آقای منتظری فوت کردند. یادشان گرامی.


مرد شجاعی بود و زندگیش در اسارت به پایان رسید.


مراسم خاکسپاری فردا دوشنبه (سی آذر) ساعت نه صبح از مقابل منزل آقای منتظری

مادر

هر چهارشنبه آمدی و به سربازهای زندان شکلات و کشمش دادی

اینقدر که سربازها ترسشان از زندانی امنیتی ریخت

و برای آزادی پسرت دعا می کردند

هر چهار شنبه آمدی و حاکمان را از ته دل نفرین کردی

اینقدر که معاون زندان آمد و گفت:

به مادرت بگو کاره ای نیستم نفرین نکند من را

حتی وقتی قلب خسته ات کمی ایستاد

نصف فلج شده ی صورتت را با روسری پنهان کردی و چهارشنبه آمدی

و من گوشی کابین ملاقات را که گذاشتم

مثل همیشه خندان از پشت قابهای شیشه ای گذشتم

و دم پله ها

از پشت آخرین قاب میله دار

برات دست تکان دادم

تو دیگر مرا ندیدی اما

من با چشمان بسته از پشت دیوارها نگاهت می کردم

دستت را که روی نیمه ی فلج شده ی صورتت گذاشتی

قلبم ایستاد

صدای کوبیدن پیشانیم به دیوار تا بهداری زندان رفت

ابروانم را گره زدم تا اشک چشمانم در سینه ام ببارد

مثل گرگی وحشی دندانهایم را در گوشت تک تک زندانبانها فرو کردم

خوشحالم که نمی دانی زندان را

سرنوشت زندانی عاصی، دستبند و پابند است

خاموشی که اعلام شد سکوت شب استخوانهای سینه ام را شکست

جیره ی یک ماه عرق خرما را توی کاسه سرم ریختم

و چونان تن زنان روسپی به سپیدی کاغذ دفترم حمله بردم

صدها بار مردم و زنده شدم تا خواب مرا ربود

و چهارشنبه ای که صبح پنجشنبه به شب رسید پایان یافت

آن چهارشنبه مثل همه ی چهارشنبه ها آمدی و رفتی

چشمان من تنها نیمی از صورت تو را دید

نیمه ای که از کام بیرون کشیده بودی

برای من

و حال هر چهارشنبه که بیدار می شوم

حسی شبیه بوسیدن لبهای جسدی سرد و بی جان تکانم می دهد

بی اختیار به یاد چهره ی فلج شده ی مادرم می افتم

که زندگی من امانش نداد

خسته اش کرد

پوساندش

بر بادش داد.


بازداشتگاه ویژه اداره اطلاعات اراک

نوشته ای که بر کاغذ کره ی صبحانه حک شد