طنازان صدای آمریکا (VOA)


در هفته های اخیر تلویزیون های وابسته به سلطنت طلبان و نیز رادیوهای وابسته به دولت آمریکا اقدام به پخش ده ها مصاحبه از فردی به نام امیر عباس فخر آور کرده اند و در این مصاحبه ها برنامه های تلوزیونی از او به عنوان لیدر و فعال جنبش دانش آموزی و دانشجویی ایران نام برده شده است. این فرد در مصاحبه های خود به شدت علیه زندانیان سیاسی موضع گرفته و به تخریب چهره های آنان پرداخته است .
در ایران تحت سلطه ی استبداد و استعمار همیشه فعالان سیاسی منتقد سیاست های ضد مردمی حکومت ها و زندانیان سیاسی از ارزش و احترامی خاص در نزد مردم برخوردار بوده اند و گرچه کمتر کسانی در جمعها و یا ملاء عام جرات بروز احساسات خود را نسبت به این قشر داشته اند ولی همواره در خفا احساسات درونی خود را نسبت به این قشر بروز داده و حامی یا ستایشگر آنان بوده اند.
رژیم های مختلف حاکم بر ایران تلاش بسیاری کرده اند تا با اپوزسیون سازی و چهره سازی از نفوذ و تاثیر گذاری فعالان و زندانیان سیاسی در فضای سیاسی کشور و جامعه جلوگیری کنند و با ساختن متاعی در ظاهر مشابه اما تقلبی ، حتی بر اپوزسیون خود نیز حکمرانی کنند . آنچه مسلم است این چهره ها و اپوزسیون های ساختگی به علت عدم برخورداری از بدنه و پشتوانه اجتماعی و عدم توانایی در برقراری ارتباط با توده های مردم دارای تاریخ مصرف کوتاهی هستند و پس از آنکه مدتی آب سیاست را گل آلود کردند ، یا رسوا می شوند و یا به فراموشی سپرده می شوند .
واقعا نمی دانم که کار درستی انجام می دهم یا نه !؟ بدبختانه باز کردن این مطلب چرخاندن چوب در گودال پر از لجنی است که فقط بوی تعفن را در فضا پخش می کند. اما بعد از گذشت دو هفته و اصرار و پافشاری امیر عباس فخر آور بر تخریب چهره زندانیان سیاسی ناچارم بر خلاف میل باطنی ام با بیان دو خاطره از زندانیان سیاسی که با تحقیق کامل حتی ذره ای در واقعیت آنها تردید ندارم و از منابع موثق، درستی کلمه به کلمه این دو ماجرا برایم مسلم شده است، حرفی که در دل دارم باز گو کنم .
امین اسرار زندانیان سیاسی، همبندان هستند و دیوارهای زندان. لحظه به لحظه اتفاقاتی که در زندانها اتفاق می افتد باید در موقع مناسب، توسط خود زندانیان سیاسی درگیر در موضوع بازگو شود تا درجه ای از درستی و صحت آن مور تردید واقع نگردد. من متاسفم از این که در حالیکه اکنون لیاقت بودن در جمع این عزیزان (زندانیان سیاسی به اعتصاب غدا نشسته) را ندارم حال مجبور به بازگو کردن گوشه ی کوچکی از خاطرات آنها هستم که قسمتی از عمرو زندگی آنها است .
1)
_ سال 79 جوانی به نام امیر عباس فخرآور وارد زندان اوین می شود و سه روز در زندان اوین می ماند. او به قید وثیقه آزاد میشود و ماجرا تمام می شود. جریان از این قرار بوده است که فخرآور به همراه خواهر خود به دعوت رادیو صدای ایران برای شرکت در تجمعی به مناسبت 28 مرداد! در میدان بهارستان دستگیر شده و در بازجویی ها عنوان کرده بود که با خواهرش برای خرید کفش به خیابان رفته و دستگیر شده است.
_ سال 81 امیر عباس فخرآور دوباره وارد زندان اوین میشود و خود را زندانی امنیتی معرفی می کند. بر عکس تمامی زندانیان امنیتی این فرد از گرفتن وکیل خودداری می کند و به شدت از فاش شدن محتوای پرونده اش واهمه داشته است . یکی از وکلای قدیمی، موفق به دیدن صفحاتی از پرونده ی امیر عباس فخرآور می شود. در پرونده ی وی 5 نفر شاکی خصوصی وجود داشته اند که همگی از دختران دانشجوی دانشگاه ارومیه بوده اند . دانشگاهی که فخرآور در آنجا در حال تحصیل در مقطع کاردانی و در رشته بیهوشی اتاق عمل بوده است .
_ خرداد ماه سال 83 فخر آور متوجه می شود ایرج جمشیدی ، روزنامه نگار سلطنت طلب وارد سلول 104 سالن 1 اندرزگاه هفت شده است . فخر آور که همه زندانیان سالن یک از عشق و علاقه وی به آمریکا با خبر بودند و بارها از آرزوی خود مبنی بر سفر به آمریکا و زندگی در آنجا سخن گفته بود و تلاش می کرد با ارتباط گیری، خود را به محمد رضا پهلوی پسر دیکتاتور سابق ایران نزدیک کند، به ملاقات ایرج جمشیدی می رود تا وی واسطه آشنایی و معرفی فخر آور و محمد رضا پهلوی شود . فخر آور به عنوان تحفه از داخل شلوار خود موبایلی خارج می کند و به ایرج جمشیدی می گوید از این موبایل برای تماس با خانواده و خارج از کشور استفاده کند . ایرج جمشیدی می ترسد و قبول نمی کند و فخرآور از سلول خارج می شود . یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق که در آن اتاق ساکن بوده، سریعا موضوع را به دکتر سعید ماسوری یکی از فرماندهان زندانی مجاهدین خلق که زیر حکم اعدام است اطلاع می دهد . سعید ماسوری فخرر آور را زیر نظر می گیرد و در یک موقعیت مناسب این خبر چین را در یک اتاق گیر می اندازد و موبایل را از زیر شلوار وی خارج می کند . بر روی حافظه موبایل شماره تلفن های بسیار جالبی پیدا می شود که شماره ی قاضی "م" و دفتر حفاظت زندان از جمله ی این شماره ها بوده اند . فخر آور با التماس از ماسوری خواهش می کند موضوع را به اطلاع دیگر زندانیان نرساند . ماسوری موبایل را جلوی فخر آور پرتاب می کند و به او هشدار می دهد سریعا از سالن یک خود را منتقل کند . فخر آور برای پیش دستی همه جا عنوان می کند که موبایل را با زرنگی از حفاظت زندان اوین گذرانده و وارد بند کرده تا بتواند مصاحبه کند! فردای این ماجرا فخر آور توسط زندانیان بایکوت می شود و ماهیتش به عنوان یک خبر چین بر همگان آشکار می شود .
2)
در روز 14 تیر ماه 1383 ، جمعی از زندانیان سیاسی در زندان اوین دست به اعتصاب غذا می زنند دکتر ناصر زرافشان ، سعید شاه قلعه ، علیرضا شریعت پناه ، صادق سیستانی ، فرزاد حمیدی ، سعید کمالیها ، پیمان پیران ، رضا محمدی ، کمالی ، بهبودی و ... از جمله کسانی بودند که وارد این اعتصاب غذا شدند . جو زندان متشنج می شود و هر روز تعدادی از نیروهای امنیتی بر خلاف آئین نامه های سازمان زندانها وارد بند امنیتی می شوند تا به قول خودشان دوربین های مدار بسته مدل پاناسونیک که در داخل سلول زندانیان ، حمام ها و دستشویی ها ، کار گذاشته شده بود را چک کنند و با این بهانه اوضاع را زیر نظر می گرفتند .
از روز سوم به بعد اعتصابیون را هر روز برای چک کردن وزن، فشار خون و قند خون به بهداری می برند و بر می گردانند . اعتصاب وارد دهمین روز خود می شود ولی هیچ خبری در بیرون از زندان منتشر نمی شود .
"اکبر محمدی" از داخل زندان به شبکه های سلطنت طلب زنگ می زند و اعلام می کند کسی اعتصاب غذا نکرده است و چنین چیزی واقعیت ندارد!
"عمادالدین باقی" در مصاحبه با بی.بی.سی اعلام می کند اعتصاب غذای زندانیان سیاسی، کاملا غیر سیاسی بوده است! و زندانیان برای مسائل صنفی اعتصاب کرده اند !
"منوچهر محمدی" در نامه ای 15 صفحه ای همه اعتصابیون را خبر چین وزارت اطلاعات و عامل رژیم معرفی می کند .
اما ناگهان توسط گروههای حقوق بشر غیر ایرانی بایکوت خبری شکسته می شود و نسبت به اوضاع بحرانی زندانیان سیاسی هشدار داده می شود.اوضاع به حدی متشنج می شود که روزنامه های شرق ، همشهری و ایران ناچار میشوند خبر را به صورت ناقص و دست و پا شکسته انتشار دهند. به ناگاه در یک رقابت مفتضحانه همه ی گروه های سیاسی منفعل سعی می کنند اعتصابیون را به خود منتسب کنند و سیل بیانیه ها و مصاحبه ها در خبر گزاری ها سرازیر می شود. سریعا توسط سازمان زندان ها کلیه زندانیان سالن 1 ممنوع الملاقات و ممنوع التلفن می شوند تا هیچ خبری به بیرون درز نکند "اما امیر عباس فخرآور، منوچهر محمدی و اکبر محمدی از اتاق رییس آموزشگاه اندرزگاه 7 مدام با خانواده های خود در تماس بوده اند".
در همین گیر و دار، خبر جلسه ی فخرآور و برادران محمدی و اسماعیل افتخاری (اسمال تیغ زن) با رییس زند ان اوین در بند پخش می شود و چنان فضای زندان را دو قطبی می کند که در بیستمین روز اعتصاب غذا امیر عباس فخرآور ناچار می شود به همراه ده نفر دیگر از زندانیان عادی نیروهای مسلح با چوب و آب جوش به اعتصابیون حمله کرده و از آن جایی که وضعیت جسمی اعتصابیون به شدت نابسامان بوده ، به راحتی آن ها را مضروب می کنند و با استفاده از فرصت پیش آمده با تیغ موکت بری به دکتر ناصر زرافشان حمله می کنند که صادق سیستانی، پیمان پیران، سعید شاه قلعه و سعید ماسوری خود را روی دکتر زرافشان می اندازند و مانع صدمه دیدن دکتر زرافشان می شوند. امیر عباس فخر آور فلاسک آب جوش را به طرف سر دکتر پرتاب می کند که در آن اوضاع و احوال به ناحیه گردن و کمر پیمان پیران اصابت می کند. اکبر محمدی از بیرون گود، اعتصابیون را عامل اغتشاش در بند معرفی می کند و با فریاد های مکرر خواهان اخراج اعتصابیون از بند یک می شود. حدود بیست نفر از زندانیان سیاسی تا صبح برای حفاظت از جان دکتر زرافشان در اتاق وی می مانند.
ماجرا به همین جا ختم نمی شود و منوچهر محمدی در اتاق "قاضی مرتضوی" با ارگان سازمان زندانها (نشریه ی حمایت) مصاحبه می کند و می گوید "قوه قضائیه ج.ا.ا اصلاح طلب است و وضع زندانیان سیاسی بسیار عالی است و اگر بخشنامه قوه قضائیه اجرا شود ،زندانیان سیاسی دیگر مشکلی نخواهند داشت و عملکرد قضات جدید ناظر بر زندان همه زندانیان سیاسی را تحت تاثیر قرار داده که اگر این روند ادامه پیدا کند، نظام از نظر ما مشکلی نخواهد داشت؟؟؟"...
به عنوان جایزه منوچهر محمدی 20 روز مرخصی می گیرد و از زندان خارج می شود. به محض برگشتن منوچهر محمدی به زندان، کل بند یک اندرزگاه هفت برایش به نشانه ی تمسخر و اعتراض سوت می زنند، او را هووو می کنند و به شدت او را تحقیر می کنند . منوچهر محمدی سریع وسایلش را جمع می کند و با هماهنگی مسئولان زندان از بند یک فرار می کنند و پشت سر او بقیه ی دار و دسته هم انتقالی می گیرند و از جمع زندانیان سیاسی خارج می شوند .
***
این اتفاقات تنها گوشه ای کوچک از ماجراهایی است که هر روز با هنر نمایی طنازان فعلی VOA در بند سیاسی تکرار می شود . طنازانی که به محض "خروج قانونی" از کشور دررادیو تلویزیون های وابسته به دولت آمریکا و سلطنت طلبان ، رهبران جنبش دانش آموزی و دانشجویی معرفی می شوند . کدام یک از زندانیان بند یک تصور می کرد آن جوانک متوهم که ادعاهای رنگارنگش مبنی بر ازدواج با دختر دیک چنی و یا جایزه صد هزار دلاری طالبان برای سرش و یا عضویت در پن جهانی دستمایه ی خنده و تفریح زندانیان سیاسی بود ، روزی ما بین محکومیتش بطور قانونی در فرودگاه شیراز سوار هواپیما شود، به تهران برود، با پرواز رسمی از کشور خارج شود و از طریق دبی به سرزمین آرزوهای خود یعنی آمریکا پرواز کند .
امیر عباس فخر آور خبرچین معروف زندان اوین اکنون در رادیو صدای آمریکا ، کانون خیمه شب بازی و بنگاه اپوزسیون ساز دولت آمریکا نشسته است و به تخریب زندانیان سیاسی ای مشغول است که هنوز جای گلوله بر بدن دارند و با ابهتشان ، ابهت زندان اوین را درهم شکسته اند . امیر عباس فخر آور تنها یکی از چوب خشک هایی است که به عنوان هیزم زیر دیگ دولت آمریکا برای پختن یک کرزای دیگر می سوزد چوب خشکی که به زودی تبدیل به خاکستری از جنس فراموشی خواهد شد.

27 مرداد 1385

متن دفاعيات خسرو گلسرخی



ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم و حتي براي عمرم،من قطره‌اي ناچيز از عظمت خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك‌ها و مازيارها و بابك‌ها، يعقوب ليث‌ها ،‌ستارها و حيدر اوغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزا كوچك‌ها، اراني‌ها ،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني،شيخ محمد خياباني‌ها نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌كند، هنگامي‌كه ماركس مي‌گويد: ؛در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي مي‌گويد؛ قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسي‌ها و اباذر غفاري‌ها.
زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد،بارگاه،قشون،حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال كرد ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،‌نه حكومت يزيد. آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد مي‌كنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده‌ است دستگير مي‌شوم. تحت شكنجه قرار مي‌گيرم (يكي از عمال ساواك فرياد مي‌زند:دروغه) و خون ادرار مي‌كنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند آن‌گاه هفت‌ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زدم واينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران اينست كه زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاه‌هاي شما آن‌ها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند مسلسل بدست مي‌گيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌كند چنين است كه آن‌چه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه مي‌كند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه بنام اداره نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه مي‌كند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد با تمام اين خفقان مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است.پيكار مي‌كند و مي‌جنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين مي‌مالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم،‌ در ايران حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما مثل خلق‌هاي بلوچ،‌ ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نمي‌دهند، چرا كه واضح است آن‌چه كه بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بسته‌بندي ميشود مي‌باشد.توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌كردند آن زمان را در نظر بگيريد،‌ خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بل‌كه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو مي‌كنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقان‌ها و خان‌ها كه ما مي‌خواهيم بياييم و بجاي دهقان‌ها بار ديگر خان‌ها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگامي‌كه برده داري تمام مي‌شود ،‌ هنگامي‌كه فئوداليسم به سر مي‌رسد،نظام بورژوازي درمي‌رسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راه‌گشايي براي مصرفي كردن جامعه و آب‌كردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركت‌هاي زراعتي و شركت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اين‌كه جلودار انقلابات توده‌اي بشود ناگزير است كه به رفرم‌هائي دست بزند.

 
آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظام‌آباد،‌مثل پل امامزاده معصوم،مثل ميدان شوش،مثل دروازه‌غار برود و با كسانيكه زيرسر دارند،صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمده‌ايد ؟ چه مي‌كنيد؟ مي‌گويند ما فرار كرده‌ايم. از چه؟ از قرضي كه داشته‌ايم. و نمي‌توانستيم بپردازيم.اصلاحات ارضي درست است كه قشر خرده‌مالك را بوجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست،خرده‌مالكي كه با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است،آرام‌آرام مالك‌هاي ديگر را مي‌خورد،در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته‌. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودال‌ها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت مي‌كنند همان فئودال‌هاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌كنند ،بورژوا كمپرادور شركت‌هاي سهامي زراعي و شركت‌هاي تعاوني كه بيشتر بخاطر مكانيزه كرده ايران بكار گرفته شده تا كدخداها.

رئيس دادگاه: از شما خواهش مي‌كنم از خودتان دفاع كنيد

گلسرخي : من دارم از خلق‌ام دفاع مي‌كنم.

رئيس: شما بعنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد بعنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آن‌چه كه به نفع خودتان مي‌دانيد در مورد اتهام بفرمائيد .

گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم،من فقط به نفع خلقم‌ حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم مي‌تونم بنشينم.

رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان بعنوان آخرين دفاع،‌دفاع كنيد

خسرو گلسرخي: (با خشم و غرور) من مي‌نشينم، مي‌نشينم، من صحبت نمي‌كنم،....

رئيس: بفرمائيد

گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهره‌اش آشكار است مي‌رود و مي‌نشيند.