آنتریزم چه "نیست".

" این نوشته به عنوان یک نظر در کامنتها درج شده بود که به دلیل محدودیت حجم نوشته در بلوگ اسپات و نیز نکات جال مطرح شده در آن به صورت جداگانه آنرا در اینجا می گذارم."


***

سینا پازوکی:

رفیق محسن مومنی عزیز، با تشکر از مطلبی که نوشتی. زمانیکه که متن اولیه در دفاع از "انتریزم" را می نوشتم، سعی من بر آن بود که آنرا کوتاه کنم هم به همه مسائل تا حد ممکن بپردازم. اما ظاهرا هنوز آن متن، با توجه به سوالات مطرح شده از سوی شما، به توضیحات تکمیلی نیاز دارد. من آن متن را، با اضافه کردن بخش هایی از پاسخی که اکنون برایت می نویسم، به شکل یک مقاله به چاپ خواهم رساند، و لینک منبع اصلی بحث را هم حتما به آن اضافه خواهم کرد. این روز ها که شرایط نسبت به سال پر افت و خیز 88 و پیش از آن آرام تر و ساکن تر شده، و دوره سرکوب 86 و 87 و رکود فعالیت ها و بحث های چپ در آن دوره را پشت سر گذاشته ایم، می تواند فرصت مناسبی برای نیرو های سوسیالیست باشد تا در مورد مسائل اساسی و اصولی نظری خود بحث کنند. البته بحث نه برای به رخ کشیدن فضل و سواد، بلکه بحث های مترقی، پویا و با هدف نتیجه گیری.

در پاسخ به رفیق محسن مومنی:

ابتدا باید به عنوانی که برای نوشته خود انتخاب کرده اید بپردازم. "پاسخی به اظهارات رفقای میلیتانت در دفاع از استحاله چپ دانشجویی در انجمن های اسلامی و دفاتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه!"

اگر من همین امروز وارد فیس بوک شده باشم، و نقد شما به نوشته های سینا پازوکی و علیرضا بیانی را بخوانم، بر اساس همین تیتر و عنوان، چنین برداشت خواهم کرد که ظاهرا عده ای میلیتانتی، بر این عقیده هستند که دانشجویان سوسیالیست (باز هم می گویم که منظور من از به کار بردن این اصطلاح اشاره هیچ تشکلِ مشخصی نیست، بلکه به دانشجویان سوسیالیست نوعی اشاره می کنم) باید تمامی فعالیت های مستقل خود را رها کرده، وارد انجمن های اسلامی و دفاتر تحکیم وحدت شوند و استقلال اردئولوژیک و تشکیلاتی خود را رها کنند. البته شما لینک نوشته های من و کامنت های دیگران را پای نوشته قرار داده اید که گرچه عملی کاملا دموکراتیک و یک عرف عادیست، اما در این آشفته بازار بوروکراسی و حدف گرایی، باید از همین کار شما هم تشکر کنم، مخاطبین با خواندن مطلب من، متوجه خواهند شد که من هیچ جای بحثم چنین مطلبی را نگفته ام. خوشحال میشوم یک خط یا پاراگراف از نوشته مرا به عنوان نمونه برای اثبات اینکه من یا ما، خواستار "حل شدن" دانشجویان سوسیالیست در انجمن های اسلامی و دفاتر تحکیم وحدت بوده ایم را برای نمونه به من و مخاطبین نوشته تان نشان دهید. شما یا بحث من را درست نخوانده اید، یا می خواهید طوری از این بحث من برداشت کنید که سیبلی باشد برای نقد و جاذبه ای برای خواننده و کوبیدن طرف مقابل این بحث! از این نباید گذشت که برای تکمیل این کار خود، یعنی چسباندن یک بحث بی اساس و پایه به من، و دراماتایز کردن مطلب خود، بر خلاف عرف معمول که همه تلاش دارند تیتر و عنوانی کوتاه تر استفاده کنند، اصرار دارشته اید که بر تحکیم وحدت "حوزه و دانشگاه بودن"، و "اسلامی" بودن انجمن هایی که در بحثم به آنها اشاره داشته را حتما نشان دهید و از همان ابتدا کمی احساسات ِ ضد این انجمن ها و دفاتر که میان دانشجویان سوسیالیست وجود دارد را هم چاشنی بحثتان کنید.

قبل از ایینکه کامل تر به طرح بحثم بپردازم. در یک جمله فارسی ساده، این ادعا یا برداشت را تکذیب می کنم. خیر! نه من و نه هیچ از رفقای من تا به حال خواستار "حل شدن" و استحاله دانشجویان سوسیالیست در این دفاتر و انجمن ها نبوده و نیستند. ما در خلال بحثمان، در کنار دعوت به فعالیت در این انجمن ها، بر کار تشکلاتی جدا و مستقل دانشجویان سوسیالیست نیز تاکید داشته و داریم. و باز هم می گویم برای اثبات اینکه من چنین نظری دارم، شما باید یک نقل قول از همان مطلبی که نوشته بودم را در اثبات ادعایتان برایم کپی کنید تا من این برداشت اشتباه و تحریفی شما را مغرضانه و تخریبی قلمداد نکنم. در غیر این صورت، چسباندن این نظر و ادعا به من، دروغ و تحریف حرف هاییست که همین دیروز در فیس بوک نوشته ام. آنچه من از آن حمایت می کنم، و آنرا آنتریزم می خوانم، شرکت، دخالتگری و فعالیت دانشجویان سوسیالیست، با حفظ استقلال تشکیلاتی و نظری، در اتحادیه ها و سازمان های زرد، ارتجاعی، دولتی، روفورمیستی و تحت حاکمیت بورژوازی است.

من در شروع بحث خودم در مورد تاکتیک آنتریزم، یک نقل قول از لنین آوردم که به شکلی خوب و خلاصه این مورد را شرح می دهد. یکبار دیگر این نقل قول را اینجا کپی می کنم تا بحثم را در مورد انتقادت از این تاکتیک ادامه دهم: "گروه ها یا هسته های کمونیست ها باید در تمامی سازمان ها، اتحادیه ها و انجمن ها، بدون استثنا، و بیش و پیش از همه، در سازمان های پرولتری، و همینطور سازمان های توده های تحت ستم و استثمار غیر پلوتری (سیاسی، اتحادیه ای، نظامی، تعاونی، آموزشی ورزشی و غیره) نیز شکل بگیرد. ترجیحا بهتر است این گروه ها علنی باشند، اما گروه های مخفی نیز کاربرد دارند. گروه ها و هسته های مخفی زمانی حیاتی و مهم می شوند که سرکوب و اخراج اعضای آنها از سوی بورژوازی محتمل است. این هسته ها که باید در تماسی نزدیک با یکدیگر و مرکزیت حزبی باشند، باید با به دست آوردن تجربیات، انجام کار آژیتاسیون، و نیز تبلیغ و سازماندهی، خود را با تمامی شرایط زندگی روزمره توده ای وفق دهند و با گروه های و قشر های مختلف توده های تحت ستم آشنا شوند، خود، حزب، طبقه و توده های تحت استثمار را با این کار متنوع خود آموزش دهند." (مجموعه آثار لنین، جلد سی و یکم، صفحه 191)" این نقل قول در صفحه 361 کتابی به نام "مجموعه مقالات لنین در مورد اتحادیه های صنفی"، چاپ پراگرس در سال 1977 نیز موجود است.

رفیق محسن مومنی بحث ما را عجیب و حیرت انگیز می داند و کل مطلب ما را به این شکل خلاصه می کند که "ضرورت حضور چپ ها در انجمن های اسلامی و دفترهای تحکیم وحدت و نقد حضور مستقل چپ دانشجویی طی سال های اخیر در دانشگاه ها" من نمی دانم کجای بحث من چنین برداشتی را ایجاد کرده است که من حضور مستقل چپ ها را در دانشگاه به کل رد می کنم و خواستار حضور و حل شدن آنها در انجمن ها و دفاتر دانشجویی هستم. اتفاقا آن قسمت از بحث من که خطاب به پریسا نصرآبادی نوشته شده بود، دقیقا به همین مسئله پرداخته بئد. اگر من تاکتیک آنتریزم را پیشنهاد می کنم و دفاع از آن می نویسم، نه به معنی رد کردن حضور مستقل دانشجویان سوسیالیست در تشکلات صرفا سوسیالیست (تشکیلات مستقل خودشان)، و نه دعوت به حل شدن در انجمن های و دفاتر دانشجویی دولتی و نیمه دولتی و رفورمیستی و رها کردن استقلال تشکیلاتی و ایدئولوژیک آنها. برداشت این چنینی از بحث من، یا ارادیست، و تنها برای این عنوان می شود که یک حس تنفر و ضدیت با بحث من در میان مخاطبین ایجاد شود، یا نکارنده این نقد اصلا بحث من را درست نخوانده و چیز هایی در مورد آنتریزم شنیده و در صدد برآمده که نقدش کند، یا همانطور که در پاسخ به پریسا هم نوشتم، دیالکتیک روش کار مارکسیستی را درک نمی کند. چنین نقد و برداشتی از تاکتیک انتریزم ناشی از عدم درک دوالیته و تنش ها و تضاد های دیالکتیکی مارکسیستی است. یعنی شما فکر می کنید دانشجویان سوسیالیست یا باید در تشکلات مستقل خود فعالیت کنند، یا در انجمن ها و دافتر دانشجویی "حل" شوند. ارنست مندل مقاله ای دارد به نام "احزاب پیشگام" همیشه دوست داشتم آنرا ترجمه کنم، اما هنوز فرصت آن را بدست نیاورده ام، در بخشی از این مقاله، مندل، دقیقا به همین تضاد دیالکتیکی در کار سازماندهی مارکسیست ها می پردازد، که نه ضعف آنها، بلکه درک صحیحشان از روش مبارزه است. از نظر من، و بر اساس دیالکتیک مبارزاتی و تجارب تاریخی دو قرن مبارزات طبقاتی، دانشجویان سوسیالیست، و در کل، پیشروان هر جنبشی، در عملکرد صحیح خود، دارای یک تضاد یا تنش دیالکتیکی هستند. آنها از یک سو، خود را از بدنه توده ای جنبش خود جدا می کنند و تشکلات مستقل و بر اساس شرایط و محیط فعالیت خود را می سازند، که گاه کاملا مخفیست. و در همان زمان، و از سوی دیگر، کاملا با توده های ان جنبش، مثلا دانشجویان، "جوش" می خورند، و در مبارزات روزمره آنها شرکت می کندد، در کنار و دوشادوش آنها می جنگند و حضور دارند، باید بر این نکته تاکید کنم که تمام این دخالت ها، با حفظ استقلال تشکیلاتی و نظری نیرو های پیشرو انجام می گیرد و به معنی منحل شدن آنها در این سازمان های توده ای نیست. ازنگاه کسیکه نگاهی غیر مارکسیستی و اولویت بندی شده و مکانیکی به این روش کار دارد، یک تناقض آشکار در آن دیده می شود. آنچه از نظر این منتقدان تناقض دیده می شود، از نظر مارکسیستی، یک تضاد دیالکتیکی طبیعی در روند مبارزه و تشکل سازیست.

رفیق محسن مومنی در ادامه می گوید "تحت شرایطی که اولا جنبش دانشجویی چپ سرکوب های خونین دهه 60 ، انقلاب فرهنگی و پاکسازی گسترده دانشجویان و اساتید مترقی ، افول افق انقلابی پس از فروپاشی اردوگاه شرق و از دست رفتن بسیاری از دست آوردهای تاریخی را در گذشته خود می بیند و ثانیا هیچ حزب طبقه کارگری با یک انسجام نظری و استراتژی معین و پراتیک انقلابی در کنار ندارد، چگونه می توانیم از تاکتیک هایی دم بزنیم که ناظر بر شرایط مشخصی اتخاذ شده اند؟! درک دیالکتیک مبارزه درک توازن قوای طبقاتی نیز هست. این هنر نیست که با تکرار و تکرار اصول انتزاعی خاصی که بر مجموعه تجربیات و مسائل و مشکلات عینی قرار نگرفته اند بخواهیم رهنمود صادر کنیم."

برداشت من از این بخش نوشته رفیق محسن چنین است که ظاهرا این تاکتیک انتریزم تنها زمانی کاربرد دارد که یک حزب انقلابی تشکیل شده باشد. در آن صورت می توان چنین روشی را به کار بست. پاسخ به این موضوع هم جدا و متفاوت با پاسخ به نقد قبلی نیست. در ساخت حزب و تشکبلات و ارتباط گیری و جوش خوردن با توده ها، هیچ "تقدم و تاخری" وجود ندارد. نیرو های انقلابی، درست در همان زمان که با توده ها جوش می خورند و در مبارزه روزمره آنها و اتحادیه هایشان شرکت و دخالت می کنند، مشغول ساخت تشکیلات و سازمان خود، بدون حضور و دخالت توده ها هستند. یکبار دیگر هم گفتم، این همان تضاد دیالکتیکی این پروسه است. بر عکس عده ای که این مسئله را ضعف نظر های ما می دانند، عدم وجود این تضاد، و بنا بر آن، انجام این پروسه بر اساس تقدم و تاخر های از پیش تعیین شده، نتیجه ای جز شکست ندارد. اگر پیشروان تنها به فکر جوش خوردن با توده ها باشند، و کاری به ساخت تشکیلاتشان نداشته باشند و یا بگویند اول باید پاه های توده ای پیدا کرد و به میان آنان رفت و پس از آن تشکیلات را ساخت، و همینطور برعکس آن، یعنی شرایطی که پیشروان بگویند اول باید تکیلات مستقل خودمان را بسازیم و بعد به میان توده ها برویم، هر دو مورد اشتباه است. روند حزب و گروه سازی در ایران هم تا به حال به همین شکل بوده است. عده ای پیش از آنکه ارتباط و پایگاه توده ای داشته باشند، به شکل سکت های جدا از طبقه و بدون ارتباط "ارگانیک" با کارگران سر هم می شوند که نه دعوا ها و بحث و جدل هایشان منعکس کننده جریانات درونی طبقه کارگر است نه نمایندگی این طبقه را بر عهده دارند. آنها فکر می کنند با جدا شدن از توده ها، و سر هم کردن چند روشنفکر، و متشکل کردن آنها، تازه زمان ارتباط گیری با توده ها می رسد، و در همان زمان هم باز منتظر اینند که توده ها به سراغ آنها بیایند، نه اینکه آنها به دنبال توده ها باشند. در واقع روند ساخت حزب تاریخی طبقه کارگر در اینجا وارونه شده است، جدیدا ظاهرا این توده ها هستند که باید به سراغ پیشروان بروند، و نه برعکس!

به نظر من اینچنین می آید که رفقا برای اینکه نشاند دهند چندان هم با تاکتیک آنتریزم بیگانه نیسند و همیشه در مقابل آن موضع نمی گیرند، اشاره ای به فعالیت های دانشجویان سوسیالیست در شروع فعالیت هایشان در دانشگاه دارند. رفیق محسن در ادامه می گوید "همانطور که رفیق پریسا نیز اشاره کرده بود در آن بازه زمانی مشخص یکی از سیاست های اصلی چپ های تازه برگشته به دانشگاه، دوری کردن از انجمن های اسلامی و هم زمان دخالتگری در نهادهای دانشجویی دیگری مثل شوراهای صنفی دانشجویان و جامعه فرهنگی بود. دانشجویان چپ خود نقش اساسی در بازگشایی و فعال سازی دوباره شوراهای صنفی داشته اند." اینکه دانشجویان چند ان جی او را برپا ساختند و یا چند انجمن صنفی و فرهنگی را "باز گشایی" کردند و دوباره راه انداختند تا در آنها دخالتگری کنند خود چندین اشتباه، هم در بحث شما و هم در درک مسئله آنتریزم در خود نهفته دارد. مسئله اول این است که علت اصلی برپایی این گروه ها و بازگشایی برخی انجمن ها، نه کار آنتریزم و دخالت گری در میان توده فعالین دانشجویی، بلکه تنها برای ایجاد یک پوشش امنیتی انجام میشد. حالا که مدت ها از آن دوره و ضربه شدید سال 86 گذشته، دیگر راحت می توان در مورد آنها صحبت کرد. اینکه فعالیت دانشجویان در برخی انجمن ها، با بازگشایی آنها، که در واقع به هدف ایجاد یک چتر امنیتی انجام شده بود را بخواهیم همان آنتریزم را جا بزنیم، فرقی با رنگ کردن یک فیل و فروختن ان به جای قناری ندارد! مسئله دوم هم باز در عدم درک صحیح از آنتریزم نهفته است. یکی از علت های اصلی نفوذ و شرکت در انجمن ها و دفاتر توده دانشجویی، این است که این تشکل ها سال ها پیش شکل گرفته اند و دانشجویان بسیار زیادی را تحت پوشش دارند. دانشجوی سوسیالیست دیگر لازم نیست انرژی خود را برای بازگشایی یا برپایی یک انجمن یا ان جی او صرف کند تا جمعیتی کمتر از یک صدم تشکل های بزرگ اما رفورمیستی و زرد دانشجویی را در دسترس خود داشته باشد. وقتی این تشکل ها و دانشجویان آنها حاضر و آماده است، برای چه به سراغ برپایی انجمن های جدا برویم؟ این کار یا باز هم سکتاریستی است یا ناشی از عدم درک تاکتیک آنتریزم و تقلب در این روش کار.

در ادامه ی نقد خود، رفیق محسن مومنی می نویسد " گسست جنبش دانشجویی از اصلاحات دوم خردادی و مشاهده عملکرد تیم اصلاح طلبان حکومتی در دفتر تحکیم وحدت ، حاصلی نداشت جز تشکیل دو قطبی اصلی لیبرال ها و کمونیست ها که اتفاقا توانستند خیلی از نیروهای انجمن اسلامی را وارد جبهه های خود کنند." در اینجا هم من باز دو نکته اشتباه می بینم.

اول آنکه اگر گسستی از انجمن اسلامی و تحکیم صورت می گرفت، حاصل دو قطبی شدن ِ فضای دانشگاه نبود. من اصلا به یاد ندارم که در طول فعالیت سیاسی خود، که دوران انقلاب 57 را شامل نمی شود، فضای دانشگاه های ایران را دو قطبی ِ بورژوازی – سوسیالیستی دیده باشم. در همان اواخر کار ِ داب و دیگر گروه ها و سکت های دانشجویی پیش از ضربه 86، که می توان آنرا نقظه اوج فعالیت و حضور دانشجویان چپ در دانشگاه ای ایران دانست، هنوز هم یک قطب سوسیالیستی ایجاد نشده بود. ظاهرا شما موضوع قطب را هم وارونه فهمیده و یا وارونه نشان می دهید.

فرض کنید من یک دانشجوی دانشگاه تهران هستم، که پس از نا امیدی از اصلاح طلبی، و وضعیت کلی اجتماع خود، تمایلات سوسیالیستی پایه ای پیدا می کنم. به نظر شما من ِ تازه از اصلاحات گسست کرده، آیا با یک قطب متکشل و منسجم سوسیالیستی در دانشگاه های ایران رو به رو می شوم که در برابر قطب بورژوازی قد علم کرده؟ من که چنین فکر نمی کنم. دانشجویانی شبیه به آنچه در خط بالا مثال زدم، در چنین شرایطی با تعداد بسیار زیادی از گروه های دانشجویی چپ رو به رو می شود. چپ کارگری، چپ رادکیال، چپ نو، چپ دموکرات، و کلی گروه و دسته و محفل کوچک و بزرگ دیگر. شما نام این وضعیت را وجود قطب سوسیالیست در برابر قطب بورژوازی و پولاریزه شدن محیط دانشگاه می دانید؟ باز هم من چنین فکر نمی کنم. اگر کسی ادعا کند که آن وضعیت به معنی وجود قطب سوسیالیس است، یا در همان دوره چنین ادعای مطرح کرده باشد، یا قصد دارد یک گروه سکتاریستی را قطب دانشجویی کل ایران معرفی کند، یا تصورش از قطب سوسیالیستی، حضور تعداد زیادی گروه ها و محافل چپ دانشجویی در دانشگاه است، که من هر دو را اشتباه می دانم. وجود یک قطب سوسیالیستی در برابر قطب بورژوازی در دانشگاه و جامعه، بدین معنیست که اگر یک دانشجو از اصلاحات و بورژوازی گسست کرد، در مقابل خود یک قطب سوسیالیستی را ببیند، که در برابر قطب بورژوازی قد علم کرده و می تواند به آن بپیوندد. کاری به دیگر تعاریف (فعلا ندارم) اگر فرصت شد و تمایل داشتی در مورد خود قطب سوسیالیستی هم می توانیم بحث کنیم.

و در انتها:

یک نقل قول از تروتسکی برای من در قسمت اول نوشته ات آورده ای، که خواندن آن برایم لذت بخش بود. و البته مرا به یاد شرایط و زمینه نوشتن آن مقاله توسط لئون تروتسکی انداخت. شرایطی که ضد انقلاب استالینیزم، دانه به دانه دستاورد های انقلاب اکتبر را نابود می کرد و بوروکراسی، به رهبری استالین، هر روز بیشتر و بیشتر بر حزب و کل حیات شوروی پیروز می شد. اشاره ات به این مقاله بسیار عالی بود، اما نه برای بحث ما! این نقل قول را باید برای نگه داری تا وقتی خواستیم در مورد ماهیت رژیم سیاسی – اقتصادی شوروی بحث کنیم رو کنی، که البته آن زمان هم چندان به دردت نخواهد خورد، زیرا این نقل قول، دقاعی است از تز های تروتسکی، مبنی بر "منحط" بودن "دولت کارگری" در شوروی. و کوچکترین ارتباطی با موضوع بحث ما نداشت. نقل قول آوردن از نویسندگان مارکسیست، چه معاصر و چه کلاسیک ها، بدین معنی نیست که یک جمله بدون توجه به شرایط نوشتن متن و اوضاع روز و حتی موضوع آن مقاله بیاوریم و برای اثبات حرفمان استفاده کنیم. اوردن این نقل قول از سوی شما واقعا ناشیانه بود و مرا نا امید کرد. من هم می توانم همین الان چند نقل قول از مارکس بیاورم (نقل قول های جدا از کل متن و بدون اشاره به زمینه ی آن نوشته) و مثلا بورژوازی را مرتقی و پیشرو بنامم، بعد آنرا بر سر مارکسیست ها بکوبم و بگویم "این هم مارکس ِ شما! او هم بورژوازی را مترقی می دانسته"

سعی کردم مطلب را کوتاه بنویسم که از حوصله خوانندگان خارج نباشد، اما ظاهرا چندان هم کوتاه نشده، اما خب نیازی به عذر خواهی از بلند شدن متن نمی بینم، هر کس حوصله خواندن ندارد، بهتر است به سراغ مجموعه نقل قول ها ی نویسندگان برود، که کو.تاه تر هم هست، به راحتی هم برای بحث با همه به کار می آید!

با تشکر از توجه شما

***


ادامه ی کامنتها

محسن مومنی:

آقای بیانی ، مطالب پر از تخطئه و از موضع بالای شما را دیدم . روش بحث شما قرابت زیادی ( و البته شیرینی ) به همان سبک حوزوی و آخوندی مورد اشاره خودتان دارد . صادقانه میگویم ، اینرا صرفا بنابه ضرورت بحث فعلی طرح نمیکنم. سالهاست که آن کامنت گذار حرفه ای وبلاگ های چپ را دورادور میشناسم که تسلط عملی اش بر علم کلام و شباهت مجادلاتش به دعواهای طلبگی برای عد ه ای رفقا مایه انبساط خاطر و عده ای دیگر کسالت محض بود. مغالطات بی پایان ، در هم بافی های بیشمار وملا نقطه ای بودن شما در حین عملیات پاسخ گویی هایتان ، بسیاری از اوقات خواننده را از پیگیری ماجرا منصرف میکند.

آقای بیانی در جای جای مطلب جدیدشان سعی کرده اند تا با روشن کردن فضای روانی من در در نقش یک روانکاو مجرب و زبده ظاهر شوند. اطلاق صفاتی چون "بچه زرنگ محله " و " سردرگمی ذهنی " به من از طرف ایشان در همان ابتدای بحث هدفی جز این ندارد که جایگاه یک پیشروی کارگری استخوان خورد کرده با ذهنی منسجم و تئوری ناب مارکسیستی را در برابر یک دانشجوی نادان و گیج که سایر جریانات و گرایشات فریبش داده اند و طفلک خودش هم نمی داند چه میگوید ، مشخص کند. جناب بیانی این حنای شما رنگی ندارد. لطف میکردید در عوض اشتباه دانستن سوالات و یا نشان دادن میزان علاقه به آنها ، دستکم جوابی برایشان میساختید. با توجه به متدی که پیش گرفته اید خود را محق میدانم تا به سیاق خودتان تصویر مشابهی خلق کنم که در آن جنابعالی همچون " بچه لاف زن محل " هستید که با وجود کبودی صورت داستان رشادت های خود را اینگونه به پایان میرساند: "ما به همه گفتیم زدیم ، شمام بگین زده"!

آقای بیانی و گرایش بین المللی شان (سابق ) در این چند سال که کارهایشان را دنبال میکنم 2 خصوصیت عمده را به نمایش گذارده اند . اول مکتبی بودن فوق العاده بدین معنی که چند عبارت را کول گرفته اند و دم هر " محفل دانشجویی! " که پا بدهد فریادش میکنند بدون اینکه نیاز به استراتژی روشن و تحلیلی واقعی از شرایط برای تاکتیک های مورد تبلیغ شان احساس کنند. به این ترتیب قطب سوسیالیستی همان اتحاد و حرف شنوی از گرایش خودشان است و کل بحث سبک کار به فعالیت مخفی – علنی تقلیل میابد. و دوم خصلت سیاسی جریان فوق الذکر که مخلوط غریبی از سکتاریسم و اپورتونیسم اخلاقی ست. در این مورد من از اطلاق صفت سانتریسم هم ابا دارم . بطور مثال خاطرم هست که نشریه میلیتانت بحث هایی را با گردانندگان نشریه خاک که تازه صاحب وبلاگی شده بودند آغاز نمود. در همان سلسله کامنت ها میلیتانتی های ذوق زده از لحن دیپلماتیک کریمی زاده در خواست اضافه کردن لینک میلیتانت در وبلاگ خاک را مطرح کردند که کاوه عباسیان با نشان دادن چماق مزه دلپذیر هویج کریمی زاده را در کام دوستان تلخ کرد و نوشت که چون شما جریانی مخفی و ما علنی هستیم بنابراین قرار دادن لینک وبلاگ شما اصولی نیست. بلافاصله خاکیان سکتاریست ، تمامیت طلب ، استالینیست و... شدند. یعد از شکاف در چپ رادیکال و ایجاد چپ کارگری میلیتانتی ها به آن چسبیدنند. از آن هم چیزی عایدشان نشد. بعد " دانشجویان سوسیالیست " حتی مقاله من را در نشریه شان چاپ کردند و تعریف و تمجیدها نمودند. و حالا هم نوبت عابد توانچه است. این اگر اپورتونیسم آنهم در معنای اخلاقی نیست پس چیست؟ ما ندیدیم که در آن روز ها چپ ها و سوسیالیست ها در دانشگاه از شما لقب " محافل پراکنده " بگیرند که حول مباحثی چون " موسیقی و سکس آزاد " نیرو گیری میکند. ما ندیدیم که هیچ گاه شما " سوسیالیست های پلی تکنیک " را همچون امروز ( و شاید نه در چند ساعت آینده ) تافته جدا بافته معرفی کنید و اعلام موجودیتشان را نقطه عطفی در چپ دانشجویی بدانید. بلکه برعکس در آنزمان طبق ارزیابی شما دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک معلق در شکاف بین داب و چپ کارگری به این سو و آن سو میرفت.

من به شخصه دخالت گری شما را در این بحث و تبدیل یک پلمیک که میتوانست ( هنوز هم میتواند ) سازنده باشد به جدالی قلمی ، نا مطلوب ارزیابی میکنم و ادامه مباحثه را با شخص شما آقای بیانی بیهوده میدانم. همچنین قول میدهم که در سریعترین زمان ممکن نظرات خودم و طیف " دانشجویان سوسیالیست " را مفصلا بنویسم و نکاتی را که رفیق سینا پازوکی ذکر کرده اند را پاسخ دهم.

دیگر میماند موضع اخیر رفیق عابد که همین چند لحظه پیش از آن مطلع شدم. ظاهرا ایشان تلویحا گفته اند که هویت من با رفیق پریسا یکی است! . در اینکه محسن مومنی اسم مستعار من است شکی نیست و چرایی فعالیت من با نامی مستعار به رفیق عابد مربوط نیست. من قصد ندارم تا استقلال هویت خود را از رفیق پریسا به شما ثابت کنم. راستش دلیلی هم ندارد. فقط یک مسئله را به رفیق عابد گوشزد میکنم و آن عدم اتخاذ تصمیمات شتاب زده از طرف ایشان است. رفیق خوب یادش هست که همین عجله در مقطع انتشار مقاله ارزنده " وضعیت فعلی و گام های ضروری " بر سر نام نویسنده آن ( بماند نکات خود مقاله ) باعث چه سنخ واکنش هایی از طرف ایشان شد. رفیق یادش نرفته که در زمان اعلام موجودیت " دانشجویان سوسیالیست " در سال 86 چه موضع گیری و پیش داوری منفی نسبت به این جریان داشتند و این قضاوت عجولانه را که به باور من به ایشان تلقین شده بود در سطح جنبش اشاعه میدادند. رفیق عابد عزیز شجاعت و پراتیک پرشور شما بعنوان یک سوسیالیست موجب دلگرمی است اما اجازه دهید توصیه ای به شما بکنم . مجموعه خصائل سیاسی تان و سابقه ای که از شما میدانم شما را در بهترین حالت به نفر دست چپ لیدر تبدیل میکند.

شخصیتی که از رهبر و یا شخص دارای اتوریته ، چه به لحاظ سیاسی و چه شخصی و اخلاقی حمایت مطلق میکند. نمونه رابطه شما با آقای سعید حبیبی و اکنون دکتر زرافشان از همین جنس رابطه است. تمرکز شدید شما به فرد مورد علاقه تان و پس زدن و جبهه گیری در برابر آنچه که بیرونی است ، تصمیمات و واکنش های سریع و شدید شما در مجموع خطرناک و به ضررتان است. چه بسا این قضاوت های عجولانه و مافوق سریع در نهایت هویتی از شما در جنبش بسازد که به راحتی قابل ترمیم نباشد. رفیق عابد ، در سیاست اشتباه گاها میتواند حتی جنایت بار باشد. لطفا کمی بیشتر تعمق کنید.

علیرضا بیانی:

به محسن مومنی

شما این همه نوشتی که بگویی قصد نوشتن نداری! اگر بحث سیاسی دارید بحث کنید وگرنه موعظه نفرمائید خواهشاً.

شما هیچکدام با بحث من و امثال من هیچ مشکلی ندارید مگر آنکه مخاطب بحث خودتان باشید؛ و در آن موقع هم به تنها چیزی که کاری ندارید خود بحث است ( دقیقاً مانند همین خاطرات "افشاگرانه" اتان).

مشکل شما این نیست که من بحث اشتباهی کردهب اشم، مشکلتان این است که اصلاً چرا بحث میکنم. من هنوز اولین کامنت آنهم خطاب به سیروان پرتویی را نوشته بودم که یکسری نسبت ها و اتهامات نثارم شد. "مغرض، کسی که بحث را به انحراف میکشاند، کامنت ناصادقانه!!، نام بردن از افراد، و از همه مضحک تر اینکه تا آخر دنیا هم نمیتوان بر سر آغاز بحث با من به نتیجه رسید"!!، اینها همه از طرف پریسا نصر آبادی در همان شروع بحث نثار من شد در حالیکه نتوانست حتی یک نمونه نشان دهد که چگونه من در یک نوشته چندین خطی خطاب به سیروان پرتویی چنین کردم! و جالب تر اینکه این اولین بحث مکتوب من و پریسا نصر آبادی بود که نه برای آغاز بحث، که در رابطه با بحثی که نقداً آغاز شده بود صورت می گرفت.

من تا کنون حتی یک مورد بحث مکتوب با کسی به نام پریسا نصر آبادی نداشتم و نفهمیدم مگر چند بار با هم بر سر موضوع بحث یا آغاز بحثی به توافق نرسیده بودیم که اینگونه توضیحات احتمالاً "رفیقانه" از نوع رفاقت خودش را لازم دانست. آیا بارها پیش آمده بود که او پیشنهاد بحث مثلاً در مورد مفهوم دوران گذار داده باشد ومن بگویم، نه، الا و بلا راجع به تغییرات جوی بحث کنیم!؟

همانطور که گفتم اشکال شما با بحث و نقد "اشتباه" من نیست( راستی مگر بحثی اشتباه باید موجب ناراحتی و عصبانیت و دلخوری کسی شود! و درست با اتکا به همین مدرک می گویم شما دارای حُسن نیت و پرنسیب کمونیستی نیستید، مشکل شما اصلا "بحث اشتباه و نادرست" نیست).

جناب محسن مومنی، با تعاریفی که از گذشته من در مورد دخالت گری های آن زمان کردید، اگر حسن نیت دارید، چرا اکنون باید نظر شما را بدانم، چون اکنون دیگر آن بحث ها ولی در تقابل با شما "صرف" ندارد!؟ چرا همان موقع چنین واکنشاتی با همین نام به من نداشتید و فقط تنها یادگار آن دوره برایتان همین عکس سمبل بین الملل 4 باقی ماند.

شما اینهمه راجع به من توانستید بنویسید چون میدانستی من چه کسی و داری چه گرایشی هستم؛ هیچ وقت گرایشم را پنهان نکردم و همیشه از آن با سری بالا دفاع کردم. اکنون رو به همه رفقای فعال در ایران سوال میکنم؛ کدامتان میدانید که گرایش اینها چیست ( و چه بود) و ریشه در چه جریانی و در دفاع از کدام حزب و گروه فعالیت میکنند. آیا باور میکنید که نه دارای گرایش و نه در ارتباط با جریانی باشند!؟ اگر هستند و بیان نمیکنند، و اگر به دلیل افتضاح بودن و غیر قابل دفاع بودن گرایششان نیست، یقیناً به دلیل ناصادق بودن و سبک کار باندی به جای پرنسیب های شناخته شده انقلابی است، در این اصلاً نباید شک کرد.

چرا شما میتوانید و خود را محق میدانید دل و روده عابد را اینجا به نمایش بگذارید بدون آنکه به او بگویی خودت کیستی و کجایی و چه میکنی و دارای چه گرایشی هستید. اطلاعات تو در مورد عابد از فعالیت ها و شخصیت او به دست آمده، اما او چگونه باید با تو آشنا شود، وقتی در این تاریکی ها، در گوشه ای ایستاده سنگ پرتاب میکنی.

اشکال شما این است که اصلاً سیاسی نیستید. با عرض معذرت شما یک «باند» به معنی اخص کلمه هستید و هرکس با هر بحث درست یا غلط اگر در مدار باندتان قرار نگیرد در همان اولین لحظه سعی به برهم ریختن تعادل اوضاع و تخریب شخصیت میکنید. همانطور که پریسا نصرآبادی در ابتدایی ترین کلماتش، برای خواننده راجع به من پیش فرض ایجاد می کرد تا بعد به خود اصل بحث بپردازد!! ( کاری که شما از آخر شروع کردید). ولی من به این ارعاب ها عادت دارم، شما خودتان خوب میدانید که تا کنون و به قول خودتان به تنهایی، چقدر در مقابل دنبالچه کردن جنبش دانشجویی و کارگری و زنان و... توسط این یا آن حزب ایستادگی کردم. فکر کردید اکنون باید از هوار کشیدن شما وحشت کنم؟

تا جائیکه بحث سیاسی داشتید ونقدی درخور جهت پیش برد اهداف جنبش، نه نگران دخالت گری کسی باشید و نه ازاین موضوع "غیر خوش وقت"؛( کمونیست ها با گشاده رویی از نقد و بحث در رابطه با نظرات خود استقبال میکنند و نه با اتهام و تخریب شخصیت) اما اگر قصد لیدر سازی و الیت پروری و در مرکز عالم نشستن به منظور دنبالچه کردن جنبش به گروه و حزب فسیلی که برایتان هورا میکشند داشته باشید، محترمانه عرض میکنم، به آئینه بقل هم نگاه کنید.

پریسا:

عابد توانچه من را از لیست دوستان فیس بوک اش حذف کرد. لطفا از او بخواهید توضیح دهد. من نقدی کاملا رفیقانه بر مصاحبه وی با ارائه فاکت نوشتم. به جای جواب رفیقانه، برخورد حذفی وی را دریافت کردم.

2 - عابد توانچه بر دیوار خودش ادعایی کرده که گویا محسن مومنی من هستم! نمی دانم بخندم یا گریه کنم که به استناد کدام دلیل عقلانی من که نوشته هایم را مشخص و با صراحت بیشتری از ان چه محسن مومنی گفته در سایت ها و فیس بوک درج کرده ام نیاز دارم که با نام دیگری بحث هایم را تکمیل کنم؟!

3- آقای علیرضا بیانی اگر احتمالا حدس زده اید که محسن مومنی کیست لطفا به عابد توانچه دست کم این دلگرمی را بدهید که محسن مومنی اسم مستعار یکی از رفقای داخل است! گرچه تنها یک لوگو برایش از بین الملل 4مانده باشد!

4- هر کس چه داخل و چه خارج حق دارد با اسم خود یا مستعار بنویسد، اعمال چنین فشارهای بی پایه و اساسی برای علنیت افراطی بر فعالین داخل شک برانگیز است. این حق هرکسی است که با اسم مستعار بنویسد و از این بابت نباید پاسخگوی کسی باشد. به ویژه این که در حال طرح بحث هایی سیاسی و مستند به نوشته های مکتوب دیگران است.

5- آقای بیانی، من در جواب بحث های سیاسی شما جواب های سیاسی دادم! کامنت ها موجود و در دسترس خوانندگان است که قضاوت کنند! ما با هم بحث های شفاهی بسیاری داشته ایم. قراردادی هم نداشتیم که تنها بحث های مکتوب قبول است!

6- متاسفم. خیلی متاسفم که این پلمیک به چنین جاهای نا مربوطی کشانده شده است. در ابتدا امیدواری بیشتری داشتم. نمی دانستم که در ادامه بحث های اصلی بین تبلیغات و شلوغ کاری ها گم می شود.

7- کاش تناسبی بین ظرفیت های افراد و ادعاهایشان برقرار بود.

علیرضا بیانی:

به پریسا نصر آبادی

1 - من محسن مومنی را نمی شناسم و هرگز ایشان را ملاقات نکرده ام، او می گوید که مرا می شناسد و در گذشته گرایش و بحث های مرا دنبال کرده است؛ اما من نه قبلاً و نه اکنون، نه راجع به گرایش ایشان و نه حتی راجع به گرایش شما چیزی نمیدانم. افراد زیادی به گرایش میلیتانت نزدیک و دور می شدند و من محسن مومنی را یکی از این افراد فرض میکنم چون خودش این را میگوید و برایم اصلا مهم نیست که در این رابطه درست یا غلط بگوید؛ چون از نظر من موضوع اصلی اصلاً این نیست.

2- من و شما حتی بحث های شفاهی بسیاری هم که نداشتیم بماند، تا جایی که یاد می آید یکی دو یا دو سه بار و آنهم نه بحث شفاهی بین من و شما بلکه بحثی در جمع که شما هم بودید و نظرتان را گفتید و از من هم چیزهایی شندید. و لی حتی در این حد هم، مشکل ما بر سر شروع بحث نبوده و هرگز اساساً بر سر شروع، بحثی نداشیتم که نیازمند توافق یا عدم توافق، آنهم تا "آخر دنیا" باشد. بله، شما به بحث سیاسی ادامه دادید اما همانطور که گفتم مقدمتاً با ایجاد یک پیش فرض از من در در ذهن خواننده و پس از آن آغاز "بحث سیاسی"! این روش ها هرچه هست رفیقانه نیست و ظرفیت تواضع رفیقانه من هم هرچقدر هست بی اندازه نیست.

پریسا:

آقای بیانی خیلی ممنون. در آخر تنها یک مساله می ماند. آن هم این که امیدوارم موضع و برخوردتان درباره رفتارهای استالینیستی اندکی انسجام داشته باشد! لطفا بفرمایید موضعتان در قبال رفتارهای غیر سیاسی اخیر عابد توانچه بعد از آن هم تعریف و تمجید چیست؟

1- حذف منتقدین

2- اتهام به منتقدین بی ارائه سند و دلیل

3- پافشاری بر نوعی علنیت افراطی که یک بار چپ از بابت آن ضربه دیده است. ظاهرا ایشان نقد به اسم مستعار را بلاموضوعیت می دانند چون نقد برای ایشان اعتبار خود را از نام نویسنده می گیرد و نه خود فحوای نقد.

علیرضا بیانی:

به پریسا نصر آبادی،

من با صراحت می گویم با خارج کردن نام کسی از فیس بوک به دلیل اختلاف نظر در مباحثات و گرایشات مخالفم؛ اما نام این کار را "حذف گرایی نمیگذارم" و ربط خاصی بین حذف گرایی و این موضوع نمی بینم. حذف گرایی یعنی توافقات حاصل شده بین دو یا عده ای بر سر مواردی مشترک و بعد کنار گذاشتن یکی توسط دیگری یا دیگران، از همان توافقات از قبل انجام شده. این موضوع ربطی به افرادی که در لیست فیس بوک هستند ندارد. من خود در این رابطه هم از لیست کسانی خارج شده وهم در دو مورد کسانی را از لیست خود خارج کرده ام. ( و برای کارم توضیح قانع کننده دارم). مفهوم "حذف گرایی" در مواردی اینچنین نیست. ( هرچند ترجیح بر این است با توجه به فرض اشتباه از فیس بوک به عنوان موردی توافق شده بین افراد حاظر در اینجا هم چنین نشود).

در این رابطه منتظر توضیح عابد خواهم بود وقطعاً بدانید چنانچه دلیل حذف نام شما از لیست او نقد شما به او باشد من نیز به این رفیق انتقاد خواهم کرد؛ اما اکنون در این مورد هیچ قضاوتی نخواهم کرد.

در نتیجه در باره آنچه که شما به عنوان قسمت اول نوشته اید:1- حذف منتقدین؛ من خارج کردن اسامی در لیست فیس بوک را به عنوان حذف گرایی و یا "حذف منتقدین" نمیدانم همانطور که اسامی چند هزار نفره در لیست کسی را هم دلیل اعتقاد به دمکراسی بی کران آن فرد نمیدانم. با شناختی که هر دوی ما از عابد داریم باید بدانیم دلیل این کار هرچه باشد نقد شما به بحث او نبوده است؛ اقلاً به این دلیل که او در پاسخ به این بحث نه تنها ناتوان نبوده بلکه برای ادامه مفصل آن شما را با توجه به شرایط نا برابر زندگی در ایران و سختی های این کار برای او به مناظره دعوت کرده است.

در مورد قسمت دوم که نوشته اید:

2-اتهام به منتقدین بی ارائه سند و دلیل.

در این مورد نیز باز از شما "سند و دلیل" میخواهم. لطفاً شما خود سند و دلیل مبنی بر این اتهام زنی بی دلیل و سند را معرفی کنید. تا جایی که در همین مورد من دیدم، حتی کسی از او پرسیده آیا منظورش شما هستید؛ که عابد در جواب گفته به زودی مطلبی خواهد نوشت که او هم متوجه شود منظور چیست؛ و من نمیدانم شما بر اساس چه چیز تصور کرده ای که منظور عابد از نام مذکور شما هستید. آیا این فقط یک حدس است و یا عابد با صراحت نام فرد مورد نظر را نوشته و گفته آن فرد شمائید؟ اگر چنین باشد من هم با شما همزمان منتظر ذکر دلیل او خواهم بود.

در مورد بخش سوم پرسش شما، دیگر این یک موضوع عمومی و مربوط به بحث همیشگی فعالیت مخفی و علنی است و نه الزاماً دیدگاه عابد و مربوط به این مبحث و نقد. تا همین مقدار هم میتوانم بگویم با توجه از شناختی که از دیدگاه های او دارم باز بر این باور نیستم که او با داشتن اسم مستعار مشکلی داشته باشد؛ او اشاره به افرادی کرده است که سی سال در خارج فعالیت میکنند و نه دیده میشوند و نه اسم و رسمی از خود دارند و قبل از آنکه این کار را نفی یا تائید کند آن را با فعالین در ایران مقایسه کرده است که در شرایط خطرناک زندگی میکنند و چنین نگرانی هایی ندارند.

امیدوارم توانسته باشم برای " رفتارهای استالینیستی اندکی انسجام" ( چرا اندکی و نه انسجام کامل؟) نشان داده باشم؛ اما ضمناً برایم جالب است که چرا شما زمانی به یاد چنین انسجام های نظری افتاده اید که موضوعی در خارج از رابطه مباحثات بین ما ( من و تو) مطرح می شود و نه در جای خود و در متن یک بحث جدی. و اینکه اگر با چنین انسجامی آشنایی دارید چرا در هنگام برخوردی که از طرف عابد صورت گرفته و از نظر شما، "اتهام زنی و حذف گرایی" محسوب میشود آن را طرح میکنید و نه زمانی که کسی در همین بحث، به عابد با صراحت چنین اتهامی میزند و مورد واکنش شما قرار نمی گیرد؛ دقیقاً همان اتهاماتی که مرا وادار کرد در این بحث دخالت کرده و تا اینجا ادامه دهم و نه اصلاً به دلیل اهمیت این "نقد".