دو نقل قول و نصیحت از دو نفر


بازجویی می‌گفت: "همیشه مصاحبه گرفتن بهتر از نگرفتن آن است وبالاخره روزی به درد می خورد".

مبارزی می‌گفت: "در زندان همیشه سکوت بهتر از حرف زدن است و در بیرون سخن گفتن بهتر از سکوت".

«آذر پارسا»


سایه سنگین مواد مخدر بر زندانهای ایران

فضای عمومی زندان، قوانین زندان، رفتار زندانبان با زندانی، ارتباط زندانیان با یکدیگر و در یک کلام همه چیز در زندان زیر سایه ی سنگین مواد مخدر قرار دارد. پول هنگفتی که از طریق قاچاق مواد مخدر به داخل زندان حاصل می شود بسیاری از قوانین نانوشته ی زندان را وضع می کند. بسیاری از درگیریها بین زندانیان به دلیل مسائل مربوط به مواد مخدر روی می دهد. خوب بودن یا بد بودن غیر عادی رفتار زندانبان با یک زندانی به احتمال قریب به یقین به دلیل مناسبات ناشی از مواد مخدر است. انتصاب مدیران داخلی و گردش پستهای کاری زندان بدون شک با تاثیرات جدی تجارت مواد مخدر در زندان در ارتباط است.
تریاک، هروئین و کراک سه ماده مخدر اصلی مورد مصرف در زندان است اما موادی مانند حشیش، شیشه، ترامادول و انواع قرصهای روانگردان نیز در زندان خرید و فروش و مصرف می شود. میزان مصرف مواد مخدر در زندانهای ایران متفاوت است و با قیمت این مواد در زندان رابطه ی عکس دارد. هرچه در یک زندان قیمت مواد مخدر پائینتر باشد مصرف آن نیز بیشتر می شود و قیمت مواد مخدر به مقدار ورود آن به زندان بستگی دارد.
هرچه که زندانی بزرگتر باشد و تعداد کارکنان و زندان بانان بیشتری داشته باشد میزان ورود مواد مخدر به آن بیشتر است و قیمت مواد مخدر در آن کمتر است. زندان اوین مصداق بارز این ادعاست که به دلیل تعدد تیمهای وارد کننده ی مواد مخدر و رقابت بین آنها مواد مخدر در آن نسبت به بسیاری از زندانهای ایران بیشتر و ارزان تر یافت می شود. محیط اجتماعی منطقه ای که زندان در آن قرار دارد نیز بر مصرف مواد مخدر تاثیر دارد. در شهرهایی مانند بوشهر، اهواز، کرمان و ... مواد مخدر بسیار بیشتر از سایر شهرها به زندان وارد می شود.مواد مخدر از دو طریق وارد زندان می شود :

الف: ده درصد از طریق زندانیان و نزدیکانشان
زندانیانی و بستگان درجه اول آنها از چهار طریق امکان ورود مواد مخدر به داخل زندان را دارند که به شرح زیر است:

1: مرخصی
زندانیانی که از امکان مرخصی رفتن بهره مند هستند با جاساز کردن مواد مخدر در بدن خود اقدام به ورود مواد مخدر به داخل زندان می کنند. جاساز مواد مخدر در بدن به طرق گوناگونی انجام می شود که مهمترین آنها به شرح زیر است:

1-1: انباری
در این شیوه مقداری بین 50 گرم تا 2 کیلوگرم مواد مخدر به شکل میله «آب بندی»* شده و با کمک مواد روغنی از طریق سوراخ مقعد وارد فضای داخلی بدن می شود. این شیوه متداول ترین راه ورود مواد مخدر از طریق زندانیان به زندان است. مسئولین سازمان زندانها برای ممانعت از این کار بعد از بازگشت زندانی از مرخصی بین 3 تا 7 روز او را در قرنطینه ی زندان *نگهداری می کنند. در صورتی که ماموران به زندانی ای مضنون شوند گاهی تا 20 روز نیز زندانی را در قرنطینه نگه می دارند. قرنطینه ی زندان بندی مجزا از زندان است که زندانیان و زندان بانان تماسی با افرادی که در آن نگهداری می شوند ندارند. زندانیان در بند قرنطینه اجازه ی کشیدن سیگار ندارند و بدون اجازه و همراهی مسئول بند قرنطینه امکان رفتن به دستشویی را ندارند. قبل از ورود به بند قرنطینه لباسهای آنان به دقت بازرسی شده و تمام وسایل آنها گرفته می شود.
زندانی برای خلاص شدن از بند قرنطینه باید حداقل سه نوبت «تخلیه» بدهد. به زندانی بسته به حالت ظاهری و سابقه ای که دارد یک تا سه نوبت روغن کرچک می دهند تا هر آنچه که در سیستم گوارشی او وجود دارد خارج شود. در بند قرنطینه فقط یک عدد دستشویی وجود دارد که کف آن 20 تا 30 سانتیمتر از سطح زمین فاصله دارد و فاصله ی پائین درب دستشویی از کف دستشویی نیز 30 تا 40 سانتیمتر است. یکی از ماموران سادیسمی زندان یا یکی از زندانیان خودفروخته با گذاشتن صندلی مقابل درب دستشویی از فضای باز پائین درب اقدام به مشاهده ی عمل دفع زندانی می کنند تا اگر مواد مخدر دفع شده از بدن زندانی در بین مدفوع او بود سریعا آنرا برداشته و صورت جلسه کند و زندانی نیز به مقامات قضایی معرفی می شود.کسانی که در زندان اقدام به گرفتن تخلیه از زندانیان می کنند منفورترین افراد در زندان هستند و برای آنکه مورد حمله ی سایر زندانیان قرار نگیرند محل خواب و زندگی آنها از سایر زندانیان جدا است.
زندانیان برای مقابله با ترفند «روغن کرچک» راهکارهای زیادی به کار می برند. یکی از آنها این است که با بریدن بیست سانتیمتر از یک لوله ی لاستیکی یا پلاستیکی توخالی، مواد مخدر را در اطراف آن مهار کرده و آنرا وارد بدن خود می کنند. به این ترتیب در هنگام خوردن روغن کرچک و تخلیه دادن، مواد دفعی از سوراخ لوله عبور کرده و مواد مخدر داخل بدن زندانی باقی می ماند. راه دوم این است که زندانی بعد از ورود به قرنطینه مانند همه ی زندانیان دیگر سریعا به زیر پتو می رود (تقربا همه ی زندانیان به محض ورود به قرنطینه می خوابند و تا لحظه ی مرخص شدن از بند قرنطینه به خواب خود ادامه می دهند!!!) و انگشتش را وارد بدن خود کرده و مواد مخدر را از بدن خارج می کند و زیر پتوی خود نگه می دارد و پس از دادن تخلیه دوباره آنرا زیر پتو وارد بدن خود می کند.
راهکارهای متعدد و خلاقانه ی دیگری هم از طرف زندانیان بکار گرفته می شود که به دلیل اینکه تا کنون لو نرفته و مسئولین سازمان زندانها از آن بی خبرند در اینجا نیز توضیح داده نمی شود.
در صورتی که مسئولین زندان به یک زندانی شک کنند که مواد مخدر در بدن خود حمل می کند از روشهای قرون وسطایی علیه آن زندانی استفاده می کنند تا مواد مخدر را از بدن خود خارج کند و تحویل دهد. به این زندانیان به زور یک عدد گلوله (تیله) شیشه ای یا فلزی خورانده می شود و فقط وقتی او را از قرنطینه خارج می کنند که گلوله (تیله) را از پائین دفع کنند و تحویل بدهند. همچنین زندان بانان بر سر زندانی ریخته و به زور محلول پرمنگنات را به خورد زندانی می دهند تا به زندانی حالت توامان استفراغ و اسهال دست بدهد. سپس او را به دستشویی یا حمام برده و شیلنگ آب گرم را به حلق زندانی فرو می کنند و آنقدر به او آب گرم می خورانند که به صورت غیر ارادی بدن او اقدام به عمل دفع کند و مواد مخدر از بدن او خارج شود.

2_1: معده
در این روش مقداری بین بیست تا 50 گرم مواد مخدر در لایه های متعدد پلاستیک، مشمع، کاندوم، کیسه فریز و... قرار داده شده و با چسب برق و حرارت آب بندی شده می شود. سپس آنرا به عسل آغشته می کنند و می بلعند. بسته به توان فیزیکی زندانی و تجربه ی او تعداد این بسته ها می تواند بیشتر شود. راهکارهای مقابله ی زندان با این روش هم همانند روش بالا است.

1-3: سنگ – قلاب
سخت ترین و حرفه ای ترین روش حمل مواد مخدر در بدن، روش «سنگ قلاب» است. اجرای این شیوه از هر کسی ساخته نیست و فقط زندانی حرفه ای و خاص از آن استفاده می کنند. در این روش بین ده تا صد گرم مواد مخدر پس از آب بندی شدن داخل یک بادکنک ضخیم قرار داده شده و سر آن گره زده می شود. یک نخ را به سر بادکنک گره می زنند و سر دیگر آنرا به یک مونجوق(یک مهره ی فوق العاده کوچک) می بندند. بادکنک توسط زندانی بلعیده می شود و مونجوقی که با نخ به بادکنک وصل است در یک عمل فوق العاده سریع و حرفه ای به داخل بینی کشیده می شود و گیر می کند. بادکنک از تریق این نخ در داخل معده زندانی معلق باقی می ماند و حتی با تخلیه دادن زندانی نیز دفع نمی شود.
مسئولان زندان به رقم اطلاع از این حقه هیچ روشی برای تشخیص و مقابله با آن ندارند و فقط به این دلخوش هستند که تعداد اندکی از زندانیان توانایی و تخصص لازم برای اجرای آنرا دارند
4_1: دماغی

از این روش بیشتر برای ورود هروئین و مواد مخدر نرم استفاده می شود. مقداری ماده ی مخدر را در یک آب بندی بسیار نرم قرار می دهند و آنرا با فشار به داخل بینی خود می کشند. موادی که از این طریق این روش وارد زندان می شود بیشتر برای مصرف زندانی در همان قرنطینه است.

5_1: حلقی
در این روش سه تا پنج گرم ماده ی مخدر آب بندی شده و توسط زندای تا گلو پادین داده می شود اما از بلعیدن آن جلوگیری می کند. این روش نمی تواند طولانی مدت باشد و بیشتر برای مصرف مواد در خود قرنطینه استفاده می شود. تعدادی از زندانیان که به دادگاه می روند هم از این روش برای ورود موتد به زندان استفاده می کنند.

6_1: زیر پوستی
در این روش زندانیان قدیمی و حرفه ای با تیغ جراحی اقدام به جدا کردن پوست بعضی از نقاط بدن خود (مانند باسن، زیر بغل و ...) و ایجاد یک فضای جیب مانند می کنند و با تخت کردن ماده ی مخدر آنرا یر پوست خود جاسازی می کنند. معمولا زندانیان فربه می توانند به راحتی از این شیوه استفاده کنند.

2: ملاقات حضوری و دادگاه

زندانی در مواقعی که به ملاقات حضوری یا دادگاه می رود با بستگان خود ارتباط برقرار می کند. بعضی از خانوده ها به رقم بازرسیهای دقیق با خود مقداری مواد مخدر به داخل زندان می آورند و با وجود حضور و نظارت ماموران در طول ملاقات حضوری و یا دادگاه در همان دیدار کوتاه به زندانی می دهند. زندانی نیز سریع آنرا می بلعد و چون زندانی بعد از دادگاه و یا ملاقات حضوری به بند قرنطینه نمی رود به راحتی آنرا با خود به داخل زندان می آورد.

3: ملاقات شرعی

این شیوه یکی از کثیف ترین راه های ورود مواد مخدر به داخل زندان است. متاسفانه به دلیل بیماریهای جنسیتی جامعه ایران مواد مخدری که از این طریق وارد زندان می شود قیمت بالاتری دارد!
طبق قوانین اسلامی زندانیان متاهل اجازه دارند یک بار در ماه به مدت 12 ساعت با همسران خود به صورت خصوصی ملاقات داشته باشند. برای این کار در زندانها اتاق یا سوئیت های کوچکی در نظر گرفته شده است.
همسران زندانیان معتاد به دلیل ترس و یا دلسوزی تسلیم فشارهای شوهران خود شده و با جاساز کردن مواد مخدر در آلت جنسی خود در طول ملاقات شرعی در داخل زندان آنرا از بدن خود خارج می کنند. زندانی مواد را در بدن خود جاسازی کرده و از آنجا که بعد از ملاقات شرعی فقط 12 ساعت در قرنطینه نگهداری می شوند به راحتی آنرا وارد زندان می کند.

4: البسه و لوازم ارسالی از خانواده
بستگان درجه یک زندانی حق دارند برای زندانی لباس، پتو، فلاسک و اشاء اینچنینی تهیه کرده و به مقامات زندان تحویل دهند. به رقم بازرسی های شدید و باز کردن وسایل و پاره کردن لباسها و ... باز هم بعضی از بستگان زندانیان که خود سابقه دار هستند مواد مخدر را در این وسایل جاساز کرده و به دست زندانی می رسد.

ب: نود درصد از طریق زندان بانان و مسئولین زندان

حجم اصلی مواد مخدر از طریق مسئولان زندان به دست زندانیان می رسد. زندان بانان به دلیل پائین بودن حقوق دولتی و مسئولان بالاتر زندان برای به دست آوردن پول زیاد اقدام به قاچاق گسترده ی مواد مخدر به زندان می کنند. هیچ یک از زندان بانان و ماموران زندان هنگام ورود و خروج بازرسی نمی شوند و آزادانه می توانند در محوطه ی داخلی زندان تردد کنند. 100% قرصهای روانگردان و قرصهایی نظیر متادون و ترامادول از طریق کامندان وارد زندان می شود. حداقل 90% کل مواد مخدری که در زندان مصرف می شود از طریق زندان بانان و مسئولین زندان به راحتی آب خوردن وارد زندان می شود.
مصرف و خرید و فروش مواد مخدر در زندان توسط زندانی «خلاف زندان» * محسوب شده و به ازای هر گرم مواد مخدر یک سال به محکومیت زندانی افزوده می شود و به این مقدار یک تا دو سال زندان تنبیهی اضافه نیز افزوده می شود. موادی مانند هروئین و شیشه و کراک در صورتی که بیش از 20 تا 40 گرم باشد توسط دادگاه انقلاب با مجارات اعدام روبه رو می شود. زندانیانی که در رابطه با مصرف یا خرید و فروش مواد مخدر در زندان توسط مسئولین زندان دستگیر میشوند معمولا توسط شورای طبقه بندی زندان برای یک ماه به سلول انفرادی *فرستاده می شوند و اگر در حین بازداشت با مامورین زد و خرد داشته باشند به شدت با کابل و شلاق کتک می خورند تا تنبیه شوند اما کارمندان در صورت رو شدن فعالیت قاچاقشان برای یک تا دو سال به یک زندان دیگر انتقال داده می شوند و برخورد دیگری با آنها صورت نمی گیرد. درست به همین دلایل است که مواد مخدر در زندان بسیار گرانتر از بیرون زندان فروخته می شود و مقادیر کلی مواد مخدر توسط زندان بانان و مسئولین زندان به داخل زندان قاچاق می شود.
در بعضی از زندانها هر گرم تریاک که رایج ترین ماده ی مخدر مورد استعمال زندانهای ایران است به قیمت بیست هزار تومان یعنی بیش از 20 برابر قیمت آن در خارج از زندان فروخته می شود. یعنی 100 گرم تریاک 2 میلیون تومان و یک کیلوگرم از آن 20 میلیون تومان قیت دارد. هر گرم هروئین 110 هزار تومان و هر گرم شیشه 165 هزار تومان خرید و فروش می شود. این ارقام به قدری وسوسه کننده است که هر زندانبان و مسئولی را برای بدست آوردن «پول راحت» تحریک می کند.
کارمندان سازمان زندانها معمولا به صورت گروهی اقدام به قاچاق مواد مخدر به داخل زندان می کنند تا جایگاه خود را محکم کنند. زندان بانان مواد مخدر خود را در دستشویی، حمام، سالن ورزش و دیگر اماکن زندان به زندانیان قدیمی و مورد اعتماد خود می دهند تا برای آنها بفروشند و در این میان زندانی نیز به اندازه ی مصرف خود از مواد استفاده کرده و همیشه از حمایت زندان بانان برخوردار است.
در خرید عمده زندانیان با تلفن و یا در ملاقاتهای خود از بستگان خود می خواهند به شماره حساب شخص ثالثی پول واریز کنند و کارمندان زندان بعد از تایید واریز پول اقدام به تحویل مواد مخدر به زندانی می کنند.
در موارد جزئی زندانیان به دلیل نبودن پول در زندان (هر زندانی یک عدد کارت اعتباری داخلی به نام «ثمین کارت» دارد که با آن از فروشگاه های زندان خرید و فروش می کند) از کارت تلفن، سیگار و ... برای داد و ستد (زد و بند) مواد مخدر استفاده می کنند.
به رقم مراقبتهای 24 ساعته و تعدد دوربینهای مدار بسته و دوربینهای دوپا (مخبران) زندانیان همیشه یک قدم از قانون جلوتر بوده و به دلیل دست داشتن مسئولین زندان در قاچاق مواد مخدر با حمایت مردان قانون دست به قانون شکنی می زنند. مسئولان دادستانی به خوبی ازدست داشتن ماموران زندان در توزیع مواد مخدر آگاه بوده و هر از گاهی با جابه جایی آنان سعی می کنند نظم کاری آنها را به هم بزنند که این شیوه ی مقابله ی بسیار کودکانه ای در مقابل مافیای قدرتمند مواد مخدر در زندانها است.
به دلیل نبود یا کمبود امکانات فرهنگی _ تفریحی _ آموزشی(کتابهای کتابخانه معمولا کتابهای مذهبی هستند و فقط روزی 2 ساعت در 5 روز از هفته امکان استفاده از سالن ورزش وجود دارد)، قرار بازداشتهای موقت طولانی و طولانی بودن زمان رسیدگی به پرونده ها،صدور احکام فله ای زندان و طویل المدت بودن احکام زندان ، حمایت نشدن خانوده ی زندانیان (به خصوص زندانیان متاهل)، رفتار بد مسئولان زندان، عدم فعالیت جدی و تاثیرگذار واحد مددکاری زندان و نمایشی بودن این واحد، محروم بودن بسیاری از زندنیان از امکان مرخصی و ده ها دلیل دیگر زندانیان زیر فشار خرد کننده ی زندانیان چاره ای جز پناه بردن به مواد مخدر برای رهایی از فشار های روحی و روانی ندارند. در زندان تفریحی به جز سیگار کشیدن، چای خوردن، دروغ گفتن، مصرف مواد مخدر، قمار و لواط وجود ندارد و مصرف مواد مخدر سالم ترین تفریح بعد از چای خوردن و سیگار کشیدن است.

************************
توضیحات:

* آب بندی: برای آنکه مواد مخدر با بزاق، اسید معده و مدفوع بدن آغشته نشود همیشه باید در لایه های عایق چنان پیچیده شود که امکان نفوذ آب و دیگر مواد به آن امکان پذیر نباشد. معمولا از کیسه های فریزر و کاندوم برای عایق کردن مواد مخدر استفاده می کنند و با پلاستیک و چسب برق آنرا محکم می پوشانند تا بتوانند آنرا بالا آورده یا دفع کنند و پس از باز کردن بسته بندی، خشک و قابل استفاده باشد.
* قرنطینه : بندی مجزا از بندهای عمومی زندان که زندانی بعد از هر خروجی از کلید (آخرین مرز فضای داخلی زندان) باید برای اطمینان از به همراه نداشتن مواد مخدر مدتی را در آنجا سپری کند و تخلیه بدهد. حمام رفتن، سیگار کشیدن، تلفن زدن، همراه داشتن وسیله و تقریبا هر کاری به جز خوابیدن در قرنطینه ممنوع است. در مواردی که قصد مسئولان زندان قصد فشار به یک زندانی سیاسی را داشته باشند یا بخواهند زندانی سیاسی را از فضای عمومی زندان جدا کنند او را به قرنطینه تبعیید می کنند.
بند قرنطینه به دلیل خمار بودن بسیاری از زندانیان و نیز خوراندن روغن کرچک به زندانیان معمولا بسیار کثیف و متعفن است چرا که زندانیان مدام در آن با تلاطم دستگاه گوارش روبه رو هستند و تقریبا هر روز تعدادی در بند قرنطینه خود را خراب می کنند به این دلیل تمام ظرفها، موکتها، پتوها و ... به شدت آلوده است.
*خلاف زندان: وقتی کسی یک زندانی محسوب بشود (حتی اگر در مرخصی باشد) تخلف او از قانون خلاف زندان محسوب می شود و اشد مجازات ممکنه برای او در نظر گرفته می شود. به دلیل اینکه جرم در زمان زندانی بودن فرد صورت گرفته است احکام خلاف زندان شامل هیچ گونه تخفیف، عفو و بخششی نمی شود.
*سلول انفرادی: سلول های انفرادی بندها و بازداشتگاه های غیر امنیتی از نظر پارامترهای بهداشتی فقط و فقط یک تعبیر حقیقی و درست دارد: سگدانی

از اینکه مرا به زندان می افکنید از شما سپاسگزارم


خانه ی پدری من یک خانه ی قدیمی است. خانه ای که به رسم گذشتگان برای آنکه بیشترین بهره را از نور آفتاب داشته باشد روبه خورشید ساخته شده است و در سراسر نمای آن جز پنجره چیزی وجود ندارد. نمایی یکپارچه از آهن شیشه که تابستانهای داغ و زمستانهای بسیار سرد را بر ساکنانش تحمیل می کند اما همیشه به خانه ی ما روشنایی می دهد. شاید من روزی سرما ی سخت این خانه را فراموش کنم، شاید من روزی گرمای طاقت فرسای این خانه را فراموش کنم اما هرگز روشنایی همیشگی آن را از یاد نمی برم. روشنایی ابدی خانه ای که روزها از خورشید بود و شبها از تیرهای چراغ برق.

سالهاست که همه ی خانواده کمر بسته اند به نشاندن کلنگ بر تن این خانه. هر کس برای خودش دلیلی دارد. بچه ها به فکر خانه ای تازه ساز و مد روز هستند و مادر به فکر آب گرم و بالا و پائین نرفتن از پله و جای بازتر و پدرم به خاطر تنفری که از این خانه دارد. پدرم هر وقت که صحبت خانه می شود دندانهایش را روی هم فشار می دهد و با نفرت می گوید: «به چه چیز این خانه دل خوش باشم؟ پایم را که اینجا گذاشتم پدر و مادرم مردند و برادرهایم کشته شدند. خودم را به زندان انداختند، پسرم را به زندان انداختند. دلم می خواهد همین آلان آنقدر از اینجا دور شوم که مطمئن شوم هرگز این خانه ی نکبتی را نبینم. حیف که سند اینجا گرو حکومت است وگرنه همین امروز لودر می گذاشتم پای این خانه!»

این همه ی قصه ی غم انگیز من است درباره ی این خانه که بر خلاف دیگران دوستش دارم. این خانه تمام بچه گی و بزرگی مرا یکجا در خودش جا داده و دلم نمی خواهد خراب شدن جایی که آنجا ساخته شده ام را ببینم. تمام بچه های فامیل پدرم را مثل ما صدا می کردند «آقایی» و این آقایی از آن آدمهاست که پرش به هر زندگی که بگیرد در آتش می سوزد. همه چیزش آدم را آتش می زد. کمد آقایی، کتابهای آقایی، انباری آقایی، جعبه ی آقایی، وسیله های آقایی و همه چیز آقایی خاص بود و هنوز هم هست. خودم خنده ام می گیرد وقتی فکر می کنم تمام «من» را با کمد دیواری پدرم و انباری خانه ساخته اند.

بچه که بودم «آقایی» همیشه نصیحت می کرد که پسر کتاب بخوان و من که می دانستم پدرم با خواندن من شاد می شود هر چیز مکتوبی را روی هوا می زدم و می خواندم. از کتاب گفته تا مجله و روزنامه و هر کاغذ پاره ی دیگری، همه چیز را می بلعیدم تا پدرم را شاد کنم. کار سختی بود. شاد کردن پدری مثل «آقایی» کار راحتی نبود. هنوز هم نیست. نه حرف می زند نه به این راحتی ها تغییر حالتی را در چهره اش می شود دید. کل دنیایش را ریخته درون خودش و به شعله ی غمهایی از جنس مرگ و خون و درد مثل شمع جلوی چشم ما آب می شود و ما را هم می سوزاند اما کاری از دست ما برای او و برای خودمان ساخته نیست. جنس او با جنس خیلی از آدمهای دور و برش فرق دارد و بدبختانه شباهتهای من و او بیشتر از اینکه ما را به هم نزدیک کند از هم دور می کند.
در دوران کودکی من و دیگر فرزندان خانه لباس نو یک چیز همیشگی نبود، اسباب بازی چیز نادری بود و کتاب هیچ وقت نبود پس برای شاد کردن پدری که کودکش را اهل مطالعه می خواست چاره ای جز باز کردن «کمد آقایی» و برداشتن «کتابهای آقایی» نبود. پدرم موقعی که کتابهای کهنه ی خودش را دست من می دید حالت خاصی پیدا می کرد. خودش را شاد نشان می داد یا حداقل من فکر می کنم شاد بود اما حس می کردم توی دلش آشوب است و از چیزی نگران.
بچه ها از خودشان توقع ندارند همه ی چیزهای دنیا را بفهمند من هم اصراری نداشتم که بفهمم چرا آدم بزرگها بعضی وقتها هم خوش حال هستند هم نیستند. سرم به خواندن کتاب داستانهای «کمد آقایی» گرم بود و نفهمیدم چطور شد یکدفعه پدر و مادرم مرا محکم بغل کردند وسایلم را جمع کردند و گفتند به سلامت! برو دانشگاه و برای خودت کسی بشو!
بیچاره آنها و بیچاره من که خبر نداشتیم من بدون آنکه کسی بداند برای خودم کسی شده ام و «من» خودم را ساخته ام. کتاب داستانهای «کمد آقایی» کار خودش را کرده بود.
بچه که بودم نمی دانستم آفریقا کجاست،الجزایر کجاست، فلسطین کجاست، ویتنام کجاست. نه مالکوم ایکس را می شناختم نه پاتریس لومومبا را. با اینکه از لباس گاندی خوشم می آمد از قیافه اش متنفر بودم و با آنکه از ریشهای چه گوارا خوشم نمی آمد عاشق چشمهایش بودم.
توی کتابهای آقایی از سرزمینی می نوشتند که اسمش قاره ی سیاه بود اما روی نقشه ی جهان که توی دفتر مدرسه بود و من فقط سالی سه بار موقع گرفتن لوح تقدیر به خاطر شاگرد اول شدن می توانستم نگاهش کنم اصلا جایی به اسم قاره ی سیاه نوشته نشده بود.
سیاه پوست ها را دوست داشتم. سیگار کلفت لای انگشتهای چه گوارا را دوست داشتم. لباسهای «مدل لختی» گاندی را دوست داشتم. از مردهایی که صورتهاشان را با آن پارچه های سفید با خطهای مشکیِ رویش می پوشاندند خوشم می آمد. از کلمه ی ساواک چون خیلی شبیه کلمه ی مسواک بود متنفر بودم. مخفیانه صحبتهای پدرم با یکی از دوستانش را گوش داده بودم و بخاطر اینکه می دانستم در جایی به اسم «کمیته مشترک » یک روزی پدر و عمویم را از پا گره زده اند و به نرده ها آویزان کرده اند از همه ی نرده ها متنفر بودم.
می دانستم سانسور یعنی باز کردن نامه و جزوه ی آشنایی با دستگاه سانسور نامه را خوانده بودم اما چون هیچ وقت نامه ای برای ما نمی آمد نتوانستم بفهمم توی نامه ها چه چیزی می گذارند که باید برای باز کردنش دستگاه سانسور ساخت.
راهنمای ساخت بمبهای دست ساز را هزار بار با دقت خوانده بودم و روزهای جمعه اگر فیلم سینمایی عصر، جنگی بود و صحنه های انفجار داشت با گرفتن تیله و تخمه و عکسهای فوتبالیستهای توی آدامس و ... از بچه های محل عکسهای جزوه ساخت بمبهای دست ساز را نشانشان می دادم. من و بعضی بچه های تخس محل هرچه ساعت و سیم و چیزهای دیگر را به هم وصل کردند بمب نشد که نشد. فقط کتک خوردیم.

توی سالهای دانشگاه صدها بار کمان حلاجی تنهایی را به جانِ کُرکهای درهم رفته و سفت شده ی خاطرات بچگی انداختم. به این فکر می کردم چرا بچه که بودم از خودم بعضی سوالها را نپرسیدم؟چرا از خودم نپرسیدم:
_ ایران چرا سیاه پوست ندارد؟
_ چرا عمو عرفات و دوستان آقایی که توی عکسها صورتشان بسته است و توی دستشان مسلسل است هیچ وقت خانه ی ما نمی آیند؟
_ چرا از دماغ عمو ابراهیم توی قبر خون می آمد؟
_ چرا بابا و عمو ابراهیم دو نفری با هم رفته بودند توی قبر؟
_ چرا بهتر بود همه جا اسم پدرم رابه جای اسماعیل، ابراهیم بگوییم؟
_ ...

اینقدر از تنهایی متنفر بودم که به تنهایی عادت کردم. اینقدر به تنهایی عادت کرده ام که با سوال کردن آرامش تنهایی ام را برهم نمی زنم. برایم عادت شده که تلخی نگاه پرسشگر و ملامت کننده ی دیگران را تحمل کردن. مثل سوار شدن دوچرخه ی بیست و هشت در 8 سالگی با آن حالت مسخره ی بدنی که یک پایش از وسط تنه ی دوچرخه به طرف دیگر رفته و می خواهد با یک زاویه نامتعادل؛ نیم حرکتهای  دورانیِ رکاب دوچرخ را تکرار کند.

توی دوران کودکی همه کتاب داستان و اسباب بازی هست فقط داستانها فرق می کند و اسباب بازی ها یکجور نیستند. داستان یکی را نویسنده ای با قلم روی کاغذ می نویسد و داستان دیگری را روزگار با کمربند روی گوشت تنش. یکی داستان شنگول و منگول را می خواند و دیگری داستان آزادی سیاهان را. غصه ی قصه ی یکی حمام نرفتن حسنی است و غصه ی قصه ی دیگری بدن سوخته ی کودکان ویتنام زیر بمبهایی که به جای باران از آسمان می بارد.

من هیچ شکایتی ندارم. من هنوز هم به کودکی خود که فکر می کنم لبخند می زنم. اگر باز هم به دوران کودکی باز گردم و بتوانم اسباب بازیهایم را خودم انتخاب کنم باز هم همان گلوله های فلزی توی «جعبه ی آقایی» را بر می دارم بازی می کنم. دوباره با خواهرم پاهایمان را هفت و هشت به هم می چسباندیم و پرتقالهای آهنی را برای هم قل می دادیم.
چرا به جای لذت بردن از زندگی باید به دنبال دلایلی میگشتم که مال دنیای آدم بزرگها بود؟ به من چه اگر سوپاپ دیگ زودپز مادرم چهارتا سوراخ داشت و آن هزار و چند صدتا سوپاپ دیگ زودپز پدرم فقط یک سوراخ بزرگ داشت. به من چه که پدرم هر وقت ما را سر جعبه های توپ قلقلی و سوپاپ دیگ زودپز گیر می انداخت هم توی صورت من کشیده میزد هم خواهرم. به من چه اگر هر چیزی را «آقایی» پنهان می کرد من می توانستم پیدا کنم. به من چه اگر پدر و مادرها دوست ندارند بچه هاشان میوه را با سرنیزه ی ژ-3 پوست بکنند. به من چه که خطر یعنی چه. به من چه اگر توپهای فلزی کوچک ما نارنجک عمل نکرده بود و سوپاپ های دیگ زودپز «آقایی» جسدهای براق فشنگ. به من چه اگر صدای زمین خوردن پوکه ی برنجی حس سرد اغواگری داشت که آرایش سلولهای بدنم را به هم می ریخت. به من چه اگر پدرم تنها وقتی مرا با دوچرخه اش به گردش می برد که همه زیر راه پله ها قایم می شدند و صدای کر کننده ی ضد هوائی هایی که با هواپیماهای عراقی موش و گربه بازی می کردند گوشها را کر می کرد. به من چه که آلبوم عکسهای «آقایی» پر از آدمهای خونین و مالین و تکه پاره بود...

دلم برای اسباب بازیهایی که به موزه شهدا رفتند تنگ شده است. من کودکیم را دوست دارم. خانه ای که در آن بزرگ شدم را دوست دارم. کمد کتاب، انباری، وسیله ها و همه چیز «آقایی» را دوست دارم. جائی را که «من» منِ خودم را پیدا کردم دوست دارم. سرمای استخوان خرد کن زمستان، گرمای سوزان تابستان، روشنایی همیشگی خانه مان را دوست دارم. درخت انگور «پیر» توی حیاط باغچه مان هم سن و سال «زندگی» خودم است. همیشه نرسیده به خانه از سر کوچه بوی نعناهایی که خودم و آقایی توی باغچه کاشته ایم مستم می کند. دنیای من توی حوض کوچک حیاط خانه مان جا می شود. من هنوز «جعبه های آقایی» را نگه داشته ام. کتابهایش را نگه داشته ام. نه توی زمستان توی اتاقم بخاری روشن می کنم و نه توی تابستان به فکر کولر هستم. این خانه تنها شاهد زندگی من است. من شاهدم را لخت و عریان دوست دارم. دوست داشتم می شد لباسهایم را می کندم و با دیوارهای آجری این خانه عشقبازی می کردم.

همه چیز اینجا به نفع من است. سند این خانه را حکومت بازداشت کرده و من که مثل حکومت فکر نمی کنم باید محاکمه شوم. سند این خانه را اگر آزاد کنند با کلنگ می افتند به جانش پس همان بهتر که خانه من گروگان حکومت باشد. همان بهتر که پدر و مادرم فکر کنند این سند شیشه ی جان من است در دستان حاکمان، که اگر بیافتد و بشکند من را به چهارمیخ می کشند که می کِشند. مدتهاست سند این خانه را بهانه کرده ام برای نرفتن. همه دارند از ترس طاعون فرار می کنند و می روند. بعضی ها که سالها پیش فرار کرده اند هنوز هم نرسیده اند. من نمی خواهم بروم. کسی کا باید برود ما نیستیم. اینجا مال ماست.

ولی خوب اینجا اسم قهرمانها را می گذارند دنکیشوت تا خجالت بکشند و بشوند یک ترسو یا یک خائن. اینجا خائنها از قهرمانها محبوب ترند. اینجا همه می ترسند که نوبت خودشان شود. همه می ترسند که کرم عذاب وجدان ریشه _ آرامششان که نه_ ، عادت کردنشان را بخورد. اینجا سنگ خودی ها زودتر از دشنه ی غیرخودیها تن آدم را زخمی می کند. اینجا آخرین نفر لیست دشمنان هر کس دشمنش است و نفرات اول همه دوست هستند.
مثل شیطان زیر گوش آدم پچ پچ می کنند که از خانه ات برو! اینجا خانه ی من است. درست است که سندش را حکومت توقیف کرده برای خودش که زبان مرا توقیف کند ولی اینجا خانه ی من است. من از خانه ام نمی روم. کسی که باید از خانه ام برود من نیستم. می دانم فکر می کنید جای کسی که این حرفها را میزند سینه ی خاک و توی گورهای بی نام و نشان است اما زمانه عوض شده. آدم ها و قدرتها و مناسبات هنوز همان ها هستند که بوده اندر اما چیزهایی هم عوض شده است. به هر حال من هنوز زنده ام پس برای نرفتن بهانه همان سند خانه باشد بهتر است.

می دانم که باید بروم زندان. حکم زندان از همین حالا هم صادر شده است فقط فعلا برای من نمی خوانندش تا به وقتی که حکومت تشخیص دهد. حکومت همیشه همه چیز را بهتر از ما می داند. حق همیشه با حکومت است. پس صبر می کنم تا موقع زندان رفتنم را آنها به من بگویند.
کسی که به زندان می رود به امید مرخصی باید سندی روی پرونده اش باشد. پدر و مادر من غمخوار تر از آن هستند که ملاقاتهای چند روزه ی میان حبس را نخواهند پس سند خانه ما به این زودیها آزاد نمی شود. پس خانه ی ما به این زودیها خراب نمی شود. چه خوب است که من و سند خانه مان داریم به هم کمک می کنیم. او به من برای نرفتن و من به او برای خراب نشدن. این خانه همه چیزش استثنایی است.

چقدر خوب این که این حکومت اجازه نمی دهد ما مثل خودش فکر نکنیم. چقدر خوب است که این حکومت به ما اجازه می دهد که به زندان برویم. چقدر خوب است که این حکومت مدام سند خانه های ما را توقیف می کند. خدایا از اینکه این نظم دقیق را به وجود آورده ای و با آرامش شاهد شاهکار خلقت خود هستی از تو سپاسگزارم. از حکومت هم سپاسگزارم که نماینده لایق تو بر روی زمین است و مرا به جرم اندیشیدن به زندان می اندازد و سند خانه ما را توقیف می کند.

من خانه ای که کودکیم را در آن گذرانده ام دوست دارم. این روزها برای کودک درونم که چشمان نگرانش به خواب نمی نشیند همان لالایی ای را می خوانم که زمستانهای سرد خانه ی شیشه ای مان را با آن، بدون بخاری تحمل می کردم. لالائی آرامش بخشی که بیش از آنکه برای خوابیدن باشد برای بیدار شدن است.

«نیست تردید زمستان گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید»