پاسخ به مصاحبۀ دکتر محمد مالجو با اخبار روز




  انقلاب اکتبر و «سوسیالیسم» خرده بورژوایی
  پاسخ به مصاحبۀ دکتر محمد مالجو با اخبار روز

   دوست ما، آقای دکتر محمد مالجو اخیراً با سایت اخبار روز گفتگویی دربارۀ انقلاب اکتبر روسیه و پیامدهای آن کرده که زیر عنوان «انقلاب اکتبر، یک گام به پیش دو گام به پس» منتشر شده است. او در این مصاحبه با اتکاء بر تجارب و درس های انقلاب روسیه، پیرامون « گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» نیز اظهارنظرهایی کرده و ضمن توصیه بر «تعهد شورمندانه به آرمان های انسانی انقلاب اکتبر و تحرز هوشمندانه از روش های       سیاسی اش»، «گذار دموکراتیک مسالمت آمیز با تکیه بر نقش آفرینی نخبگان طبقۀ سیاسی حاکم» و «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک با اتکاء بر نیروی مداخلۀ مستقیم خارجی» و همچنین «گذار قهرآمیز از حاکمیت غیر دموکراتیک»، هر سه را مردود دانسته و «بهترین شیوۀ گذار از وضعیت غیر دموکراتیک را تلاش برای گذار دموکراتیکِ حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقۀ سیاسی حاکم» توصیف کرده است.
    من در اینجا با گزینه های گوناگونی که دکتر مالجو در زمینۀ «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» و «رابطۀ احزاب و جنبش های چپ ما با انقلاب اکتبر» مطرح ساخته است کاری ندارم ، اگر چه در نسخۀ تجویزی او جای تأمل و بحث بسیار هست و مثلاً می توان پرسید وقتی او از تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر گفتگو می کند، منظور او از این «تقویت» چیست؟ جنبش اجتماعی را که با آمپول تقویتی نمی توان تقویت کرد، پس شکل های مشخص تقویت جنبش های مردمی و مضمون اجتماعی – طبقاتی این تقویت چیست؟ این جنبش های مردمی با چه عاملی، به چه روش هایی تقویت می شوند و این تقویت وقتی به معنای مشخص و اجتماعی آن تعریف شود با چه مسائل و وظایفی رو به رو است؟ و آنان چگونه می توانند با هم ائتلاف کنند؟ اگر وارد جزئیات مشخص این توصیه های مجرد و مبهم شویم، آنگاه رفته رفته اصل این نسخه رنگ می بازد و از معنای واقعی تهی می شود.
    اما چون اصل این گفتگو پیرامون انقلاب اکتبر است و آقای مالجو دربارۀ این انقلاب و ماهیت و پیامدهای آن هم اظهار نظر کرده است، هدف من از نگارش این سطور انجام یک گفتگوی برادرانه با او در این باره است. مالجو در این مصاحبه انقلاب اکتبر را کودتایی بر ضد دولت گرنسکی توصیف کرده که بلشویک ها به روسیه تحمیل کرده اند و علاوه بر آن طی همین مصاحبۀ چند دقیقه ای بر همۀ دستاوردهای صد سال تلاش و جستجوی همه اندیشه ورزان اجتماعی هم خط بطلان کشیده است؛ زیرا تلویحاً طبقات اجتماعی و مبارزۀ آنها، مواضع متفاوت این طبقات اجتماعی به علت منافع متفاوت آنان ، نظریۀ انقلاب اجتماعی و نقش قهر در تاریخ را هم زیر سوال برده است. او می گوید: «. . . تصور می کنم شکست نهایی انقلاب اکتبر به ما نشان می دهد که بهترین شیوۀ گذار از وضعیت غیر دموکراتیک در منظر چپ عبارت باشد از تلاش برای گذار دموکراتیک حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقۀ سیاسی حاکم».
     این ها مسائل ریشه دار و مفصلی است که نمی توان در یک مصاحبۀ چند دقیقه ای و بدون تحلیل و استدلال و بدون بررسی تجارب عملی و نظریه هایی که در عرصۀ اندیشۀ اجتماعی و تاریخ در پس آن ها قرار دارد، دربارۀ آنها «فتوا» داد و از این رو نمی توان در این فرصت مختصر هم راجع به همه آنها بحث کرد. از این رو من خواهم کوشید اینجا در حد ممکن راجع به «کودتای بلشویک ها» و روابط طبقات در انقلاب روسیه چند نکته را مطرح کنم.
    از کودتا شروع کنیم: بهتر است ابتدا با مسائل شکلی آغاز کنیم. بعداً به ماهیت موضوع هم خواهیم پرداخت؛ زیرا به هر حال زبان ، وسیلۀ تبادل فکر و تفهیم و تفاهم ما است. کلمات محول بر معانی  عرفی مشخصی هستند و کار علم، دقیق تر ساختن معانی عرفی این کلمات و اصطلاحات و فراهم ساختن تعاریف حتی الامکان مشخص تری برای آنها است. از این رو گمان می کنم ابتدا باید  پنداشتمان را از واژۀ کودتا روشن کنیم. کودتا از مفاهیمی است که در عصر انقلاب فرانسه ساخته و پرداخته شده است. شاید این اصطلاح اولین بار در مورد کودتای 18 برومر 1799 ناپلئون بناپارت به کار رفته باشد؛ رویدادی که هوگو دربارۀ آن گفته است «کودتا زره پوش و آسیب ناپذیر و جمهوری لخت و آسیب پذیر بود». به ساده ترین و کلی ترین بیان کودتا حرکتی ناگهانی از سوی بخشی یا جناحی از خود دستگاه قدرت علیه بخش یا جناح دیگر آن برای قبضه کردن قدرت از طرق و با وسایل غیر قانونی است و به این ترتیب دست کم سه ویژگی دارد:
1-     اقدامی ناگهانی و فاقد آن زمینه های تدریجی و اجتماعی و اقتصادی قبلی است که در بطن جامعه برای یک دگرگونی اجتماعی فراهم و طی زمان انباشته می شود،
2-     صرفاً دست به دست شدن قدرت است و از این رو فاقد آن آثار با آن دامنه و عمق تغییراتی است که یک انقلاب اجتماعی پس از پیروزی در روابط تولید و ساختار طبقاتی جامعه در برنامه خود دارد و معمولاً دنبال می کند؛
3-     این جا به جایی قدرت در بالا صورت می گیرد، حرکتی از پایین وجود ندارد و توده مردم در آن دخالتی ندارند و مردم معمولاً پس از یک کودتا غافلگیر می شوند.
آیا انقلاب اکتبر مصداق چنین مفهومی است؟
    اما به ماهیت موضوع بپردازیم: شخصاً گمان نمی کنم برای هیچ تحول اجتماعی در تاریخ بشر، تدارک عملی و نظری ریشه دارتر و طولانی تری از تدارک نظری و عملی انقلاب اکتبر صورت گرفته باشد: از لحاظ عملی دست کم از چهل سال پیش از این انقلاب، یعنی از زمان تشکیل اولین محافل و گروه های مارکسیستی در روسیه مقدمات عملی برای سرنگونی رژیم تزاری و مبارزه در راه سوسیالیسم در این کشور آغاز شده بود.
   اتحادیۀ کارگران روسیه جنوبی در سال 1875 در اودسا، و اتحادیۀ کارگران شمال روسیه در سال 1878 در پترزبورگ تشکیل شد. پلخانوف گروه آزادی کار را در سال 1883 بنیان گذاری کرد و لنین خود در سال های نیمه دوم دهۀ 1880 فعالیت در دانشگاه غازان را آغاز کرد که کار به اخراج او از دانشگاه کشید. آنگاه فعالیت خود را در محفل مارکسیستی فدوسیف در غازان دنبال و سپس با آمدنش به سامارا ، محفل های مارکسیستی سامارا به دور او جمع شدند. آنگاه در  سال 1893 با آمدن به پترزبورگ محفل های مارکسیستی فعال در این شهر را به دور هم جمع کرد و اتحادیۀ  مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر را به وجود آورد که برای بهبود شرایط کار و تهییج سیاسی در میان توده های وسیع کارگری حول مسائل روزانه فعالیت می کرد. آنگاه به زندان افتاد که در آنجا نیز دست از مبارزه بر نداشت و همرزمان خویش را در بیرون از زندان راهنمایی می کرد. مقاله «دربارۀ اعتصاب» و بیانیه «خطاب به حکومت تزاری» را در زندان نوشت و به خارج فرستاد و همچنین «طرح برنامۀ حزب» که آن را با شیر در بین سطرهای یک کتاب پزشکی نوشته و مخفیانه به خارج فرستاده بود از آثار این دورۀ زندان او است. سپس دورۀ تلاش های اتحادیه های مبارزه پترزبورگ، مسکو، کیف، یکاترینوسلاو برای تشکیل حزب واحد و تشکیل نخستین کنگرۀ حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه می رسد. مبارزه علیه اکونومیست ها و انتشار «ایسکرا»، اعتصاب در کارخانه نظامی ابوخوف در 1901 و برخورد با پلیس تزاری و دستگیری و زندان و تبعید حدود 800 کارگر این کارخانه، اعتصابات در باتوم و روستوف به رهبری سوسیال دموکرات ها در 1902، اعتصابات سال 1903 ماوراء قفقاز (باتوم، باکو، تفلیس) و در اکراین (اودسا، کیف، یکاترینوسلاو) و مبارزات دهقانی در اوکراین و نواحی ولگا، تشکیل کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در سال 1903 و مبارزه درون حزب با اکونومیست ها و اپورتونیست های دیگر و تصویب برنامه و آیین نامه حزب، اعتصابات پترزبورگ و تظاهرات کارگران در برابر کاخ زمستانی (9 ژانویه 1905)، شورش در رزمنا و پوتیمکین، اعتصاب سیاسی سراسری روسیه در اکتبر 1905 و تأسیس شوراهای نمایندگان کارگران به عنوان دستاورد آن، قیام مسلحانه دسامبر که در هم شکسته شد، مبارزات حزب بلشویک با تجدیدنظر طلبی شایع در دوران ارتجاع استولی پین، رونق دوباره و تشدید فعالیت جنبش در سال های 1902 تا 1914 و تأسیس روزنامۀ پراودا، مبارزات بلشویک ها و لنین با اپورتونیسم بین الملل دوم که در جریان جنگ جهانی اول با امپریالیست ها همراهی و همکاری می کردند و برافراشتن پرچم صلح، انقلاب فوریه، در هم شکستن توطئه ژنرال کورنیلوف بر ضد انقلاب، و بالاخره قیام اکتبر و تشکیل حکومت شوروی فهرست فشرده ای از مبارزات چهل ساله طبقۀ کارگر روسیه و حزب آن همراه با دهقانان فقیر این کشور است که به انقلاب اکتبر ختم می شود. آیا اینها همه تاریخچۀ یک کودتا است؟ منظور از کودتایی که بر ضد دولت موقت صورت گرفته همین مبارزات چهل ساله است؟
    برای این که روشن تر ببینیم و درک کنیم که لنین و بلشویک ها فقط در سال 1917 از خواب بیدار نشده بودند تا کودتا کنند و جنبشی که با انقلاب اکتبر 1917 به پیروزی سیاسی می رسد از دهه ها پیش این هدف را در برابر خود قرار داده و در زمینه های نظری و عملی در راه رسیدن به آن مبارزه کرده است، بجا است فرازی از کتاب «چه باید کرد؟» لنین را که پانزده سال پیش از آن یعنی در سال 1902 نوشته شده است با هم بخوانیم: «ما باید به خاطر داشته باشیم که مبارزه با حکومت برای درخواست های جدا جدا و به دست آوردن امتیازات مجزا، تنها زد و خوردهای کوچک با دشمن و جنگ و گریزهای کوچکی است که در صفوف جلو دار انجام می شود، ولی پیکار قطعی هنوز در پیش است. در مقابل ما دژ دشمن با تمام نیرویش قرار گرفته و از آنجا بارانی از خمپاره و گلوله بر ما فرو می ریزد که بهترین رزمندگان ما را از بین می برد . ما باید این دژ را تسخیر کنیم و هر گاه همۀ قوای پرولتاریای بیدار شده را با تمام قوای انقلابیون روس در یک حزب گرد آوریم که عناصر زنده و پاکدامن روسیه به سوی آن روی آور شوند، این دژ را تسخیر هم خواهیم کرد؛ و فقط آن زمان است که پیشگویی بزرگ پتر الکسیف، کارگر انقلابی روس تحقق می یابد: بازوی ورزیدۀ میلیون ها مردم کارگر بلند خواهد شد و یوغ استبداد را که با سر نیزۀ سربازان محافظت می شود در هم خواهد شکست!»
    به ترتیبی که گفته شد این میدانی بود که از چهل سال پیش کارگران و دهقانان روسیه در آن مبارزه کرده بودند و اکنون که مبارزات این چند دهه به ثمر می رسید، فرصت طلبان و لیبرال ها سر برداشته بودند و ضمن زد و بند با برخی عناصر رژیم تزاری می خواستند بر امواج خروشان مردم سوار شده و قدرت سیاسی را قبضه کنند. در این شرایط لنین و بلشویک ها چه باید می کردند؟ ترس لیبرال ها و فرصت طلبانی که اکنون با برخی عناصر رژیم تزاری همراه شده و دولت موقت تشکیل داده بودند از جنبش انقلابی و قدرت یافتن آن بیشتر از مخالفت آنان با زیاده روی های رژیم تزاری بود.
     منشویک ها و اس ار هایی که اکنون در دولت موقت جمع شده بودند، نمایندگان همان گرایش های فرصت طلب به خرده بورژوایی بودند که لنین و بلشویک ها از بیست سال پیش مستمراً سرگرم مبارزه با آنان بودند. این مبارزه از سال 1917 آغاز نشده بود. در این مقطع آنان فرصت طلبانه می خواستند بر امواج خروشان طغیان مردم سوار شوند و پس از تحکیم قدرت خود بلشویک ها را سرکوب کنند. اما طبقۀ کارگر روسیه و حزب آن – حزب کمونیستی که لنین بنیان گذاری کرد – آن ها را خوب می شناختند. زیرا این حزب طی دهه های متمادی در مبارزه ای سخت و بی امان در دو جبهه رشد یافته و آب دیده شده بود: یکی مبارزه با اپورتونیسم راست، تجدید نظر طلبی و انحلال طلبی و دیگری مبارزه با اپورتونیسم چپ، جزم اندیشی و فرقه گرایی. اندیشۀ چپ نمی توانست بدون غلبه بر این موانع در مسیر تاریخی خود پیش برود، زیرا اگر هر یک از این دو غلبه می یافتند اندیشۀ اجتماعی و امر انقلاب را به بن بست می کشاندند. اما پرورژۀ اکتبر با این «سوسیالیسم های » خرده بورژوایی و «شوخی» های احزاب سوسیالیست خرده بورژوایی که در همین زمان در کشورهای اروپایی شاهد عملکرد آنها هستیم تفاوت ماهیتی داشت.
    بازی لیبرال ها و فرصت طلبان در مقطع سرنگونی رژیم های استبدادی و جبار غالباً شبیه هم است. آنان از موضع نیم بند خود با استبداد مخالفت و با مردم همدلی نشان می دهند، اما ترسشان از قدرت یابی انقلابیون بیشتر است و معمولاً یا در همان مراحل اولیه از قطار پیاده می شوند و به قدرت حاکم می پیوندند، یا اگر شرایط و موازنۀ نیروها به آنان اجازه دهد برای متوقف ساختن و جلوگیری از گسترش و رادیکال تر شدن جنبش و طرح خواسته های بنیادی مردم، ضمن سازش با بخش هایی از رژیم گذشته نوعی دولت «دلال» تشکیل می دهند. و در هر حال بازی آنها در بالا، پشت درهای بسته، دور از چشم مردم جریان می یابد.
     اما اتفاقاً نقش نیروهای انقلابی هم در این مقطع غالباً شبیه یکدیگر است. بازی آنها از پایین در جلو چشم مردم،  در خیابان ها و میدان های مبارزه عملی با نیروهای رژیم خودکامه انجام می شود. در این گونه مقاطع اگر نیروهای مردمی فاقد  سازمان و رهبری قابل و کارکشته باشند، سازشکاران پس از آنکه از نیروی آنان برای سرنگونی استبداد و به قدرت رسیدن خود استفاده کردند، آنان را نیز قلع و قمع خواهند کرد (مانند آنچه در خیزش های موسوم به بهار عربی اتفاق افتاد). اما اگر نیروهای انقلابی بلوغ سیاسی داشته باشند، اگر سازمان و رهبری آگاه و هشیار داشته باشند، مراقب اینگونه هم پیمانان نیمه راه و غیر صادق هستند و مانع فرصت طلبی و توطئه آنها می شوند.
    «... هنگامی که بلشویک ها مبارزۀ مستقیم تودۀ مردم را در خیابان ها رهبری می کردند، احزاب سازش کار یعنی منشویک ها و اس ار ها در شوراها کرسی های وکالت را اشغال می کردند و در آنجا اکثریت خود را تشکیل می دادند. چیزی که به این کار تا اندازه ای کمک می کرد، این بود که بیشتر لیدرهای حزب بلشویک در زندان ها یا در تبعیدگاه ها بودند (لنین در مهاجرت بود، استالین و اسوردلوف در سیبری تبعید بودند) ، حال آنکه منشویک ها و اس ارها آزادانه در خیابان های پتروگراد گردش می کردند ... 27 فوریه (12 مارس) سال 1917 نمایندگان لیبرال دومای دولتی با لیدرهای اس اری و منشویکی در پس پرده بند و بست کرده، کمیتۀ موقتی دومای دولتی را به ریاست رودزیانکو رئیس دومای چهارم دولتی که یک نفر ملاک سلطنت طلب بود تشکیل دادند و پس از چند روز کمیتۀ موقتی دومای دولتی و لیدرهای اس ار و منشویک کمیتۀ اجرائیۀ شورای نمایندگان کارگران و سربازان، پنهانی از بلشویک ها دربارۀ تشکیل حکومت جدید روسیه، یعنی حکومت موقتی بورژوازی به ریاست شاهزاده لوف که تزار نیکلای دوم پیش از تغییر رژیم ماه فوریه، او را برای نخست وزیری حکومت خود در نظر گرفته بود، با هم توافق حاصل کردند. میلیوکوف رئیس کادت ها، گوچکوف رئیس اکتوبریست ها و نمایندگان معروف دیگر طبقۀ سرمایه داران در حکومت موقتی داخل شدند و گرنسکی اس ار هم به عنوان نمایندۀ «دموکراسی» وارد آن شد.
    نتیجه این شد که لیدرهای اس ار و منشویک کمیتۀ اجرائیۀ شورا، حاکمیت را به بورژوازی واگذار کردند و شورای نمایندگان کارگران و سربازان که بعداً از این موضوع خبردار شد، با وجود اعتراض بلشویک ها، با اکثریت خود عملیات لیدرهای اس ار و منشویک را تصویب کرد.
 بدین منوال در روسیه دولت نوینی تشکیل شد که بنا به گفتۀ لنین مرکب بود از نمایندگان «بورژوازی و ملاکین بورژوا شده». (1)
     آیا دکتر مالجو می داندکه دولت موقت در روز دوم مارس 1917 محرمانه گوچکوف و شولگین را نزد تزار فرستاده بود و بورژوازی می خواست قدرت را به برادر تزار، یعنی به میخائیل رومانوف واگذار کند، اما وقتی که گوچکوف در میتینگ کارگران راه آهن نطق خود را با شعار «زنده باد امپراتور میخائیل» پایان داد، کارگران خواستار بازداشت و بازجویی گوچکوف شدند و با خشم شعار دادند «سگ زرد برادر شغال است»؟ (2) دولت موقت که با وعدۀ صلح به مردم بر سر کار آمده بود، جنگ خانمان برانداز امپریالیست ها با یکدیگر را ادامه داد و از همان آغاز نشان داد که مردم را فریب داده است. دکتر مالجو نمی داند یا فراموش کرده است که این حکومت موقت بود که ابتدا تظاهرات ماه ژوئیه کارگران، دهقانان و سربازان علیه ادامۀ جنگ را به خاک و خون کشید. منشویک ها و اس ارها بودند که همراه با ژنرال های گارد سفید به حزب بلشویک هجوم آوردند، ساختمان روزنامۀ پراودا را ویران و روزنامه های انقلابی را توقیف کردند. آیا می داند ابتدا این دولت موقت بود که دست به بازداشت وسیع بلشویک ها زد و روز هفتم ژوئیه دستور بازداشت لنین را هم صادر کرد؟ آیا او می داند آن کس که در مجلس مشورتی دولتی - که در ماه اوت از طرف دولت موقت برای بسیج نیروی بورژوازی و مالکین دعوت شده بود -  فریاد می زد هر گونه اقدام انقلابی و از جمله اقدام دهقانان برای تصرف املاک مالکین را با «آهن و خون» در هم خواهم کوبید، گرنسکی اس ار، رئیس دولت موقت بود؟ آیا دکتر مالجو می داند ژنرال کورنیلوف برای سرکوب انقلاب با دولت موقت کنار آمده بود و آنان که توطئه کورنیلوف را برای راه انداختن حمام خون از کارگران، دهقانان و سربازان خنثی کردند همان بلشویک ها بودند؟ اما کسی که کورنیلوف و دنیکین را – که پس از خنثی شدن توطئه شان در بازداشت بودند – آزاد کرد، گرنسکی رئیس دولت موقت بود؟ آیا می داند فقط بلشویک ها و لنین نبودند که به زد و بندها و سازشکاریهای اس ارها و منشویک ها معترض بودند و این سیاست ها موجب تشتث در خود این احزاب و به وجود آمدن جناح چپی در صفوف خود آنها هم شده بود که با این سیاست ها مخالف بودند؟ مردم، نان، زمین و صلح می خواستند و دولت موقت برایشان جنگ و کشتار و سرکوب ارمغان آورده بود. آیا همین دولت موقت و «وعدۀ مجلس مؤسسان» آن است که به تصور دکتر مالجو «به یمن نقش آفرینی توانمندانه تر اما محتاطانه تر آن اصول سوسیالیسم به ثمر می نشست»؟
     آنچه گفته شد فهرست فشرده ای از مبارزات عملی و تدارک چهل ساله ای بود که برای انقلاب اکتبر صورت گرفته بود. اما سابقۀ تدارک نظری برای انقلاب سوسیالیستی – جریان اندیشه ای که لنین و بلشویک ها ادامۀ طبیعی و اصلی آن بودند – از این هم طولانی تر و ریشه دارتر است، زیرا این فعالیت نظری با روسیه یا لنین آغاز نشده است.
     این پیشینۀ نظری از سدۀ نوزدهم و با انتشار مانیفست کمونیست در سال 1848 در اروپا آغاز می شود. بدیهی است عدالت اجتماعی آرزوی دیرینۀ بشر بوده است. از هزاره ها و سده های پیش اندیشمندان برجستۀ بسیاری راجع به  بی عدالتی های اجتماعی و استثمار انسان از انسان غور و تأمل کرده، این بی عدالتی ها را در سطح اخلاقی محکوم و طرح ها و توصیه هایی هم برای مبارزه با آنها پیشنهاد کرده اند. اما این به ویژه در دورۀ انحطاط و سقوط فئودالیسم و پیدایش نظام سرمایه داری است که بررسی پیرامون جامعه و کم و کیف تحولات آن دامنه و رونق بیشتری پیدا و به طور محسوس پیشرفت می کند. به ویژه از سدۀ هژدهم میلادی به بعد، با رشد سرمایه داری، فریادهای عدالت خواهانه هم هر روز بلندتر و بحث ها در این باره داغ تر می شود. برخوردهای شدید اجتماعی و طبقاتی، شورش ها و انقلابات خونین، اندیشمندان اجتماعی را وا می دارد که به جامعه، منافع متضاد و بی عدالتی های موجود در آن، چگونگی تغییرات جامعه و نیرویی که در پشت حرکت و تحولات آن وجود دارد بیشتر بیندیشند. پرسش ها و مسائل بسیاری مطرح می شود اما هنوز پاسخ علمی یا راه حل اساسی و درستی برای آنها پیدا نشده است.
    مثلاً  آثار ماتریالیست های سدۀ هژدهم، در پیشبرد مبارزۀ بورژوازی آن روزگار – که به عنوان یک نیروی بالندۀ تاریخی علیه نظام فئودالی و ارتجاع کلیسا مبارزه می کرد – و در رشد و تکامل اندیشه اجتماعی و مبارزه با خرافات قرون وسطایی، نقش اساسی داشت. لنین می نویسد: «در تمامی طول تاریخ جدید اروپا و به ویژه در پایان سدۀ هژدهم در فرانسه، که در آنجا مبارزۀ مصممانه و قاطعی در نهادها و اندیشه ها، علیه همۀ انواع مهملات قرون وسطائئ و علیه زمین بردگی به انجام رسید، ماتریالیسم نشان داد تنها فلسفه ای است که از انسجام درونی و همسازی اجزاء خود با یکدیگر برخوردار و با همۀ آموزه های علوم طبیعی صادقانه همراه، و با خرافات، لفاظی های ریاکارانه و امثال اینها دشمن است.»(3) با این حال، همین ماتریالیسم تنها در برخورد با پدیده های طبیعی ماتریالیست بود، اما برخورد آن با پدیده های اجتماعی هنوز ایدآلیستی بود و حاکمیت خرد و پیشرفت آن را مبنای پیشرفت جامعه می پنداشت.
     یا در بریتانیا، اندیشمندان اقتصادی این کشور – ویلیام پتی، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو- توجه خود را بر مطالعۀ فعالیت های مادی و تولیدی افراد جامعه متمرکز ساخته و در شناخت نظام سرمایه داری پیشرفت های مهمی حاصل کرده بودند. پتی در 1662 اعلام کرد که ارزش کالاها از روی کاری که صرف تولید آنها شده تعیین می شود، اسمیت سود را حاصل کار پرداخت نشدۀ کارگران مزد بگیر اعلام کرد و ریکاردو نظریۀ ارزش ویلیام پتی را گسترش داد اما، این اقتصاددانان نظرات خود را در شرایطی مطرح ساخته و بر روی آنها کار کرده بودند که هنوز راجع به جریان های طبقاتی که بر جامعۀ سرمایه داری استیلا دارند آگاهی جدی و واقعی وجود نداشت. ریکاردو همانگونه که مارکس می نویسد: «تضاد بین منافع طبقاتی مختلف، یعنی تضاد بین دستمزد و سود و تضاد بین سود و رانت ارضی را نقطۀ آغاز بررسی های خود قرار داد. لیکن با ساده لوحی تمام، این تضادها را یک قانون اجتماعی ناشی از طبیعت تصور کرد. و نتیجه این شد که دانش اقتصاد بورژوائی با اتخاذ این پنداشت به عنوان نقطۀ عزیمت خود، به مرزهایی رسید که دیگر فراتر از آنها نمی توانست برود.»(4)
    این اقتصاددانان هم مانند دیگر اندیشمندان پیش از مارکس هر جا در مسیر بررسی های خود به مانع بر می خوردند و قادر نبودند در تحلیل جلوتر بروند، وضع موجود را نتیجۀ قوانین طبیعی، ذاتی و غیر قابل تغییر اعلام کرده و آن را ناشی از سرشت انسان  می دانستند و متوقف می شدند.
     در زمینه ای دیگر، مورخان فرانسوی دورۀ بازگشت سلطنت در فرانسه، مین یه، تیِری وگیزو با تأمل در نبردهای بزرگ عصر انقلاب فرانسه، به وجود طبقات اجتماعی مختلف در جامعه و مبارزۀ آنان با یکدیگر پی برده بودند و نشان دادند رویدادهای تاریخی آن دوره نتیجۀ مبارزات طبقات اجتماعی با یکدیگر است، اما می گفتند که با استقرار نظام بورژوایی جدید، مبارزۀ طبقاتی به پایان رسیده است. آنان وجود و جریان مبارزۀ طبقاتی را تشخیص داده بودند، اما در همان نقطه متوقف شده و تصور می کردند با پیروزی بورژوازی بر نظام کهن این جریان پایان یافته است و آنچه پس از این پیروزی پدید آمده وضعیت طبیعی امور است. بورژوازی در همۀ زمینه ها مدعی بود که نظام سرمایه داری با «اقتضائات خرد ازلی و ابدی» و با «فطرت انسانی» سازگار و منطبق و بنابراین نظام طبیعی و پایان تاریخ است.
    یا از سویی دیگر،  سوسیالیست های تخیلی وجود فواصل طبقاتی و بهره کشی اقلیتی از اکثریت جامعه را        می شناختند و آن را نقد می کردند، اما به این دریافت نرسیده بودند که اساس و مبنای تکامل اجتماعی تولید است و دلایل آن را باید در این عرصه جستجو کرد. آنها تصور می کردند نهایتاً آن سازمان اجتماعی که برای رشد و شکوفایی همۀ استعدادهای انسانی مطلوبترین و مناسب ترین است وسن سیمون آن را عصر طلایی می نامید، نهایتاً با اعتلای خرد انسانی پدید خواهد آمد. شعار «از هر کس به اندازۀ توانایی اش، و به هر کس به اندازۀ کارش» را پیروان سن سیمون در توصیف جامعۀ آرمانی خود طرح کردند. فوریه می گفت ضروری است نظامی که در آن ثروت و خوشبختی عده ای در گرو فقر و فلاکت دیگران است، از بین برود؛ او از تمدن بورژوائی و تناقضات آن انتقاد می کرد، اما چون این سوسیالیست ها نظام سرمایه داری را کالبد شکافی و تحلیل نکرده بودند، علل این تفاوت ها و تناقضات را نمی شناختند و نمی توانستند روش و برنامۀ مشخص و قابل قبولی را برای تحقق جامعۀ آرمانی خود ارائه کنند و تصور می کردند می توان از طریق ترویج اندیشه های سوسیالیستی طبقات اجتماعی را با هم آشتی داد و سوسیالیسم آنها بدون هیچ گونه مبارزۀ سیاسی در بطن نظام سرمایه داری تکوین و تکامل خواهد یافت. مارکس و انگلس در مانیفیست اعلام می کنند «نظام های تخیلی مطرح شده به وسیلۀ سن سیمون، فوریه، اون و دیگران، تصویری تخیلی از جامعۀ آینده بود».
       باز هم از سویی دیگر تفکر فلسفی در آلمان، هگل و فوئر باخ و پیروان آنها، هم به طور جدی با مسئلۀ چگونگی تحول و تکامل جامعه درگیر بودند. هگل با نقد جدی نظرات پپشینیانی که تکامل را یک روند خطی و مستقیم تصور می کردند و با پروراندن مفهوم تکامل و روش دیالکتیک،  در راه ساخت و پرداخت نظریۀ تکامل اجتماعی گام های اساسی به پیش برداشت. فوریه قبلاً در این زمینه تلاشی کرده بود اما به نتیجه نرسیده بود. هگل با جمع بندی بسیاری از اندیشه های متفکرین برجستۀ گذشته، مفاهیم حرکت درونی پدیده ها در نتیجۀ تضاد، پدید آمدن نو و از میان رفتن کهنه، و روند صعود از پایین تر به بالاتر و بغرنج تر را تشریح کرد و تکامل بخشید. با این حال اما او هم تحلیل خود را نه در عرصۀ جامعه و برای جامعه، بلکه فقط در عرصۀ ذهن و بر اساس انگارۀ «روح مطلق» ارائه کرده بود که هیچ توضیح عینی و واقعی راجع به روابط جاری جامعۀ سرمایه داری موجود به دست نمی داد. او از منشاء این حرکت  خود-تکاملی در جامعه، یعنی تولید و رشد بی وقفۀ آن و تأثیر آن بر سایر جنبه های روبنایی زندگی اجتماعی غافل بود و مفهوم «روح مطلق» را جایگزین محرک عینی و زمینی حرکت جامعه و تاریخ کرده بود.
       پیش از مارکس و انگلس از سوی هگلی های چپ مانند روگه و هس نیز کوشش های متعددی برای تلفیق سوسیالیسم تخیلی فرانسه با فلسفۀ هگل – به امید به وجود آمدن یک جهان بینی تازه، جامع و کارآمد – به عمل آمده بود. روگه معتقد بود که فلسفۀ آلمان «تا زمانی که در پاریس به عمل در نیاید و با روحیۀ فرانسوی در نیامیزد، تبدیل به یک نیروی درخور نخواهد شد».(5) اما التقاط مکانیکی این دو کاملاً بی ثمر بود.
     به ترتیبی که بیان شد تلاش های جداگانه و متعددی که برای شناخت چند و چون جنبه های گوناگون حرکت و تکامل جامعه و تدوین یک نظریه علمی تکامل اجتماعی تا آن زمان به عمل آمده بود، به دلیل غلبۀ نگرش ایدآلیستی گذشته و فقدان شناخت کافی از نظام اقتصادی و زیر بنایی جامعه، در نیمه راه گرفتار توهماتی چون «رشد تدریجی و تحول خود بخودی جامعه»، «روح مطلق»، «خرد ازلی و ابدی»، «اقتضای قوانین طبیعت»، «فطرت انسانی» و مانند این ها شده و نتوانسته بود تحلیل خود را جلوتر ببرد و غالباً عقیم مانده با توسل به این دستاویز های گنگ و کشدار نقطۀ پایانی بر کار خود گذارده بود.
      مارکس و انگلس که عمیق ترین شناخت را از دستاوردهای پیشرفته ترین اندیشه ورزان اجتماعی پیش از خود و زمان خود - تفکر فلسفی و سیاسی آلمان و فرانسه، اندیشۀ اقتصادی بریتانیا – داشتند، این میراث را نقادانه بررسی، نقاط ضعف آنها را افشا کرده و با عبور از موانع و حل مسائل پیشینیان، یافته های خود را با تجارب عملی مبارزات طبقات انقلابی فرانسه، بریتانیا و آلمان (کشورهای اصلی و عمدۀ سرمایه داری آن زمان) محک زدند و نتیجه گیری های خود را به شکلی نو به ضابطه در آوردند. لنین می نویسد: «نبوغ مارکس دقیقاً در این است که او پاسخ پرسش هایی را که تا آن زمان از سوی پیشرفته ترین ذهن های بشریت مطرح شده بود، یافته و ارائه کرده است.»(6)
      اما همزمان با این تلاش های نظری، اکنون در عرصۀ واقعی و عملی هم طبقۀ کارگر به تدریج بیدار       می شد، در صحنه تاریخ سر بلند می کرد و با آگاه شدن از موجودیت خود به عنوان طبقه ای که در آستانۀ یک مبارزۀ قطعی در شرایط تاریخی پیچیده ای قرار گرفته است، در جستجوی راه رهایی خود بود و با تشکیل اتحادیۀ ملی چارتیست های انگلستان در 1840، تشکیل انجمن های مخفی گوناگون برانداز در فرانسه که ادامۀ سنت تاریخی جنبش «توطئه برابری خواهان» بابوف بود، تشکیل «اتحادیه عدالت» که عمدتاً از آلمانی ها تشکیل می شد و شبکۀ پیچیده و شاخه هایی در بقیۀ کشورهای اروپایی داشت و تشکل های دیگری از همین گونه و همچنین با طوفان هایی که از نیمۀ اول سدۀ نوزدهم آغاز شده بود، قیام کارگران پاریس در 1848، اعتصابات و نبردهای گوناگون طبقاتی و بر پا ساختن باریکادهای خیابانی، از پیدایش و حضور عینی خود در عرصۀ تاریخ خبر می داد. بورژوازی متوجه این خطر شده بود که اگر نیروی اجتماعی عظیم زحمتکشان که بیدار شده بود، صاحب یک نظریۀ انقلابی مستقل شود، اگر سازماندهی و رهبری شود، چه نیروی بنیان کنی است. از این رو چه در عرصۀ نظری و چه در زمینۀ سازماندهی و رهبری، مقابله با این جنبش را آغاز کرد. انواع و اقسام «شبه نظریه» ها را در زمینه های مختلف فلسفی، سیاسی و اقتصادی در بوق کردند، انواع و اقسام پیامبران قلابی را در این زمینه ها تراشیدند و همۀ امکانات خود را برای مطرح کردن آنها به کار گرفتند. در زمینۀ سازمانی نیز همه تلاش خود را برای تحلیل بردن طبقه کارگر در مقولۀ عمومی «مردم» و نفی ضرورت تشکیل یک حزب مستقل و ویژۀ طبقۀ کارگر به کار بردند. بورژوا لیبرال ها که به دنبال گسترش نفوذ و حفظ سلطۀ خود بر طبقۀ کارگر و رام کردن آن بودند و گرایش های گوناگون خرده بورژوائی که به دنبال تحلیل بردن طبقۀ کارگر در تودۀ «مردم» بودند، انواع و اقسام نسخه ها را برای آن می پیچیدند و تلاش داشتند با سراب های فریبندۀ گوناگون، طبقۀ کارگر را به دام اندازند و آن را از وحدت و مبارزۀ اصولی منحرف و منصرف کنند. توجه به این زمینه ها برای شناخت ماهیت گرایش های لیبرالی و اپورتونیسم خرده بورژوایی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی می شود، ضروری است.
     گرایش های خرده بورژوائی عمدتاً در دو جهت حرکت می کند، اصلاح طلبی و انقلابی گری. اما اصلاح طلبی و انقلابی گری خرده بورژوائی، هر دو از جهت درونی همجنس یکدیگرند و این موضوع در جنبش طبقۀ کارگر در نقاط عطف تاریخ آن روشن تر از همیشه دیده می شود. لنین می نویسد: «هر چرخش مشخصی در تاریخ موجب تغییری در شکل تردید و تذبذب خرده بورژوائی می شود که همیشه در جوار طبقۀ کارگر جریان دارد و به درجات متفاوت در میان کارگران نفوذ می کند. این تذبذب در دو «خط اصلی» جریان می یابد: یکی رفورمیسم خرده بورژوائی، یعنی فرومایگی و چاکر منشی در برابر بورژوازی که در پوششی از لفاظی های احساساتی دموکراتیک و ‹سوسیال› دموکراتیک و آرزوهای احمقانه پوشانده شده است؛ دیگری انقلابی گری خرده بورژوائی – که در حرف تهدید، هوچی گری و لاف زنی، اما در عمل صرفاً یک حباب تو خالی از تفرقه، تجزیه، تخریب و بی عقلی است – این تذبذب به طور اجتناب ناپذیر تا زمانی که ریشۀ اصلی سرمایه داری کنده نشده است، وجود خواهد داشت.»(7)
     خطر نفوذ این هر دو جریان در جنبش طبقۀ کارگر همیشه وجود دارد و یکی از دلایل اصلی این که طبقۀ کارگر به یک سازمان سیاسی و حزب فراگیر کارگری مستقل و ویژه خود نیاز دارد، مقابله با همین خطر است. از طرف دیگر دلیل اصلی این که اپورتونیست ها هم رسیدن به سوسیالیسم بدون نیاز به حزب را تبلیغ می کنند، همین است.
     این تلاش های بورژوازی لیبرال و اپورتونیست های خرده بورژوائی در دوره ای به توفیق نسبی هم رسید. در فاصلۀ بین سرکوب خونین کمون پاریس در 1871 و انقلاب 1905 روسیه، و به ویژه در فاصلۀ بین خاموشی فردریک انگلس و انقلاب 1905 روسیه، جنبش انقلابی دچار یک افول نسبی است و بازار شبه نظریه های لیبرالی و اپورتونیستی داغ می شود. ورنر زومبارت، استاد بورژوائی دانشگاه در آلمان، با خرسندی خاطر، وضعیت اندیشۀ اجتماعی و جنبش اجتماعی را در سال های آخر سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم به این شرح توصیف می کند: «جنبش اجتماعی، بالاتر از هر چیز، اگر بخواهیم محض رعایت اختصار یک بار دیگر یک اصطلاح خیلی معروف را به کار برم، باید بگویم اِ ولوسیونیست (پیرو تکامل تدریجی) شده است: - و من فکر می کنم این نکته مهمترین و معنی دارترین جنبۀ تمامی این دگرگونی است – انقلابی گری، یعنی این اندیشه که انقلاب را می توان عملی ساخت، و تا این زمان حاکمیت بلامعارض داشته بود، اصولاً کنار گذارده شده بود. اکنون که وابستگی جنبش اجتماعی به رشد و تکامل اقتصادی، و در نتیجه وابستگی اقتصادی هر گونه انقلابی درک شده بود، یقیناً توده های مردم تسلیم و تسخیر حس اعتمادی می شدند حاکی از این که ‹رهایی› آنان باید به صورت یک ‹ضرورت طبیعی› از راه برسد، اما از سوی دیگر با توجه به این تحول، هر گونه اصرار بر رسیدن به رهایی از طریق شورش و نبردهای خیابانی سرکوب شده بود.»(8) زومبارت اضافه می کند که گرایش انقلابی فقط در بین آنارشیست ها و «پوچیست ها» باقی مانده است... و البته بسیاری از نظریه پردازان بین الملل دوم هم با این استاد دانشگاه بورژوائی همدل و هم عقیده بودند.
     این وضع دو نتیجه در دو جهت متفاوت داشت: از یک سو مطلق کردن نظریۀ «رشد تدریجی» سرمایه داری و جریان خود به خود تکامل تاریخ، به معنای نفی اهمیت و نقش فعالیت آگاهانۀ انسان و خاموش کردن و به تعطیل کشاندن فعالیت انقلابی و تحول اجتماعی بود و از سوی دیگر با منفعل شدن بدنۀ اصلی و مؤثر نیروهای انقلابی، آنارشیست ها و ماجراجویانی مدعی انحصاری فعالیت انقلابی می شدند که هدف مشخص و برنامۀ بلند مدتی نداشتند و به این ترتیب با تجزیۀ نیروهای انقلابی عملاً موجبات هرز رفتن و خنثی شدن کل نیروی آنان فراهم می شد. آسیب هر دوی این کلیشه ها، به ویژه در زمانی که نیروی اجتماعی عظیم طبقه کارگر در روسیه داشت بیدار می شد و حرکت خود را برای در هم شکستن نظام کهن و ایجاد یک نظام تازه آغاز می کرد، از هر زمان دیگری بیشتر بود. اما انقلاب 1905 روسیه چشم ها را باز کرد و بر موهومات اپورتونیستی که دهه ها بود  در سطح جنبش بین المللی طبقۀ کارگر رواج یافته بود، داغ باطل زد.
     بین دو جریان خرده بورژوائی که در بالا به آن ها اشاره شد، اپورتونیست های بین الملل دوم دست بالا را داشتند. از اینان برخی با تکرار موهومات سوسیالیست های تخیلی گذشته مدعی بودند که سوسیالیسم آنها بدون مبارزۀ سیاسی درون نظام سرمایه دای رشد و تکامل خواهد یافت و برخی دیگر با دنباله روی از امثال لوئی بلان با حرارت از آشتی میان بورژوازی و طبقۀ کارگر دفاع می کردند.
    سن سیمون و فوریه، علی رغم آرمان های انسانی شان دچار این توهم بودند که سرانجام ثروتمندان متقاعد خواهند شد که ثروت های خود را برای ایجاد یک نظام تازۀ سوسیالیستی که به سود همگان باشد، هبه کنند؛ اما پیروانشان از این هم فراتر رفته و آشتی طبقات را برای حفظ وضع موجود پیش کشیدند. نام لویی بلان، سوسیالیست تخیلی نیمۀ سدۀ نوزدهم فرانسه در تاریخ به عنوان مدافع پر حرارت آشتی بین بورژوازی و پرولتاریا ثبت شده است. سال ها بعد لنین ضمن حمله به منشویک های روسیه آنها را مدافعان «آیین لویی بلان» می نامید. اظهارات دکتر مالجو انسان را بی اختیار به یاد مرحوم «لویی بلان» می اندازد.
     به هر حال، مباحث نظری جنبش بین المللی طبقۀ کارگر در سال های دهۀ هشتاد سدۀ نوزدهم به روسیه می رسد و انبوهی از متفکرین روس به اشاعۀ آموزش های انقلابی مارکس و انگلس می پردازند. همانطور که پیش تر اشاره شد، در سال های پایانی سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم، پس از مرگ فردریک انگلس و تا پیش از انقلاب 1905 روسیه، بین الملل دوم در نتیجۀ نفوذ کلیشه های بورژوائی و نفوذ ایدئولوژیک بورژوازی به سراشیب اپورتونیسم و تجدیدنظر طلبی غلطیده بود که در واقع ریشۀ اصلی بسیاری از گرایش های بورژوائی یا اپورتونیستی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی شد و بخش قابل توجهی از نیرو و تلاش بلشویک ها هم صرف مبارزه با آنها  شد هم به همین دوره بر می گردد.
    مبارزات لنین و بلشویک ها علیه نظرات نارودنیک ها، اکونومیست ها، اس ارها و «مارکسیست» های علنی یعنی روشنفکران بورژوایی و خرده بورژوائی که در لباس مارکسیسم درآمده و با استفاده از امکانات علنی تزاری، به اسم مارکسیسم تبعیت از بورژوازی را تبلیغ می کردند و همۀ اپورتونیست های دیگر چپ و راست که شرح آنها مثنوی هفتاد من کاغذ می شود هم دنباله و آخرین بخش تدارک نظری انقلاب اکتبر است. کافی است فقط از اخلال آثار مکتوب لنین که مجموعۀ آن بالغ بر 45 جلد است کسی این تاریخچه را پیگیری کند تا تصویری از تلاش عظیم نظری که او و بلشویک ها در تدارک انقلاب اکتبر به عمل آورده اند به دست آورد و بفهمد که قرار دادن یک چنین انقلابی بزرگی و یک چنین جنبش ریشه داری در تراز امثال گرنسکی و شرکای او در دولت موقت چه کار سخیفی است.
     دکتر مالجو می گوید اگر گرنسکی و حکومت موقت بر سر کار مانده بودند چه بسا چنین و چنان می کردند «تا اصول سوسیالیستی به ثمر بنشیند». من می گویم این نیازی به کشف و شهود ندارد که بفهمیم اگر آنان مانده بودند چه می کردند. اگر گرنسکی و دولت موقت او از میان رفته است، برادران اروپایی آنها باقی مانده اند و امروز کارنامه شان پیش روی ما است. گرنسکی و دولت موقت هم اگر مانده بودند مالاً از آنها چیزی نظیر حزب سوسیالیست فرانسه یا حزب کارگر بریتانیا از کار در می آمد، همانطوری که این ها «اصول سوسیالیستی را به ثمر نشانده اند ! ». آیا دکتر مالجو جداً فکر می کند گرنسکی و دولت موقت او واقعاً توانایی هدایت کشتی طوفان زدۀ روسیه را در آن شرایط داشتند؟ او خود در جای دیگری از این مصاحبه می گوید: «. . . با این حال روسیۀ زمان انقلاب نیز خاک حاصلخیزی بود برای به وجود آمدن این نوع قدرت غیر دموکراتیک. روسیۀ وقت انگار آتش فشان فعالی از انواع بغض ها و نفرت ها و کینه هایی بود که از بطن و متن اجتماع بر می خاست. این آتش فشان را بلشویک ها شکل نداده بودند. اما بلشویک ها بودند که آن را در خدمت تسخیر انحصارطلبانۀ قدرت قرار دادند...». از لحن و زبان و موضع منفی مالجو نسبت به موضوع که بگذریم، در این پاراگراف واقعیتی هست: این آتش فشان فعالِ انواع بغض ها و نفرت ها و کینه ها را رژیم تزاری طی گذشته ای طولانی ایجاد کرده بود. بله، بلشویک ها این آتش فشان را شکل نداده بودند، بلشویک ها بخشی از خود این آتش فشان بودند و از این رو آن را می شناختند و قادر به مهار آن بودند. رژیم تزاری باد کاشته بود و اکنون طوفان درو می کرد. اکنون دیگر گوشی بدهکار گرنسکی و اصلاح طلبان و آشتی جویان دیگر نبود. آنها دهه ها دیر از خواب بیدار شده بودند، دهه ها پیش باید دولت موقت تشکیل می دادند و درصدد «اصلاحات دموکراتیک» بر می آمدند. مالجو در جای دیگری در این مصاحبه از «قانون شکنی های کمیتۀ انقلابی نظامی» و بلشویک ها صحبت می کند! گویی هنوز نمی داند انقلاب، درهم شکستن نظمی است که طبقات صاحب امتیاز در قالب همین قانون ها به مردم تحمیل کرده اند.
    طبقات گوناگون اجتماعی، در برابر یک نظام اجتماعی و سیاسی واحد مواضع و نگاه های متفاوت دارند. این امری طبیعی است، زیرا منافع متفاوتی دارند و این نیز طبیعی است که هر طبقۀ اجتماعی به دنبال تأمین و حفظ منافع خود باشد و رهبران سیاسی و سخنگویان احزاب و جریان های سیاسی مختلف هم هر یک نمایندۀ یکی از این طبقات اجتماعی یا بخش هایی از آن و مدافع و بیان کنندۀ منافع و مواضع آنها باشند. اینها از بدیهی ترین واقعیات جامعه شناسی سیاسی است. ادامۀ منطقی این واقعیات هم این است که هر طبقۀ اجتماعی برای حفظ و تأمین منافع خود به دنبال تحمیل سیاست های خود و سرکردگی خود بر طبقات دیگر باشد. تا این نکتۀ بدیهی اما مهم را به خوبی درنیابیم، به ماهیت و دلایل مواضع متفاوت احزاب گوناگون و مبارزات آنها با یکدیگر در جریان تحولات اجتماعی پی نخواهیم برد. در یک جامعه طبقاتی سیاست واحدی وجود ندارد که تأمین کنندۀ منافع همۀ طبقات باشد. این یک فریب کهنه و سوخته است.
    اما لنین و بلشویک ها در برابر سرمایه داری که خواهان سلطۀ خود بود و کارگران و دهقانان را سرکوب می کرد و در برابر خرده بورژوازی که حالا بخش های بالایی آن دست در دست سرمایه داران گذارده و دولت موقت را تشکیل داده بودند به نظر شما چه باید می کردند؟ آیا باید می ایستادند تا مثل 1905 (اما این بار نه حکومت تزاری، بلکه دولت موقت ) از آنان حمام خون به راه اندازد؟ آقای مالجو باید به یاد داشته باشد که دولت موقت که وعدۀ مجلس مؤسسان داده بود، این وعده را هم داده بود که «هرگونه اقدام انقلابی و از جمله هر گونه اقدام دهقانان برای تصرف املاک ملاکان را با ‹ آهن و خون› در هم بکوبد»، و مردم با توجه به پیشینۀ این دولت موقت در سرکوبی های ماه ژوئیه، وعدۀ دوم آن را بیشتر باور می کردند!
    اما لنین و حزب بلشویک هم مرد این میدان بودند. درست بر خلاف آنچه دکتر مالجو می گوید، لنین در همان حساس ترین روزها اعلام کرد اگر ما بلشویک ها در تشخیص آن لحظۀ حساس و تعیین کنندۀ تاریخی که باید وارد عمل شد به وظیفۀ انقلابی خود عمل نکنیم، همۀ امکانات پیروزی مردم از دست خواهد رفت و تاریخ در آینده ما را نخواهد بخشید.
    اما شاهکار منطق و استدلال مالجو در این مصاحبه آنجایی است که او همۀ رویدادهای بزرگی که طی یک دورۀ هفتاد ساله پس از انقلاب اکتبر روی داده و در شکل گیری تاریخ سدۀ بیستم جهان و از جمله اتحاد شوروی تأثیر قاطع داشته (آنتانت، جنگ جهانی دوم، بحران های اقتصادی جهان، و حکومت شوروی پس از لنین و . . .) همه را نادیده می گیرد و با یک پرش بلند هفتاد ساله فروپاشی شوروی را مستقیماً به دورۀ کوتاه چند ساله ای وصله می زند که لنین پس از انقلاب در عرصۀ سیاست شوروی فعال بود. او می گوید: «عملکرد بلشویک ها در سپهر سیاسی طی حد فاصل انقلاب اکتبر و خروج نسبی لنین از عرصۀ سیاست» شرط کافی برای ناکارایی اقتصادی و نهایتاً فروپاشی سیاسی بود. نتیجۀ منطقی که از این گفته به دست می آید این است که ناکارایی اقتصادی که از همان ابتدای انقلاب اکتبر شروع شده، ادامه یافته و بی وقفه تشدید شده تا در نهایت به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیده باشد ! به این ترتیب همۀ دستاوردهای اقتصادی اتحاد شوروی پس از انقلاب اکتبر و پیش از فروپاشی آن هم خواب و خیال بوده است.
    صرف نظر از  نتیجه گیری که او در پایان بحث خود می کند، مگر می توان آن همه دستاوردهای اقتصادی این هفتاد ساله – یعنی ایجاد آن شالودۀ صنعتی اتحاد شوروی، ترمیم خرابی ها و آسیب های دو جنگ جهانی، مقاومت قهرمانانۀ این کشور در جنگ دوم که علاوه بر خود شوروی اروپای «دموکراتیک» و ذلیل آن روزها را هم که امروز این قضاوت ها از آنجا صادر می شود، از اسارت نازیسم رهایی بخشید – را نادیده گرفت؟
    من در عجبم چگونه مالجو حاضر شده است حیثیت علمی خود را خرج چنین اظهارات سست و سخیفی کند. مثل این است که جنایات ایالات متحده در ویتنام یا قتل عام این کشور در اندونزی را مستقیماً به توماس جفرسون یا جرج واشنگتن نسبت دهیم یا روسو، دانتون و روبسپیر را مسئول استعمار فرانسه در افریقا قلمداد کنیم.
    و کلام آخر اینکه آرمان تابناک اکتبر شکست نخورده و امروز ضرورت آن بیشتر و  نیرومند تر از هر زمان دیگری احساس می شود و فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان اولین تجربۀ بشریت در راه دستیابی به خواستۀ دیرینۀ خود، به معنای تعطیل مبارزه برای رسیدن به جامعه ای نیست که در آن انسان ها آزاد و برابر و فارغ از استثمار در کنار یکدیگر زندگی کنند.

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است.

ناصر زرافشان
16 آذر 1396

________
پی‌نوشتها:
1: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی صص 291-290
2: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی ص 296
3: V.I. Lenin, Collected Works, Vol.19,p.24
درمقالۀ سه منبع و سه جزء مارکسیسم
4:   مارکس، سرمایه، جلد 1،صفحه 17 (انگلیسی) پی گفتار برای چاپ دوم
5: Auguste cornu, Karl Marx and Friedrich  Engels, Leben und Werk,Erster Band, 1818- 1844. Aufbau- verlag, Berlin,1954 .S .455
به نقل از فرانتسوف، جامعه شناسی و فلسفه. ص 98 (انگلیسی)
6: V,I.Lenin.Collected Works .vol 19.p.27
در مقاله و سه منبع و سه جزء مارکسیسم
 7: VILenin. Collected Works .Vol 33.p.21
در مقالۀ اوقات جدید و خطاهای قدیم در پوششی تازه
 8: Werner Sombart, Friedrich Engels (1820-1895). Ein  Blatt  zur  Entwickungsgeschichte  des  Sozialismus, Berlin, 1895. S. 26-27.


منبع: سایت شخصی دکتر ناصر زرافشان

بگذارید هر کس همان چیزی باشد که واقعا هست





اکنون زمان مناسبی برای نقد و رد نظرات مالجو نیست. اتفاقا باید او را تشویق کرد و او را تحویل گرفت تا بقیه کسانی هم که مثل او فکر می کنند دل و جرات پیدا کنند و صادقانه آنچه را که هستند بیان کنند. امثال مالجو حق دارند خودشان باشند، حق دارند نظرات خودشان را مطرح کنند. این ضرورتی فراتر از حق است؛ "باید" مواضع روشن شود و باید که هر کس در جایی قرار بگیرد که واقعا به آنجا تعلق دارد. فلش مموری های چینی را دیده اید که ری مارک می شوند تا ظرفیت 1 گیگا بایتی خود را 32 گیگا بایت نشان بدهند؟ وقتی آنها را به لب تاپ وصل می کنید در ظاهر 32 گیگا بایت حجم دارند. وقتی 32 گیگا بایت اطلاعات را در آن کپی می کنید به ظاهر 32 گیگا بایت اطلاعات روی آن قرار می گیرد اما همه اینها توهم است. فضای سیاسی ایران پر از اجناس و افراد ریمارک شده است. خریدار و فروشنده هر دو در این وضعیت مقصر هستند. چرا امثال مالجو را مجبور می کنید چیزی باشند که نیستند و چیزی را بگویند که اعتقادی به آن ندارند؟ یا چرا آنها را در رودربایستی می گذارید تا سکوت کنند و توهمات و تصورات دیگران جایگزین واقعیت آنها شود؟

خسته شدیم از بس آقایانی که سالهاست فعان زنان هستند انواع نظریات تخمی-تخیلی و اصلاح طلبانه و گاه حکومتی را به اسم چپ و به اسم مارکسیسم در شبکه های مجازی تفت دادند. خسته شدیم از بس یکی امروز چپ بود و فردا راست و پس فردا فعال ستادی و پسون فردا مدافع تولید بمب اتم. بس است شل و کن و سفت کن. در انتخابات اطلاح طلب و پس از انتخابات چپ و در زندگی واقعی یک شهورند قانون مدار و در فضای مجازی انقلابی و خلاصه هر روز و به هر مناسبتی به رنگی.

بگذارید هرکس دقیقا همان چیزی باشد که هست. فضایی را ایجاد کنیم تا این افراد از گیجی و سردرگمی خارج شوند و دیگرانشان را که کلاشانه هم از توبره می خورند و هم از آخور دیگر نتوانند مثل آفتاب پرست رنگ عوض کنند. اگر مشتاق و بی تاب نقد هستید اول دست به نقد خودتان بزنید. ببینید که نقش خودتان در "دورهمی" و غیر جدی شدن فضای سیاسی و فضای فعالیت در ایران چه بوده و چیست؟ ببینید کجا، چه کسانی را نه از روی آگاهی که صرفا از روی مد و همرنگی با دیگران باد کرده اید؟ ببینید کجا اگر کسی نقدی وارد کرده خفه اش کردید و نگذاشتید بت های ذهنی و رسانه ای شما را مورد سوال قرار دهد یا نظراتش را زیر سوال ببرد.

من به شخصه از آقای محمد مالجو به خاطر صداقت با تاخیر بسیارش تشکر می کنم و امیدوارم همچنان به این روند ادامه داده و افکار و نظرات خودشان را روشن تر و شفاف تر از قبل کنند. قطعا اثرات مثبت این کار از تکرار چندباره حلقه های انباشت(به جز شرح و توضیح قسمت مربوط به جنگ و بورژوازی نظامی) و تبلیغ "بازار دموکراتیک" ضروری تر و لازم تر است. امید که دیگرانی نیز که به هر دلیلی از بیان عقایدشان می ترسیدند یا خجالت می کشدیدند جرات پیدا کنند و حرف دلشان را بزنند. این فضای گل آلود، محل زیست، تغذیه و انباشت کلاشان است.

و در پایان جمله ای که به شخصه سعی می کنم همیشه گوشه ذهنم باشد و فراموش اش نکنم:
«انسان‌ها در سیاست همیشه قربانیان ساده‌دلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود؛ و تا زمانی‌که نیاموزند، منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت عبارات اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعده‌های آن‌ها جستجو کنند، قربانی خواهند شد.»

سه منشأ و سه جزء از مارکسیسم/۱۹۱۳ - آثار لنین، جلد ۱۹

علیه قانونی شدن برده‌داری و بیگاری در ایران





مقدمه: همه چیز تقصیر آمار است!
چندی پیش معاون اول دولت حسن روحانی در ابلاغيه‌اي به كليه دستگاه‌هاي اجرايي، تصويب نامه‌ي ستاد فرماندهي اقتصاد مقاومتي تحت عنوان «برنامه‌ي اشتغال فراگير در سال 1396» را با هدف افزايش جمعيت شاغل كشور به ميزان 970 هزار نفر در سال 96 ابلاغ كرد.
برنامه‌ي اشتغال فراگير به تاييد كارگروه منتخب ستاد فرماندهي اقتصاد مقاومتي متشكل از رييس سازمان برنامه و بودجه ي كشور، وزير امور اقتصادي و دارايي، وزير تعاون، كار و رفاه اجتماعي، رييس سازمان اداري و استخدامي كشور، رييس كل بانك مركزي، رييس هيات عامل صندوق توسعه ي ملي و معاون هماهنگي و نظارت معاون اول رييس جمهور رسيده است.
هدف از تدوین این قانون «تحرک بخشی به بازار کار با هدف ایجاد فرصتهای شغلی بخصوص برای جوانان و فارغ­التحصیلان دانشگاهی، سیاستهای مداخلاتی و طرحهای اشتغالزای دستگاه‌های اجرایی و نهادهای حمایتی و عمومی غیردولتی در قالب برنامه اشتغال فراگیر، در شورای ­عالی اشتغال» اعلام شده است.

طبق مصوبات برنامه ششم توسعه دولت حسن روحانی مکلف و موظف است که سالانه 955 هزار شغل ایجاد کند. دولت بعد از همه ناکامی‌ها برای خروج اقتصاد کشور از رکود و نجات اقتصاد کشور تصمیم گرفته است از طریق اجرای برنامه اشتغال فراگیر، آمار اشتغال را بالا ببرد. این برنامه شمال چهار طرح است:

1:طرح توسعه کسب و کار و اشتغال پایدار(تکاپو)
2: طرح مشوق‌های بیمه‌ای سهم کارفرما
3: طرح کارورزی
4:طرح مهارت آموزی در محیط کار واقعی

بعضی از فعالان کارگری و فعالان دانشجوی، دلسوزان جامعه متوجه این طرح شده و نسبت به آن واکنش نشان داده اند اما اکثریت افراد جامعه و اکثریت فعالان سیاسی و اجتماعی ایران از وجود و اجرای این طرح ها بی خبر هستند. فعالینی که از وضعیت مطلع هستند و شروع به فعالیت کرده اند معتقد هستند اگر دیگر افراد جامعه نیز بفهمند که قرار است با اجرای این طرح‌ها چه بلایی به سر جامعه و مردم نازل شود، صدای مخالفت خود را بالا خواهند برد اما مشکل اینجاست که دولت این طرح‌ها را بدون اطلاع قبلی ابلاغ کرده است. همانطور که در دولت محمود احمدی‌نژاد یک ساعت قبل از سهمیه بندی بنزین تازه مردم مطلع شدند که بنزین جیره‌بندی شده است؛ در دولت حسن روحانی نیز فعالان اجتماعی با ابلاغ غافلگیر کننده‌ای مواجه شدند تا فرصت نکنند صدای خود را به گوش جامعه برسانند.

در این مقاله تلاش شده است به زبانی ساده و همه فهم، درباره محتوی و رویکرد سه طرح همسان (1:کارورزی،  2: مهارت آموزی در محیط کار واقعی، 3:سرباز صنعت که هنوز به صورت فراگیر ابلاغ و اجرا نشده است) توضیحاتی داده شود.

طرح‌ اشتغال‌سازی دولت چیست؟
بعید است اگر یکی از وزرا یا مسئولان دولت ، دستنویس این طرح را جلوی خود بگیرد و بخواهد برای مردم حتی از روی کاغذ توضیح بدهد که این طرح به واقع چیست و  چرا باید اجرا شود و «چه تاثیراتی روی زندگی مردم و اقتصاد کشور خواهد داشت؟»، حتی خودش حرفهای خودش را بفهمد. چرا؟ به این دلیل که دولتها، وزرا و مدیران کشور خودشان کاری را انجام نمی‌دهند! این طرح‌ها توسط یک تیم اقتصادی تنظیم می‌شود و بعد یک کارمند جزء یا چند دانشجویی که شاگرد همان اساتیدی هستند که در تیم اقتصادی دولت وجود دارند به صورت مجانی(برای نمره یا برای به دست آوردن دل استاد یا در مقابل یک مبلغ ناچیز یا حقوق ماهیانه) طرحی که تیم اقتصادی دولت آنرا طراحی کرده است را می‌گیرند و تایپ می‌کنند. سپس بین خطهای آن اینتر می‌زنند، چند ستاره و مربع و شماره به اول خطها اضافه می‌کنند تا خوشگل شود و بعد با اضافه کردن عددهای عجیب و غریب سعی می‌کند کاری کنند که هیچ کس از این طرح‌ها سر در نیاورد.


مثال شماره یک:
وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی با همکاری سایر دستگاه‌های ذی‌ربط، تا پانزدهم تیرماه 1396 نسبت به تهیه بسته سیاستی و حمایتی هر یک از رسته فعالیت‌های منتخب مشتمل بر وظایف و ماموریت‌های دستگاه‌های اجرایی در سطح ملی و استانی اقدام و پس از تصویب در کارگروه ملی تخصصی مدیریت و راهبری توسعه اشتغال پایدار (موضوع مصوبه شماره 92645 مورخ 29/7/1395 ستاد فرماندهی اقتصاد مقاومتی و اصلاحات بعدی) به دستگاه‌های اجرایی ابلاغ ‌نماید.»

مثال شماره دو:
 «سیاست‌های مداخلاتی و طرح­های اشتغالزای دستگاه‌های اجرایی و نهادهای حمایتی و عمومی غیردولتی در قالب «برنامه اشتغال فراگیر» در شورای­عالی اشتغال مطرح و کلیات آن در جلسه مورخ 5/11/1395 شورای­ مزبور و متعاقب آن در تاریخ 9/1/1396 در هیئت دولت و در جلسه مورخ 18/2/1396 ستاد فرماندهی اقتصاد مقامتی به تصویب رسید. این برنامه در اجرای مفاد بند 3 بسته اشتغال و توانمندسازی نیروی کار مصوبه شماره 8799 مورخ 30/1/1396 ستاد فرماندهی اقتصاد مقاومتی می‌باشد.»

همانطور که می‌بینید این توضیحات کمکی به فهمیدن موضوع نمی‌کند. اتفاقاً قرار است که با این نوع توضیحات جلوی فهمیدن واقعیت این طرحها را بگیرند. درست مثل وقتی که در کشوری که زبان رسمی آن فارسی است با تعداد زیادی کلمات عربی قانون بنویسند یا مانند وقتی که یک مستاجر برگه تایپ شده اجاره‌نامه را امضا می‌کند در حالی که معنی و مفهوم نصف نوشته‌های داخل آنرا نه مستاجر می‌فهمد و نه صاحب خانه.
بردگی شغل نیست
طرح‌های کارورزی، مهارت آموزی در محیط کار واقعی، سرباز صنعت(که من از این به بعد برای راحتی کار آنها را طرح‌های سه قلوی دولت می‌نامم) به زبان ساده عبارت است از فرستادن فارغ التحصیلان دانشگاه، جوانان جویای کار و سربازان وظیفه به بیگاری. یعنی کار کردن جوانان 15 تا 35 سال ایران «بدون دستمزد قانونی» و «بدون بیمه تامین اجتماعی» و «بدون بیمه بازنشستگی» برای صاحبان صنایع، صاحبان کارگاه‌ها و سرمایه داران، به دو دلیل بسیار ساده:
1: کاهش آمار بیکاری روی کاغذ و ایجاد بهانه‌ای برای دولت که ادعا کند یک میلیون شغل در سال ایجاد کرده است.
2: تلاش دولت برای دلجویی از ثروتمندان و سرمایه‌دارانی که در طول دوره چهار سال اول کابینه حسن روحانی به دلیل رکود شدید اقتصادی ناراضی هستند. به عبارت دیگر دولت حسن روحانی به جای پرداخت یارانه بخش تولید و کشاورزی به آنها گفته است چون پول نداریم به جایش می‌توانید مفت و رایگان از جوانان کشور بیگاری بکشید. این به آن در!

امروزه از هر کودک 5 سال به بالایی که بخواهید کاری برای شما انجام دهد در مقابلش حتما از شما چیزی را طلب خواهد کرد. یک بچه نابالغ که به کلاس اول ابتدایی هم نرفته است  هم می‌داند که کار، ارزش و بهایی دارد. در هر جای جهان اگر از کسی بپرسید که شغل چیست؟ ساده‌ترین جوابی که به شما خواهد داد این است که شغل، انجام کاری است که در مقابل آن دستمزدی گرفته می‌شود. جالب است که همه مردم جهان از جمله کودکان نابالغ و به مدرسه نرفته این نکته را می‌دانند و می‌فهمند که اگر دستمزدی برای کاری پرداخت نشود آن کار، شغل محسوب نمی‌شود اما دولت حسن روحانی و تیم اقتصادی دولت که همگی عنوان دکتر و استاد دانشگاه را یدک می‌کشند نمی‌فهمند که مجبور کردن دیگران به انجام کاری که دستمزدی برای آن پرداخت نمی‌شود یا دستمزد ناچیزی برای آن پرداخت می‌شود، شغل نیست و نام آن بیگاری است.
حتما آقایان دکترها و آقایان اساتید دانشگاه و آقایان ترویج کننده  اصول و ارزشهای نئولیبرال در دانشگاه‌های جمهوری اسلامی خواهد گفت که: «ما به کاروزران، جوانان بیکار و سربازان به اندازه یک سوم حقوق اداره کار دستمزد می‌دهیم!»
باید از آنها پرسید برده‌ها هم در مقابل کاری که می‌کردند آب، غذا و جای خواب دریافت می‌کردند آیا این باعث می‌شود که بگوئیم بردگی شغل آنها بوده است؟ هر انسان سالم و با شرفی قاطعانه جواب خواهد داد که خیر.

به راحتی می‌توان نشان داد که اجبار دانشجویان، سربازان و جوانان بیکار به کار مجانی و یا با دستمزد اندک، برای ثروتمندان و صاحبان صنعت و بنگاه‌های اقتصادی در عوض یارانه بخش تولید و کشاورزی، هیچ کمکی به بخش تولید و کشاورزی نخواهد کرد و هیچ تاثیری در رفع مشکلات اساسی سیستم اقتصادی کشور نخواهد داشت. در ادامه این مقاله فهرستی از علل رکود اقتصادی در ایران مطرح شده و درباره آنها توضیحاتی داده خواهد شد اما فعلا این را گوشه ذهنتان داشته باشید تا بعد:
دو تا از مهمترین و اساسی‌ترین مشکلات پیش‌روی بخش تولید در ایران، کمبود شدید نقدینگی و فساد گسترده اداری است. چرا تیم اقتصادی دولت به جای بیگاری کشیدن از جوانان ایران، جلوی اختلاسهای چند هزار میلیارد تومانی را نمی‌گیرد و این مبالغ بسیار بزرگ را به سمت رونق بخشیدن به تولید هدایت نمی‌کند؟ سه هزار میلیارد تومان، هشت هزار میلیارد تومان، سیزده هزار میلیارد تومان و اعدادی که دیگر خواندش دارد سخت می‌شود اختلاس می‌شود و آن وقت بخش تولید در ایران از کمبود شدید نقدینگی رنج می‌برد. چرا تاوان فساد در مملکت را باید نیروی کار ایرانی بپردازد؟

این طرح به چه کسانی مربوط است؟
چه کسانی باید با این طرح مبارزه کنند؟
از قدیم گفته اند که «سیر از گرسنه خبر ندارد و سواره از پیاده». راست گفته‌اند. اما احتمالاً اگر قدیمی‌ها امروز بودند و وضعیت جامعه ایران را می‌دیدند می‌گفتند که «سواره‌ای این مملکت نه از وضع پیاده‌ها خبر دارند و نه از وضع خودشان.»

-         استاد دانشگاه می‌گوید که چه عیب دارد؟ جوانی یک که قران پول در جیبش ندارد حداقل پول سیگارش را در می‌آورد!
-         سرباز می‌گوید که چه عیب دارد؟ به جای اینکه بروم در مرز سیستان و بلوچستان کشته شوم، می‌روم مجانی برای دولت کار می‌کنم.
-         پدرها می‌گویند چه عیب دارد؟ برو تا دیر نشده ثبت نام کن. از هیچی بهتر است.
-         فارغ التحصیلان قدیمی دانشگاه می‌گویند چه عیب دارد؟ بگذار از این بچه سوسولها کار بکشند تا آدم بشوند.
-         فعالان قدیم دانشجویی که امروز به کسب و کار و امورات خانواده مشغول هستند می‌گویند چه عیب دارد؟ الان اینقدر فارغ التحصیل بیکار ریخته(!) که التماس می‌کنند مجانی برای شرکت ما کار کنند تا سابقه کار پیدا کنند.
-         دانشجویی که در آستانه فارغ التحصیلی است می‌گوید مگر «کارورزی» همان «کارآموزی» نیست.

طرح‌های سه قلوی دولت به همه مردم ایران ربط دارد. هر پدر و مادری که فرزندی در بازار کار دارد، هر کس که خودش کار می‌کند، هر کسی که آنقدر پولدار نیست که بتواند بی خیال از وضع کشور و دنیا، در خیابانها پورشه بازی کند یا دغدغه‌اش ست شدن شماره پلاک مازراتی‌اش با شماره شناسنامه نامزدش باشد در معرض اثرات منفی این طرح‌ها است و باید به جبهه مقاومت و مبارزه علیه طرح‌های سه قلوی دولت بپیوندد. هر کسی که می‌فهمد که ایجاد شوک به بافت اشتغال کشور بلافاصله اثراتش را در افزاش آمار جرم و جنایت، افزایش آمار اعتیاد، افزایش میزان خشونت در جامعه و ده‌ها مشکل اجتماعی دیگر نشان خواهد داد باید واکنش نشان دهد. سربازی که از کشته شدن در مرز می‌ترسد باید بداند راه مقابله با مرگ ناعادلانه سربازان وظیفه، تخصصی شدن مرزبانی و امن‌تر شدن مرزها از طریق بهبود شرایط زندگی در مرزها و ایجاد روابط دیپلماتیک دوستانه با همسایگان است وگرنه کاهش جمعیت سربازان از طریق اعزام آنان به بیگاری خودش باعث کاهش امنیت سربازان و افزایش میزان تلفات آنان خواهد شد.
آن دکتر، مهندس یا کارمندی که می‌گوید «من که کار دارم، به من چه؟» حتما باید در جریان قرار بگیرد که یکی از اثرات برنامه اشتغالزایی(اشتغال سازی) دولت، نا امن شدن بازار کار در ایران خواهد بود. نیروی کار ارزان جای نیروی کار گران‌تر را خواهد گرفت. وقتی قرار است از کار متخصصین(فارغ التحصیلان دانشگاه و مراکز فنی) به رایگان و با قیمت بسیار پائین استفاده شود، دیر یا زود همین نیروهای کار ارزان قیمت جای همانهایی را خواهند گرفت که اکنون می‌گویند «به ما چه ربطی دارد؟».
آن استاد دانشگاه نیز که از اعزام دانشجویان به طرح کاروزی حمایت می‌کند تا دانشجویان «آدم شوند» و «کار یاد بگیرند» باید بفهمد که اجرای طرح کاروزی یعنی مهر تایید زدن بر اینکه دانشگاه کارآمدی خود را از دست داده است و دولت و سرمایه‌‌داران می‌خواهند از این به بعد بجای تربیت نیروهای متخصص در دانشگاه، نیروهای کار را در کارخانه‌ها و مراکز تجاری متعلق به خودشان تربیت کنند و این یعنی پایان دانشگاه!
آری! اکثریت مردم ایران در معرض اثرات مخرب و زیانبار طرح‌های سه قلوی دولت هستند و باید در مقابل این طرحها موضوع گیری کنند. اگر همه فعالان کارگری، فعالان دانشجوی، فعالان زنان، فعالان حقوق کودک، فعالان حقوق معلمان و پرستاران و همه نیروهای مترقی جامعه دست در دست هم بدهند حتما می‌توانند در یک فرصت اندک به یک یک این گفته‌ها پاسخ بدهند و قبل از اینکه دولت در زمانی که جامعه در شوک ابلاغ این طرح است کار خودش را بکند، جامعه را سریع از شوک خارج کرده و جلوی طرح دولت را بگیرند.
افسانه زدایی از کار گربه‌ای که برای رضا خدای موش نمی‌گیرد، امری ضروری است. دولتها و سرمایه‌‌داران در هیچ نقطه‌ای از تاریخ دلشان به حال مردم نسوخته است. آنها فقط منافع خود(طبقه حاکم) را پیگیری می‌کنند.


دولت می‌خواهد چکار کند؟
یا
کمی هم اقتصاد سیاسی

در زمان دولت محمود احمدی‌نژاد به دلیل انتشار اسکناس بدون پشتوانه برای تامین هزینه‌های مسکن مهر، نرخ تورم کشور به بیش از 40 درصد رسید. دولت حسن روحانی از راه‌های گوناگونی تلاش کرده است تا این نرخ تورم ویران کننده را مهار کند. یکی از این راه‌ها، کاهش سرعت گردش پول در ایران بوده است. اگر یک اسکناس هزار تومانی در طول یک روز مثلا بیست بار توسط افراد مختلف دست به دست شود در طول یک روز به اندازه بیست هزار تومان گردش انجام داده است  و این یک تاثیر اقتصادی دارد و اگر مثلا به عنوان بهای یک زمین یا ملک، پنج سال بدون گردش باقی بماند یک تاثیر دیگر دارد. دولت حسن روحانی با راکد کردن بخش مسکن و ملک، عملا سرمایه و پولهای بسیار عظیمی را در سراسر کشور راکد کرده است. هیچ دلال و سوداگری دوست ندارد که ساختمان نوساز یا ملک خود را زیر قیمت خرید و یا با قیمت نصف قیمت 4 سال قبل بفروشد برای همین صاحبان املاک دست نگاه داشته اند تا بار دیگر بازار مسکن رونق بگیرد و نتیجه صبر آنها تبدیل به سودهای بسیار کلان و شیرین شود.
راهکار دولت برای مهار تورم بالای دولت احمدی‌نژاد، حرکت خودخواسته به سمت رکود اقتصادی بوده است. عاملی که دولت را در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، آماج انتقادات اصولگرایان و مقام بالای سر خود قرار داد. دولت چهار سال با موضوع برجام  و کاهش نرخ تورم به خود مشروعیت داد اما در چهار سال دوم چاره‌ای جز پرداختن به مسئله رکود ندارد.
تقریبا همه راهکارهای مقابله با رکود شدید اقتصادی در وضعیتی مانند وضعیت امروز ایران در نهایت به تزریق نقدینگی به اهدافی خاص منجر می‌شود. در اقتصاد رانتی و مبتنی بر خام فروشی ایران، که هر کسی دستی در قدرت دارد حق خود می‌داند که سودی از واردات کالا به جیب بزند
1: اهدافی که می‌توان برای هدایت و تزریق نقدینگی در نظر گرفت بسیار محدود هستند.
2: به دلیل فقدان نهادهای قدرتمند نظارتی و وجود فساد گسترده اقتصادی، امکان به یغما رفتن این نقدینگیِ تزریقی و منحرف شدن آن از طریق پارتی بازی و زد و بند بسیار بالاست.
3: فعال‌سازی و به گردش درآوردن پولهای بلوکه شدن در بخش ساختمان‌سازی و املاک این خطر را دارد که صاحبان پولهایی که چندین سال است حسرت آزاد شدن پولهایشان و به دست آوردن سود را دارند به شدت دست به رفتارهای هیجانی در بازارهایی مانند طلا، سکه، ارز بزنند و شوک بسیار شدیدی را به ساختار اقتصادی کشور وارد کنند. تجربه نشان داده است که بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به هیچ وجه قدرت مقابله با حجم نقدینگی منجمد شده در بخش مسکن و املاک را ندارد.
4: در بدنه دولت و در کل ساختار قدرت، افراد صاحب نفوذ زیادی وجود دارند که از بین رفتن رکود و گردش چرخه تولید را به ضرر واردات و به ضرر منافع خود می‌دانند بنابراین با انواع و اقسام روشها سعی می‌کنند به هر طریق ممکن طرحهای محرک تولید را با شکست مواجه کنند. این امری مسبوق به سابقه است.

این دلایل باعث شده است که دولت تصمیم بگیرد طرحی را به اجرا در آورد که تا دقیقه نود در اجرای آن، نقدینگی در دستان خودش باشد تا بتواند حداکثر اعمال دخالت را در آن پیاده سازی کند. همچنین تصمیم گرفته شده این نقدینگی به اشکالی در بیاید که قابل هدایت به سوی کانالی دیگر نباشد. دولت سعی کرده است برای مقابله با تغییر  ناخواسته کانال نقدینگی تزریقی برای تقویت تولید، این نقدینگی را تا جای ممکن به شکل غیر پولی در آورد. این شکل غیر پولی در طرح‌های سه قلوی دولت برای اشتغالزاریی(اشتغال‌سازی) عبارت است از نیروی کار زنده. تا اینجای کار ظاهرا هیچ اتفاق بدی به وقوع نپیوسته و هیچ مشکلی وجود ندارد اما از آنجا که تیم اقتصادی دولت مرکب از متعصب‌ترین نئولیبرال‌های بازارپرست است که به هیچ نوع برنامه‌ریزی متمرکز ملی و اجتماعی باور ندارند و عقیده دارند بازار همچون خدایی قادر و توانا می‌‌تواند خودش بدون دخالت هیچ عامل ناظر و کنترل کننده‌ای خودش را تنظیم کند، دامی را در مقابل دولت پهن کرده‌اند که رفتن داخل آن به شدت آسان است اما بیرون آمدن از اگر نگویئم غیر ممکن، که بسیار دشوار است.

هم تیم اقتصادی دولت، هم فرماندهان ستاد اقتصاد مقاومتی می‌دانند که دست به انجام چه کار پر مخاطره‌ای زده‌اند از همین جهت پیشاپیش سعی کرده‌اند نهایت پنهان‌کاری و مبهم‌گویی را بکار ببرند تا اگر(قطعاً) دچار شکست و مشکل شدند رقبای اصولگرایان آنان و ژورنالیستها نتوانند با سرعت به نقد آنان اقدام کنند و نقدهای آنان نقدهای سطحی و غیر گزنده باشد. اما آنها یک چیز را فراموش کرده اند. درست است که دانشگاه‌ها پاکسازی شده، مارکسیست‌ها و چپ اجازه فعالیت، سخنرانی و انتشار مطلب در رسانه‌های رسمی را ندارند و  هیچ حزب سوسیالیستی در جامعه برای مقابله با طرح‌های نئولیبرالیستی جریانات دست‌راستی وجود ندارد اما اقتصاددان مارکسیست و چپ گرایانی که متخصص تحلیل وضعیت هستند خیلی راحت می‌توانند پیچ و مهره‌های طرح دولت را کف زمین پهن کنند و ماهیت و کارکرد واقعی آنها را به همگان نشان بدهند. گرچه:

1: طراح اصلی این طرحها مشخص نیست و بنابراین مشخص نیست دقیقا چه کسانی باید از لحاظ نظری و تئوریک پاسخگوی سوالات به وجود آمده  درباره این طرح‌ها باشند.

2: مرجع دقیق پاسخگویی به تبعات این طرح‌ها مشخص نیست؟ باید به دولت نقد وارد کرد یا ستاد اقصاد مقاومتی؟ به نظر می‌رسد دولت سعی کرده است خود را پشت عنوان «اقتصاد مقاومتی» پنهان کند تا دیگر کسی جرات نکند به طرح‌های دولت نقدی وارد کند.
جایگاه دقیق قانونی مسئول طراحی و اجرای این طرح‌ها کدام مرجع یا نهاد است؟ ستاد اقتصاد مقاومتی در مقابل چه نهادهای نظارتی‌ای مسئول است؟ روی کاغذ، چقدر این ستاد پاسخگو است و از چه طرقی می‌توان بر آن اعمال نظارت کرد؟ در واقعیت چه؟ آیا در واقعیت امکان بازخواست از ستاد اقتصاد مقاومتی وجود دارد؟

3: بار مالی و میزان دقیق بودجه در نظر گرفته شده برای اجرای این طرحها مشخص نیست و در نتیجه راه آسان و دقیقی برای نقد و بررسی تخصصی تبعات و اثرات اقتصادی این طرح‌ها در دسترس نمی‌باشد؟ برای یافتن اطلاعات کلیدی درباره این طرح‌ها به خصوص برای پیدا کردن هزینه‌های دقیق مالی اجرای این طرح‌ها باید زحمت زیادی کشید. چرا فعالان کارگری، فعالان دانشجویی، خبرنگاران، روزنامه نگاران، اساتید دانشگاه، منتقدان و مردم نمی‌تواننند به اطلاعات هزینه‌های عمومی کشور دسترسی داشته باشند؟
هرچه در اینترنت سرچ کنید موفق نمی‌شوید به یک رقم واحد و ثابت و رسمی از بار مالی و بودجه در نظر گرفته شده برای این طرح‌ها دسترسی پیدا کنید.چرا فقط بعد از اینکه همه دنیا از چیزی مطلع می‌شوند تازه مردم باید در راهپیمایی درباره چیزهایی که هیچ چیزی از آن نمی‌دانند شعار بدهند که «حق مسلم ماست».

4: ردیف بودجه‌های اعلام شده برای این طرحها به گونه‌ای سندسازی شده است که بخش عمده این مبالغ ذیل طرح‌های کارفرمایی و مشوق‌های مالیالتی طبقه بندی شوند و اثرات مالی این طرح‌ها در بخش کارورزی و ایجاد مهارت کوچک و اندک جلوه کند اما این ردیف بودجه‌ها واقعی نیستند و میزان بودجه‌های مربوط به طرحهای سه قلوی دولت به عمد کوچک جلوه داده شده و به هیچ وجه صحیح و منطقی نیستند. در روابط اقتصادی، این تصمیمات و طرح‌های دولت، بسیار قدرتمندتر از عددسازی‌های تیم اقتصادی دولت ظاهر خواهند شد. به عنوان نمونه خودتان قضاوت کنید:
الف: هر سال 12 ماه است.
ب: طول مدت سربازی حداقل 21 ماه است.
پ: طول مدت بیگاری یک کارورز 6 ماه در نظر گرفته شده است.
ت: حداقل حقوق اداره کار برای یک کارگر مجرد برابر است با یک میلیون و صد و سی و دو هزار تومان است. (930 کف حقوق + 40 حق مسکن+ 110 خار و بار+ 100 ایاب و ذهاب + مقداری سنوات – حق بیمه و کسورات)
ث: دولت اعلام کرده است قرار است  970 هزار نفر تحت این طرحها به اشتغال مشغول شوند. که از این تعداد 150 هزار نفر فارغ التحصیل دانشگاه هستند.
ج: اعلام شده است که دستمزد طرحهای سه قلوی دولت بعد از پایان دوره‌ها و پس از تایید نهایی، حداکثر به میزان 350 هزار تومان است. یعنی مبلغ 782 هزار تومان بین دستمزد پرداختی و دستمزد واقعی این نیروهای کار تفاوت وجود دارد. می‌توانید اعداد را با هر فرضی کم و زیاد کنید، ارقام را له یا علیه این طرح رند کنید یا هر موردی که  فکر می‌کنید برای تحلیل مناسب‌تر است انتخاب کنید؛ اما در این واقعیت که این ارقام نجومی، و تاثیرات آنها بر نظام اقتصادی کشور به عمد نادیده گرفته شده است هیچ تغییری ایجاد نمی‌شود.
اختلاف دستمزد 970 هزار نیروی کار در یک سال:
970000*12*782000= 91،024،800،000،000
اختلاف دستمزد 970 هزار نیروی کار در شش ماه:
970000*6*782000= 4،551،240،000،000
اختلاف دستمزد 150هزار فارغ التحصیل دانشگاهی در شش ماه:
150000*6*782000= 703،800،000،000
اختلاف دستمزد احتمالی 400 هزار سرباز در طول 21 ماه:
400000*21*782000=6،568،800،000،000

د: بودجه سال 1396 کل کشور از حیث منابع بالغ بر یازده میلیون و پانصد و بیست و چهار هزار و پانصد و شصت و پنج میلیارد و نهصد و شصت و نه میلیون (11،524،565،969،000،000) ریال است. اعداد پنهان شده در طرح‌های سه قلوی دولت چیزی در حدود 7.9 درصد کل بودجه یک سال کشور است.

ذ: مبلغ ریال 755951 سهم هفت درصدی کارگر طبق قانون سال 1396 است.
ر: مبلغ 2510813 سهم 27 درصدی کارفرما طبق قانون سال 1396 است.

سهم بیمه نیروی کار  150 هزار نفره‌‌‌ی فارغ التحصیل دانشگاه:
755951*6*150000= 1360711800000
سهم بیمه کارفرمایی  برای 150 هزار  نفرهی فارغ التحصیل دانشگاه:
2510813*6*150000= 2259731700000
سهم بیمه نیروی کار  970 هزار نفره طرح اشتغال دولت:
755951*12*970000= 8،799،269،640،000
سهم بیمه کارفرمایی  برای 970 هزار شغل ادعای دولت:
2510813*12*970000= 29،225،863،320،000

بر مبنای آنچه که تیم اقتصادی دولت روی کاغذ برای حسن روحانی نوشته اند؛ اثرات مالی طرح‌های سه قلوی دولت فعلا 93.02 درصد در بخش کارفرمایی و فقط 6.97 درصد این بودجه مربوط به نیروی انسانی(نیروی کار/دانشجو، بیکار، سرباز) است. این دروغ محض است و اگر ساز و کاری برای نظارت مردم یا نظارت دقیق قانونی بر مدیران وجود داشت و آنها مجبور بودند در مقابل گفتار و رفتار خود به مردم و به قانون پاسخگو باشند، تمامی تیم اقتصادی دولت، طراحان طرح‌های سه قلو، مسئول ستاد اقتصاد مقاومتی، و همه ابلاغ‌کنندگان این طرح باید به جرم سندسازی و جعل ارقام، مورد بازخواست قرار می‌گرفتند.

کل حجم نقدینگی‌ که فضاحت اقتصادی دوران محمود احمدی‌نژاد را رقم زد برابر با 43000 میلیارد تومان بود. یک نفر در ستاد اقتصاد مقاومتی یا دولت حسن روحانی شجاعت ندارد که بگوید حجم نقدینگی برای 4 طرح اشتغالزایی(اشتغال‌سازی دولت) دقیقا چقدر است. تاکنون از 215000 میلیارد ریال(معادل 21500 میلیارد تومان) بودجه تفکیک نشده صحبت به میان آمده است. این عدد بسیار غیر دقیق و بسیار آلوده است. از دیونات بانکی، تا دیونات دولتی و پرداخت‌های بلاعوض، همه نوع مابه ازایی در این 21500 میلیارد تومان وجود دارد. توضیح و تفکیک درست و شفافی درباره آن وجود ندارد و واضح است که تیم اقتصادی دولت و طراحان طرح به عمد از وارد کردن  بسیاری از ارزشهای اقتصادی در محاسبات خود خودداری کرده اند. آه ببخشید! یادم رفته بود که امثال آقای نیلی و غنی نژاد و هم مسلکان و شاگران و هم کاسه‌های آنان از بیخ و بنیاد با چیزی به اسم نظریه کار-ارزش بیگانه هستند و کار را فاقد ارزش آفرینی می‌دانند. کار برای پیروان مکتب اتریش و  مکتب شیکاگو  که مدیریت اقتصادی جمهوری اسلامی ایران را بر عهده دارند صرفا کالایی است که قیمت آن توسط میل خداوند(بازار) تعیین می‌شود. فعلا قیمت کار طرح‌های سه قلوی دولت بین صفر تا یک سوم قیمتی واقعی بازار رسمی است. چه کالایی از این شیرین تر و خواستنی تر؟
اگر از مردم نمی‌ترسید لااقل از بسته شدن نطفه یک احمدی‌نژاد دیگر بترسید
اکثریت کسانی که به روحانی رای دادند صرفا از ترس رئیسی به او رای دادند. این ترس مادامی که جوانانی که در دوران احمدی‌نژاد جوانی شان نابود شد بدنه اصلی رای کشور هستند وجود خواهد داشت اما همانطور که مردم چند ایالت آمریکا برای دهن کجی به تقلب‌های درون حزبی و اعمال نفوذ سرمایه‌داران برای انتخاب هیلاری کلینتون با صندوق‌ها رای قهر کردند و به ناگاه دیوانه‌ای مانند ترامپ از رحِم دموکراسی لیبرال بیرون آمد، این امکان وجود دارد که در ایران نیز این اتفاق بیافتد.
اصلاح‌طلبان ایران مدتهاست که درباره خیلی از مسائل صحبت نمی‌کنند. به عنوان مثال از این صحبت نمی‌کنند که چرا در پایان دوران ریاست جمهوری سید عبا شکلاتی(همان کسی که تکرار می‌کند) در انتخاباتی که وزارت کشور دولت خاتمی برگزار کرد و قاعدتا تقلبی در آن صورت نگرفته است، احمدی‌نژاد از صندوق رای بیرون آمد؟ چهار سال طول کشید که افرادی مانند تاج‌زاده و حجاریان اعتراف کنند که در انتخابات سال 1384 نامزد جدی نداشته اند! با گذشت 12 سال هنوز آنها تقصیر را صرفا به گردن فقرا و موضوع یارانه‌‌ می‌اندازند. ساعت به ساعت در رسانه‌های اصلاح‌طلبان گفتند که بی‌شعوری حاشیه‌نشینان و فقرا باعث شده است که احمدی‌نژاد با شعار پرداخت یارانه رای بیاورد.
در انتخابات سال 1396 مشخص شده است که حاشیه‌نشینان و فقرا با شعار پرداخت یارانه 250000 تومانی نیز به پای صندوق رای نرفته‌اند. با وجود یک تبلیغات بسیار فراگیر که مجریان و کارشناسان بی‌بی‌سی فارسی را نیز به تبلیغ برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری کشاند، چرا میزان مشارکت در محلات فقر نشین و حاشیه تهران، یک سوم میزان مشارکت در مرکز و شمال شهر تهران بوده است؟
بزرگان و متفکران اصلاح‌طلب 12 سال است یک دروغ بزرگ را تکرار می‌کنند و نتایج انتخابات سال 1396 بر تمامی ادعای‌های آنان خط بطلان کشیده است. احمدی‌نژاد با یارانه نیامد. احمدی‌نژاد را رای مردم روستاها و فقرا رئیس جمهور نکرذ. آمدن احمدی‌نژاد محصول بی‌توجهی عمدی دولت اصلاحات به مشکلات معیشتی و اقتصادی مردم بود. همان دلایلی که حسن روحانی را در سال 1392 رئیس جمهور کرد ولی باز هم با دروغ عنوان شده که خواست مردم چیزی دیگری بوده است.نه! خواست مردم در انتخابات 1392 هم پایانی بر تحریمها، فشار اقتصادی و  وضعیت نابسامان زندگی بود.

تاریخ در کشور ما طی دو مرحله تکرار می‌شود. اولین بار به صورت تراژدی و سپس چندین بار به صورت کمدی‌های سطحی و مفتضح. تصورش کار دشواری نیست. چند ماه به انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 مانده است و اصلاح‌طلبان و طرفداران دولت مطمئن هستند که مردم باز هم به آنها رای خواهند داد. احتمالاً اسحاق جهانگیری نیز آماده می‌شود تا با متلک‌پراکنی علیه کاندیداهایی که به فساد شهره هستند محبوب قلبها شود اما شکم گرسنه و نا امنی از آینده، دل و دماغی برای تماشای یک کمدی باقی نگذاشته است.
تصور کنید که از سال 1392 تا سال 1400 تمامی طرحهای تیم اقتصادی نئولیبرال دولت حسن روحانی به جای اینکه باعث بهبود وضعیت مردم شود باعث افزایس سود و درآمد سرمایه‌‌داران شده است. بیکاری و بی‌ثباتی شغلی فراگیرتر شده و در اثر بی‌ثباتی شغلی، ساختارهای سنتی خانوادگی در ایران متلاشی شده است. چون اجازه قانونی برای مستقر شده ساختارهای فرهنگی و اجتماعی جدید به جای ساختارهای کهنه وجود ندارد، جامعه ایران در یک سرگشتگی و سرگیجه عمیق فرو خواهد رفت. چیزی که نه شتر است و نه مرغ است. شتر مرغی است که می‌تواند با سرعت بدود و خود را به در و دیوار بکوبد اما توان پرواز و اوج گیری ندارد.

در وضعیتی که حتی رای دادن نیز چندان قانونی نیست چرا باید غافلگیر شد از اینکه جامعه دل به حرفهای زیبایی کسی بسپارد که به دروغ از عدالت و مبارزه با فساد و رانت خواری می‌گوید؟ آیا مردم در سال 1384 عاشق صورت زیبای محمود احمدی‌نژاد شده بودند که به او رای دادند؟ جامعه حتی وقتی به آزادی یا امنیت رای می‌دهد این کار را با دلایل اقتصادی و بر بستری از روابط تعمیم یافته از روابط تولیدی جامعه انجام می‌دهد. اقتصاد و معیشت همان دیو ترسناکی است که اصلاح‌طلبان از حرف زدن درباره آن می‌ترسند و منطق و منافع آنها در این حوزه در تضاد جدی با منافع جامعه و مردم قرار دارد. این تضاد یک تضاد ذاتی نیست، یک اصرار عمدی و آگاهانه در بین نیروهای اصلاح‌طلب است. فراموش نکنید که نتیجه کشاکش اصلاح‌طلبان با کارگزاران و طیف رفسنجانی از سال 1374 تا سال 1384 در نهایت منجر به این نشد که خانواده رفسنجانی به سمت اصلاح‌طلبان بچرخد بلکه این اصلاح‌طلبان بودند که به سمت خانواده هاشمی چرخیدند. حالا پسر بزرگ رفسنجانی باید به فکر این باشد که مرعشی را به عنوان شهردار تهران معرفی کند  و برادر رفسنجانی در فکر این است که مانع از تغییر وزرای کارگزارانی دولت اول حسن روحانی شود. اینجاست که ما معتقدیم بشکن زدن خانواده هاشمی در انتخابات 1396 باعث وقوع توفان در سال 1400 خواهد شد.



تامین اجتماعی، به نام کارگران، به کام دولت
دولت جمهوری اسلامی تا این لحظه بیش از صد و بیست هزار میلیارد تومان به سازمان تامین اجتماعی بدهکار است. دولت‌‌های مختلف در ایران برای تامین مخارج خود همواره دست در اموال سازمانی برده‌اند که صاحب اصلی آن کارگران و کسانی هستند که حق بیمه پرداخت‌‌ می‌کنند. مشخص نیست با این وضع چرا وزیر کار ایران به جای حمایت از نیروی کار و تلاش برای حفظ اموال سازمان تامین اجتماعی، در صف دشمنان نیروی کار قرار گرفته است و بی‌توجه به درآمدهای از دست رفته بیمه‌ای سازمان تامین اجتماعی از طرح‌‌های سه قلوی دولت دفاع می‌کند.
ربیعی‌‌ می‌گوید: «از سال ۹۲ هر چند نرخ اشتغال افزایش یافته اما این میزان متناسب با نیاز بازار کار نبوده است. طرح کارانه نیز در تاریخ پنجم بهمن سال گذشته در جلسه شورای عالی اشتغال به تصویب رسید که در قالب این طرح ما به افراد پول نمی‌دهیم بلکه سیاست‌‌های حمایتی از کارفرمایان در قالب این طرح در دستور کار قرار دارد.»
سهم بیمه 150 هزار فارغ التحصیل دانشگاه در طرح کاروزی(شش ماه کار) معادل 1360711800000 تومان و سهم حق بیمه کارفرمایان برای این تعداد نیروی کار معادل 2259731700000 تومان است. سهم حق بیمه 970 هزار نیروی کار در طول یک سال رقمی در حدود 8،799،269،640،000 تومان و سهم بیمه کارفرمایی  برای 970 هزار شغل مورد ادعای دولت برای مدت یک سال چیزی در حدود  29،225،863،320،000 تومان است. این را اضافه کنید که کارفرمایانی که در طرح کاروزی شرکت‌‌ می‌کنند قرار است به مدت 2 سال از پرداخت حق بیمه معاف شوند (متن صریح طرح: در خواست برقراری مشوق‌‌های بیمه سهم کارفرما به مدت دو سال مطابق لیست ارسالی به شعبه تامین اجتماعی در صورت استخدام کارورز، برای مقاطع کارشناسی و بالاتر). مشخص نیست منظور طراحان این طرحها از مشوق بیمه‌ای دقیقا یعنی چه؟ اگر دولت قرار است این سهم بیمه را پرداخت کند که این یعنی پرداخت پول از طرف دولت. اگر قرار است مشوق بیمه‌ای به معنای معافیت بیمه‌ای باشد این یعنی محرومیت سازمان تامین اجتماعی از دریافت سهم بیمه کارفرمایان به مدت 2 سال! آقای ربیعی دارد این ارقام نجومی را از کیسه خلیفه‌‌ می‌بخشد؟
نکته اول: باید بررسی کرد که دولت قرار است هزینه‌‌های این طرح‌‌‌ها را با چاپ اسکانس بدون پشتوانه تامین کند یا از طریق برداشت از ردیف بودجه‌‌های مصوب و از پیش تعیین شده؟ تیم نئولیبرال اقتصادی دولت در طرح خود آیا منابع این طرح را مشخص کرده‌اند؟ برای یافتن پاسخ این سوالات به سند بالادستی که توسط معاون اول رئیس جمهور ابلاغ شده است نگاهی‌‌ می‌کنیم. این همه‌ی توضیحاتی است که درباره منابع مالی این طرحها نوشته شده است:

« عنوان: اقدامات اساسی برای تامین مالی
* تامین مالی فراگیر
*تامین مالی اختصاصی برای رسته­های منتخب ملی و منطقه­ای
* تامین مالی خرد (Micro Financing)»
توجه کردید؟ همین! تمام شد! کل توضیح ارائه شده توسط منابع مالی این طرحها همین است که‌‌ می‌بینید! شرح اقدامات اساسی برای تامین مالی این طرح را ببینید. خودتان قضاوت کنید؛ فقط 14 کلمه! سه جمله بی ربط و بی معنا! سه عبارت غیر شفاف و بی سر و ته.

سوال: چه کسی یا کسانی این طرح را نوشته‌اند؟
سوال: این افراد برای تدوین این طرح‌ها چقدر از دولت پول(حق مشاوره و غیره) گرفته‌اند؟

نکته دوم: هیچ کجای این طرح توضیح داده نشده است که چرا سازمان تامین اجتماعی باید از حق بیمه نیروهایی کاری که قرار است بدون سابقه بیمه و یک سوم حقوق حداقلی اداره کار، بیگاری کنند محروم شود؟ چرا باید این پول به جای وارد شدن به حساب سازمان تامین اجتماعی به جیب سرمایه‌‌داران و استخدام کنندگان نیروهای بیگاری کننده برود؟ چرا وزیر کار به جای چانه‌زنی برای گرفتن حق بیمه‌‌‌ی سازمان تامین اجتماعی، در حال دفاع از این طرح است؟ در نظر داشته باشید که تامین اجتماعی در آستانه ورشکستگی است و به دلایل بسیاری سودآوری و توان تامین مالی برای پرداخت خدمات درمانی و هزینه‌های بازنشستگی را از دست داده است. برداشتهای انبوه دولت از ثروتهای سازمان تامین اجتماعی، نامشخص بودن میزان دقیق اموال این سازمان، عدم نظارت عمومی و کارگری بر اموال این سازمان، استخدام لشگری از آقازاده‌ها با هزینه هنگفت حقوق و مزایای آنها در شرکتهایی که متعلق به کارگران و بازنشستگان است، کاهش اشتغال واقعی و مستمر و معیوب شدن چرخه واریز حق بیمه و بسیاری دلایل دیگر باعث شده است که هیچ آینده‌ای برای کارگران و بازنشستگان سازمان تامین اجتماعی قابل تصور نباشد. همین یک دلیل که سازمان تامین اجتماعی با معضل کاهش اشتغال واقعی و مستمر، و معیوب شدن چرخه واریز حق بیمه دچار بحران شدید شده است کافی است تا وزیر کار به هیچ قیمتی زیر بار بیمه نشدن نیروهای کار در طرح‌‌های سه قلوی دولت نرود اما وزیر کار درست برعکس عمل‌‌ می‌کند. پیدا کنید پرتقال فروش را!







عوامل موثر در رکود اقتصادی
در ابتدای این مقاله قول داده  شد که در ادامه، فهرستی از علل رکود اقتصادی در ایران اعلام گردد. بنا بر یک جمعنبدی از گفته‌‌های مسئولان اقتصادی، کارفرمایان و کارشناسان اقتصادی، علل رکود اقتصادی در ایران به شرح زیر است:
1: فساد گسترده اقتصادی
2: کمبود شدید نقدینگی
3: قوانین پیچیده و غیر ضروری و حاکم بودن بوروکراسی پیچیده و بسیار دست و پا گیر و کُند.
4: وجود رانت‌‌های سنگین در سیستم اقتصادی ایران
5: واسطه‌گری و دلالی بانکها و رقابت بانکها با همه فعالان اقتصادی در همه عرصه‌‌های اقتصادی سودآور
6: ناکارآمدی نظامی بیمه‌ای کشور در همه سطوح کارفرمایی و کارگری و غیره
7: عدم آمایش جمعیتی در ایران و اجرای طرح‌‌های بی‌هدف و متناقض جمعیتی در ایران که بدون کارشناسی صحیح و صرفا بر مبنای نظر این یا آن فرد به اجرا در می‌آید.
8: فرسودگی و ضعف شبکه‌های زیر بنایی کشور و واگذاری این شبکه‌های حیاتی و ملی به بخش خصوصی تحت عنوان اصل 44 قانون اساسی. این عامل سبب شده است که به جای رویکرد ملی به شبکه‌‌های زیربنایی کشور به این بخشها و توسعه مستمر آنها، به عنوان گاو شیرده‌ای نگاه شود که باید آنها را تا قطره آخر دوشید.
9: مشکلات سیاسی داخلی و عدم ایجاد امنیت برای سرمایه‌‌های داخلی و خارجی
10: مشکلات دیپلماتیک بین‌المللی و بحرانهای منطقه‌ای متعدد و متناوب که سبب فرار سرمایه‌‌های داخلی و خارجی از ایران شده است.
11: عدم همسویی قوای سه گانه و نهادهای حاکمیتی قدرتمند خارج از نظارت دولت.
12: دخالت نهادهای نظامی و شبهه نظامی و شبهه حاکمیتی در اقتصاد ایران.
13: عدم پرداخت مالیات از سوی بزرگترین کارتل‌‌های اقتصادی موجود در ایران و معافیت قانونی و غیر قانونی این نهادها از پرداخت مالیات.
14: قاچاق، عدم کنترل مرزها و ناکار آمدی گمرکات به دلیل فقدان نظارت و عدم کنترل نیروی واحد بر مرزها و امورات کمرگی
15: فقدان یک برنامه‌ریزی متمرکز ملی و سراسری بر مبنای نیاز سنجی دقیق و تخصیص دقیق منابع برای رسیده به هدفهای از پیش طراحی شده و مشخص
16: مستقر شدن یک تیم نئولیبرال در هسته اقتصادی همه دولتها(از احمدی‌نژاد تا روحانی) و ناهمسو بودن منافع و نظرات تیم اقتصادی دولتها با منافع ملی و منافع اجتماعی و منافع مردم
17: ناکارآمدی نظام آموزشی در ایران و فقدان برنامه‌ریزی جامع برای تربیت مناسب نیروی کار در ایران.

البته که ادعا نمی‌شود این لیستی کامل و بی‌نقص است اما حل هر کدام از این مشکلات به تنهایی می‌تواند تاثیرات شگرفی در بهبود شرایط اقتصادی ایران ایجاد کند.




دانش‌گاه
فراموش نکنید همان تیمی اقتصادی‌ که برای بهبود آمار اشتغال دولت حسن روحانی اقدام به طراحی سیستم بیگاری در ایران کرده است همان تیمی است که دانشکده‌‌های اقتصاد دانشگاه‌‌های ایران را نیز در کنترل خود دارد و اجازه تربیت کسانی که نظرات مخالف با این تیم را داشه باشند‌‌ نمی‌دهد.
در زمان محمود احمدی‌نژاد آخرین استادی دارای اندیشه‌‌های سوسیالیستی و یا طرفدار منافع جامعه از دانشگاه‌ها بیرون انداخته شدند(بارنشستگی اجباری و ...) تا جایگاه نئولیبرالها در دانشگاه‌‌های جمهوری اسلامی ایران تثبیت شود.
همچنین به جای پذیرش دانشجو بر اساس نیاز کشور، ظرفیت دانشگاه‌ها به صورت بی‌حساب و کتاب افزایش یافت تا جوانان و تحصیل‌کردگان ایرانی به جای ورود به بازار کار از روی ناچاری و بیکاری به ادامه تحصیل در مقطع بالاتر تحصیلی بپردازند و حالا بازار کار ایران با انبوهی از دارندگان مدرک لیسانس و فوق لیسانس و دکتری رو به رو است که هیچ جای خالی‌ای برای آنها وجود ندارد.
محتوی آموزشی دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی در ایران بسیار ناکارآمد است. به طور مثال دانشجویان رسته‌‌های مهندسی در ایران به جای پاس کردن 75 تا 80 واحد درسی نزدیک بین 130 تا 140 واحد درسی پاس‌‌ می‌کنند. به آنان دروسی آموخته‌‌ می‌شود که هیچ کاربرد عملی‌ ندارد. نرم‌افزارهایی که به دانشجویان آموخته می‌شود اغلب مربوط به قرون وسطی است. نظامی ارزشیابی دانشگاه‌‌های ایران مبتنی بر حفظیات است و هیچ نگاهی به سوی اهداف کاربردی ندارد. در حالی که آزمایشگاه‌‌های دانشگاه‌‌های معتبر روی تحقیقات جدید علمی کار می‌کنند در آزمایشگاه‌‌های دانشگاه‌‌های ایران همچنان از دانشجویان خواسته می‌شود به محاسبه G  بپردازند.
فاجعه به همینجا ختم نمی‌شود. به فکر و به شیوه تفکر حمله شده است و فضای اندیشه در ایران(مثلاً حوزه چاپ و نشر) به جولانگاه مشترک تفکرات نئولیبرال و پست مدرنیستی تبدیل شده است. دانشگاه‌‌‌ها هم که البته اسلامی شده است.


پیشنهاد ایجابی
معمولا به مارکسیستها، سوسیالیستها و جامعه‌گرایان غر‌‌ می‌زنند که چرا فقط نقد‌‌ می‌کنند. یعنی ابتدا آنها را از دانشگاه، نشریات و رسانه‌‌‌ها حذف‌‌ می‌کنند و بعد‌‌ می‌گویند چرا به جای نظریات سلبی، نظریات ایجابی ارائه‌‌ نمی‌کنند.
البته که نویسنده این مقاله در مقابل اساتیدی همچون ناصر زرافشان، فریبرز رئیس‌دانا، محمد مالجو و پرویز صداقت و سایر اساتید و مطلعینی که نامشان در خاطر هست یا نیست، حرف زیادی برای ارائه ندارد اما حتی به عنوان یک پیجوی مباحث اقتصاد سیاسی‌‌ می‌توان از امثال جنابان آقایان نیلی و غنی‌نژاد و امثالهم درخواست کرد که اسناد و اطلاعات خود را از نظام اقتصادی ایران که به عنوان مشاوران اقتصاد همه دولتهای اصلاح‌طلب، اصولگرا و معتدل در اختیار دارند را در اختیار صاحبان اصلی آنها(یعنی مردم) قرار دهند تا مشخص شود  تفکرات دیگر چگونه به مشکلات و نظام اقتصادی کشور‌‌ می‌پردازند. اما از آنجا که این جنابان آقایان(اعضای مادام العمر همه دولتها – تا اطلاع ثانوی) حتی محال است که مبالغ دستمزدهای مشاوره‌ای خود را به افکار عمومی اعلام کنند چه برسد به اینکه مخالفین و منتقدین خود را از داده‌‌های اقتصادی ایران مطلع سازند ناچاریم به قول اقتصاددان لیبرال دانشگاه کمبریج(نظریات پروفسور هاجون چنگ در کتاب نیکوکاران نابکار) رقابت اقتصادی خود را با  نئولیبرالهای ایران در شرایط کاملا برابر برگزار کنیم. یعنی در حالی که آنها شورت ورزشی به پا دارند و صد متر جلوتر از ما هستند و ما پالتو به تن داریم و به پاهایمان وزنه‌‌های ده کیلویی بسته شده است. باکی نیست.

الف: دولت در لایحه بودجه سال ۹۶ کل کشور بودجه ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران را ۷هزار و ۷۷۲میلیارد تومان(7،772،000،000،000)، ستاد مشترک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را ۲۲هزار و ۲۴۵میلیارد تومان(22،245،000،000،000)، سازمان بسیج مستضعفین را یکهزار و ۱۵۵ میلیارد تومان (1،155،000،000،000) و ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح را ۳هزار و ۲۱میلیارد تومان (3،021،000،000،000) پیشنهاد داده بود. یعنی جمعاً 34،193،000،000،000 تومان!

ب: در ایران هم اکنون تقریبا 800000 نفر سرباز وظیفه وجود دارد. سالیانه تقریبا 400000 سرباز وظیفه جذب می‌شود.

پ: حقوق ماهیانه سربازان وظیفه ایران بر حسب مدرک تحصیلی، رقمی بین 70 تا 120 هزار تومان می‌باشد.

ت: در ایران به صورت متوسط سالیانه چهارصد هزار سرباز وظیفه به خدمت فرخوانده‌‌ می‌شوند. تقریبا یک سوم این تعداد موفق به گرفتن معافیت دائم یا معافیت از رزم‌‌ می‌شوند و یا به جمعیت دو میلیون نفره سربازان فراری ملحق‌‌ می‌شوند. به صورت کلی هشتصد هزار سرباز وظیفه در کشور مشغول طی کردن دوران سربازی خود هستند.
 ما کارشناس مسائل نظامی نیستیم اما عقل سالم و سلیم حکم‌‌ می‌کند که ده نیروی مجرب و آموزش دیده با امکانات کافی، بهتر از 100 سرباز وظیفه با کلاشنیکف عهد عتیق‌‌ می‌توانند وضعیت مرزها را تثبیت کنند.
ث: در خبرهای رسمی مدام تکرار‌‌ می‌شود که ایران در تامین تجهیزات انفرادی و بخشی از تجهیزات موتوری و زرهی، کاملا خودکفا است. احتمالاً این ادعا چندان دور از واقعیت نیست.

ج: تا پیش از تصویب و اجرای طرح سرباز صنعت، هر دانشجویی که به جای خدمت سربازی، امریه می‌گرفت و در یک در شرکت مشغول به کار می‌شد، هر ماه بین 600 تا 800 هزار تومان حقوق می‌گرفت. در طرح سرباز صنعت هیچ حقوقی به دانشجویانی که مشغول کار می‌شوند پرداخت نمی‌شود. طرح سرباز صنعت هم اکنون در دانشگاه علم و صنعت مشغول اجرا است. گویی همه مشکل کشور در گروه این است که جوانان 15 تا 35 سال ایران مجانی برای دیگران کار کنند. خود اعضای قوای سه‌گانه و مسئولان کشور و فرزندانشان چرا برای بهبود شرایط اقتصادی به صورت مجانی کار نمی‌کنند.
سوال: اگر ایران سرباز وظیفه زیاد دارد در حدی که به آنها احتیاج ندارد و سربازان را برای بیگاری برای سرمایه‌داران می فرستد، پس چرا سربازی در آن اجباری است؟
سوال: اگر در ایران سرباز وظیفه کم است و این سربازان به دلیل تخصص و علمی که دارند _در شرایط کمبود سرباز_ به خارج از محیط نظامی فرستاده می شوند که کار کنند پس چرا ادعا می شود آنها کار بلد نیستند؟
سوال: سربازی و خدمت اجباری مربوط به محیط ها نظامی است. چرا کسی که گناهش فقط این است که در ایران به دنیا آمده باید بنا به دستور یک نهاد نظامی برود و برای یک نهاد اقتصادی بیگاری کند و هیچ دستمزدی در مقابل کار خود دریافت نکند؟

چندی پیش کمپینی برای حذف خدمت سربازی در ایران ایجاد شد که با شکایت مقام‌‌های نظامی به صورت خودخواسته متوقف کردید. در ایام اخیر نیز فضا اصلاً برای طرح این ایده مساعد نیست. جنگ در سوریه به شکلی در آمده که همه قدرتهای جهانی و منطقه‌ای در حال جنگیدن با یکدیگر هستند تا سوریه را به سمت دموکراسی حرکت بدهند! نبرد دولت مرکزی عراق با داعش در جریان بوده است. اقلیم کردستان عراق قصد جدایی از عراق را دارد. عربستان ایران را تهدید کرده است که جنگ را به داخل خاک ایران خواهند کشاند. داعش اولین عملیات تروریستی خود را در پایتخت ایران انجام داده است و در جریان یک مانور اعلام نشده ضد تروریستی در فرودگاه مهرآباد یکی از نیروهای امنیتی با تیر جنگی کشته شده است.
مجموعه این شرایط باعث شده است که کسی جرات پیگیری طرح حذف خدمت اجباری را نداشته باشد. لابد در شرایطی که کشور با بحران امنیتی مواجه است باید از تامین نیروی انسانی برای حفظ امنیت کشور دفاع کرد. اما درست به همین دلایل‌‌ می‌توان از حذف خدمت اجباری در ایران دفاع کرد.
در شرایطی که کشور با بحران جدی امنیتی به خصوص در مرزهای خود مواجه است، از دست یک سرباز وظیفه چکاری ساخته است؟ چند سرباز دیگر باید در حال خوردن چیپس و ماست در گرمای جانفرسای محیطی که برایش بومی نیست، در چادر خود غافلگیر شوند؟ آیا بهتر نیست که امنیت مرزها به عهده‌‌‌ی نیروهایی آموزش دیده و دارای امکانات مناسب گذاشته شود.
دولت حسن روحانی با اجرای طرح‌‌های سه قلو به دنبال بهانه برای تزریق نوعی از نقدینگی به بخش تولید و خدمات است. طرحی که بسیاری بر این عقیده هستند که در پایان منجر به استخدام نیروهای کار نخواهد شد. خود کارفرمایان که قرار است بیشترین سود را از این طرحها ببرند اعلام کرده اند که مشکل آنها نیروی کار نیست و مشکلات پیش روی آنان چیزهای دیگری است که پاره‌ای از آنها در بالا توضیح داده شد.

به بیان ساده، دولت قرار است حجمی از نقدینگی را که دقیقا مشخص نیست چقدر، به جایی که دقیقا مشخص نیست کجا، هدایت کند تا مشکل اشتغال در کشور حل شود ولی هم نیروهای کار و هم کارفرمایان معتقد هستند که در نهایت هیچ دردی از اقتصاد ایران حل نخواهد شد.
اگر یادتان باشد دولت حسن روحانی زماین برای خروج از رکود به دو طرح متوسل شد:
1: وام خودرو
2: وام خرید کالای ایرانی
این طرح‌‌‌ها قرار بود چه تاثیری داشته باشند؟ قرار بود این نقدینگی، به عنوان افزایش ظرفیت بازار عمل کنند تا انبارهای بخش‌‌های مختلف تولیدی در ایران از رکود خارج شده و به مدد به گردش درآمد پول‌‌های خوابیده در انبارها(کالاهای بدون مشتری) قسمتهایی از اقتصاد ایران که با این حوزه‌‌‌ها در ارتباط بودند فعال شوند.
آیا‌‌ نمی‌توان این تحرک را از طریق دیگری ایجاد کرد؟ استخدام مثلا 400 هزار نفر نیروی نظامی در ارتش و تشکیل یک ارتش حرفه‌ای و ملغا کردن طرح خدمت وظیفه. استخدام دائمی 400 هزار نفر یعنی نیاز به 400 هزار واحد مسکونی، یعنی اضافه شدن یک بازار 400 هزار نفره به بازار مصرف مواد غذایی، پوشاک، لوازم التحریر، مبلمان، حمل نقل و غیره و غیره.یعنی ایجاد تحرک در زنجیره‌ای از مشاغل و نه فقط خودروسازی.

بیائید طور دیگری نیز به مسئله نگاه کنیم. بر مبنای ادعای دولت سالیانه 25 میلیارد دلار یعنی تقریبا معادل 95000000000000 تومان کالای قاچاق وارد ایران‌‌ می‌شود. آیا‌‌ نمی‌شود با استخدام نیروی انسانی و تجهیز گمرکات ایران باعث شد که مبلغ 95000000000000 تومان کالا به جای ورود قاچاقی به کشور به ظرفیت تولید کشور اضافه شود؟ تجهیز و نوسازی کمرگ یعنی ایجاد اشتغال دائمی و تحرک حوزه آی.تی، صنایع مخابراتی و ارتباطی، صنایع اپتیک، صنعت تولید ماشین الات، صنعت تولید لوازم اداری، تجهیز بنادر، توسعه راه‌ها، توسعه تجهیزات فرودگاهی و دریایی و غیره و غیره. آیا دور از ذهن است که به جای استخدام 400 هزار نیروی نظامی، ده‌‌‌ها هزار شغل مرتبط با مشاغل زیرساختی و ضد فساد ایجاد شود؟
همین منطق را‌‌ می‌توان برای «واحد کردن شرکتهای بیمه و قوانین آنها»، «تسهیل سرمایه گذرای خارجی»، «دخالت جدی دولت و نهادهای تصمیم‌گیرنده در بخش تعدیل حقوقی و اقتصادی اثرات مهلک نرخ بالای بهره مالکانه زمین در ایران»، «به چرخش در آوردن حوزه محصولات فرهنگی» و غیره و غیره بسط داد؟
راهکارهای قدرتمند و صد در صد موثری هم برای نجات اقتصاد ایران وجود دارد که به دلیل تثسیم شدن جامعه ایران به خودی و غیر خودی، امکان اجرای آنها بسیار دور از تصور است. استخدام غیر مستقیم نیروهای متخصص در بخش‌‌های ضد فساد، بازسازی قوه قضائیه، نظام حسابرسی عمومی و مدیریت بخش مالی، تحرک رسانه‌‌های مستقل و غیره از دیگر طرحهایی است که دقیقا‌‌ می‌تواند با اعتبار مشخص و محل خرج کرد مشخص و بر مبنای یک طرح هدفمند به اجرا درآید. آیا‌‌ می‌دانید اشتغالی که از طریق ایجاد یک روزنامه جدید ایجاد‌‌ می‌شود با اشتغال ناشی از یک پتروشیمی برابری‌‌ می‌کند؟ نیروی عبث و بیهوده‌ای که با سرمایه‌ای هنگفت مشغول فیلتر اینترنت در ایران است‌‌ می‌تواند خیلی راحت در خدمت ایجاد مشاغل دیجیتال قرار بگیرد. دیجیتالی شدن بخش خرده فروشی و خدمات، ضمن ایجاد شغل و ایجاد عناوین شغلی جدید،‌‌ می‌تواند به مقابله با فساد در ایران خدمت جدی بکند. کشور کوچکی مانند اسرائیل‌‌ می‌تواند بزرگترین اقتصاد مبتنی بر استارت آپ‌ها، اپ‌‌‌ها و مشاغل دیجیتال باشد و آن وقت کشور بزرگی مانند ایران که سالیانه انبوهی از متخصصان مختلف را در قالب فرار مغزها از دست‌‌ می‌دهد امکان فعالیت در این عرصه‌‌‌ها را ندارد؟
جمع‌بندی

الف: در ده‌های اخیر بسیار سعی شده است با اختراع فرمولهای عجیب و غریب و پیچیده کردن مفاهیم، اقتصاد و اقتصاد سیاسی به اموری صرفا آکادمیک تبدیل شوند که جز به اساتید اقتصاد و  اعضای کابینه دولتها ارتباطی نداشته باشد. اگر قبلاً از یک اقتصاددان سیاسی یا یک فیلسوف درباره بنیادی‌ترین مفهوم اقتصاد و اقتصاد سیاسی سوال می کردید که نظریه ارزش چیست؟ او این مفهوم را با زبان آدمی‌زاد به شما پاسخ می‌داد اما حالا یک نمودار به شما می‌دهند و می‌گویند مساحت زیر این نمودار، تعیین کننده ارزش یک کالا است! یعنی به جای اینکه یک مفهوم را به شما توضیح بدهند به شما یک نقاشی نشان می‌دهند. با وجود همه این شیادی‌ها، مردم عادی به دلیل سر و کار داشتن روزانه با مسائل اقتصادی، با بحث ها بیگانه نیستند. محمود احمدی‌نژاد اگر صد بار دیگر هم نمودار و جدول نشان می‌داد باز هم مردم می‌فهمیدند که قیمت گوجه در دولت دوم او چهار برابر شده است. حسن روحانی نیز هرچه نمودار و فرمول ارائه کند و ادعا کند اقتصاد این یا آنطور شده است باز مردم عادی می‌فهمند که قیمت گوجه در طول دولت اول او دو برابر شده است. حالا می خواهد فرمول های این را تایید کنند یا نکنند. می تواند سعی کرد با چند نقاشی کامپیوتری و مشتی آمار که معلوم نیست چگونه تهییه شده اند به مردم دروغ گفت اما نمی توان آنها را مجبور کرد که باور کنند.

جایی برای چک و چانه زدن وجود ندارد. تولید سه عامل اصلی دارد:
1: مواد اولیه، 2: تکنولوژی، 3: نیروی کار
به مدد گسترش خطوط حمل و نقل و تکنولوژیهای استخراجی، اکنون قیمت مواد اولیه تقریبا در همه جهان ثابت است. البته که نزدیکی یا دوری یک صنعت به محل تولید مواد اولیه بسیار تعیین کننده است و همین دلیلی شده است که مثلاً ایفون آمریکایی در چین تولید شود و لباس و کفش نایک در بنگلادش و اردوگاه آوارگان فلسطینی در اردن؛ اما این عامل دیگر تاثیرات شگرف گذشته را که منجر به ایجاد استعمار و اشغال نظامی مستقیم کشورها می شد را ندارد و به جز نفت و انرژی که همچنان خاورمیانه را در جنگ نگاه داشته است، در مورد بقیه مواد اولیه، مشکل سرمایه‌داران با ایجاد انحصارات و روی کار آوردن دولتهای دست نشانده حل شده است.
 در مورد تکنولوژی نیز این قضیه صادق است. به جز کالای با تکنولوژی بسیار بالا(ماهواره‌ها، هواپیما، دستگاه‌های مولد صنعتی، قطعات الکترونیکی، تسلیحات پیشرفته، سنسورهای بسیار دقیق و غیره) در مورد باقی کالایی‌هایی که بدنه اقتصاد جهانی را تشکیل می‌دهند و یا جزئی از سبد کالاهای مصرفی روزمره هستند، هر کشوری که یک نظامی دانشگاهی و تولیدی نصفه و نیمه هم داشته باشد تکنولوژی لازم برای تولید کالاهای عادی را دارد.

تنها بخشی از تولید که همچنان قابل چانه زنی است، نیروی کار انسان زنده است. اینکه قیمت یک ساعت کار نیروی کار در فرانسه 40 هزار تومان است و در ایران 4 هزار تومان، یکی از دلیلی است که مدیر عامل توتال را وا می دارد که بگوید شرایط سرمایه گذاری در ایران استثنایی و سکسی است! دستمزد نیروی کار همان عاملی است که ترامپ مجهز به سلاح هسته‌ای را هم برای بازگشت کارخانه‌ها از چین به آمریکا، عاجر کرده است. سرمایه فقط یک منطق دارد. سرمایه سود می‌خواهد و جایی می رود و مستقر می‌شود که سود بیشتری وجود داشته باشد. برای همین سرمایه ها در نقاطی که دستمزد کارگر بسیار پائین است مسقر می شوند.


ایران فقط سه جذابیت برای سرمایه گذاران خارجی دارد:

1: وجود فساد گسترده و امکان تغییر و خرید همه چیز با پول
2: بی‌توجهی کامل به مباحث محیط زیستی
3: نیروی کار بسیار ارزان قیمت







به این عکس خوب نگاه کنید. خنده‌های حسن روحانی در کنار رئیس صندوق بین‌المللی پول! یکی از سه نهادی که برای درهم کوبیدن اقتصادهای ملی و باز کردن راه برای قدرتهای جهانی فعالیت می کند. تا کنون 28 کشور سیاست های تعدیل ساختاری که نسخه های صندوق بین المللی پول بوده است را اجرا کرده اند و در همه این 28 کشور مردم به خاک سیاه نشسته‌اند. آب در آرژانتین خصوص شد و قیمت آن 400 درصد افزایش پیدا کرد. محیط زیست این کشورها ویران شد. فاسدترین سیاستمداران تبدیل به سیاست مداران قانونی و رسمی این کشورها شدند.

 بعد از این دیدار و این خنده‌ها بود که دولت تلاش کرد هرطور شده است قوانین کار ایران را تغییر دهد. قانون کار ایران آخرین چیزی که از انقلاب 1357 برای کارگران و مردم ایران باقی مانده بود. دولت تلاش کرد تا قانون کاری را تصویب کند که مطابق آن چپاول و استثمار نیروی کار توسط سرمایه‌داران داخلی و خارجی قانونی باشد اما خوشبختانه با تلاشهای فعالان کارگری و نیروهای مترقی و دلسوز کشور، جلوی این کار گرفته شد. حالا دولت حسن روحانی می خواهد با برنامه‌ای به اسم برنامه جامع اشتغال، با یک اسم دیگر به نیروی کار و قانون کار در ایران حمله کند.


ب: دولت حسن روحانی‌‌ می‌رود تا با برنامه‌‌‌ها و طرح‌‌های اشتباه برای مقابله با رکود اقتصادی، یا فضاحتی مانند مسکن مهر احمدی‌نژاد بیافریند یا با بیدار کردن بی‌هدف نقدینگی خوابیده در بخش راکد مسکن یک هیولایی مهار نشدنی را بیدار کند، یا با اجرای سیاستهای نادرست باعث افزایش نرخ تورمی شود که به صورت مصنوعی پائین نگاه داشته شده است، و یا همچون دولتهای آمریکایی معاصر با بحرانهای اقتصادی پیاپی سالهای 1998، 2001، 2008، 2011 و غیره به جای پرداختن به مشکلات مردم و جامعه به تقویت سرمایه‌داران بپردازد و شکاف طبقاتی را در جامعه‌ای افزایش دهد که یکبار پیش از این ترامپ خود زائیده است.

پ: مشکل بخش تولید در ایران توسط دولت حسن روحانی اشتباه فهمیده شده است و طراحی راه حل برای مشکلی که اساساً مشکل اصلی بخش تولید نیست، هیچ کمکی به بخش تولید نخواهد کرد. همین حالا هم نیروی کار ایرانی یکی از ارزان‌ترین نیروهای کار در جهان است. رایگان کردن قیمت نیروی کار در ایران هیچ دردی از بخش تولید دوا‌‌ نمی‌کند. مشکلات بخش تولید چیزهای دیگری است که بالاتر به آنها اشاره شد.

ت: دولت حسن روحانی و بقیه ساختارهای قدرت در ایران بهتر است به جای بیگاری کشیدن از فارغ التحصیلان دانشگاهی، به اصلاح اساسی و تغییر نظام آموزشی و دانشگاهی در ایران بپردازد. نظام آموزشی، مراکز فنی حرفه‌ای و دانشگاه موظف هستند و باید آن چیزی را بیرون بدهند که دقیقا مورد نیاز نظام اقتصادی ایران است. مادامی که مثلا  یک مهندس مجبور است درس تاریخ و جغرافیا پاس کند و در آزمایشگاه‌‌های فنی به جای ازمایشات علمی و روش کار تحقیقی دانشجویان را مجبور‌‌ می‌کنند آزمایش‌‌های عهد گالیله را تکرار کنند، وضع همین است که هست. دانشگاه قرار نیست هتل یا دفتر جهانگردی باشد و به همین دلیل ایجاد شعبه‌‌های کیش و آکسفورد و هاوایی و غیره، چیزی اساسا زاید و مخل نظام آموزشی و تولیدی و اقتصادی در ایران است.

ث: بیرون ریختن حاملان و مروجان تفکر نئولیبرال از تیم اقتصادی دولت امری ضروری است. مادامی که تفکرات اقتصادی حاکم بر دولتها، تفکرات نئولیبرالی است، هرگز دولت نخواهد توانست مشکلات جامعه و مردم را حل کند. آنچه نئولیبرالها نسخه‌‌ می‌کنند برداشت دائمی سود از همه عرصه‌‌های عمومی و مستمندسازی دائمی طبقه کارگر و زحمتکشان است. مادامی که اکثریت جامعه ایران نانی برای خوردن ندارند، واردات پورشه و مازراتی دردی از اقتصاد ایران دوا نخواهد کرد. چرخ‌‌های پورشه و مازراتی برای گردش چرخهای صنعت در ایران‌‌ نمی‌چرخد. این چرخها، چرخهای جگرخواری‌اند نه موتور محرکه صنعت و تولید داخلی.

ج: اگر فرد، گروه یا دولتی از بی‌قانونی در کشور ناله‌‌ می‌کند خود باید از قانون‌شکنی خودداری کند. هیچ سند و قانونی‌‌ نمی‌تواند در مغایرت با سند و قوانین بالادستی خود تصویب و اجرا شود. طرح اشتغال‌زاریی(اشتغال‌سازی دولت) دارای مغایرت آشکار با تمامی سندهای بالادستی خود از جمله قانون اساسی، قانون کار، برنامه توسعه، مصوبات شورای عالی کار، مقاوله نامه‌های بین‌المللی در زمینه کار که به امضا و تصویب جمهوری‌اسلامی ایران رسیده است،‌‌ می‌باشد.
آقای علی خدایی، عضو شورای عالی کار در ایران‌‌ می‌گوید که از قصد دولت برای ابلاغ طرحهای سه قلو بی‌اطلاع بوده است. او‌‌ می‌گوید «حتی یک نفر از اعضای کارگری  و کارفرمایی در کمیته راهبردی این دستورالعمل عضو نیستند. در حالی که بارها شعار سه جانبه گرایی داده‌اند.»
آیا مقاوله‌نامه‌های شماره  30، 89، 95، 100 و 131 که بین جمهوری اسلامی ایران و سازمان بین‌المللی کار( International Labour Organisation, ILO ) امضا شده است برای شوخی و خنده تصویب شده است؟


چ: شفاف‌سازی قوانین و داده‌ها، اولین قدم در راه حرکت به سوی خرد جمعی است. مادامی که مشاوران نامشخص دولت اقدام به تدوین طرح‌‌های نامشخص با بودجه‌‌های نامشخص برای طرح‌‌های با نتایج نامشخص‌‌ می‌کنند، از دل این طرحها نتیجه‌ای جز بیگاری، فلاکت، افزایش شکاف طبقاتی و مستمندسازی اکثریت جامعه، حاصل نخواهد شد.





پی نوشت ها
1:  ابلاغ جزئیات برنامه دولت برای ایجاد ۹۷۰ هزار شغل در سال ۹۶ (سند)
2: مصاحبه آقای علی خدایی عضو شورای عالی کار (سند)
3: فهرست مقاوله‌نامه‌های امضا شده بین جمهوری اسلامی ایران و سازمان بین‌المللی کار ( International Labour Organisation, ILO )  - (سند)
4: قوانین مربوط به ترکیب شورای عالی کار در ایران (سند)
5: برنامه های دبیرخانه ستاد فرماندهی اقتصاد مقاومتی (سند)
6: سامانه کارورزی وزرات تعاون ، کار و امور اجتماعی (سند)
7: تنها سند مقدماتی و غیر قابل استناد طرحی که در حال اجرا‌‌ می‌باشد. (سند)
8: ابلاغ همزمان چهار طرح اقتصادی توسط دولت حسن روحانی(سند)
9: جزئیات دستورالعمل اجرای طرح «مهارت‌آموزی» (سند)
10: یک گزارش دست و پا بسته در یک روزنامه داخلی پیرامون دستورالعمل اجرائي مهارت‌آموزي در محيط كار واقعي (سند)
11: سه اظهار نظر کارگری (سند1)، (سند2)، (سند3)
12: یک نماینده مجلس: این طرح قبلاً در هند شکست خرده است (سند)
13: ارقام مربوط به رشد بودجه های نظامی در دولت حسن روحانی (سند)
14: متن کامل قانون بودجه سال 1396 ایران (سند)
15: تخمین تعداد سربازان غایب در کشور (سند)
16: آمارهای ضد و نقیض از نرخ تورم در ایران (سند1) و (سند2)
17: هشتاد درصد شاغلان بدون بیمه در ایران، زنان هستند. بیگاری بدون ابلاغیه هم در جریان است. (سند)
18: متن کامل قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (سند)
19: طرح دولت برای اعطای وام خودرو (سند)
20: طرح دولت برای اعطای وام خرید کالا و خدمات (سند)
21: لیست تعدادی از اختلاس های نجومی دهه 90 در ایران (سند)
22: محمد هاشمی رفسنجانی: نیازی به تغییر در کابینه نیست. (سند)
23: حجاریان: در انتخابات ۸۴ حزب مشارکت بی‌جهت آقای معین را کاندیدا کرد. (سند)
24: مرتضي حاجي رئيس ستاد انتخاباتي سيد محمد خاتمي در انتخابات دوم خرداد 76: موافق كانديداتوري معين نبودم. (سند)

25: اگر هایک و فریدمن زنده بودند ، با خواندن مصاحبه نئولیبرال‌های ایرانی خود را به دار می‌آویختند! (سند)
26: درباره نظریه ارزش و نقد‌های اتوپیایی نئوکلاسیک‌ها (سند)
27: برای مطالعه پیرامون سیاست‌ها و طرحهای نئولیبرالیستی سه خواهر(صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی) به کتابهای پروفسور «هاجون چنگ»، دکتر «ایرج سیف» و دکتر «ناصر زرافشان» مراجعه بفرمائید.






استفاده از همه یا بخشهایی از این مقاله با یا بدون ذکر نام نویسنده یا تحت هر عنوان و نام هر فرد دیگری مجاز و بلامانع است.




ایران – تیرماه 1396