را هم نباید نادیده گرفت: از گروه هایی صحبت میکنند که از اردن، از مناطق مرزی همجوار آن کشور با سوریه به دیره نفوذ کرده اند. بعید نیست بسیج اخوان المسلمین که در پس شورش های چند سال قبل حما و حمس بوده اند، بخشی از توطئۀ واشنگتن باشد که درصدد است به اتحاد سوریه و ایران که برای حمایت از حزب الله در لبنان و حماس در غزه اهمیت اساسی دارد، پایان دهد.
 در یمن، وحدت این بر شکست نیروهای ترقی خواهی بنا شد که بر کشور مستقل یمن جنوبی حکومت میکردند. آیا جنبش یمن موجب تجدید حیات آن نیروها خواهد شد؟ عدم اطمینانی که در این زمینه وجود دارد، دلیل تردیدهای واشنگتن و دولت های عرب خلیج ]فارس[ است.
 در بحرین، شورش با مداخلۀ ارتش عربستان سعودی و کشتار مردم در نطفه خفه شد. بدون این که در رسانه های مسلط (از جمله الجزیره) چیز چندانی در مورد آن بگویند. اینجا هم مثل همیشه معیار دوگانه در کار بوده است.
 «شورش اعراب» اگرچه این بهار عرب فقط یکی از نمودهای آن و تازه ترین آنها است، تنها مورد و مثالی نیست که بی ثباتی ذاتی این «منطقه طوفان ها» را نشان میدهد.
 یک موج نخستین از «انقلاب ها»، اگر آن ها را چنین بنامیم، برخی دیکتاتوری ها را در آسیا (فیلیپین و اندونزی) و آفریقا (مالی) که به وسیلۀ امپریالیسم و بلوک های ارتجاع بومی در این کشورها مستقر شده بودند، جاروب و از صحنه خارج کرد. اما ایالات متحده و اروپا توانستند در این کشورها پویائی و پتانسیل آن جنبش های مردمی را- که در مواردی از لحاظ امواج عظیمی از اعتراضات مردمی که برانگیخته بودند، جنبش های عظیمی بودند- در نطفه خفه کنند. ایالات متحده و اروپا میخواهند در جهان عرب هم آنچه در مالی، اندونزی و فیلیپین روی داد تکرار کنند، یعنی «همه چیز را تغییر دهند برای آن که هیچ چیز تغییر نکند!». در آن کشورها پس از آن که جنبش های مردمی از شر دیکتاتورهایشان خلاص شدند، قدرت های امپریالیستی با روی کار آوردن حکومت هایی که با لیبرالیسم نو و منافع سیاست خارجی آنان هماهنگ هستند، برای حفظ منافع اساسی خود اقدام کردند. قابل توجه است که در کشورهای مسلمان (مالی و اندونزی) آنان اسلام سیاسی را برای رسیدن به این هدف بسیج کردند.
 اما به عکس، موج جنبش های رهایی بخشی که آمریکای جنوبی را درنوردید امکان پیشرفت هایی واقعی را در سه جهت فراهم کرد. دموکراتیزه کردن دولت و جامعه؛ اتخاذ مواضع ضد امپریالیستی و ورود این کشورها به مسیر اصلاحات اجتماعی ترقی خواهانه و حرکت در این مسیر.
 گفتمان رسانه های مسلط «شورش های دموکراتیک» جهان سوم را با شورش هایی مقایسه میکنند که پس از فروریختن دیوار برلین به «سوسیالیسم» اروپای شرقی پایان داد، این چیزی جز یک خدعۀ ساده و خالص نیست، زیرا دلایل شورش های مورد بحث هر چه که بود (و قابل درک هم بود)، آن شورش ها در چشم انداز الحاق آن منطقه به قدرت های امپریالیستی اروپای غربی (در وهلۀ اول به سود آلمان) و به وسیلۀ همین قدرت ها قرار میگرفت.
 در واقع کشورهای اروپای شرقی که جایگاه آنان، از آن زمان به بعد، تا حد جایگاه یکی از «کشورهای پیرامونی» اروپای توسعه یافتۀ سرمایه داری تنزل یافت، تازه در آستانۀ شورش های اصیل و واقعی خود هستند که در آینده آنها را تجربه خواهند کرد. نشانه های هشدار دهندۀ این شورش ها از هم اکنون، به ویژه در یوگسلاوی سابق، قابل رؤیت است.
 شورش هایی که بالقوه آبستن پیشرفت های انقلابی هستند، تقریباً در همه جا و به ویژه در آن سه قاره ای که امروز هم مانند گذشته، بلکه بیش از هر زمان دیگر، به صورت منطقۀ توفان باقی مانده اند، قابل پیش بینی است؛ و این واقعیت بر سر تا پای آن گفتمان مشمئز کننده ای که «سرمایه داری ابدی» و ثبات و صلح و پیشرفت حاصل از آن را تبلیغ میکند، داغ باطل زده است.
 امّا این شورش ها برای اینکه به پیشرفت های انقلابی تبدیل شوند، باید بر موانع و مشکلات بسیاری غلبه کنند: از یک طرف باید بر ضعف خود جنبش فائق آیند، بین اجزاء تشکیل دهندۀ جنبش همگرایی های مثبت بوجود آورند، استراتژی های مؤثر و کارآمدی را تحت ضابطه کشیده و به اجرا درآورند؛ ولی از سوی دیگر هم باید مانع مداخلات مثلث امپریالیستی (و از جمله مداخلات نظامی آن) شوند. هرگونه مداخلۀ نظامی ایالات متحده و ناتو در امور کشورهای جنوب، به هر بهانه که باشد و این بهانه هر قدر خوش ظاهر باشد- مثل مداخلات «بشردوستانه»- باید ممنوع اعلام و از آن جلوگیری شود. امپریالیسم نه پیشرفت اجتماعی را برای این کشورهای تحمل میکند و نه دموکراسی را. وقتی امپریالیسم نبرد را ببرد، پیشخدمت هایی که به قدرت میگمارد، خود تازه دشمنان دموکراسی خواهند بود. برای «چپ» اروپا تنها میتوان عمیقاً متأسف بود که، حتی در مواردی که ادعای رادیکال بودن دارد، دیگر نمی فهمد امپریالیسم واقعاً چیست و هر گونه درک و شناختی را در این زمینه از دست داده است.
 گفتمانی که در حال حاضر مسلط است، خواهان اجرای «حقوق بین الملل»ی است که هرگاه حقوق بنیادی مردمی لگدمال شود، اصولاً مداخله را مجاز شمارد. اما شرایط لازم برای آن که پیشرفت در این جهت را امکان پذیر کند، فراهم نیست. «جامعه بین المللی» وجود خارجی ندارد. این جامعه در سفیر ایالات متحده خلاصه میشود که سفرای کشورهای اروپایی هم به طور اتوماتیک از او تبعیت میکنند. آیا باید فهرست طولانی این مداخلات را که باید به آن ها صفتی بدتر از فلاکت آور و سیاه اطلاق کرد، با نتایج جنایت بار آنها (مثلاً عراق را) در اینجا ذکر کرد؟
آیا باید در اینجا دوباره اصل «معیارهای» دوگانه را یادآوری کرد که در همۀ این موارد به کار می رود؟ (بدیهی است که انسان به حقوق لگدمال شدۀ فلسطینی ها و پشتیبانی بی قید و شرط امپریالیسم از اسرائیلی ها و دیکتاتورهای بیشماری فکر می کند که در آفریقا هنوز هم مورد حمایت هستند.)
بهار مردم جنوب و خزان سرمایه داری
«بهار» خلق های عرب، مانند بهاری که اکنون دو دهه است خلق های آمریکای لاتین آنرا تجربه میکنند- و من مجموع اینها را موج دوم بیداری خلق های جنوب می نامم- شکل های گوناگونی را به خود میگیرد که از انفجاراتی که علیه رژیم های خودکامه صورت میگیرد- رژیم هایی که راه گسترش نولیبرالی را در پیش گرفتند و دقیقاً به همین دلیل مورد معارضه مردم خود قرار گرفتند- تا «کشورهای نوپدیدی» که نظم بین المللی جاری را به چالش کشیده اند، همه را شامل می شود. موج اول این بیداری در قرن بیستم بوجود آمد و تا زمان ضد حمله ای که از سوی سرمایه داری/ امپریالیسم نولیبرال علیه آن صورت گرفت، ادامه داشت. به این ترتیب، اکنون این بهارها با «خزان سرمایه داری»- با انحطاط سرمایه داری انحصارات جهانی شده، مالی شده و عمومیت یافته- تقارن یافته است. این جنبش ها هم مانند جنبش های قرن پیش، حرکت خود را با به چنگ آوردن دوباره استقلال خلق ها و کشورهای پیرامونی نظام آغاز میکنند و مجدداً ابتکار عمل در تغییر جهان را به دست میگیرند. به این ترتیب، این جنبش ها پیش از هر چیز جنبش هایی ضدامپریالیستی هستند و بنابراین فقط به طور بالقوه ضد سرمایه داری هستند. اگر این جنبش ها موفق به همگرایی با دیگر جنبش های بیداری مجدد، یعنی جنبش کارگران کشورهای کانونی امپریالیسم بشوند، میتوانند یک چشم انداز اصیل سوسیالیستی را در مقیاس تمامی بشریت پیش روی آن بگشایند. اما این امر به هیچ وجه یک «ضرورت تاریخی» از پیش مقرر شده و محتوم نیست. انحطاط و زوال سرمایه داری هم می تواند راه را بر یک گذار طولانی به سوی سوسیایسم بازکند و هم می تواند بشریت را به مسیر توحش عمومی سوق دهد. طرح جاری ایالات متحده برای کنترل نظامی کرۀ خاک به وسیلۀ نیروهای مسلح این کشور و هم پیمانان فرودست آن در ناتو، انحطاط دموکراسی در خود کشورهای کانونی امپریالیستی، و مخالفت با دموکراسی در کشورهای شورشی جنوب از موضع قرون وسطایی گذشته گرایانه (که شکل توهمات نیمه مذهبی «بنیادگرایانه» ای را به خود میگیرند که به وسیلۀ اسلام سیاسی، هندوییسم سیاسی و بودیسم سیاسی ترویج می شود) همگی در جهت همان نتیجۀ هراس انگیز (توحش عمومی) عمل میکند. از این رو، در زمان حاضر مبارزه در راه دموکراتیزه کردن سکولار جامعه برای چشم انداز رهایی مردمی، برای مقابله با چشم انداز توحش عمومی دارای اهمیت اساسی است.

"پایان"

***
پی نوشت: لینک قسمت اول: http://takravi.blogspot.com/2011/11/blog-post_9439.html

1-  ناحیه ای در آفریقا در نیمه شمالی سودان فعلی ( که بخشی از مصر زیر سلطه انگلیسی ها بود )
2-  سید جمال الدین اسدآبادی در کشورهای عربی موسوم به افغانی است