سنتز، مُرد


ستنز از همان لحظه ی شکل گیری یک تز است. سنتز، نیست. سنتز قبل از آنکه باشد، به تز، - می شود... دیالکتیک مرده را فراموش کنید. دیالکتیک زنده، دیالکتیک بدون سنتز است. دیالکتیکی که راه را میشناسد نه مقصد را. آغاز و پایانی نیست. تز، و آنتی تز در یک حلقه.

پتک و آینه


بنگرید اندکی گله را علف کجا میجویند....مگر این دست ها بهر زمین نیست چرا روی به تهیگاه؟ این مردگان ساکن تمدن از آینه هراسان اند و گریزان .اما تنها جنگیدن است نشانه حیات. بِرزم در میان آینه ها با خویش تا آنچه شوی که هستی. رزم در بَزم ویرانش با پتک و آینه. آنگاه بر فراز ویرانه ها آسمان را هم سیاه تا کسی ما را شاید ننگرد. خورشید را به زمین خواهیم کشید آنگاه ماییم و ترانه تنهایی... مردمانی که هنوز نمیدانند زمین است همراه و خاکپای وفادار ما و همیشه رو به آسمان دارند. باید بمانند که بردگی خوی و خون آنان است و ما به برده نیازمند... اما پندی به تو دوست من: برده را آینه نشان مده.

مولف: z

تفسیر



توضیح به بپایان گمنام:
این عکسها را من نگرفته ام. در خبرگزاری های رسمی و قانونی و دارای مجوز داخل ایران منتشر شده است. لطفا وقتی برای زیر آب زدن به نزد قاضیان دادگاه می روید ادعا نکنید که این عکسها را من گرفته ام تا پاپوش درست کنید. بماند که خرابی را نمی توان بیشتر از آنچه که هست، نمود.

مادر... مبارزه...



مادر مجید توکلی: یک مادر هستم و شش روز است که جان فرزندم در خطر است، به دادستانی زنگ زده ام و گفته ام فقط یک شماره تلفن از اوین به ما بدهید تا من صدای مجید را بشنوم. این توقع زیادی است؟ شما صدایتان به هرجا می رسد بگویید، آزادی مجید را که انتظار می کشیدیم انفرادی نصیب اش شد، حالا که شنیدن صدایش را انتظار می کشم، مبادا فردا تن بی جان اش را بگذارند جلوی مان و بگویند خودش از خوردن غذا امتناع کرد.


این نوشته انتحار اندیشه است به حکم قلب، علیه سکوت عقل به حکم ستم

-->

این نوشته انتحار اندیشه است به حکم قلب، علیه سکوت عقل به حکم ستم

همه چیز از اعدام فرزاد شروع شد. همه چیز دوباره از نو شروع شد. باز راه گلویم را چیزی گرفته است انگار که راه گلویم را گرفته اند. وقتی گلویم را می گیرند وحشی می شوم. وقتی گلویم را می گیرند برای نفس کشیدن باید فریاد بزنم. وقتی چیز ی راه گلویم را می گیرد باید بنویسم. می دانم هر کلمه ای که می نویسم سنگی است که بر دوش می کشم تا زندان خود را بسازم. می دانم که اولین خواننده ی سطر سطر هر نوشته ام دژخیمی است و برگ برگ دفترم ورق ورق پرونده ای است روی میز قاضی القضات و سبب ساز فتوایی به نام آسمان علیه من که بر زمین گام بر می دارم. می دانم که بایدِ عقل، سکوت است اما مگر نه اینکه در زمان استبداد عقل همیشه یار و یاور قداره بندان مسلط است؟ مگر نه اینکه وقتی که تیغ جلاد تیز است و از خون بی گناهان رنگین، سکوت مقدس ترین عبادت است از جانب خدای تاریکی؟
شب را همیشه با قلبها شکسته اند نه عقلها. خنده ام می گیرد که عقلها چه دلخوش اند به بقا در زمانه ای که گلوله ها در خیابانها سرگردانند، در زمانه ای که ارابه های قانون عابران را زیر می گیرند و آنانکه می گیرند و می برند به نام امنیت درب هر خانه ای را می زنند؟
این نوشته انتحار اندیشه است علیه جنون شکنجه گری که به جرم اندیشیدن و نوشتن شکنجه ام خواهد کرد و با انبرک در گوشت و پوستم به دنبال ذره ای اعتراف خواهد گشت. این نوشته انتحار اندیشه است علیه عطش مرگ حلقه های هرزه ی دار. این نوشته انتحار اندیشه است علیه رقص مرگ بر فراز هستی انسان در قلمرو ستم. این نوشته اقدامی است علیه وضعیت موجود، علیه سکوت.
فرزاد را اعدام کردند. فرزاد را کشتند. صمد را دوباره زنده کردند و کشتند. خواستم چیزی بگویم، خواستم چیزی بنویسم، اما خجالت کشیدم. پانزده نامه مثل پانزده پر خونین همه ی کلمات را با خود تا سیمرغ فرزاد برده بودند. مثل وقتی که فقط شاملو می تواند بگوید ارانی کیست. مثل وقتی که من نمی توانم بگویم که کمانگر کیست.
«تو نمی دانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه یِ یک شکست نمی نالد
چه کوهی ست!
تو نمی دانی نگاهِ بی مژه یِ محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می شود
چه دریائی ست!
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی ست!
تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی دانی ارانی کیست»
تو نمی دانی کمانگر کیست.
در سرزمینی که پادشاهانِ خلق، با شیهه یِ حماقت یک اسب، به سلطنت می رسند، انسانها با بند ترازوی عدالت به دار کشیده می شوند. در سرزمینی که لقمه یِ دهانِ جنازه یِ هر بی چیز پادشاه، شرفِ یک پادشاهِ بی همه چیز است، جنازه ی انسانی که پا در زنجیر به آهنگِ طبلِ خون خویش تاریخش را می سراید و دفترِ شعرِ زندگی اش را با کفنِ سرخِ یک خون، شیرازه می بندد، دزدیده می شود، در هوا در گور می شود، خاکستر می شود.
من نمی دانم که کمانگر برای تو کیست اما هرچه غم رفتنش بیشتر سینه ام را به درد می آورد بیشتر و بیشتر احساسش می کنم، بیشتر می فهمم که کیست. فرزاد و معلمش، فرزاد و شاگردانش، فرزاد و سرزمینش، فرزاد و ملتش، فرزاد و شب، شعر و شکنجه هایش، فرزاد و عشقش، فرزاد و همقطارانش، فرزاد و مادرش چنان به هم گره خورده اند که دست هر نا محرمی نمی تواند کلاف بافته ی زندگیش را به این راحتی سر رشته در دست گیرد. نامه هایش را گذاشته ام پیش رویم و مثل دیوانه ها با چشمهایم بهشان التماس می کنم که چیزی به من بگویند.
برای زندانبانش می نویسد: « من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان ... من دانش آموز صمد بهرنگی ام ، همان که الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.
من محصل خانعلی ام ، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.
من همکار بهمن عزتی ام، مردی که همیشه بوی باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود ؟ میدانم که نمیدانی
برای شاگرانش می نویسد: «کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم
فرازد معلم است. دختران دانشج آموز کلاس درسش مجبورند "در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنند."
فرزاد معلم است. پسران بازیگوش کلاس درسش آنقدر که بفهمند " پسران طبیعتِ آفتاب" اند دیگر نمی توانند با همکلاسیهاشان بنشینند ، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شان را می گیرد.
فرزاد را به بند کشیدند. فرزاد را شکنجه کردند. فرزاد را کشتند. جرمش فقط این بود که ماهی بود و سیاه بود و کوچک بود. جرمش این بود که معلم بود. جرمش این بود که کُرد بود. فرزاد را شکنجه کردند چون انسان بود.
در نامه ای برای زندانبانانش نوشته است: "مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم می آید ، آخر مادرم به من آموخته، با گامهایم با زمین سخن بگویم، بین من و زمین، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از زیبائی و پر از لبخند کنم. پس بگذار قدم بزنم ، بگذار صدای پایم را بشنود ، بگذار زمین بداند من هنوز زنده ام و امیدوار." اما زندانبان چه می فهمد انسان را؟ جلاد چه می فهمد انسان را؟ “خمیده پشتان قادر به دیدن دریا نیستند.”
نوشته است: «پای چپ من در این مکان بشدت آسیب دید و بعلت ضربه های همزمان به سرم و شوک الکتریکی بیهوش شدم و از هنگامی که به هوش آمدم . تاکنون تعادل بدنم را از دست داده ام و بی اختیار می لرزم ، پاهایم را زنجیر می کردند و بوسیله شوک الکتریکی که دستگاهی کوچک و کمری بود به جاهای مختلف و حساس بدنم شوک می زدند که درد بسیار زیاد و وحشتناکی داشت بعدها به بازداشتگاه ۲۰۹ در زندان اوین منتقل شدم . از لحظه ورود به چشمانم چشم بند زدند و در همان راهروی ورودی (همکف – دست چپ بالاتر از اتاق اجرای احکام) مرا به اتاق کوچکی بردند که در آنجا نیز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند . روز بعد به سنندج منتقل شدم تا برادرم را دستگیر کنند . در آنجا از لحظه ی ورود به بازداشتگاه با توهین و فحاشی کردن و کتک کاری روبه رو شدم . مرا به صندلی بستند و در اتاق بهداری از ساعت ۷ صبح تا روز بعد همانگونه گذاشتند . حتی اجازه ی دستشوئی رفتن نیز نداشتم . به گونه ای که مجبور شدم خودم را خیس کنم . بعد از آزار و اذیت بسیار دوباره مرا به بازداشتگاه ۲۰۹ منتقل کردند . در اتاقهای طبقه ای اول (اطاقهای سبز بازجویی) مورد بازجویی و کتک و آزار و اذیت قرار دادند.».
نوشته است: «صدای گریه ها و ناله های زندانیان دیگر که اکثراً دختر بودند شنیده میشد و روح هر انسانی را آزار میداد. شبها پنجره ها را باز میگذاشتند ، لباسهایم را در دستشویی که در زیرزمین بود بعد از کتک کاری خیس میکردند و به همان صورت مرا به سلول میبردند ، بعلت سردی هوا مجبور بودم خودم را لای پتوی کثیف سلول بپیچانم
نوشته است: «با هر ضربه ذوالفقار (شلاقی که با آن شکنجه اش می کردند) سالها به عقب بر می گشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. “تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است ”.»
هر روز برای فرزاد زندگی همین است. زندان به زندان کوچ می کند و سلول به سلول شکنجه می شود. آزادی از پشت دریچه نگاه می کند و آه می کشد. آزادی که آه می کشد فرزاد هم ناخودآگاه آه می کشد. "نادر" زندانی محکوم به اعدام سلول بغل دستی که دردها و زخمهای فرزاد را می بیند به او می گوید: "قوی باش آقا معلم، قرار بود بروی بیرون، صدای ما را به گوش دنیا برسانی، اینطوری میخواهی بروی بیرون؟"
می پرسد و می خندد. می خندد تا تلخی یک حقیقت بزرگ را پنهان کند: « آقا معلم درد من و تو، درد یک ملت است
ملتی که سرزمینش سرزمینِ سوخته است. در کوره راهها این سرزمین همه به کمین خورشید نشسته اند و زندان سالهاست که چون چرکین غده ای بر دل ملت این سرزمین سنگینی میکند. در سرزمین سوخته سالهاست که عشق و آشتی تحت پیگرد قانونی هستند و سالهاست آواز مردم این سرزمین سوخته بی قراریهای نوعروسان چشم به راه داماد و مادران چشم به راه عروسی فرزندان است .
***
دژخیمان پاهای فرزاد را با طناب کینه از زمین کنده اند اما فرزاد جزئی از زمین است. دست برهنه ام را می گذارم روی زمین. صورتم را تکیه می دهم به زمین و احساست می کنم فرزاد. می خواهم با تو سخن بگویم. حر فهایم را می شنوی؟ نادر حق داشت فرزاد. "درد من و تو، درد یک ملت است". داروغه ها در سرزمین من و تو این روزها فقط حکم اعدام را جار میزنند. قصه ی شب همه ی بچه ها اینجا بوی باروت می دهد. کاشی های زندانش بوی خون می دهد. از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی بند ویژه امنیت تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند اما میان زندگی و مرگ در این سرزمین تنها "یک کلمه" فاصله است. تنها یک "نه" فاصله است. "تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی" . میان ملت ما با اعدام تنها یک مادر فاصله است!
«تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی…» تو به خلق ات پشت نکردی فرزاد. تو به ملت ات پشت نکردی. تو به انسان پشت نکردی. برای همین "در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود" بر سر دار رفتی.
راستی تو عاشق شده بودی فرزاد؟
خیال نکن که ردپای عشق در نامه هایی که از جنس شعور و شهادت است گم می شود. خیال نکن عشقی سترگ _ "با شانه های کوچکی در موهایش" _ زیر سایه اسطوره ای از جنس درد یک ملت فراموش می شود. تو عاشق بودی فرزاد. این را همه فهمیده اند.
اینها کلمات تو هستند فرزاد. این کلمات بیان عشق هستند از زبان یک مبارز: "به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست ، من هر روز بر دیوار سلولم دستان دلدارم را و چشمان زیبایش را میکشم ، و انگشتانش را در دست میگیرم و گرمی زندگی را در دستانش و انتظار و اشتیاق را در چشمانش میخوانم ، اما تو هر روز با باتوم دستت، انگشتان نقش بسته بر دیوار را میشکنی و چشمان منتظرش را در می آوری ، و دیوار را سیاه میکنی."
عشقت بدون تو چه می کند فرزاد؟ تو دور و جدا افتاده از عشقت در زندان چه می کردی فرزاد؟ ما زخم نبودند را چگونه التیام دهیم شهیدِ عاشق؟
***
رفیق آسوده بخواب
"این روزها زیر پوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به نا امید حرکت می بخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر می تپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند. خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمی بیند."
آسوده در گور گمنامت آرام گیر که ملت تو می خواهد «سُم ضربه ی پر غرور اسب وحشی خشم" را "بر سنگ فرش کوچه ی تقدیر" هاشان بکوبد. در گور گمنامت آرام گیر و «قلعه نشین حماسه های پر تکبر» باش که ملت تو در توفانِ سکوتِ بزرگِ یک تاریخ، شانه به شانه ی هم صف کشیده اند.
جانت را گرفتند اما به نامه هایت جان دادند. کلمات تو مثل پرندگان آزادی از پشت دیوارهای سلاخ خانه ی سلطان به آسمان هر کجا که شعری است، آفتابی هست، کوهی هست، آبی هست، درختی هست، پر کشیده اند. به هر کجا که شب و شعر و شکنجه و مقاومت و مبارزه ای هست پر کشیده اند. به هر کجا که انسان و عشقی است پر کشیده اند. بالهای آنها شمشیرهایی هستند که باد را از هم می درند. هنجره ی هر یک از پرندگان آزادی تو مضرابی است که بر ساز خواب غافلان زخمه ی آگاهی می زند. کلمات تو به هر کجا که می رسد زمین ترک بر می دارد و خرسنگهای خاموشی را در خود فرو می برد.
نگران ملتت نباش فرزاد. نگران سرزمینت نباش فرزاد.
خون با کردستان چه می تواند با بکند؟
ستم با ایران چه می تواند بکند؟
«مثل زنگار با سنگ مرمر
مثل قُلُ زنجیر با طوفان»
اکنون هزارانند که مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها، توهینها و آزارها را ذره ذره، با همه وجود به جان خریده اند تا شاید آخرین نفری باشند از نسل " رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند" . هزاران هزاری که از لابه لای جنگلهای سوخته ی بلوط به کاروانی خواهند رسید که مقصدش سرزمین آفتاب است. آسوده در گور گمنامت آرام گیر فرزاد که ما قلب خدای تاریکی را با چنگک خورشید از سینه اش بیرون خواهیم کشید


ئه‌م نووسینه‌ خۆته‌قاندنه‌وه‌ی هزره‌ به‌ بڕیاری دڵ، له‌ دژی بێده‌نگیی عه‌قڵ كه‌ زۆرداری بڕیاری له‌سه‌ر داوه‌

.

ئه‌م نووسینه‌ خۆته‌قاندنه‌وه‌ی هزره‌ به‌ بڕیاری دڵ، له‌ دژی بێده‌نگیی عه‌قڵ كه‌ زۆرداری بڕیاری له‌سه‌ر داوه‌

هه‌موو شتێك له‌ له‌سێداره‌دانی فه‌رزاده‌وه‌ ده‌ستی پێكرد. هه‌موو شتێك هه‌میسان له‌ نوێوه‌ ده‌ستی پێكرده‌وه‌. شتێك له‌ گه‌روومدا قه‌تیس بووه‌ و هه‌ر ده‌ڵێی گه‌روویان گرتووم. كاتێك گه‌رووم ده‌گرن، هار ده‌بم. كاتێك گه‌رووم ده‌گرن بۆ هه‌ناسه‌دانیش ده‌بێ هاوار بكه‌م. كاتێك شتێك له‌ گه‌روومدا قه‌تیس ده‌بێ، ده‌بێ بنووسم.

ده‌زانم نووسینی هه‌ر وشه‌یه‌كم به‌ردێكه‌ كه‌ به‌ كۆڵ ده‌یكێشم بۆ ئه‌وه‌ی به‌ندیخانه‌ی خۆمی پێ ساز بكه‌م. ده‌زانم كه‌ یه‌كه‌مین خوێنه‌ری دێڕبه‌دێڕی هه‌ر نووسراوه‌یه‌كم میرغه‌زه‌بێكه‌ و هه‌ر لاپه‌ڕه‌یه‌كی په‌ڕاوه‌كه‌شم په‌ڕبه‌ په‌ڕی دۆسێیه‌كه‌ له‌ سه‌ر مێزی قازی و هۆكارێكه‌ بۆ فتوایه‌ك به‌ ناوی ئاسمانه‌وه‌ له‌ دژی من كه‌ له‌سه‌ر زه‌وی هه‌نگاو ده‌نێم. ده‌زانم كه‌ عه‌قڵ ده‌ڵێ بێده‌نگ به،‌ به‌ڵام ئه‌وه‌نیه‌ له‌سه‌رده‌می سه‌ره‌ڕۆییدا عه‌قڵ هه‌میشه‌ هاوڕێ و هاوده‌می سێداره‌دامه‌زرێنه‌ره‌ زاڵه‌كانه‌؟ ئه‌وه‌نیه‌ كاتێك كه‌ تیخی جه‌للاده‌كان تیژه‌ و به‌ خوێنی بێتاوانه‌كان سوور كراوه‌، بێده‌نگی پیرۆزترین په‌رستنه‌‌ له‌ لای خواوه‌ندی تاریكی؟

هه‌میشه‌ دڵی شه‌ویان به‌ دڵ شكاندوه‌ نه‌ك به‌ عه‌قڵ. پێكه‌نینم دێت به‌ گه‌شبینیی عه‌قڵه‌كان به‌ مانه‌وه‌ له‌ سه‌رده‌مێكدا كه‌ هه‌ر فیشه‌كه‌ و له‌ شه‌قامه‌كاندا سه‌ر بێره‌وبه‌وێدا ده‌كات، له‌ سه‌رده‌مێكدا كه‌ عه‌ره‌بانه‌كانی یاسا رێبواره‌كان وه‌بن خۆ ده‌ده‌ن و ئه‌و كه‌سانه‌ش كه‌ خه‌ریكی گرتن و بردنن، له‌ژێرناوی ئاسایش ده‌رگای هه‌موو ماڵێك ده‌كوتن؟

ئه‌م نووسراوه‌یه‌ خۆته‌قاندنه‌وه‌ی هزره‌ له‌ دژی شێتێتی ئه‌شكه‌نجه‌گه‌رێك كه‌ به‌ تاوانی بیركردنه‌وه‌ و نووسین ئه‌شكه‌نجه‌م ده‌دات و له‌ گۆشت و پێستی مندا به‌شوێن تۆزێك دانپێداناندا ده‌گه‌ڕێت. ئه‌م نووسراوه‌یه‌ خۆته‌قاندنه‌وه‌ی هزره‌ له‌ دژی تاسه‌ی مه‌رگی ئاڵقه‌ سووك و چروكه‌كانی سێداره‌. ئه‌م نووسراوه‌یه‌ خۆته‌قاندنه‌وه‌ی هزره‌ له‌ دژی سه‌مای مه‌رگ به‌سه‌ر سه‌ری مرۆڤه‌وه‌ له‌ مه‌ڵبه‌ندی سته‌مدا. ئه‌م نووسراوه‌یه‌ هه‌وڵدانێكه‌ له‌ دژی ئه‌م بارودۆخه‌ی كه‌ له‌ ئارادایه‌، له‌ دژی بێده‌نگی.

فه‌رزادیان له‌سێداره‌دا. فه‌رزادیان كوشت. سه‌رله‌نوێ سه‌مه‌دیان زیندوو كرده‌وه‌ و كوشتیانه‌وه‌. ویستم شتێك بڵێم، ویستم شتێك بنووسم، به‌ڵام شه‌رم دایگرتم. پازده‌ نامه‌ وه‌كو پازده‌ په‌ڕی خوێنین سه‌رجه‌م وشه‌كانیان له‌گه‌ڵ خۆیان هه‌تا سیمورغی فه‌رزاد بردبوون. وه‌كو كاتێك كه‌ ته‌نیا شاملو ده‌توانێ بڵێ ئه‌رانی كێیه‌. وه‌كو كاتێك كه‌ من ناتوانم بڵێم كه‌مانگه‌ر كێیه‌.

" تۆ نازانی هاواری شكۆیه‌ك

كاتێك كه‌ له‌ ئه‌شكه‌نجه‌ی شكستێكدا ناناڵێت

چ كێوێكه‌!

تۆ نازانی نیگای بێ مژۆڵكی دڵنیاییه‌كی تاوانبار

كاتێك كه‌ له‌ چاوی ده‌سه‌ڵاتداری ترسێك راده‌مێنێ

چ زه‌ریایه‌كه‌!

تۆ نازانی مردن

كاتێك كه‌ مرۆڤ چۆكی به‌ مه‌رگ داداوه‌

چ ژیانێكه‌!

تۆ نازانی ژیان چییه‌، سه‌ركه‌وتن چییه‌

تۆ نازانی ئه‌رانی كێیه‌"

تۆ نازانی كه‌مانگه‌ر كێیه‌.

له‌ وڵاتێكدا كه‌ پاشاكانی خه‌ڵك، به‌ حیله‌ی نه‌فامیی ئه‌سپێك، به‌ ده‌سه‌ڵات ده‌گه‌ن، مرۆڤه‌كان به‌ ده‌سكی ته‌رازووی دادپه‌روه‌ری له‌ سێداره‌ ده‌درێن. له‌ وڵاتێكدا كه‌ پارووی ده‌می ته‌رمی هه‌موو شته‌ هیچ و پوچه‌كانی شا، شه‌ره‌فی پاشایه‌كی هیچ و پوچه‌، ته‌رمی مرۆڤێكی پێوه‌ند كراو كه‌ به‌ ئاوازی ده‌هۆڵی خوێنی خۆی مێژوو ده‌ڵێته‌وه‌ و په‌ڕاوی شیعری ژیانیشی به‌ ده‌سرازه‌ی كفنی سووربووی خوێن ده‌به‌ستێته‌وه‌، ده‌دزرێت، به‌ بادا ده‌كرێ و له‌ گۆڕ ده‌نرێ و ده‌بێته‌ خۆڵه‌مێش.

من نازانم كه‌ كه‌مانگه‌ر بۆ تۆ كێیه‌ به‌ڵام به‌هه‌ر راده‌یه‌ك كه‌ خه‌می رۆیشتنی زیاتر دڵم ده‌هه‌ژێنێت زیاتر و زیاتر هه‌ستی پێده‌كه‌م، زیاتر ده‌زانم كه‌ كێیه‌. فه‌رزاد و مامۆستاكه‌ی، فه‌رزاد و قوتابیه‌كانی، فه‌رزاد و وڵاته‌كه‌ی، فه‌رزاد و گه‌له‌كه‌ی، فه‌رزاد و شه‌و، شیعر و ئه‌شكه‌نجه‌كانی، فه‌رزاد و ئه‌وینداریه‌كه‌ی، فه‌رزاد و هاوڕێیانی، فه‌رزاد و دایكی وه‌ها ئاوێته‌ی یه‌كتری بوون كه‌ ده‌ستی هه‌ر پێك نه‌شیاوێك ناتوانێ سه‌ری هه‌ودای گڵۆڵه‌ی لێك هه‌ڵپێكراوی ژیانیان به‌ ده‌سته‌وه‌ بگرێت. نامه‌كانیم له‌ به‌رده‌مم داناون و هه‌ر وه‌كو شێت به‌ نیگا لێیان ده‌پاڕێمه‌وه‌ كه‌ شتێكم پێ بڵێن.

بۆ به‌ندیه‌وانه‌كه‌ی ده‌نووسێت: " من مامۆستا ده‌مێنمه‌وه‌ و تۆش به‌ندیه‌وان ...

من قوتابیی سه‌مه‌دی بێهره‌نگیم، هه‌ر ئه‌وه‌یكه‌ ئۆلدوز و قه‌له‌ڕه‌شه‌كان و ماسیه‌ ره‌شه‌ بچكۆله‌كه‌ی نووسی بۆ ئه‌وه‌ی هه‌مووان فێری جوڵه‌ بكات. ده‌یناسی؟ ده‌زانم كه‌ نایناسی.

من قوتابیی خانعه‌لیم، هه‌ر ئه‌و مامۆستایه‌ی كه‌ فێری كردین چلۆن خۆرێك له‌ سه‌ر ته‌خته‌ ره‌شه‌كه‌ی ناو پۆله‌كه‌مان بنه‌خشێنین بۆ ئه‌وه‌ی رووناكیه‌كه‌ی شه‌مشه‌مه‌ كوێره‌كان بتارێنێ.

من هاوكاری "به‌همه‌ن عیزه‌تی"م، ئه‌و پیاوه‌ی كه‌ هه‌میشه‌ بۆنی بارانی لێده‌هات و ئه‌و مرۆڤه‌ی كه‌ هێشتاش خه‌ڵكی كرماشان و ئاواییه‌كانی له‌ گه‌ڵ هاتنی یه‌كه‌م بارانی پاییزی، بیر له‌ئه‌و ده‌كه‌نه‌وه‌، هه‌ر ده‌زانی ئه‌و كێ بوو؟ ده‌زانم كه‌ نازانی".

بۆ قوتابیه‌كانی ده‌نووسێت: " خۆزگه‌ بكرابایه‌ دیسانه‌وه‌ و به‌دزیه‌وه‌ به‌ دوور له‌ چاوی رێكخه‌ری عه‌بوسی خوێندنگه پێداچوونه‌وه‌مان بۆ‌ ئه‌لف و بێی كوردیمان بكردبایه‌وه‌ و به‌ زمانی دایكی، شیعر و گۆرانیمان بۆ یه‌كتری بگوتبایه‌ و پاشانیش ده‌ست له‌ ناو ده‌ستی یه‌كتر سه‌مامان بكردبایه‌ و سه‌مامان بكردبایه‌ و سه‌مامان بكردبایه‌".

فه‌رزاد مامۆستایه‌. كچانی خوێندكاره‌كانی ناچارن " له‌ ته‌مه‌نی سێزده‌ ساڵیدا به‌ چاوانی پڕ له‌ فرمێسك و ئاخه‌وه‌ (له‌ ژێر تۆری سپی به‌ ژنبووندا) بۆ دوایین جار ماڵئاوایی له‌ قوتابخانه‌ بكه‌ن و (چیرۆكی تاڵی ره‌گه‌زی ژێرده‌سته‌ بوون) له‌ ناخه‌وه‌ هه‌ست پێبكه‌ن".

فه‌رزاد مامۆستایه‌. كوڕانی بزۆز و هاروهاجی پۆله‌كه‌ی ئه‌و هه‌ر ئه‌وه‌نده‌ی كه‌ بزانن "كوڕانی سروشتی خۆر"ن ئیتر ناتوانن له‌ گه‌ڵ هاوپۆله‌كانیان دابنیشن، بخوێننه‌وه‌ و پێبكه‌نن چونكه‌ دوای "كاره‌ساتی بوون به‌ پیاو" تازه‌ "خه‌می نان" له‌ چاوه‌ڕوانییاندایه‌.

فه‌رزادیان له‌ سێداره‌دا، فه‌رزادیان ئه‌شكه‌نجه‌ كرد، فه‌رزادیان كوشت. تاوانه‌كه‌شی ته‌نیا ئه‌وه‌ بوو كه‌ ماسی بوو و ره‌ش بوو و بچكۆله‌ بوو. تاوانه‌كه‌ی ئه‌وه‌ بوو كه‌ مامۆستا بوو. تاوانه‌كه‌ی ئه‌وه‌ بوو كه‌ كورد بوو. فه‌رزادیان ئه‌شكه‌نجه‌ دا چونكه‌ مرۆڤ بوو.

له‌ نامه‌یه‌كدا بۆ به‌ندیه‌وانه‌كانی نووسیویه‌تی: " لێم مه‌ده‌ له‌ به‌ر ئه‌وه‌ی له‌ كاتی رێكردندا ده‌نگی پێم ده‌بیسترێت، چونكه‌ دایكم فێری كردووم به‌ هه‌نگاوه‌كانم له‌ گه‌ڵ زه‌وی بدوێم، له‌ نێوان من و زه‌ویدا په‌یمانێك هه‌یه‌ و به‌ڵێنێك بۆ ئه‌وه‌ی زه‌وی پڕبكه‌م له‌ جوانی و له‌ زه‌رده‌خه‌نه‌. كه‌واته‌ بێڵه‌ با پیاسه‌ بكه‌م، لێگه‌ڕێ با ده‌نگی پێم ببیستێت، لێگه‌ڕێ با زه‌وی بزانێت من هێشتاش هه‌ر زیندووم و هیوادارم". به‌ڵام به‌ندیه‌وان كوا له‌ مرۆڤ تێده‌گات؟ جه‌للاد كوا له‌ مرۆڤ حاڵی ده‌بێ؟ " پشت كۆمه‌كان توانای دیتنی ده‌ریایان كوا".

نووسیویه‌تی پێی چه‌پم لێره‌دا ئازاری بینیوه‌ و به‌ هۆی لێدانی هاوكات له‌ سه‌رم و شۆكی كاره‌بایی بێهۆش بووم و له‌ وكاته‌وه‌ كه‌ وه‌هۆش خۆم هاتوومه‌وه‌، تا ئێستا هاوسه‌نگیی جه‌سته‌مم له‌ ده‌ست داوه‌ و هه‌ر ده‌له‌رزم. قاچه‌كانمیان زنجیر ده‌كردن و به‌ شۆكی كاره‌بایی كه‌ ئامێرێكی بچوك بوو و به‌ كه‌مه‌ریانه‌وه‌ بوو شۆكیان له‌ شوێنه‌ هه‌ستیاره‌كانی جه‌سته‌م ده‌دا كه‌ ئێش و ئازارێكی ئێجگار زۆری هه‌بوو. پاش ماوه‌یه‌ك راگوازرام بۆ گرتووخانه‌ی 209ی به‌ندیخانه‌ی ئێڤین. هه‌ر له‌ یه‌كه‌م ساتی چوونه‌ ژوورمه‌وه‌ چاویان به‌ستم و هه‌ر له‌ هه‌مان داڵانی چوونه‌ ژووره‌وه‌دا (كه‌ له‌ سه‌رووی ژووی به‌ڕێوه‌بردنی حوكمه‌كان هه‌ڵكه‌وتبوو) بردیانمه‌ ناو هۆده‌یه‌كی بچووكه‌وه‌ كه‌ له‌وێش منیان وه‌به‌ر لێدان و پێدادان (مشت و پێله‌قه‌) ده‌دا. رۆژی دواتر گوازرامه‌وه‌ بۆ سنه‌ بۆ ئه‌وه‌ی براكه‌شم بگرن. له‌وێش هه‌ر له‌گه‌ڵ چوونه‌ ژووره‌وه‌م بۆ ناو به‌ندیخانه‌ له‌ گه‌ڵ بێحورمه‌تی و جنێو و كوته‌ك كاری به‌ره‌وڕوو بوومه‌وه‌. منیان به‌ كورسیه‌وه‌ به‌سته‌وه‌ و له‌ ژووری بنكه‌ی ته‌ندروستی له‌ سه‌عات 7ی سه‌رله‌به‌یانیه‌وه‌ هه‌تا رۆژی دواتر هه‌روا هێشتیانمه‌وه‌. ته‌نانه‌ت ئیزنی چوونه‌ ئاوده‌ستیشم نه‌بوو. به‌ چه‌شنێكه‌ كه‌ ناچاربووم خۆم ته‌ڕ بكه‌م. دوای ئازار و ئه‌زیه‌تێكی زۆر دیسانه‌وه‌ منیان بۆ به‌ندیخانه‌ی 209 راگواسته‌وه‌ و له‌ ژووره‌كانی قاتی یه‌كه‌م (ژووره‌كانی سه‌وزی لێپێچینه‌وه‌)، لێپێچینه‌وه‌یان له‌ گه‌ڵدا كردم و ئه‌زیه‌ت و ئازاریان دام".

نووسیویه‌تی: "ده‌نگی گریان و رۆ رۆی به‌ندیه‌كانی تر كه‌ زۆربه‌یان كچ بوون ده‌بیسترا و رۆحی هه‌ر مرۆڤێكی ده‌هه‌ژاند. شه‌وانه‌ په‌نجه‌ره‌كانیان ده‌كردنه‌وه‌، دوای لێدانیش جلوبه‌رگه‌كانمیان له‌ ئاوده‌ستێكدا كه‌ له‌ ژێرزه‌مینه‌كه‌دا بوو ته‌ڕ ده‌كردن و هه‌ر به‌وشێوه‌یه‌ ره‌وانه‌ی ژووره‌كه‌یان ده‌كردمه‌وه‌ و منیش ناچار بووم له‌به‌ر سه‌رما خۆم له‌ به‌تانیه‌ پیسه‌كانه‌وه‌ پێچم".

نووسیویه‌تی له‌ گه‌ڵ هه‌ر زه‌ربه‌یه‌كی ذوالفقار (ئه‌و شه‌للاقه‌ی كه‌ ئه‌شكه‌نجه‌یان پێ ده‌كرد) چه‌ند ساڵێك به‌ره‌و دواوه‌ ده‌گه‌ڕامه‌وه‌، ده‌گه‌ڕامه‌وه‌ بۆ سه‌رده‌می قاجار كه‌ له‌ كه‌لله‌ سه‌ر و گوێچكه‌ و چاو مناره‌یان هه‌ڵده‌به‌ستن، ده‌گه‌ڕامه‌وه‌ بۆ سه‌رده‌می هیتله‌ر بۆ سه‌رده‌می تاتار و مه‌غول و به‌ڕبه‌ڕ و ... دیسانه‌وه‌ لێیان ده‌دام هه‌تا ده‌گه‌یشتمه‌وه‌ سه‌ره‌تای دیرۆكێك كه‌ خوێندبوومه‌وه‌ و نه‌مخوێندبۆوه‌، به‌ڵام بۆ ئێش و ئازار ته‌واو ده‌بوو؟ له‌ هۆش خۆم ده‌چووم و سه‌عاتێك دواتر له‌ ژووری به‌ندیخانه‌دا دیسانه‌وه‌ چاوم به‌ ژین هه‌ڵدێنانه‌وه‌ و هه‌روه‌كو كۆرپه‌یه‌ك ده‌ستم ده‌كرد به‌ په‌ل كوتان و شیعرێك هاواری تێ ده‌به‌ستم: "له‌ دایكبوونی كۆرپه‌م دیوه‌/ هه‌ر بۆیه‌ ده‌زانم هاواركردن و په‌لكوتان/ یه‌كه‌مین هێماكانی ژین و له‌ دایكبوونن".

ژیانی هه‌موو رۆژێی فه‌رزاد هه‌ر ئه‌وه‌یه‌. له‌ به‌ندیخانه‌یه‌كه‌وه‌ بۆ به‌ندیخانه‌یه‌كی تر كۆچ ده‌كات و له‌ هه‌موو هۆده‌كاندا ئه‌شكه‌نجه‌ ده‌كرێت. ئازادی له‌ودیوی ده‌ربیجه‌كه‌وه‌ ده‌ڕوانێت و ئاخ هه‌ڵده‌كێشێت. كاتێك كه‌ ئازادی ئاخ هه‌ڵده‌كێشێت فه‌رزادیش ئاخێكی به‌دڵدا دێت. "نادر" ئه‌و به‌ندیه‌ی ژووری پاڵ ده‌ستی كه‌ بڕیاری له‌سێداره‌دانی بۆ بڕاوه‌ته‌وه‌، كاتێك كه‌ چاوی به‌ برین و ئازاره‌كانی فه‌رزاد ده‌كه‌وێت پێی ده‌ڵێت: "به‌هێزبه‌ مامۆستا، بڕیار بوو بچیته‌ ده‌ره‌وه‌ و ده‌نگی ئێمه‌ به‌ گوێی دونیا بگه‌یه‌نی، ئاوا ده‌تهه‌وێ بچیته‌ ده‌ره‌وه‌؟"

ده‌پرسێت و پێده‌كه‌نێت. پێده‌كه‌نێت بۆ ئه‌وه‌ی تامی تاڵی هه‌قیقه‌تێكی گه‌وره‌ داشارێت: " مامۆستا، ده‌ردی من و تۆ ده‌ردی گه‌لێكه‌‌".

ئه‌و گه‌له‌ی كه‌ وڵاته‌كه‌ی وڵاتێكی سووتاوه‌. له‌ ئاهه‌ڕاكانی ئه‌م وڵاته‌دا هه‌مووان له‌ بۆسه‌ی خۆردا دانیشتوون و ساڵانێكه‌ كه‌ به‌ندیخانه‌ وه‌كو لوویه‌كی كێماوی له‌ سه‌ر دڵی خه‌ڵكی ئه‌م وڵاته‌ قورسایی ده‌كات. له‌م وڵاته‌ سووتاوه‌دا ساڵانێكه‌‌ عه‌شق و ئاشتی لێپێچینه‌وه‌ی یاساییان له‌گه‌ڵ ده‌كرێ و ساڵانێكه‌ ئاوازی خه‌ڵكی ئه‌م وڵاته‌ سووتاوه‌ بۆته‌ بێ ئۆقره‌یی تازه‌بووكانی چاوله‌ رێی زاوا و دایكانی چاوه‌ڕوانی زه‌ماوه‌ندی مناڵانیان.

***

میرغه‌زه‌به‌كان قاچه‌كانی فه‌رزادیان به‌ ته‌نافی رق و بێزاری له‌ زه‌وی هه‌ڵكه‌ندووه‌ به‌ڵام فه‌رزاد به‌شێكه‌ له‌ زه‌وی. ده‌ستی رووتم له‌ سه‌ر زه‌وی داده‌نێم، ده‌مووچاوم به‌ زه‌وییه‌وه‌ ده‌نێم و هه‌ستت پێده‌كه‌م فه‌رزاد. ده‌مهه‌وێ له‌گه‌ڵت بدوێم فه‌رزاد. قسه‌كانم ده‌بیستی؟ نادر راستی ده‌كرد فه‌رزاد. "ده‌ردی من و تۆ ده‌ردی گه‌لێكه‌". گزیره‌كان له‌ وڵاتی من و تۆدا ئه‌م رۆژانه‌ ته‌نیا بانگه‌شه‌ی‌ سێداره‌ ده‌كه‌ن. لێره‌ چیرۆكی شه‌وی هه‌موو مناڵان بۆنی بارووت و كاشیه‌كانی به‌ندیخانه‌ بۆنی خوێنی لێ دێت. له‌ ژووره‌ تاكه‌كه‌سیه‌كانه‌وه‌ هه‌تا ژووره‌ گشتیه‌كانی به‌ندی تایبه‌ت به‌ ئاسایش ته‌نیا بیست تا سی میتر مه‌ودا هه‌یه‌ كه‌ هه‌ندێك كه‌س به‌ چه‌ند ساڵ و هه‌ندێكیش به‌ چه‌ند مانگه‌ ئه‌و مه‌ودایه‌ ده‌بڕن به‌ڵام مه‌ودای نێوان ژیان و مه‌رگ له‌م وڵاته ته‌نیا یه‌ك "وشه‌"یه‌. ته‌نیا یه‌ك "نا" مه‌ودای هه‌یه‌. تۆ وه‌ڵامی "نا"ت به‌ راكردن و په‌ستی دایه‌وه‌ و سه‌رت به‌ سێداره‌ سپارد بۆ ئه‌وه‌ی كڕنوش نه‌به‌ی". له‌ نێوان خه‌ڵكی ئێمه‌ و سێداره‌دا ته‌نیا یه‌ك دایك مه‌ودا هه‌یه‌!

"هۆگری به‌م خه‌ڵكه‌وه‌ زۆر تاڵه‌ و راكردن له‌وانیش دڵ نزمییه‌..." فه‌رزاد تۆ پشتت له‌ خه‌ڵكه‌كه‌ت نه‌كرد، تۆ پشتت له‌ گه‌له‌كه‌ت نه‌كرد، تۆ پشتت له‌ مرۆڤ نه‌كرد. هه‌ربۆیه‌ "سیامه‌ندئاسا" كه‌ جلوبه‌رگی زه‌ماوه‌ندی له‌به‌ر كرد بۆ ئه‌وه‌ی فریای خه‌نه‌به‌ندانی بووكی ئازادی بكه‌وێت" به‌ سێداره‌دا سه‌ركه‌وتی.

فه‌رزاد ئایا تۆ عاشق ببووی؟

پێت وانه‌بێت شوێن پێی عه‌شق له‌و نامانه‌ی له‌ جنسی وشیاریی و گیانبازین، ون ده‌بێت. پێت وانه‌بێت عه‌شقی مه‌زن – به‌ شانه‌ی بچوك بچوك له‌ قژیدا – له‌ ژێر سێبه‌ری چیرۆكی ده‌ردی گه‌لێكدا له‌بیر ده‌كرێت؟ تۆ عاشق بووی فه‌رزاد، هه‌موو كه‌س ئه‌وه‌ی زانیوه‌.

ئه‌وانه‌ وشه‌كانی تۆن فه‌رزاد، ئه‌م وشانه‌ ده‌ربڕینی عه‌شقن له‌ زمان خه‌باتگێڕێكه‌وه‌: " لێم بڕوانه‌ با بزانی جیاوازیی من و تۆ له‌ چیدایه‌، من هه‌موو رۆژێ له‌ سه‌ر دارودیواری ژووره‌كه‌م ده‌سته‌كان و چاوه‌ جوانه‌كانی دڵداره‌كه‌م ده‌كێشمه‌وه‌، و په‌نجه‌ له‌ په‌نجه‌ی ده‌ئاڵێنم و گه‌رمی ژیان له‌ ده‌ستانیدا ده‌خوێنمه‌وه‌ و چاوه‌ڕوانی و هۆگریشی له‌ چاواندا ده‌بینمه‌وه‌. به‌ڵام تۆ هه‌موو رۆژێ باتوم به‌ ده‌ست په‌نجه‌كانی سه‌ر دیواره‌كه‌ ده‌شكێنی، چاوانی چاوه‌ڕوانیشی له‌ بنه‌وه‌ڕا ده‌ردێنی و دیواره‌كه‌ش ره‌ش ره‌ش داده‌گیرسێنی".

فه‌رزاد! عه‌شقه‌كه‌ت بێ تۆ چیده‌كات؟ تۆی دوور و ته‌ریك كه‌وتووی عه‌شقه‌كه‌ت له‌ به‌ندیخانه‌ چیت ده‌كرد؟ ئێمه‌ چۆن ساڕێژی زامی بێ تۆیی بكه‌ین ئه‌ی گیانبازی رێگه‌ی عه‌شق؟

***

هاوڕێم ئاسوده‌ بنوو...

"له‌م رۆژانه‌ له‌م شاره‌دا هه‌واڵی وا ده‌بیسترێ، وشه‌ به‌ شاعیر ده‌به‌خشێ، سوژه‌ی بۆ ده‌رهێنه‌ر پێیه‌، قه‌ڵه‌میشی بۆ نووسه‌ر و جه‌ربه‌زه‌شی بۆ پیر پێیه‌، هیوای پێیه‌ بۆ گه‌نجان و هیوابڕاویش ده‌جوڵێنێ، له‌م رۆژانه‌دا گۆیا دڵی جیهان له‌م شاره‌دا لێده‌دات، گۆیا گرینویچی دونیا بۆته‌ تاران، با خه‌ڵكی ئه‌م شاره‌ نه‌نوون. كه‌س نه‌خه‌وتووه‌ و تا له‌ خه‌ویش رانه‌په‌ڕن ئه‌م به‌شه‌ی گۆی زه‌وی ئێمه‌ خۆری تێدا هه‌ر هه‌ڵنایه‌ت".

به‌ ئاسووده‌یی له‌ گڵكۆی بێ ناونیشانی خۆتدا ئۆقره‌ بگره‌ چونكه‌ گه‌له‌كه‌ت ده‌یهه‌وێ "سمی پڕشانازیی ئه‌سپی رامنه‌كراوی تووڕه‌" له‌ سه‌لبه‌ندی كۆڵانی "چاره‌نوس"یان بده‌ن. له‌ گڵكۆی بێ ناو نیشانتدا ئۆقره‌ بگره‌ و "قه‌ڵانشینی حه‌ماسه‌ته‌ پڕ شانازییه‌كان" به‌ كه‌ گه‌له‌كه‌ت له‌ تۆفانی بێده‌نگیی گه‌وره‌ی مێژوویه‌كدا، شانبه‌شانی یه‌كتر ریزیان به‌ستووه‌.

رۆحی تۆیان كێشا به‌ڵام گیانیان به‌ نامه‌كانت به‌خشی. وشه‌كانت وه‌كو باڵنده‌كانی ئازادی له‌ پشته‌وه‌ی دیواره‌كانی قه‌سابخانه‌ی سوڵتانه‌وه‌ بۆ ئاسمانی هه‌ر كوێیه‌ك كه‌ شیعری لێیه‌، خۆری لێیه‌، كێوی لێیه‌، ئاوی لێیه‌ و داری لێیه‌، هه‌ڵفڕیون. هه‌ڵفڕیون بۆ هه‌موو ئه‌و شوێنانه‌ی كه‌ شه‌و و شیعر و ئه‌شكه‌نجه‌ و خۆڕاگری و به‌رخودانی تێدا هه‌یه‌. هه‌ڵفڕیون بۆ هه‌موو ئه‌و شوێنانه‌ی كه‌ مرۆڤ و عه‌شقی لێیه‌. باڵه‌كانیان ئه‌و شیرانه‌ن كه‌ ئاسمان شه‌ق ده‌كه‌ن. جریوه‌ی هه‌ر باڵنده‌یه‌ك نه‌وایه‌كی ئازادییه‌ به‌ سه‌ر سازی خه‌وی خه‌فڵه‌تدا ده‌بارێ.

وشه‌كانت هه‌ر كوێ ده‌چن زه‌وی شه‌ق ده‌بێت و گاشه‌به‌رده‌كانی بێده‌نگی قوت ده‌دات.

فه‌رزاد نیگه‌رانی گه‌له‌كه‌ت و وڵاته‌كه‌ت مه‌به‌!

خوێن له‌گه‌ڵ كوردستان چی پێده‌كرێ؟

زوڵم و زۆر له‌ گه‌ڵ ئێران چی پێده‌كرێ؟

" وه‌كو ژه‌نگ له‌ گه‌ڵ به‌ردی مه‌ڕمه‌ڕ

وه‌كو زنجیر له‌گه‌ڵ تۆفان"

ئێستا زۆرن ئه‌و كه‌سانه‌ی كه‌ وه‌ك به‌ندیه‌كانی پێش له‌ خۆیان، به‌ هه‌ست و نسته‌وه‌ چزووی ئازاری سوكایه‌تی و ئێش و ئازار ده‌چێژن بۆ ئه‌وه‌ی به‌شكم دوایین كه‌س بن له‌ نه‌وه‌ی " ئه‌و ئازارچێشتوانه‌ی كه‌ تاریكی به‌ندیخانه‌یان به‌ شه‌وقی دیداری سه‌حه‌ر له‌ دڵیاندا زیندوو راگرتبوو". به‌ هه‌زاران هه‌زار كه‌س كه‌ له‌ نێو دارستانی سووتاوی داربه‌ڕوه‌كاندا به‌ كاروانێك په‌یوه‌ست ده‌بن كه‌ ئامانجی سه‌رزه‌مینی خۆره‌تاوه‌. فه‌رزاد به‌ هێوری له‌ گۆڕه‌ بێ ناونیشانه‌كه‌تدا ئۆقره‌ بگره‌ چونكه‌ ئێمه‌ به‌ په‌نجه‌ی خۆر دڵی خواوه‌ندی تاریكی ده‌رده‌هێنین.

***

ترجمه از دوست نادیده ام "یوسف عه‌لی پور"

فرزاد کمانگر با قلم و شهادت جاودانه شد


زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته ی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو. اینجا آغاز شد حکایتی که با به دار کشیدن پرومته هم پایان نیافت.

سوار بر امواج رسانه ای غرب


سوار بر امواج رسانه ای غرب

پاسخ به شش پرسش مجله ی آرش

ناصر زرافشان

• در شرایط کنونی نیرو و امکانات چپ با نیرو و امکانات لیبرال ها (جناح فرودست قدرت و نیروهای همسو با آنان در خارج حاکمیت) یکی نیست. ظاهراً بعضی فراموش کرده اند که از این دو، یکی از خاکستر اعدام ها و سرکوب دهه‌ی۶۰ سر بر آورده و دیگری از سر سفره قدرت برخاسته و اکنون در این مقطع تلاقی کرده اند ...

***

مجله‌ی آرش در شماره¬‌ی ۱۰۴ خود ۶ سوال در مورد اعتراضات اخیر مطرح کرده که شخصیت‌های گوناگونی به آن پاسخ داده‌اند، در ذیل سوالات آرش و پاسخ دکتر ناصر زرافشان خواهد آمد :

۱- دلایل و خصلت اصلی این جنبش و شکل‌گیری و دوام آن را چگونه می‌توان توضیح داد؟

۲- ترکیب طبقاتی جنبش کنونی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

٣- آیا شکل‌گیری یک جنبش ضد دیکتاتوری به نفع کارگران و زحمت‌کشان است یا فقط در صورتی به نفع آنهاست که با خواست‌ها و رهبری آن‌ها شروع شود؟

۴- چه نیروهایی کارگر هستند؟ و آیا می توان وزن طبقاتی کارگران و زحمتکشان را در متن همین جنبش تقویت کرد؟ آری یا نه؟ چرا، چگونه و با چه شرایطی؟

۵- چرا نقش چپ در جنبش کنونی ( دست کم تا کنون) حاشیه ای بوده است؟ چگونه می توان وزن و نقش چپ را در این جنبش تقویت کرد؟

۶- با تجربه ای که از انقلاب بهمن داریم و درس هایی که از شکست آن گرفته ایم، برای آن که جنبش کنونی مردم به شکست نیانجامد چه می توان کرد؟

آن چه در زیر می خوانید پاسخ دکتر ناصر زرافشان به این شش پرسش است.

***

سوار بر امواج رسانه ای غرب

پاسخ اول:

تحولاتی که از خرداد ماه گذشته به بعد در کشور روی داد، بر خلاف آن چه که گاه گفته می شود، حوادثی خلق الساعه و شگفت آور نبوده است که نامنتظره نازل شده باشد، تا برای پیدا کردن علل و دلایل آن به رمل و اسطرلاب متوسل شویم. آن چه اکنون روی می دهد محصول و نتیجه‌ی سی سال گذشته است و وقوع آن نه شگفت آور است و نه غیر طبیعی است. شرایطی فراهم شده است که بغض سی ساله‌ی مردم در آن ترکیده است. اما این بغض گلوگیر وجود داشته، اتفاق تازه ترکیدن آن است.

اکنون چند دوره است که در ماه های پیش از انتخابات ریاست جمهوری، به تدریج التهاب سیاسی در جامعه بالا می گیرد. علت این است که در شرایط معمولی، در مواقع عادی، امکان هیچ گونه حرکت و فعالیت سیاسی علنی وجود ندارد. انتخابات و فعالیت های انتخاباتی فرصت و بهانه ای می شود برای این فعالیت ها. وقتی فصل انتخابات و فعالیت های انتخاباتی فرا می رسد، این شرایط پوششی می شود، بستر و بهانه ای می شود برای بیرون زدن تضادهای موجود و آفتابی شدن نارضایی های نهفته در جامعه. در دو سه دوره‌ی قبلی نیز چنین فضایی به وجود آمد – اما با عمق و دامنه‌ی محدود تر – و تنها در حدی که تضادهای دو جناح حاکمیت در آن آفتابی شود. در دو دوره‌ی قبلی بیشتر جناح های خود دستگاه حاکم بوند که یکدیگر را افشا می کردند و ناگفته ها را بیرون می ریختند. این بار مردم هم سکوت را شکستند و به خیابان آمدند. به این ترتیب، و بنا به این دلایل آن چه در فصل انتخابات مطرح می شود فقط مربوط به خود انتخابات و مسائل آن نیست. پیدا شدن یک منفذ ریز در نقطه ای از یک مخزن تحت فشار، کافی است تا گاز درون آن با فشار انفجاری بیرون بزند و مخزن را از همان نقطه بشکافد. اما وقتی که دملی در نتیجه‌ی سایش بر آن یا برخورد شی دیگری با آن می ترکد و سر باز می کند، لباس یا شیئی که موجب سر باز کردن آن شده، دلیل تشکیل دمل و رشد آن نیست. عفونت در داخل بدن وجود دارد. اگر سایش لباسی هم در کار نباشد، این دمل وقتی که پخته تر شد، خود سر باز میکند یا شیء دیگری موجب ترکیدن آن می شود.

نارضائی انباشته و پنهان سال ها سال، مفری می جست تا از آن به خارج سر باز کرده و فوران کند. این مفر، انتخابات ۲۲ خرداد و اعتراض به نتایج آن بود.

بر مبنای آن چه گفته شد می خواهم نتیجه گیری کنم که:

اولا مضمون و درون مایه حرکات اعتراضی هفت ماهه گذشته، محدود به انتخابات و اعتراضات رای دهندگان به نتایج آن نبوده است. شعار « رای من کو» شعار کسانی بود که در انتخابات شرکت کرده بودند، اما اعتراضات و تظاهرات خیابانی بعدی، فقط محدود به کسانی نمی شود که در انتخابات شرکت کرده بودند و موضوع اصلی آن حقوق و آزادی های دموکراتیک و عمومی مردم است. ثانیا تظاهرات اعتراضی هفت ماه گذشته یک جنبش یک دست و همگون، پیش اندیشیده و سازمان یافته نبوده است که همه‌ی شرکت کنندگان در آن با انگیزه‌ی واحد و شعار واحد و با یک چشم انداز مشترک به خیابان ها آمده باشند، حرکتی از قبل پیش بینی شده نبوده است که پیش از رویداد به آن فکر کرده و برای آن از قبل طرح و برنامه مشخصی اندیشیده باشند. این را همه می دانند که در ایران حزب و تشکل سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد تا در قالب یک مرکز عصبی هماهنگ کننده این وظایف را ایفا و خلاء ها را پر کند. آن چه کاندیدا های انتخاباتی از پیش در نظر داشتند و به آن فکر کرده بودند پیروزی در انتخابات و اقدامات خود بعد از انتخاب به عنوان ریاست جمهوری بود. امواج اعتراضی و مردمی بعدی صحنه را دگرگون کرد. دامنه‌ی اجتماعی و کم و کیف افرادی که پیش از ۲۲ خرداد فعالیت انتخاباتی می‌کردند، با امواج اجتماعی و مردمی که پس از آن به تلاطم در آمد، تفاوت کمی و کیفی اساسی داشت. به همین دلیل هم برای تحلیل و باز کردن این حرکات اعتراضی ناگزیر باید نیروها و طرف‌های مختلف و متفاوتی را که با انگیزه‌ها، هدف‌ها و خواسته‌های متفاوت وارد این میدان شده‌اند، و این روی‌دادها از تلاقی آن‌ها پدید آمد، شناخت و از یک‌دیگر تفکیک کرد. تا چنین تفکیکی صورت نگیرد در بحث پیرامون این روی‌دادها و چشم‌انداز آینده‌ی آن‌ها هم‌چنان گرفتار تناقض و ابهام و کلی‌گویی خواهیم ماند.

من بارها گفته‌ام روی‌دادهای ماه‌های گذشته از تداخل و عمل‌کرد حداقل ٣ عامل متفاوت شکل گرفت که از سه منشاء متفاوت سرچشمه می‌گیرند. یکی جنگ قدرتی است که در بالا و در داخل مجموعه‌ی حاکم و بین جناح‌های حاکم و صاحبان قدرت وجود دارد و در سال‌های اخیر هر چه جلوتر آمده‌ایم علنی‌تر شده و (این اواخر به طور گسترده در سطح طرفداران آن‌ها، به شکل گسترده‌تری در دو جناح حاکمیت باز و منتشر شده است). ارتباط این جنگ قدرت با جنبش اعتراضی ماه‌های اخیر را می‌توان بدین گونه توضیح داد که جناح اصلاح‌طلب حاکمیت در قالب اپوزوسیون حکومتی، سعی دارد از مبارزات مردم و نیروی نهفته‌ی نارضایی آن‌ها به سود خود و برای به فرجام رساندن جنگ قدرتی که در داخل ساختار حاکم دارد، بهره‌برداری کند. از این رو در برخی مبارزات اجتماعی جاری تا آن‌جا که کار از حد انتخابات، ظرفیت‌های قانونی و نامه‌نگاری فراتر نرفته خود را با مردم قاطی می‌کند و (حتی بدون وکالت‌نامه خود را وکیل و نماینده‌ی همه‌ی مردم و خواسته‌های آن‌ها هم معرفی می‌کند)، اما به شدت اصرار دارد که کار از چارچوب نیازهای آن برای حل و فصل اختلافات‌اش با جناح رقیب در دستگاه قدرت فراتر نرود و در مواردی که فراتر رود از مردم و خواسته‌ها و اعتراضات آنان فاصله می‌گیرد.

دومی مردم (یا دقیق‌تر بگوییم اقشاری از مردم) هستند که آمده‌اند به خیابان‌ها تا با خون خود خواسته‌های‌شان را فریاد بزنند. البته مردم هم به طور متقابل رندی و زیرکی تاریخی خود را دارند. آن‌ها متوجه شکافی که در مجموعه‌ی قدرت پدید آمده هستند و با غریزه‌ی تاریخی خود این را تشخیص می‌دهند که وقتی پشت سر یکی از مهره‌های خود نظام حرکت کنند، یا از فرصتی رسمی یا قانونی مثل انتخابات استفاده کنند از امنیت بیشتری برخوردارند اما هدف آن‌ها، بیان نارضایی‌ها و خواسته‌های خودشان است. اگر جناح فرودست حاکمیت «احزاب» و سازمان ها و گروه هایی که در چارچوب آن قرار می گیرند می خواهند با استفاده از نیروی نهفته نارضایی مردم و سوار شدن بر این موج به اهداف خود برسد، مردم هم متقابلا می خواهند با استفاده از شکافی که در نظام حاکم پدید آمده و با استفاده از امکاناتی که در نتیجه واگرایی مجموعه قدرت فراهم شده، خواسته های خود را عملی سازند. اما موضوع مهمی که به آن کمتر توجه شده این است که این مهم بدون یک دستگاه فکری مشخص و مناسب، بدون برنامه و سازمان از پیش نخواهد رفت.

آیا در این کشاکش دو سویه و متقابل کدام یک از این دو طرف توانسته است از دیگری استفاده کند و خط مشی و خواسته های خود را به کرسی نشاند؟ اگر سمت و سوی تحول و تغییری را که طی هشت ماه گذشته در مضمون شعارها و خواسته ها و جهت گیری کلی حرکات اعتراضی مردم صورت گرفته مبنای قضاوت قرار دهیم، اگر این واقعیت را مد نظر قرار دهیم که این حرکت در مسیر تحول خود، «ساختار شکن» شده است، باید گفت تا این جا مردم برنده این کشاکش درونی بوده اند.

اما عامل سوم، قدرت های بیرونی به ویژه آمریکا است، و این هم امری غیر منتتظره نیست. در منطقه ای مثل خاور میانه و کشوری مثل ایران نمی توان انتظار داشت قدرت های سلطه جوی جهانی منتظر بنشینند تا مردم آنها در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرند. آمریکا رسما برای تغییر رژیم در ایران بودجه تصویب و به طور علنی آن را اعلام می کند. این پول ها که در کره مریخ خرج نمی شود. ما از سال ها پیش شاهد این بودیم که آنها نیروهای خود را می چینند، سازماندهی می کنند و شبکه های خود را می سازند. آن ها هم می خواهند در کشورهای منطقه از حوادث عقب نمانند و در لحظه های بحرانی و تعیین کننده غایب نباشند.

لیبرال های ایران می خواستند از طریق آقایان موسوی و کروبی و با جا دادن (آنها) در دستگاه قدرت سیاست های خود را پیش برند که به نظر می رسد این پروژه عقیم شده است.

اما چشم انداز آینده :

کاندیداهای معترض انتخاباتی (به دو دلیل زیر) ابتدا در جایگاه رهبری این حرکت قرار گرفتند :

۱- گر چه زمینه‌ی اصلی و ماهیت اعتراضات از همان ابتدا نارضایی های عمیق تر و فراتر از انتخابات و نتایج آن بود، اما چون انتخابات و نتایج آن به عنوان بهانه جدید این موج جدید اعتراضات مورد استفاده قرار گرفته بود و به شرحی که پیشتر توضیح داده شد مردم از فضای انتخابانی و آزادی نسبی موجود در آن فضا برای ابراز نارضایی های خود استفاده کردند، کاندیداهای معترض انتخاباتی هم «بدل» رهبران این حرکت شدند. در حالی که خود انتخابات هم چیزی بیشتر از یک بستر و بهانه برای بروز نارضایی های عمیق مردم نبود چه رسد به کاندیداهای آن.

۲- به دلیل این که طی ۲۰ سال گذشته مردم از داشتن سازمان ها و تشکل های مستقلی برای خود محروم بوده اند، به طور طبیعی در این مقطع هم غیر متشکل، فاقد یک استراتژی مبارزاتی و برنامه پیش اندیشیده و مشخص و طبعاً فاقد رهبری بودند. این فقدان تشکل و رهبری در میان خود مردم، زمینه مساعد را برای میدان داری جناح دیگری از حکومت فراهم ساخته است که مدعی رهبری اپوزیسیون بشود.

اما حرکت مردم، حرکتی بود خود انگیخته و برخاسته ار اندوخته پنهان نارضایی آن ها که این کاندیداهای معترض نه ظرفیت و توانایی راهبری آن را داشتند و نه برنامه ای برای این کار داشتند، حتی انتظار بروز آن را هم با این ابعاد نداشتند. تا یک روز قبل از انتخابات برای جناح فرودست قدرت که اکنون در حد اعتراض به نتایج انتخابات با مردم هم صدا شده بود، تظاهرات خیابانی مردم، فریاد کردن خواسته هایشان و ایستادگی در برابر نیروهای قداره¬کش و سرکوب¬گر گناه کبیره بود، اما وقتی دیدند مردم این فرصت را غنیمت شمرده و برای فریاد کردن خواسته هایشان به خیابان ها ریخته اند، ابتدا شعار سکوت را در بین آنها تبلیغ کردند؛ آن گاه چون مردم به آن اعتنا نکردند و خواسته هایشان را فریاد زدند، با یک فرار به جلو سعی کردند بر این موج هم سوار شوند و اعتراضات خود انگیخته مردم را هم که به خیابان ها ریخته بودند، در زمره دستاوردهای خود ثبت کنند. به جای آن که بنشینند و به فکر برنامه ای برای این حرکت مردمی باشند، تنها تلاششان این بود که خیزش خود انگیخته مردم را که واکنش ٣۰ سال سرکوب و خفقان، و به دلایلی که گفته شد مجموعه ای نا همگون، خود رو، و آسیب پذیر بود، تحت رهبری خود قلمداد و در جنگ قدرتی که بین آنان و شرکای سابقشان در مجموعه حاکمه، جریان داشت، این خیزش را حرکت پیاده نظام خود معرفی و آن را خرج هدف های خود کنند. می خواستند مردم و حرکت آن ها را خرج تبلیغات خود کنند. خرج بالا بردن اعتبار خود نزد قدرت های غربی و وجه المصالحه چانه زنی هایشان در بالا و تنظیم و تقسیم قدرت در نهادهای حاکمیت موجود؛ این حد نهایی هدف آن ها بود. تعمیق حرکت مردم و فشار خواسته های آن ها، این طرح را در هم ریخت، اما از سوی دیگر این سیاست یعنی بهره گیری از نیرو و حضور مردم برای این که جنگ قدرتی را که در بالا داشتند با دست پر تری حل و فصل و سهم بهتری را برای خود در آن دست و پا کنند، خود آنان را هم گرفتار معضل لاینحلی کرد که مالاً کل پروژه آن ها را سوزاند: چون می خواستند بر امواج اعتراض مردم سوار شوند و از آن بهره برداری کنند به تدریج مواضعی را - فرتر از مواضع خود – در سمت مردم اتخاذ کردند که ذاتاً توانایی ایستادگی در آن مواضع و ظرفیت پیگیری آن ها را نداشتند و ناگهان خود را در میان دو قطب مردم و حاکمیت گرفتار دیدند؛ در حالی که نه توانایی ایستادگی پای خواسته های مردم را داشتند، نه دیگر می توانستند به جایگاه قبلی خود در ساختار قدرت برگردند. سرنوشت قمار سیاسی آن ها هم در همین نقطه بحرانی رقم خورد. از یک طرف فشار مردم به آن ها وارد می شد و از طرف دیگر فشار جناح حاکم. اما این سیاست بند بازی در مجموع به حرکت مردم هم آسیب وارد کرد و در انتظاری بدون دور نمای مشخص آن را تحلیل برد و از رمق انداخت. نتایج انفعال فعلی را در روز ۲۲ بهمن خواهیم دید. بنا به دلایلی که توضیح داده شد این جنبش همان طور که از خرداد ماه گذشته تا کنون به سرعت استحاله و تعمیق یافته است، جریان استحاله آن از این پس نیز ادامه خواهد یافت.

پاسخ دوم:

آن بخشی از این حرکات اعتراضی که با انتخابات و از سوی سازمان ها و گروه های اصلاح طلب و نیروهای همسوی آن ها در خارج از حاکمیت آغاز شد، در واقع حرکت جبهه سرمایه مستقر علیه رقبای نوپدید و نو قدرت آن ها بود. توده های معترض مردم، بعداً و با گسترش اعتراضات به آن پیوستند. نیروهای هوادار آن سازمان ها و گروه های اصلاح طلب را – که بخش نسبتاً سازمان یافته تر این اعتراضات بودند عمدتاً لایه‌هایی از طبقه‌ی متوسط تشکیل می‌دهند و طبقه‌ی کارگر و سایر زحمت‌کشان در آن حضور چشم‌گیری ندارند. اما شرایط و ترکیبی که در جریان انتخابات شکل گرفت به تدریج استحاله پیدا کرد و اکنون نیز در حال استحاله است. به علاوه از لحاظ جغرافیایی هم حرکات اعتراضی ماه‌های اخیر عمدتاً به تهران مربوط می‌شود. از طرف دیگر چون حرکات اعتراضی اولیه حول خواسته‌های سیاسی و فرهنگی طبقه‌ی متوسط شکل گرفته بود، و مسائل اقتصادی و معیشتی مردم در آن مطرح نشده بود، در ادامه نیز نتوانست در جلب طبقه‌ی کارگر و سایر زحمت‌کشان چندان توفیقی حاصل کند. به همین دلیل هم حرکات اعتراضی به عرصه‌ی سیاسی، به تظاهرات خیابانی و شعارهای سیاسی در روز و ساعات غیر کاری محدود شد و به عرصه‌ی کار و حوزه‌ی تولید و توزیع، اعتصابات و اعتراضات کارگری نرسید. طبقه‌ی متوسط در عرصه‌ی اقتصادی با اسلام سیاسی مشکل ندارد، زیرا بنیادگرایی اسلامی اصولاً در زمینه‌ی اقتصادی فاقد دستگاه فکری و فاقد تحلیل و برنامه‌ی خود است و به همین دلیل علی‌رغم شعارهای عدالت‌طلبانه و هیجانی خود در محدوده‌ی سیاست‌ها و الگوهای سرمایه‌داری موجود حرکت می‌کند. از این رو مشکل طبقه‌ی متوسط با آن مشکل سیاسی و فرهنگی است. این مسئله به ماهیت ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی برمی‌گردد. تفکر حاکم در قدرت به دلایل ایدئولوژیک بیشتر ضد آزادی است تا ضد رفاه، و فقدان آزادی‌ها سیاسی بیشتر جوانان و عمدتاً جوانان طبقه‌ی متوسط را برمی‌انگیزد که مشکل معیشتی چندانی ندارند. برای طبقات زحمت‌کش مسائل اقتصادی و معیشتی حادتر از حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی است.

به ترتیبی مشابه، می‌توان دریافت که چگونه به دلیل پیش‌داروی‌های عقیدتی-فرهنگی که در ایدئولوژی حاکم نسبت به زنان وجود دارد، جنبش اعتراضی زنان (در مقطع فعلی) وزن و جایگاه شاخصی یافته است. اما در وضعیت فعلی جنبش زنان مطالبات آنان غالب آنان، مطالبات حقوقی-فرهنگی است. این‌ها مسائلی است که یک به یک آن‌ها در سطحی عمیق‌تر از تایید کلی و شعاری حرکات اعتراضی اخیر نیاز به واکاوی و بررسی تفصیلی دارد. انگیزه‌ی اصلی تظاهرات اعتراضی در آغاز عمدتاً سیاسی و فرهنگی بوده است نه اقتصادی-اجتماعی، و طبقات متوسط شهری و تحصیل‌کرده‌گان بیشتر نسبت به این مسائل حساسیت دارند.

عامل دیگر این است که توده‌ی عادی مردم به اصلاح‌طلبان هم چندان گرایشی ندارند. کودتای ۲٨ مرداد و نقش آمریکا و انگلیس در آن و سرکوب جنبش دمکراتیک مردم در آن مقطع و در نتیجه احساسات ضد آمریکایی و ضد انگلیسی توده‌ی مردم، واقعیتی است که در حافظه و وجدان تاریخی مردم ایران ریشه‌ی عمیقی دارد؛ واقعیتی که بخشی از تحصیل‌کرده‌گان ایرانی به ویژه هم‌وطنان مقیم خارج از کشور که طی دهه‌های اخیر زیر تاثیر تبلیغات نولیبرالی غرب قرار داشته‌اند از آن غافل‌اند.

تفکر اصلاحات، تفکری بود که در بالا و از درون ساختار قدرت ساخته و پرداخته و مطرح شد نه در پایین و در جنبش مردم. اما این تفکر در خرداد ۷۶ و انتخابات دوره‌ی هفتم ریاست جمهوری مورد استقبال و حمایت مردم قرار گرفت. آرای ۲۰ میلیونی و ۲۲ میلیونی دوره‌های هفتم و هشتم نشانه‌ی این حمایت بود. اما انتظارات توده‌ی مردم طی آن دوره برآورده نشد و وضعیت اصلاح‌طلبان در انتخابات بعدی شوراهای شهر و روستا و انتخابات دوره‌ی نهم ریاست جمهوری، کاملاً سرخوردگی مردم را از آن نشان داد. آقای موسوی یکی از اولین میتینگ‌های تبلیغاتی خود را در خانه‌ی کارگر برگزار کرد که یکی از پایگاه‌های سیاسی آقای رفسنجانی و در کنترل هواداران نامبرده و همیشه یکی از پایگاه‌های دولتی برای اجرای سیاست‌های ضد کارگری، کنترل کارگران و جلوگیری از تشکیل و فعالیت تشکل‌های واقعی و مستقل کارگران بوده است. همان‌ها که با تیغ موکت‌بری زبان منصور اسانلو را در دهانش بریدند و در جریان فعالیت‌های انتخاباتی هم یکی از پایگاه‌های عمده‌ی هواداران آقای موسوی بود. با چنین شرایطی چگونه می‌شد انتظار داشت کارگران از موسوی یا کروبی حمایت کنند.

پاسخ سوم:

جنبش ضد استبدادی و جنبش ضد دیکتاتوری در ایران جنبش نوظهوری نیست که در جریان وقایع هفت هشت ماه گذشته مطرح شده و شکل گرفته باشد، تا این سوال امروز مطرح شود که آیا شکل گیری یک جنبش ضد دیکتاتوری به نفع کارگران و زحمت‌کشان است، یا فقط در صورتی به نفع آن‌ها است که با خواست‌ها و رهبری آن‌ها شروع شود؟ شکل‌گیری هر جنبش ضد دیکتاتوری در هر شرایطی قطعاً به نفع زحمت‌کشان است. این محل نزاع نیست. سوال این است که آیا تظاهرات اعتراضی اخیر را می‌توان یک جنبش ضد دیکتاتوری دانست؟ اتفاقاً یکی از گره‌های اصلی، یکی از مسائل عمده‌ی مورد بحث راجع به اعتراضات حق‌طلبانه‌ی اخیر، همواره این بوده است که این اعتراضات چارچوب مطالباتی و دستگاه فکری معینی ندارد. به نظر بسیاری این جنبش ماهیت درونی ندارد.

در این مورد باز باید به تفکیک صحبت کرد: تا آن‌جا که به بخش نسبتاً سازمان‌یافته‌تر اعتراضات ماه‌های اخیر مربوط می‌شود – که از جناح فرودست قدرت و «احزاب» و سازمان‌های آن‌ها و برخی گروه‌های بیرون قدرت همسو با آن‌ها تشکیل می‌شود – این‌ها همواره به حرکت در چارچوب نظام و قانون اساسی و ... اصرار کرده‌اند و به دنبال رای خود و پست ریاست جمهوری خود بوده‌اند. شعارهای ضد دیکتاتوری به وسیله‌ی بدنه‌ی این جنبش حق‌طلبانه، یعنی بخش مردمی اعتراضات اخیر مطرح شده که همواره هم مورد مخالفت بخش قبلی قرار داشته است.

از طرف دیگر جسته و گریخته برخی دیگر هم مدعی هستند، این موج برخلاف همه‌ی جنبش‌های اجتماعی دیگر هیچ‌گونه آرمان و بنیاد نظری ندارد و مزیت آن هم همین است (!). می‌گویند در همه‌ی تاریخ معاصر ایران از مشروطه تا کنون چنین جنبشی وجود نداشته، جنبشی که به نظر آنان، فقط مبتنی بر یک سلسله خواست‌های مشخص جوانانی است که می‌خواهند هر لباسی خواستند بپوشند، هر طور خواستند بتوانند زندگی کنند، هر نوع معاشرتی را با هر کس که خود می‌پسندند داشته باشند و کسی هم مانع و مزاحم آن‌ها نباشد. همین؟! بدون این که بحث هیچ‌گونه تغییری در ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجود مطرح باشد؟ روشن است که پشت هر یک از این مواضع ظاهری، یک سیاست و هدف طبقاتی خاص، نهفته است. چرا نباید این‌ها باز شود؟ و مورد بحث قرار گیرد؟

متجاوز از یک‌صد سال است مردم ایران به خاطر استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی مبارزه می‌کنند، به خاطر شعارها و خواسته‌هایی که تعریف و مضمون سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مشخصی دارند. چه زندگی‌ها که هزینه‌ی این مبارزه نشده و چه جان‌های نازنینی که راه این اهداف نثار نشده است. چرا باید اکنون این شعارهای سه‌گانه را به فراموشی سپرد؟ و یک کلمه‌ی «سبز» را جایگزین آن‌ها کرد که حاوی هیچ درون‌مایه‌ی تعریف‌شده‌ی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیست؟

پاسخ چهارم:

این که چه نیروهایی کارگر هستند بحث نظری مفصلی است که من فکر می‌کنم باید در فرصتی دیگر و جداگانه به آن پرداخت. اما این که آیا می‌توان وزن طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان را در متن همین جنبش تقویت کرد یا نه، بیشتر تابع جریانی است عینی که به دلیل تحولات اقتصادی جامعه در شرف وقوع است و به نظر می‌رسد در روند استحاله‌ی آتی جنبش حق‌طلبانه‌ی مردم نیز اثر جدی خواهد داشت. جریان‌های اجتماعی به همان اندازه از میل و پسند یا رهبری نیروهای ذهنی و انسانی تبعیت نمی‌کنند که از شرایط و اقتضائات عینی جامعه ناشی می‌شوند. بنابراین تقویت وزن طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان در جنبش اجتماعی بیشتر در گرو عوامل عینی موثر در این مسئله است تا عوامل ذهنی. عمده‌ی توجه ظرف سال‌های اخیر معطوف به تحولات سیاسی بوده است و به چشم‌انداز اقتصادی آینده‌ی جامعه چندان توجهی نشده است. شعارهایی هم که در جریان حرکات اعتراضی یک‌ساله‌ی اخیر مطرح شده عمدتاً سیاسی بوده است و خواسته‌ها و مطالبات اقتصادی کارگران و زحمت‌کشان در آن‌ها مطرح نبوده است (یکی از دلایل نقش حاشیه‌ای کارگران و زحمت‌کشان در تظاهرات اعتراضی سال جاری همین است) اما اکنون با طرح تحول اقتصادی که در واقع نوعی برنامه‌ی تعدیل اقتصادی است و با فشاری که اجرای این طرح و حذف یارانه‌ها و خصوصی‌سازی‌ها به طبقات پایین‌تر جامعه تحمیل می‌کند و با تغییرات قابل توجهی که در ساختار اقتصادی و اجتماعی ما طی سال‌های

گذشته آغاز شده و هم‌اکنون در حال اجرا است، جامعه نوعی گذار را طی می‌کند که آثار قابل توجهی بر ماهیت و ترکیب نیروهای اجتماعی آینده خواهد گذاشت.

پاسخ پنجم :

این امر دلائل متعددی دارد:

یکی این که تظاهرات خیابانی ابتدا با شعار رای من کو و اعتراض به نتایج انتخابات آغاز و با شعارها و خواسته های سیاسی جناح فرودست قدرت آغاز شد که چندان ربطی به اهداف و مطالبات چپ نداشت. از شعارها و مطالبات و گرفتاری های کارگران و زحمت¬کشان هم در آن خبری نبود که ضمن بحث درباره سوال های قبلی به آن اشاره کردم. در ادامه این اعتراضات و تظاهرات بود که صحنه به تدریج تغییر کرد و نیروهای مردمی و تازه ای با شعارها و خواسته های متفاوت و اساسی تری وارد عرصه شدند که ترکیب نیروها و مطالبات اولیه را بر هم زد.

دوم این که در شرایط کنونی نیرو و امکانات چپ با نیرو و امکانات لیبرال ها (جناح فرودست قدرت و نیروهای همسو با آنان در خارج حاکمیت) یکی نیست. ظاهراً بعضی فراموش کرده اند که از این دو، یکی از خاکستر اعدام ها و سرکوب دهه‌ی۶۰ سر بر آورده و دیگری از سر سفره قدرت برخاسته و اکنون در این مقطع تلاقی کرده اند. اگر برگردیم و به مسیری که هر یک از این دو طی ٣۰ سال گذشته طی کرده اند توجه کنیم، خواهیم دید یکی از درون حاکمیت حرکت کرده و با سابقه وزارت و وکالت وارد این عرصه شده و دیگری از کشتارهای دهه‌ی۶۰، اوین و خاوران و آوارگی های پس از آن به این جا رسیده. مسیری که این دو طی ٣۰ سال گذشته طی کرده‌اند یکی به درون ساختار قدرت برمی‌گردد و دیگری به اعدام‌ها و گورهای دسته‌جمعی و آوارگی‌ها. چگونه می‌توان قدرت و امکانات تشکیلاتی، مالی و رسانه‌ای چپی را که از خاکستر دهه‌ی ۶۰ سر بلند کرده است با لیبرال‌هایی که در این ٣۰ ساله بر سر سفره‌ی قدرت و ثروت نشسته بوده‌اند مقایسه کرد؟ همین امروز هم یکی بر روی امواج رسانه‌ای غرب سوار است و حرکت می‌کند و دیگری هنوز از حداقل امکانات تشکیلاتی، مالی و رسانه‌ای محروم. و این سرکوب که از آن صحبت می‌کنیم سرکوبی است که بعضاً به وسیله‌ی همین کسانی صورت گرفته است که امروز به عنوان مخالف در برابر جناح مسلط قدرت قرار گرفته‌اند و به دلیل تشدید تضادهای درونی نظام حاکم خود نیز اکنون قربانی همان روش‌هایی هستند که نسبت به دیگران اعمال کرده‌اند.

سوم این که طی این سال‌ها هر گونه تلاش کارگران و زحمت‌کشان برای ایجاد تشکل‌های مستقل و واقعی به شدت سرکوب شده است در حالی که در اردوگاه نیروهای لیبرال ایران وضع دیگری حاکم بوده است. شرکت واحد و نیشکر هفت تپه و مانند آن‌ها شناخته شده‌ترند. اما ده‌ها مورد دیگر مانند این‌ها وجود دارد. برخوردی که در روز ۱۱ اردیبهشت همین امسال (روز جهانی کارگر) با گرد همایی کارگران در پارک لاله‌ی تهران صورت گرفت، نمونه‌ی نحوه‌ی برخورد با تشکل‌های کارگری است. این را مقایسه کنید با برخوردی که مثلاً با اتاق بازرگانی می‌شود که کسی در این کشور نازک‌تر از گل حق ندارد به آن‌ها بگوید. این که سهل است، آقایان خود حاکمیت هستند. به هر حال نقش و جایگاه حاشیه‌ای کنونی چپ معلول علل متعددی است که آن‌چه اشاره شد، بخشی از آن‌ها است. اما این وضع در حال دگرگونی است. شرایط اقتصادی به سرعت در حال تغییر است و برای دیدن خطوط کلی چشم‌انداز آینده، بررسی طرح تعدیل ساختاری که زیر عنوان «طرح تحول اقتصادی» قرار است اجرا شود و بررسی نتایج آتی آن ضروری است که از حوصله‌ی این گفت‌وگو خارج است و باید در مجال دیگری به آن پرداخت.

پاسخ ششم:

ساده‌ترین جواب این است که نباید با چشم بسته، به دنبال هر جریانی، پیش از آن که ماهیت مواضع، مطالبات و برنامه‌ی آن جریان روشن شده باشد روانه شد. جریان سبز در میان کارگران و زحمت‌کشان، و در میان اقوام مناطق مختلف ایران مانند کردها، آذری‌ها و ... بازتاب قابل توجهی نداشته است و شاید یکی از دلایل اصلی این امر این است که جریان سبز مواضع، مطالبات و برنامه‌ی مشخصی ندارد و این طبقات و مناطق با توجه به تجربه‌ای که از گذشته دارند دیگر چشم‌بسته دنبال هر جریان سیاسی نخواهند رفت.