دوئل قاضی دادگاه انقلاب با قانون

ماجرای دادگاه های انقلاب در شهرستان ها مدتهاست تبدیل به یک کمدی تاسف بار شده است. قضات دادگاه انقلاب خود را در مقام خدایی می پندارند و علنا با انجام «هر آنچه که می خواهند» حتی به قوانین مصوب خود جمهوری اسلامی هم تن نمی دهند. قاضی عمران عزیزی رئیس شعبه ی یک دادگاه انقلاب اراک که بیش از 90 درصد پرونده هایش مربوط به «مواد مخدر» است از سوی مقامات دادگستری اراک به عنوان «سیاسی ترین قاضی در استان مرکزی» معرفی می شود و در حالی که حتی «کیفر خواست صادره دارای ایرادات جدی حقوقی و شکلی است» اقدام به صدور یک سال حبس تعزیری برای پرونده ی من می کند و در تازه ترین شاهکار خود «بدون ابلاغ حکم دادگاه به من یا وکیل مدافع پرونده» حکم دادگاه بدوی را بدون ابلاغ مستقیما به "دایره اجرای احکام" ارسال کرده است.

در حالی که دو مورد صدای ضبط شده ی منشی آقای عمران عزیزی بر روی دستگاه تلفن دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع پرونده موجود است که در یکی از آنها تصریح شده است «با توجه به عدم توانایی دادگستری اراک در رابطه با ارسال حکم کتبی به تهران، وکیل مدافع قبول کند از طریق فکس حکم را دریافت کرده و تائیدیه فکس را به عنوان سند ابلاغ حکم به دادگاه انقلاب ارسال کند» و در تماس آخر اعلام کرده است: «حکم از طریق مامور ابلاغ تهران مستقیما ارسال خواهد شد و نیازی به ارسال حکم از طریق فکس نیست» اما ناگهان امروز در تماس تلفنی از من خواسته شد راس ساعت 8 صبح فردا خود را به زندان اراک معرفی کنم.

در تماس تلفنی با دکتر زرافشان از ایشان به عنوان وکیل مدافع خواستم تا در صورت یورش ماموران به منزل و دستگیری اینجانب _ مانند حکم 8 ماه زندان قبلی _ حال که اینبار قانون شکنان خود دم به تله داده اند و «مستندات کافی و وافی» برای محکوم کردن آقای عمران عزیزی در دادسرای انتظامی قضات وجود دارد ضمن اعلام شکایت از قاضی تحت هر شرایطی مساله را پیگیری کنند و به هیچ دلیلی _ حتی به دلیل دادن فرصت قانونی برای ارجاع پرونده به دادگاه تجدید نظر (که حق ابتدایی و اولیه من در این پرونده است) _ از پیگیری شکایت و محکوم کردن این قاضی متخلف صرف نظر نکنند.

به ماموران اداره ی اطلاعات اراک که به صورت مداوم این وبلاگ را دنبال می کنند و به صورت خستگی ناپذیر کلمه به کلمه آنرا به عنوان مدرک جرم برای دوست گرامی خود آقای عمران عزیزی ارسال می کنند تا ایشان زحمات لازم برای برپایی دادگاه های توصیف شده در بالا را مبذول بفرمایند هم اعلام می کنم در کل بیست و چهار ساعت شبانه روز در منزل منتظر آنها خواهم بود و اتفاقا اینبار اشتیاق بنده به اجرای این حکم غیر قانونی چند برابر آنهاست.

اگر آقای عمران عزیزی تصمیم گرفته است به عنوان قاضی دادگاه انقلاب، حکم بدوی ابلاغ نشده ی صادره از طرف خود را به اجرا در آورد این گوی و این میدان. پس وعده ی دیدار با دوستان و رفقا روز آزادی و وعده ی دیدار با دشمنان «محلی» در دادسرای انتظامی قضات.

به سرخی آتش به طعم دود


جاویدان باد یاد و خاطره ی شهدای حماسه ی


سیاهکل



ای واژه خجسته آزادی

با این همه خطا

با این همه شکست که ماراست

آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟

خواهی شکفت ای گل پنهان

خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟

آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟

ای دانه نهفته

آیا درخت تو

روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ

غم با تمام دلبریش می برد دلم

فریاد ای رفیقان فریاد

مردم ز تنگ حوصلگی ها دلم گرفت

وقتی غرور چشمش را با دست می کند و کینه بر زمین های باطل

می افکند شیار

وقتی گوزنهای گریزنده

دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق

مشتاق دشت بی حصار آزادی

همواره

در معبر قرق

قلب نجیب خود را آماج می کنند

غم می کشد دلم

غم می برد دلم

بر چشم های من

غم می کند زمین و زمان تیزه و تباه

آیا دوباره دستی

از برترین بلندی جنگل

از دره های تنگ

صندوقخانه های پنهان این بهار

از سینه های سوخته صخره های سنگ

گل خارهای خونین خواهد چید ؟

آیا هنوز هم

آن میوه یگانه آزادی

آن نوبرانه را

باید درون آن سبد سبز جست و بس ؟

با باد شیونی است

در بادها زنی است که می میرد

در پای گاهواره این تل و تپه ها

غمگین زنی است که لالایی می گوید

ای نازینن من گل صحرایی

ای آتشین شقایق پر پر

ای پانزده پر متبرک خونین

بر بادرفته از سر این ساقه جوان

من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم

من در درون قلبم در این سفال سرخ

عطر امیدهای تو را غرس می کنم

من بر درخت کهنه اسفند می کنم به شب عید

نام سعید سفیدت را ای سیاهکل نکام

گفتم نمی کشند کسی را

گفتم به جوخه های آتش

دیگر نمی برندش کسی را

گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است

غافل من ای رفیق

دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من

به پگاه می برند

بی نام می کشند

خاموش می کنند صدای سرود و تیر

این رنگ بازها

نیرنگ سارها

گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را

در پرده می کشند به رخسار کبود

بر جا به کام ما

گل واژه ای به سرخی آتش به طعم دود.

سیاوش کسرایی


***


آن پانزده پَر خونین