چند نکته درباره اولین عملیات تروریستی داعش در تهران






 من سالهاست درباره مسائل سیاسی روزمره مقاله نمی نویسم و مصاحبه نمی کنم. اولین دلیل آن این است که دیگر آستینم جایی برای فرو کردن چوب جدید ندارد. دلیل بعدی اینکه این شیوه انشاء نویسی دسته جمعه با موضوع واحد که هر ساعت و هر روز موضوعش عوض می شود و شرکت در آن مستلزم صرف ساعتهای زیاد در فضای مجازی و تحمیل کردن نوعی خواصی از سبک زندگی است را نمی پسندم. مرسوم است که با یک عکس و نوشتن چند خط مطلب در فیس بوک و  چند توئیت 140 کارکتری در فضای مجازی، سر و ته یک موضوع به هم می آید و بماند که بیش از آنکه لایک کنندگان در معرض یک نوشته(موضع یا نظر) قرار بگیرند این نویسنده است که در معرض خواست، اراده و میل لایک کنندگان قرار می گیرد و به مرور دغدغه اش از آگاهی بخشی به گرفتن تایید، تغییر می یابد.

 نکته مهمتر و اصلی اینکه کالایی شدن فعالیت سیاسی و حاکم شدن انحصارات در چرخه تولید و توزیع کالاهای سیاسی، عملا حتی فرآیندهای آگاهی بخشی را نیز کاملا مختل و وارونه کرده است. هیچ رابطه ارگانیکی بین نیروهای ترقی خواه داخل و خارج کشور وجود ندارد. فعالیت سیاسی به شیوه هایی رسانه ای و اغلب بسیار سطحی و مبتذل تبدیل شده می شود. «بازار»ی به وجود آمده است که سفارش دهندگان و سرمایه گذاران خاصی دارد. چیزی که معمولاً دیده می شود، سفارشی کاری است. احتمالاً مسئولان امنیتی از این وضعیت بسیار خشنود و راضی هستند و شواهد نشان دهنده ی میدان دادن سیستم به کوتوله هاست اما این چرخه کوتوله پروری در همه عرصه ها،  باعث پوسیدن و تباه شدن جامعه می شود. کشور کوتوله ها، دشمن لازم ندارد، خودش ترتیب خودش را می دهد.
روزی کسی به من به عنوان یک مارکسیست-لنینیست انتقاد کرد که شما اگر دغدغه اصلاح کشور را دارید به جای نقد کردن(او از واژه غر زدن مداوم استفاده کرد) چرا طرحی عملی برای رفع فقط یک مشکل از مشکلات کشور را ارائه نمی کنید؟ به او گفتم بسیار خوب! کاغذ بده، طرح از من، اجرا از تو! برایش نوشتم که ترکیب شوراهای شهر، شهرداری و بانک ها مثلث فساد خیزی است که اگر به جای اینکه مدام تا فیها خالدون نیروهای سیاسی و اجتماعی را رصد کنند بروند و روی این مثلث متمرکز شوند قطعا موفق به کشف رشته های پرشماری از فسادهای اقتصادی و غیر اقتصادی در کشور خواهند شد.
به او گفتم این طرح اولیه؛ در روزهای آینده آنرا کامل و دقیق خواهم کرد و بر دقت استدلال ها و تنوع راه های مقابله با فساد خواهم افزود؛ اما توی شخصیت آکادمیک و معتقد به اصلاح تدریجی امور این طرح را کجا می توانی ببری و به چه کسی می توانی عرضه کنی؟ فکر می کنی خودشان خبر ندارند؟ فکر می کنی بانکی ها، شهرداری چی ها، پیمانکارهای رانت خوار و غیره از کره مریخ آمده اند؟ مگر درک و فهم این مسائل همچون کشفیات بسیار بدیع علمی و اجتماعی است که کسی آنرا نداند. همه مردم با نسبتهای متفاوت می دانند که فساد کجاست. از همان سال تا امروز، روزی نیست که خبر بازداشت اعضای شورای شهر، فساد شهرداری، زمین خواری، املاک نجومی، اختلاس های میلیاردی و غیره در رسانه های منتشر نشود. این اخبار دیگر حتی برای مردم هم تازگی ندارد و مهم نیست چه برسد به دیگران. حساسیت درباره همه چیز از بین رفته است چون تاریخ مصرف همه چیز کم شده است. این ناشی از رقابت بازار سیاسی و خبری و افزایش سرعت اخبار چرت و بی اهمیت مانند خبر زائیدن عروس ملکه انگلیس به عنوان تیتیر یک اخبار جهان است.

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانــــوری
دیروز طبق معمول سوار قطار تندروی تهران-کرج شدم. کسانی که در ساعات پیک مسافر سعی کرده باشند سوار قطار تندرو خط پنج شوند می دانند از چه چیزی حرف می زنم. بعد از فشار مفصل جمعیت و به صدا در آمدن استخوان هایم در فشار جمعیت، با بدنی عرق کرده و نفس نفس زنان روی صندلی نشستم. نشستن که چه عرض کنم، با فشار جمعیت بر روی یک صندلی پرتاب شدم.  قطار تلق تلق جلو می رفت و من به چهره کارگران و مردمی نگاه می کردم که خسته از کار، سعی می کردند ایستاده یا نشسته، دقایقی بخوابند. خیلی ها واقعا در این فشردگی انسانی می خوابند.

 به عنوان کسی که هر روز سوار این متروی لعنتی می شود حق دارم نگران امنیت خود باشم. به عنوان کسی که شهروند این کشور است حق دارم عملکرد مفتضحانه مسئولین در ماجرای حمله داعش، فکر کنم. من حق دارم نگران جان خودم، کسانی که دوستشان دارم، هم طبقه ای هایم و مردم جامعه ام باشم. دیروز در تمام مدت مشغول فکر کرد به چیزهایی بودن که باعث شد به شدت بترسم. ترسی بزرگتر از ترس بازداشت و زندانی شدن. ترسی اینقدر جدی و بزرگ که آدم را به شدت وا می دارد بی خیال همه چیز بشود و در جایی که حرف زدن ممنوع است، حرف بزند. من دلم نمی خواهد به خاطر هیچ و پوچ، وقتی سوار قطارهای مترو هستم به قول شما توسط یک داعشی به درجه رفیع شهادت نایل شوم. من حق دارم نخواهم که بمیرم. من حق دارم عملکرد کسانی که ادعای مدیریت حفاظت از جان شهروندان را دارند در ماجراهایی مانند پلاسکو، قطار نیشابور، قطار تبریز، حمله داعش به تهران و غیره، نقد کنم و حق دارم این نقد را به گوش دیگرانی که در موقیت و وضعیت خودم هستند برسانم.

1: رجز خوانی
جوانی ها رجزخوانی و پیری ها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از می گساران پرس

دلیل این همه رجزخوانی را نمی فهمم. دوران رجز خوانی از نظر تاریخی و فرهنگی، مدتهاست که تمام شده است. دیگر حتی در مسابقات ورزشی هم رجز خوانی به صلاح نیست چه برسد به سیاست بین المللی و امنیت داخلی. رجز خوانی شاید برای تهییج نیروها جهت بالا رفتن از دیوار سفارت عربستان مفید باشد اما در عرصه بین المللی، نظامی و امنیت عمومی، رجز خوانی فاجعه آفرین است. مقامات امنیتی و سیاسی، آنقدر درباره امنیت ایران رجز خوانی کردند تا حتی بمب گذاری در یک فلافل فروشی در تهران هم تبدیل به یک هدف ارزشمند شود. آنقدر گفتند کسی نمی تواند، نمی تواند، نمی تواند، که برای اینکه ثابت کنند می توانند حتی روشهای خود را عوض کردند.

چه نیازی است از مقام نظامی گرفته تا مسئول توزیع سیب زمینی در کمیته امداد در تلویزیون و اینترنت هر روز به یاد داعش بیاندازید که هنوز نتوانسته اند در ایران عملیات انجام بدهند؟ و اینقدر به آنها بگویند نمی توانید در تهران عملیات کنید تا جری شوند و برای رو کم کنی هم که شده به هر قیمتی در تهران عملیات کنند.

2: پیشکش
در این چند روز بسیار دیده ام که داعشی هایی که در تهران عملیات کردند را مسخره می کنند. بیشتر در این معنا که بی عرضه، بی مغز و بی هدف بوده اند. بر خلاف نظر عاریایی هایی مقیم اینترنت، وطن پرستان مقیم خارج از کشور و همینطور بر خلاف رسانه های وابسته به بودجه عمومی کشور که صرفاً تولید کننده دروغ و اضافه کردن پیاز داغ به نفع خود هستند، معتقدم که این تیم کاملا هدفمند عمل کرده است. شاید بد اجرا کردند اما طراحی آنها اینقدر عالی بود که من فقط دو حالت برای آن متصور هستم:

الف: داعش گروهی بسیار آموزش دیده تر و حرفه ای تر از آن چیزی است که در قالب رسانه ها دیده  و معرفی می شود. آنها به طور قطع بعد از پروسه شکل گیری و تقویت مالی، باز هم مراودات جدی با دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی کشورهای حامی خود دارند. نوع عملیات آنها در تهران نشان دهنده چیزی متفاوت از عملیات زیر گرفتن آدم با ماشین در پیاده روهای اروپا است.

ب: ممکن است استثنائا این عملیات داعش با همکاری و برنامه ریزی یک قدرت نظامی و اطلاعاتی انجام شده است. به دلایل کاملا واضح، ترکیه و قطر سریعاً از لیست خط می خورند و فقط می ماند اسرائیل، عربستان و آمریکا. آمریکا نیز بعد از کمی تامل باید از لیست حذف شود. من فکر می کنم این عملیات پیشکش اسرائیل به عربستان سعودی است.



1: داعشی ها فضای داخلی مجلس را شناسایی نکرده بودند یعنی قبلا به آن مراجعه نکرده بودند. آنها بدون آنکه محل را شناسایی کرده باشند می دانستند می توانند راهشان را با یک رگبار ساده از مسیر ساختمان مراجعات مردمی به سمت صحن مجلس باز کنند.
2: یک داعشی در مرقد و در فضای باز خودش را منفجر کرده یا در اثر اصابت تیر منفجر شده است. کسی حاضر است در فضای باز و دقیقاً به خاطر هیچ چیز خودش را منفجر کند در حالی که نمی داند درب اصلی محلی که قرار است داخل آنجا شود کجاست! این آدم می توانست خودش را وسط اتوبان یا در یک جای شلوغ منفجر کند و تلفات بگیرد اما به آنها دستور داده شده تا وارد جایی شوند که راه ورود به آن را نمی دانسته اند. انتخاب خود داعش همیشه تلفات گیری به هر قیمتی است اما اصرار به انجام عملیات در مرقد آن هم رد یک روز غیر مناسبتی، خلاف شیوه معمول داعش است.
3: عملیات ظاهراً کور است اما در نگاه دقیقتر، ترکیبی از  نماد و ساختار را هدف گرفته است.

این هدف‌گذاری لباسی است که به تن داعش زار می زند. هدف را سازمان دیگری انتخاب کرده است اما اجرا، کیفیت اجرای آنها را ندارد. اجرای اخیر قابل قیاس با اجرای طرح ترور دست اندرکاران صنایع هسته ای نیست. طبیعی است زیرا حمله انتحاری است و  آنها نیز قرار نیست خود را در معرض انتقام جویی ایران و حزب الله قرار دهند. مگر اینکه اسرائیل مجبور شده باشد برای خوش آمد و جلب اطمینان عربستان سعودی، به اجرای طرحی در ایران کمک کند که خودش متهم آن نباشد. اما طراحی، یک بلند پروازی کاملا قابل اجرا است، چه طرح بگیرد و چه نگیرد، نتیجه برای آنها به دست آمده است. عربستان لقمه بسیار بسیار بزرگی برای اسرائیل است. عربستان رهبری بخش بزرگی از کشورهای اسلامی و عربی را در دست دارد. دوستی علنی عربستان و اسرائیل، به نوعی پایان تنش اسرائیل با اعراب و اکثریت مسلمانان است. بنابراین باید ترسید از روزی که طراحی و اجرا هر دو توسط تروریستی ترین دولت جهان(اسرائیل) و غیر انسانی ترین دستگاه امنیتی موجود در جهان(موساد) صورت بگیرد. این ترس کاملا واقعی است و قطعا عربستان فشار بیشتری برای ورود بیشتر اسرائیل به این عرصه تلاش برای کشاندن جنگ به داخل ایران، وارد خواهد کرد. این مهریه مطلوبی است که قطعاً نوعروس تازه اسرائیل بر گرفتن آن پافشاری خواهد مرد.

3: کور یا بسیار هدفمند؟
 این یک عملیات کور نبود. عملیاتی از این دست، چیزی بیشتر از رو کم کنی داعش در تهران است. در صحبتهای رسانه های وابسته به نهادهای نظامی و امنیتی و همینطور صدا و سیما، اینطور نشان داده می شود که ایران منطقه امنی بوده که باید خط خطی می شده است. مثل وقتی که مسئولان یک سایت برای نشان دادن امنیت سایت خودشان برای هک کردن سایت خودشان جایزه تعیین کنند.
اما این عملیات هدفی را نشانه رفته است که قرار بوده مثل دومینو، اتفاقات دیگری را رقم بزند. آنها فکر کرده بودند و برنامه داشتند. نقطه ضعف های سیستم را خیلی خوب شناسایی کرده بودند. با یک رگبار ساده ی کلاشنیکف تمام موانع امنیتی مجلس را کنار زدند و وارد شدند. آنها اگر با آن همه مهمات و آن حجم از آتش، راه را درست پیدا کرده بودند و وارد صحن مجلس شده بودند، کار مجلس تمام بود. تا نیروهای امنیتی بیایند و وارد شوند همه نمایندگان مجلس را مثل مرغ کشته بودند یا به گروگان می گرفتند.
 حالا حساب کنید مجلسی که بعد از تنشهای فراوان شورای نگهبان و پروسه تنش زای رد صلاحیت ها تشکیل شده است در عرض یک چشم به هم زدن دود شده و به هوا رفته است. کشور بدون مجلس! یعنی کشور بدون نهاد نظارتی! آن هم کشوری که در یک حادثه تروریستی مجلس خود را از دست داده است، تفکیک قوا چندان در آن وجود ندارد و نهادهایی در سیستم حکومتی آن هستند که به هیچ جایی پاسخگو نیستند. کشوری را تصور کنید که کشمکش جناح های موجود در قدرت شدید است؛ رقابت منطقه ای حکومتها در آن به دشمنی تنه می زند و دشمنی ها در آن بسیار متعصبانه، تاریخی و مذهبی است؛ در هر نقطه از آن پایگاه های مفصل نظامی توسط آمریکایی ها برپا شده است؛ ناوگان چندین قدرت بزرگ نظامی در آبراهه های آن در حال تردد است، مردم خسته و حشت زده از جنگ هستند و بنابراین به بهانه حفط امنیت می توان در آن همه کاری کرد. شرایط بحرانی مناسب ترین وضعیت برای زیست عناصر تندور است. اگر همین مجلس نیمبند و تقریباً خنثی، توسط داعش از بین می رفت آنچه به وجود می آمد همان ایرانی بود که مورد علاقه عربستان، شیوخ خلیج فارس، اسرائیل، آمریکا و دیگر کشورهایی بود که از غیر مردمی بودن نظام حاکم بر ایران(و کل خاورمیانه) سود می برند. جنگ فقط برای حاکمان ایران نعمت نیست، جنگ برای حاکمان همه کشورها می تواند نعمت باشد. همچنان که روی کار آمدن احمدی نژاد برای اسرائیل، عربستان و دیگران، بهترین فرصت و نعمت شده بود.
به لطف گاف عمدی یا غیر عمدی لباس شخصی ها در حمله به سفارت عربستان سعودی، یکی از بهترین و استثنایی ترین فرصتهای تاریخی در سینی به  رژیم اسرائیل تقدیم شده است. به لطف پلیسی که نقش چغندر را در صحنه بازی کرد، عربستان و یک مینی بوس کشور عربی مثل هلو در دامان اسرائیل افتادند. تابوی ارتباط علنی با اسرائیل در کشورهای عربی و مسلمان شکسته شده است. تلخئتر آنکه رابطه دیپلماتیک رسمی با اسرائیل و ایجاد رابطه امنیتی و نظامی با اسرائیل حتی باعث منزوی و منفور شدن حکام سعودی نشد و نمی شود زیرا به خاطر خریت عاملان اشغال سفارت عربستان، سعودی ها در جایگاه مظلوم و حق به جانب قرار گرفته اند و پناه بردن خود را به اسرائیل با ترس از ایران و تهدیدهای جمهوری اسلامی توجیه می کنند.
سه نفر را فرستاده بودند تا خیلی ساده مجلس را جمع کند و جنگ قدرت را در جناح های داخلی حاکمیت تشدید کنند. دست و بالم برای توضیح ساده و سر راست مسائل بسته است اما مثلاً می توانید اینطور در نظر بگیرید که اولی به دومی می‌گوید: برجام را چکار کنیم؟ دومی به اولی می گوید: کاری ندارد! هلش می دهیم تا بیافتد!
یکی می خواسته بازی خاورمیانه را مستقیم به مرحله آخر ببرد! عالیجنابی خاکستری برای اینکه همه پادشاهان سرخپوش را با هم سرشاخ کند، یک قدم با موفقیت فاصله داشته است. حالا به فرض شما بگوئید برو بابا، مجلس سیخی چند است؟

4: کمپوت های انسانی

 به دیوارهای مجلس نگاه کنید. شوکه کننده است. حتی در فیلم های بزن بزن و بکش بکش هالیوودی هم بعد از جنگها دیوارهای اینقدر سوراخ سوراخ نمی شود.  حتی وقتی آدم فضایی ها به زمین حمله می کنند در آخر کار دیوارها سالم تر از دیوارهای مجلس بعد از حمله سه نفر داعشی می مانند. یک لحظه فکر کنید اینها دفعه بعد به جای مجلس وارد ایستگاه مترو یا بازار شوند. حتی تصورش هم حالم را بد می کند. اصطلاح حمام خون برای توصیف آنچه که اتفاق می افتد کلمه کوچکی است.




با یک رگبار از یک سلاح انفرادی، راه مجلس را باز کردند، آن دو نفر سربازی که جلوی ایستگاه مترو می ایستند و به هر روستایی و شهرستانی ای که ساک و وسیله همراه دارد گیر می دهند، قرار است چه معجره ای بکنند؟ به ایستگاه های تقاطع خطوط مترو در ساعات بازگشت کارگران و زحمتکشان به محل زندگی خود فکر کنید. به قطارهایی فکر کنید که از ساعت 15:30 دقیقه تا 21:30 کمپوت انسانی هستند. البته که مسئولان محترم به دلیل توطئه بیگانگان سالهاست به اجبار از محیط های مردمی فاصله دارند اما کیست که نداند برادر ارزشی جناب آقای سردار خلبان دکتر قالیباف آشی در مترو درست کرده است  که روی آن  یک وجب روغن ماسیده است. در ساعات شلوغی مترو، چنان آدمها در واگن ها متراکم هستند که اگر کسی باد معده اش را بیرون بدهد احتمال خفگی چند نفر هست چه برسد به اینکه آنجا نارنجک یا بمب منفجر شود یا به روی مردم بی دفاع رگبار ببندند. ایستگاه هایی بدون پله برقی درست و حسابی، بدون آسانسور، بدون حفاظ لبه ی سکو، بدون امکانات امدادی و ...

5: یونیفرمت را بپوش



 احتمالاً چند روزی هست که لباس شخصی‌ها و فرماندهانشان از دست به دست شدن عکس لباس شخصی های مسلح و هشتگهای عاشقانه و محبت آمیز هموطنان خارج و داخل کشور در شبکه های مجازی لذت می برند اما بالاخره یک نفر باید به آنها بگوید که آنچه اتفاق افتاد به معنای واقعی کلمه فاجعه بود. حجم انبوه لباس شخصی های مسلح که هر کدام به هر طرفی که می خواستند می دویدند، نشانه قدرت نبود، نشانه سردرگمی و ضعف بود. یک لباس شخصی سرش را از پنجره بیرون می آورد، واقعا چه کسی قرار است بفهمد او کیست؟ یعنی واقعا یک کشور نفت خیز که در آن حتی بهداشت و آموزش نیز خصوصی شده است و سوبسیدها در آن حذف شده و به سمت اجرای کامل سیاست های نئولیبرالی پیش می رود اینقدر بودجه ندارد که برای ماموران خود لباس فرم تهییه کند؟ آیا همانطور که برای یک سرباز وظیفه، نتراشیدن مو و نپوشیدن لباس فرم نشان دهنده شاخ بودن و خفن بودن است برای نیروهای امنیتی این سیستم هم نپوشیدن لباس فرم، نشانه شاخ بودن و خفن بودن است؟ این همه لباس شخصی مسلح از کجا آمدند؟ تخصص خاصی داشتند که جلو رفتند؟ اگر تخصص خاصی داشتند که جمع کردن سه تروریست مبتدی اینقدر طول نمی کشید. اگر تخصص خاصی نداشتند سوال این است که آنها که تخصص خاصی داشتند کجا بودند؟








مگر کارگرانی که چند ماه است حقوق نگرفته اند اعتصاب کرده بودند که نیروی ضد شورش و لباس شخصی اعزام کردید؟ آن تجمع لباس سوسکی ها با موتورهایشان برای چه بود؟ گروگان گیری  به لباس شخصی و  پلیس ضد شورش نیاز دارد یا به نیروی متخصص رهایی گروگان؟ سوال این است که چرا هر کارگر، معلم، پرستار و دانشجویی تجمع کند به فاصله سه سوت از آن محل، نیروی ضد شورش و لباس شخصی موجود است اما برای مسائلی مهمی مانند یک حمله انتحاری و تروریستی باید از پادگان نیرو بیاید؟



کسانی که جان مردم زیر دستشان افتاده است لطفا یک بازنگری در این وضعیت و نوع هدف‌گذاری خود بکنند. اعتراضات صنفی و اجتماعی، مشکلات امنیتی و نظامی نیستند. به جای متمرکز بودن روی مردم، روی دشمنان مردم متمرکز باشید. این ادعای من نیست، حکم تاریخ چنین است که ضعیف ترین و بی ثبات ترین حکومت ها، حکومت های غیر دموکراتیک و بدون پشتوانه مردمی بوده و هستند. بالاترین فاکتور امنیت برای یک کشور، حساسیت و دخالت مردم بر امور و سرنوشت خودشان است. حکومتی که پشتوانه مردمی قابل قبول دارد و مردم آن جامعه احساس می کنند دخیل در تعیین سرنوشت خود هستند و از ثروتهای عمومی بهره مند هستند، حتی توسط ابرقدرتهای نظامی نیز نمی توانند مورد تهدید قرار بگیرند.

یک سر سوزن فکر کنید دفعه بعد داعشی ها وارد بازار بزرگ تهران شوند. فکر می کنید وسط آن همه آدم و در آن شلوغی، چند نفر از لباس شخصی ها همدیگر را خواهند زد؟ چقدر باید طول بکشد تا ماجرای نیم روز بازی لباس شخصی های تمام شود و عاقبت صحنه در اختیار نیروهای متخصص قرار بگیرد؟ در این فاصله چند نفر از ما مردم باید کشته شویم؟ یک لحظه آن شیر تو شیری که تشخیص لباس شخصی مسلح از تروریست مسلح ممکن نیست را در یک توده جمعیتی از مردم بی دفاع و هراسان و در حال دویدن در نظر بگیرید؛ آیا مو بر تن شما از وحشتی که این تصور ایجاد می کند سیخ نمی شود؟






6: سرکوب، همدستی با تروریسم است.
 یک مسئول حتی در یک سیستم غیر دموکراتیک و غیر پاسخگو هم باید همیشه این خطر را بالای سر خودش حس کند که اگر کار اشتتباهی انجام دهد باید تاوان آنرا بدهد. منطق این است که هر کسی اشتباه می کند باید تاوان اشتباه خودش را بدهد. حمایت بی دلیل از مجرم، مسئله را مانند مسئله مرتضوی و امثالهم تبدیل به یک زخم کهنه و آزار دهنده می کند. هر کسی از اوضاع مناطق کرد نشین باخبر باشد مطلع است که سالهاست عرصه بر احزاب کردی اپوزیسیون تنگ شده و در مقابل مناطق کرد نشین به جولانگاه سلفی ها و بنیادگرایان اسلامی تبدیل شده است. این تز چه کسی بوده است؟ هر کس با هر درجه و قدرتی که این تز را از خودش صادر کرده است باید چوب در آستینش کرد. تبعات این سیاست را در تابوتهایی ببینید که امروز به خاک سپرده می شوند. کسانی که احتمالاً مقامات فکر کرده اند به حجاب و عفاف و مناسک مشغول خواهند بود و خطری نخواهند داشت و باعث خواهند شد با مذهبی شدن محیط مناطق کردی از جذب شدن جوانان کرد به احزاب کردی ممانعت به عمل بیاید، موجوداتی را تربیت کرده اند که تا حذف یک قوه از قوه سه گانه ایران یک قدم فاصله داشتند. این تز امنیتی چه کسی بوده است که مناطق کردنشین تحویل سلفی ها شود؟

7: تنها دلار است که نمی ماند
در کشوری مثل ایران، در منطقه ای به اسم خاورمیانه، هر چقدر هم آمادگی برای بحران وجود داشته باشد کم است. در خاورمیانه شب می خوابی و صبح بلند می شوی، یک حاکم عشقش می کشد قیمت نفت را نصف کند. شب می خوابی و صبح بلند می شوی، یک جنگ جدید آغاز می شود. شب می خوابی و صبح بلند می شوی، دوست به دشمن و دشمن به دوست تبدیل می شود. احمدی نژاد 800 میلیارد دلار نفت فروخت، یک دلارش برای شما ماند؟ عربستان سعودی دریای نفت و دلار بود، حالا با کسری بودجه مواجه است. منابع را هدر ندهید.  آن همه سخت افزار و نرم افزاری که با درآمدهای ملی فراهم کرده اید وظیفه اش حفظ امنیت کشور است یا مقابله با آب بازی مردم؟ واقعا عقلانی است که این بودجه ها صرف دستگیری مهمانی های خصوصی و دستگیری ادمین کانال چالش مانکن شود؟ این بودجه های عریض و طویل اگر در مناطق محروم صرف بهبود وضعیت زندگی مردم شوند نتیجه بیشتری خواهند داشت یا وقتی صرف مقابله با مهمانی و آب بازی شوند؟

8: مردم بی فرهنگ نیستند
سانسور به امنیت کمک نمی کند. موبایل به دست ها در حال فیلم برداری بودند. داعشی ها روی آنها رگبار گرفتند اما آنها همچنان سلفی می گرفتند. کسی نوشته بود که وقتی صدا و سیما خبری پخش نمی کند و می گوید همه جا امن است، مردم هم می روند جایی که آنها می گویند امن است تا تماشا کنند! متلک گزنده ای است. وقتی داعش وارد مجلس شده است و صدا و سیما در حال پخش مستقیم حادثه تیراندازی در آمریکا است و زیر نویس شبکه خبر مربوط به بررسی تاثیر مهاجرت غازهای وحشی بر گرمایش کره زمین، بسیار طبیعی است که بازار شایعات داغ شود. وقتی مردم مدتهاست که به دلیل سانسور، فقط در معرض شایعات هستند، در عمل این ترس و  وحشت است که مدتهاست بر آنها حاکم شده است.
من نمی دانم چطور بی بی سی با سالی 22 میلیون دلار اداره می شود و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با سالی یک میلیارد دلار! ضعف شبکه های داخلی ایران و همچنین سانسور، فقدان آزادی بیان و غیره باعث شده است که در زمینه خبر و تحلیل سیاسی، مردم ایران به دولتهای خارجی و رسانه هایشان بیشتر از حاکمان داخلی و رسانه های داخلی اعتماد داشته باشند. این یعنی فاجعه؛ این یعنی ضعف امنیت داخلی.
زمان جنگ ایران و عراق کودک بودم اما می شنیدم که می گفتند وقتی هواپیماهای عراقی جایی را بمباران می کنند چون می دانند مردم جمع می شوند یک دور دیگر بر می گردند و با مسلسل هواپیما مردم را درو می کنند تا تلفات بیشتر شود.
وقتی شهردار تهران برای ماست مالی کردن گندکاری اش در پلاسکو، دور آن را می پوشاند، مردم بیشر جمع می شوند و برای عکس گرفتن حریص تر می شوند. وقتی رسانه های همه جهان اخبار حمله داعش به تهران را پوشش می دهند و تلویزیون ایران در حمایت از طرح استاد و شاگردی(برده داری نوین) برنامه پخش می کند طبیعی است که مردم برای کسب خبر تجمع می کنند. مردم ایران بی شعور نیستند، بی فرهنگ نیستند، آنها تشنه دانستن هستند و وقتی ابزارهای دانستن از آنها گرفته شده است طبیعی است که رفتارهای نامتعارفی برای کسب خبر و اطلاعات از خودشان نشان بدهند. اگر آن چیزی که در بند 2 نوشتم درست باشد دفعه بعد قطعاً داعشی ها و اسرائیلی ها برای تلفات گیری، روی این تجمع مردمی حساب خواهند کرد. اسرائیلی ها استاد سلاخی و کشتار هستند و اگر طراح هایشان به جای ضربه زدن هدفمند به کشتار عمومی متمایل شود، آن وقت باید در لیست بلند بالای عوامل این کشتار، اسم همه نهادهای سانسور خبر را در کنار جلادها نوشت.

9: طبقۀ پر اطوار و غشی
طبقه ی جوگیر، خیلی زود فریب می خورد. تاریخ نشان می دهد طبقه متوسط همیشه بازیچه بوده است. هرچه طبقه متوسط (به دلایل فکری، فرهنگی و نوع قوانین و غیره)کج و کعله تر باشند بازی ها و اطوارش نیز مضحک تر و بی ثبات تر خواهد شد. آنها یک روز شعار می دهند "پیام ما روشنه حصر باید بشکسنه" و روز دیگر به لیست کسانی که معتقد هستند "تندروی و بی عقلی موسوی و کروبی باعث شکست جنبش سبز شد" رای می دهد. هر کسی حق دارد تغییر عقیده بدهد ولی مشکل این طبقه این است که با سرعت رنگ عوض می کند و به شد بی ثبات است. یک عضو این طبقه به خصوص اگر مارک روشنفکر هم روی خود داشته باشد فکر می کنند که:
1: بهتر از همه می فهمد.
2: تنها اوست که می فهمد.
3: در هر بار گردش موضع فکر می کند که مشغول نجات دادن کشور است و این چرخش های مکرر اموری بسیار حیاتی هستند.
طبقه کارگر و زحمتکشان ایران نیز فریب می خورند ولی:
1: آنها همیشه مشغول و در حال دویدن برای لقمه ای نان هستند
2: آنها با ابزار و روشهای دیگری فریب می خورند

3: سرمایه داری طوری عمل می کند  هیچ وقت اضافی و مفیدی برای اعضای طبقه کارگر باقی نماند تا صرف تفکر و فعالیت درباره وضعیت سیاسی و اجتماعی خودشان کنند. سرمایه داری با همین مکانیسم طبقه کارگر را از عرصه کنشگری اجتماعی حذف کرده است.
4: آنها به دلیل موقعیت خود در مناسبات تولیدی و حجم ستمی که بر آنها وارد می شود هر لحظه مستعد مواجهه با واقعیت و پشت کردن به فریب هستند. طبقه کارگر اگر از روی ناچاری سرگرم امور متافیزیکی نباشد خیلی خوب به قطبنمای شرایط عینی خود و جامعه اش توجه می کند.

اکنون طبقه متوسط کاملاً با حکومت و دولت همراه است. دوستان معتقدند اتحاد ملی در وضعیت سرکوب، اجتماع فاشیستی‌ است. حرف بی راه نیست  اما راستش من وقتی به این آفتاب پرست ها می نگرم علاوه بر فاشیسم، از چیزهای دیگری هم می ترسم. صدا و سیمای ج.ا قوی تر است و مخاطب بیشتری دارد یا رسانه های جریان اصلی؟ فیلم های سینمایی و سریالهای ج.ا بیشتر تاثیرگذار هستند یا سریال های ترکیه ای و فیلم های هالیوودی؟ تاثیر امثال عباسی و رائفی پور بیشتر است یا بهنود و نبوی و  نوری زاده و بقیه؟
طبقه ای که با یک حادثه و به صورت خودجوش در مقابل قدرت حاکم کرنش می کند، در مقابل یک ابرقدرت خارجی یک دل نه، صد دل عاشق می شود. رمانتیک هایی که با کمی تصاویر پلیسی در آغوش کسانی غش می کند که زمانی از دست آنها فرار می کردند(یا بهتر بگویم ادعا می کنند که حضور داشته اند و فرار می کرده اند) همیشه مستعد این هستند که خیلی راحت درباره درستی حمله خارجی توجیه شوند. این طبقه خیلی زود خسته می شود و ویژگی بارز آن این است که پیگیر نیست. همچنانکه بدون زحمت توجیه شدند که باید راهپیمایی سکوت کنند، به همان سرعت داشتند به این نتیجه می رسدند که بگذار آمریکا حمله کند و تمامش کند.

10: تا اطلاع ثانوی، ریشه همچنان اقتصاد است.
همانطور که باتلاق ها محل مناسب برای رشد عوامل بیماریزا هستند، محیطهای فقیر نشن نیز محل مناسب برای رشد بنیادگرایی و سلفی گری و غیره هستند. مناطق مرزی ایران مدتهاست که در محرومیت قرار دارند. یکی مسئول بهانه می کند که سنی هستند، دیگری می گوید جنگ بوده است، آن یکی می گوید ممکن است جنگ بشود و در نتیجه نمی توان کارخانه ساخت، هر کس دلیل و بهانه ای می آورد اما هیچ کس واقعیت را نمی بینید یا نمی خواهد ببیند. مردم دیگر حتی آب برای کشاورزی ندارند. مرزها بسته است، تجارت مرزی تعطیل شده است. اشتغالی در شهرهای مرزی وجود ندارد. به دلیل رویکردهای کلنگی و امنیتی، مردم از سیستم دل چرکین هستند. هیچ آینده ای برای کودکان و جوانان به چشم نمی خورد. مردم این مناطق هر روز فقیر تر و عصبی تر می شوند. صدا و سیمای ایران هم که روی مخ همه مردم راه می رود و تولیداتش به لعنت ابلیس نمی ارزد. معلوم است در چنین شرایطی حتی با یک تلویزیون ماهواره ای 100 هزار دلاری در لندن می شود از این مناطق عضو گیری کرد. شرایط برای رشد بنیادگرایی در این مناطق کاملا آماده است. هر بگیر و ببند و فشاری در این مناطق وضعیت را بدتر خواهد کرد. مردمی که فرصت اشتغال داشته باشند، اذیت و آزار نشوند، از زندگی حداقلی برخوردار باشند و طعم لذت هایی هر چند کوچک را بچشند مگر دیوانه اند که خودشان را منفجر کنند؟ مردمی که بعد از گذشت نزدیک به 40 سال از روی کار آمدن حکومت مدعی مستضعفین هنوز آب آشامیدنی و گاز کشی ندارند، نان برای خوردن ندارند، شغل و امیدی ندارند و هر روز خبر اختلاس چند هزار میلیاردی و املاک نجومی و حقوق های نجومی را در تهران می شنود  معلوم است که مستعد منفجر کردن خودشان می شوند.


11: اربابان جهاد
شک نکنید که آنها باز هم خواهند آمد. شک نکنید که دوباره سوراخ سیستم را پیدا می کنند و خیلی راحت جلوتر از چیزی می روند که کسی فکرش را بکند. بعد از شوک حمله، بمباران خبری صدا و سیما شروع شده است اما اینکه در 2030(منظورم سند سکسی یونسکو نیست. منظورم اخبار بیست و سی است) اعلام شود در سال گذشته 50 تیم داعش منهدم شده است هیچ تاثیری در این واقعیت ندارد که داعش اولین عملیات خودش را در ایران انجام داد. وضعیت مسئولین مثل دروازه بان و تیم فوتبالی است که در چند بازی دروازه خود را بسته نگاه داشته است اما در بازی ای که فکرش را نمی کرده، بدجور گل خورده است. مسئولین می توانند هر چند مرتبه که دلشان خواست داستان بسته نگاه داشتن دروازه خود را در چند بازی، به عنوان خاطره تعریف کنند ولی به خاطر یک خاطره به کسی جام نمی دهند. عملکرد سیستم در اولین تجربه حمله داعش، یک شکست کامل بود. بدتر اینکه عملکرد مسئولان بعد از این حادثه نشان داد که مثل گذشته از شکست های خود درس نمی گیرند. اولین اقدام بعد از حمله داعش به مجلس این بود که جلوی صدا و سیما و خانه مراجع بلوک های سیمانی چیدید! نه در بازار بزرگ، نه در نقاط پر تردد، نه در سالن های هنری، نه در محیط های عمومی؛ بلکه جلوی صدا و سیما و خانه مراجع! آیا ما حق نداریم اینطور برداشت کنیم که معنی این اقدام و این اولویت بندی این است که "ما با هم نیستیم"؟ سهم مردم از اقدامات احتیاطی و محافظتی این است که از جمعه صبح در ایستگاه های مترو سگهای پلیس را ببینند(که البته دست شما درد نکند) و سهم شما این است که در همان دقایق اولیه جلوی محل کسب و کارتان بلوک سیمانی و محافظ مسلح گذاشه شود.
حکومتها و دولتهایی در مقاطعی چاره ای ندارند جز اینکه تصمیم بگیرند بین دفاع از مردم یا دفاع از خودشان؛ بین دفاع از مردم یا دفاع از نمادهایشان؛ بین دفاع از مردم یا دفاع از ساختمانهای حکومتی، یکی را انتخاب کنید. اگر داعش دفعه بعد شیوه هدفگیری خود را عوض کند، سلسله تبعاتی روی خواهد داد که قطعا مسئولان خیلی زود پشیمان خواهند شد که چرا انتخاب درستی انجام نداده اند.


جان کارگر، دانه ای 17 میلیون


مبلغ دیه قانونی کارگران کشته شده معدن ذغال سنگ یورت در استان گلستان حداکثر ۱۷ میلیون تومان؟!


خبرگزاری ایسنا نوشت: در حالی که شرکت بیمه آسیا در سایت خود اعلام کرده که برای پرداخت بیمه مسئولیت کارگران معدن آزادشهر یورت در حال بررسی‌هایی است تا دیه‌ای به بازماندگانشان پرداخت کند، بررسی‌ها نشان می‌دهد که "طبق ماده ۱۰ قانون بیمه" به بازماندگان این فاجعه ملی بابت دیه عزیزان‌شان حداکثر حدود ۱۷ میلیون تومان می‌رسد!


تضاد کار و سرمایه

تاکنون
هر آنچه از آن معدن بیرون آورده بودی
مال آنها بود
مگر کشته ی تو...!

«احمد دریس»




کارتونیست:مهناز یزدانی

تفاوت میان روش مارکس و هگل


نویسنده: سهراب مختاری

تکته مهم: اگر اشتباه نکنم تاریخ انتشار این مطلب باید حوالی سال 2006 میلادی باشد چون نقدی به این مطلب در سال 2006 منتشر شده است.

  
«مقدمه»
 خواست این نوشته نگاهی به تفاوت روش " کارل مارکس" محبوب‌ترین اندیشمند هزارهء دوم* و روش فیلسوف ایده‌آلیست آلمانی "گئورگ ویلهلم فریدریش هگل " است. خود مارکس در ۱۵  ژانویهء ۱۸۵۸ در نامه‌ای به "فریدریش انگلس" می‌نویسد: "اگر زمانی برای چنین کاری فرارسد، حوصلهء زیادی دارم که در دو یا سه صفحه، روش عقلانیی که هگل کشف کرده و همزمان آن را به عرفان آلوده کرده است را  در دسترس فهم  عموم قرار دهم.۱ "
 متاسفانه هرگز چنین زمانی فرا نرسید. اما محققین و اندیشمندان بسیاری بعد از مارکس سعی کرده‌اند جای خالی آن دو یا سه صفحه را با تحقیقات ارزشمند خود پر کنند. من نیز سعی کرده‌ام از این تحقیقات  تا آنجا که به آنها دسترسی داشته‌ام استفاده کنم. خود مارکس هم البته در مقدمهء "مبانی نقد اقتصاد سیاسی" اشاره‌های بسیار ارزشمند و مهمی از خود باقی گذاشته است. ضمن آنکه به قول لنین: " اگر که مارکس نیز[ مثل هگل] از خودش یک " منطق"  باقی نگذاشت، درقبالش منطق " کاپیتال" را باقی گذاشت.۲"   بنابراین کتاب "کاپیتال" نیز بیانگر روش مارکس است و به همین دلیل در پایان این نوشته، از خود کتاب کاپیتال نیز مثالی آورده ام که به فهم مطالب کمک می‌کند.
نکتهء دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که دیدگاه مارکس دربارهء " روش"، در دو جای مختلف از نوشته­های او متفاوت است. مثلاً آنچه که در " نقد فلسفهء حق هگل" می‌نویسد متفاوت با آن نظری است که در مقدمهء " مبانی نقد اقتصاد سیاسی" دارد. همچنین او در همان نامه‌ای که در بالا به آن اشاره شد، پیش از شرح حوصلهء خود برای نوشتن آن دو یا سه صفحه، به انگلس خبر می‌دهد که  «منطق» هگل را دوباره خوانده است. این بازخوانی بی شک کمک زیادی به مارکس و شکل گرفتن روش او در کاپیتال کرده است. مارکس مقدمهء "مبانی نقد اقتصاد سیاسی" را نیز پیش ازبازخوانی «منطق» هگل نوشته است. مقدمهء " گروندریسه" شانزده ماه پیش از نوشتن نامهء مارکس به انگلس، نوشته شده است. به همین دلیل من در این نوشته به تغییرات و تفاوت‌ها در دیدگاه مارکس یا حتی نقد اشتباه او به هگل در ۱۸۴۳ یا " مقدمهء معروف" اشاره‌ای نکرده‌ام. آن چه هم که در توضیحات مارکس در مقدمهء چاپ دوم جلد اول کاپیتال آمده است، واقعی و انکارناپذیر است. مارکس روش هگل را به راستی وارونه کرده است و این "مهم" همهء آن چیزی است که این نوشته مسئولیت نشان دادنش را دارد.
توضیحات من در این نوشته از هفت قسمت تشکیل شده است:
الف: " گسست از هگل"
ب: " مشخص به مجرد، مجرد به مشخص"
ج: " واقعیت و شناخت در نزد مارکس و هگل"
د: " حرکت و تضاد"
ه: " آوف هِبن۳"
و: " مثال"
ز: " نتیجه"
در پایان باید متذکر شوم که پرداختن به اندیشه‌های کسانی نظیر هگل و مارکس از خطیرترین و سخت ترین کارهاست. اما نیاز و ضرورت گشایش چنین بحث­هایی، آدم را مجبور به انجام این عمل خطیر می‌کند. بخصوص در دورانی که بیشتر از هر وقتی نیاز به بازنگری و بازخوانی اندیشه­های مارکس احساس می‌شود. امیدوارم این نوشتهء کوتاه بتواند کمک ناچیزی در شناخت گوشه ای از اندیشه‌های ژرف این متفکربزرگ باشد.  



«گسست از هگل»
(تاثیر فوئرباخ و بازگشت به روش مجرد به مشخص)

سال ۱۸۴۳ سال  گسست  مارکس از هگل  و ازدواج  یا  پیوند همیشگی او با همسرش "ینی" بود.
 در اوائل این سال ادامهء فعالیت "نویه راینیشه تسایتونگ" ممنوع شد. علل این ممنوعییت را خود مارکس در نامه ای به روگه در تاریخ ۲۵ ژانویهء۱۸۴۳  اینگونه شرح می‌دهد: "تعطیلی روزنامه نتیجهء دست‌به‌دست هم دادن چند دلیل ویژه به طور همزمان بود: تیراژ بالای آن، دفاع  من از خبرنگار روزنامهء موزل، که درآن آبروی دولت مردان بسیار بالای حکومت را کاملاَ  برده‌ام، اصرار ما در نام بردن ازارسال کنندهء قانون ازدواج، تجمع لاندشتاندها (Landstand) که می‌توانستیم در آنها به ترویج عقایدمان بپردازیم و سرانجام انتقاد از ممنوع شدن روزنامهء لایپزیگرآلگماینه و سالنامهء آلمانی."
فعالیت مارکس در نویه راینیشه تسایتونگ او را هردم بیشتر از نقدهای روزبه روز انتزاعی‌تر هگلی های جوان جدا کرده بود. اما در سال ۱۸۴۳ بود که او برای همیشه از جایگاه یک هگلی جوان خارج شد. مک للان در بیوگرافی مشهور خود از زندگی مارکس، به دو فاکتور مهم درشکل دادن به نقد هگل توسط مارکس اشاره می‌کند که هم مورد تعیید نگارندهء این سطور و هم مورد تایید بسیاری ازمحققین آثار مارکس است. این دو فاکتور عبارتند از:
۱تجربهء او ازهمکاری و سردبیری در مجلهء نویه راینیشه تسایتونگ
۲تزهای مقدماتی فوئرباخ برای رفرم در فلسفه۵
ورود مارکس به عالم سیاست و روزنامه نگاری و درگیری او با مسائل اجتماعی ازجمله سانسور، او را از تفکرات انتزاعی به سمت مسائل واقعی و درگیری با آنها برد. و نقد فوئرباخ به هگل، زمینهء تئوریک جدایی اوازهگل را مهیا ساخت. مارکس متدهای فوئرباخ را درست بعد ازآنکه به تاریخ فوریهء ۱۸۴۳ درسوییس انتشار یافتند، مطالعه کرد. و در تابستان همین سال نقد فلسفهء حق هگل را نوشت. بازهم به نقل از مک‌للان  "هر صفحه از نقد مارکس به " تئوری دولت" هگل بیانگر تاثیر متدهای فوئرباخ بر او است." به عنوان مثال کافی است به این سطور که به موضوع مورد بحث ما نیزمربوط   می‌شود توجه کنیم: "روش حقیقی روی سرش قرار گرفته است. ساده ترین پیچیده ترین است و پیچیده ترین ساده ترین است. آنچه باید نقطهء آغاز می‌بود نتیجهء رمزآلود شده است، وآنچه می‌بایست نتیجهء خردمندانه باشد به آغاز رمزآلود تبدیل شده است.۶"  حالا بد نیست که این سخن مارکس را با یکی از تزهای فوئرباخ مقایسه کنیم: "روش فلسفهء نظرورانه که تاکنون حرکتش ازمجرد به مشخص و یا ازایده به واقعیت است، روشی وارونه است. بواسطهء این روش هرگزنمی توان به حقیقت و واقعییت عینی دست یافت۷." همین مقایسهء کوتاه نشان می‌دهد که چقدر مارکس تحت تأثیر فوئرباخ بوده است۸. ولی این نوع دیدگاه که می‌خواهد جای مجرد و مشخص را عوض کند، دیدگاهی نیست که مارکس همیشه به آن معتقد بماند. مارکس اگرچه درمقدمهء چاپ دوم جلد اول کاپیتال، یعنی سی سال بعد  دوباره متذکر می‌شود که "دیالکتیک نزد وی (هگل) روی سر ایستاده است و باید آن را وارونه ساخت تا هستهء عقلانی پنهان در پوستهء رمزآلودش را کشف کرد.۹"  اما با توجه به مقدمهء "گروندریسه"   نمی توان معنای جملهء بالا را با نظر مارکس در سی سال پیش از آن یکی دانست. مارکس در مقدمهء "مبانی نقد اقتصاد سیاسی" به طور مشخص از روش "مشخص به مجرد و مجرد به مشخص" سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که این روش تنها روش برای " دست یافتن به واقعییت و بازتولید اندیشگون آنست."  به این معنی که باید از  "مشخص متصور شروع کرد و به مجردات باریکتر و سرانجام به ساده ترین قاعده‌ها رسید."سپس" در آنجا حرکت طی شده در یک مسیر معکوس قرار می‌گیرد، تا وقتی که دوباره به واقعیت مشخص برسد." در نزد هگل نیز حرکت از مشخص آغاز می‌شود و در یک چرخهء دایره­وار دوباره به مشخص می‌رسد. خود هگل می‌نویسد: "این حرکت عام البته به عنوان مشخص، زنجیره‌ای از صورت‌بندی‌های روح است. این حرکت زنجیره‌ای نباید به عنوان یک خط صاف متصور شود بلکه باید به عنوان یک حرکت دایره­وار که به خود بازمی گردد تصور شود۱۰" و یا در مقابل کسانی که او را به یک متفکر انتزاعی صرف محکوم می‌کنند می‌گوید: " فلسفه مثل جنگی است بر علیه انتزاع، جنگی مداوم با فهم تاًملی."
 در اینجا این سخن مارکس درست‌تر به نظر می‌رسد که می‌گوید: "من خویشتن را آشکارا شاگرد این اندیشمند بزرگ (هگل) خواندم." و درادامه می‌نویسد: "اگرچه عرفانیت، دیالکتیک را در دستان هگل منهدم می‌کند، اما این به هیچ وجه نمی تواند منکر این باشد که او برای نخستین بار اشکال عمومی حرکت دیالکتیک را به نحوی کامل و آگاه نشان داده است۱۱" البته نباید فراموش کرد که روش دیالکتیکی مارکس درست نقطهء مقابل روش هگلی است. اما این تقابل به هیچ عنوان نمی تواند به معنای عوض کردن جای مجرد و مشخص یا نقطهء آغاز و پایان باشد. بلکه به ماتریالیسم خود مارکس ودرک ژرف ترش نسبت به هگل از واقعیت مربوط است.



«مشخص به مجرد، مجرد به مشخص»

در قسمت پیش اشارهء کوتاهی به حرکت روشمند "مشخص به مجرد و مجرد به مشخص" کردم. در این قسمت می‌خواهم توضیح بیشتری در بارهء این حرکت بدهم. مشخص همان حقیقت و واقعیت است. اما مارکس توضیح می‌دهد که اگر بخواهیم حرکت شناختمان را از همین واقعیت مشخص شروع کنیم به "تصور آشفته‌ای" از آن می‌رسیم. خود او می‌نویسد: "به نظر درست می‌رسد که حرکت ما با واقعیت مشخص و پیش شرط‌های واقعی آغاز شود و به همین دلیل است که [ این حرکت] دراقتصاد با جمعیت که بنیاد و موضوع همهء عمل تولید اجتماعی است شروع می‌شود. اما با دقت بیشتر اشتباه بودن این نظر آشکار می‌شود. مثلاً جمعیت درصورت نادیده گرفتن طبقات که آن را تشکیل می‌دهند، انتزاعی بیش نیست. طبقات نیز باز کلمه‌ای پوچ خواهد بود، اگر عناصری که طبقات به آنها متکی هستند مثل کارمزدی و سرمایه را نشناسیم.(...) پس اگر از جمعیت شروع کنیم به تصوری آشفته از واقعیت می‌رسیم.(...)  بنابراین من از مشخص متصور آغاز می‌کنم و به مجردات باریکتر و سرانجام به ساده­ترین تعینات می‌رسم. در آنجا حرکت طی شده در یک مسیر معکوس قرار می‌گیرد، تا وقتی که دوباره به واقعیت مشخص برسم.۱۲" مارکس دراینجا از دو روش نام می‌برد.
 الف: روش تحقیق۱۳
ب: روش تشریح۱۴.
 اگر بخواهیم این دو روش را با توجه به کتاب " کاپیتال" توضیح دهیم، اینگونه است که مارکس از مشخص یعنی "شیوهء تولید سرمایداری و مناسبات تولیدی-مبادله‌ای منطبق با آن" شروع می‌کند و به ساده ترین ومهمترین تعین یعنی کالا می‌رسد. سپس دوباره از آنجا شروع می‌کند و دوباره به مشخص می‌رسد. با این فرق که مشخص دومی، واقعیت اندیشگون و بازتولید شده در اندیشه است. کتاب کاپیتال بیانگر راه بازگشت یعنی از مجرد به مشخص است و مارکس پیش از آغاز کتاب، روش تحقیق را بواسطهء تحقیقاتش طی کرده است.
نکتهء دیگراین است که خیلی از مفسرین آثارمارکس معتقد بوده‌اند؛ روش مارکس یا به عبارتی حرکت و توالی مقولات در کتاب "کاپیتال"، بیانگر یک روش منطقی-تاریخی است. یعنی روند و حرکت شناخت مقولات روند شناخت واقعیت تاریخی نیز هست. مثلاً کتاب "کاپیتال" با کالا شروع می‌شود، بعد به پول و بعد از پول هم به سرمایه می‌رسد. خوب تا اینجا این حرکت با حرکت تاریخی پیدایش همهء این مقولات همخوان است. پس آیا می‌توان به این نتیجه رسید که توالی مقولات در کتاب کاپیتال با روند پیدایش تاریخی آن‌ها همخوان است؟
خود مارکس درجواب این سؤال می‌نویسد: "امکان‌ناپذیر و اشتباه خواهد بود اگر چنانچه توالی مقولات اقتصاد بورژوایی را در روند تعینات تاریخی آنها سامان دهیم. بلکه زنجیرهء پیوند آنها بواسطهء رابطه‌اشان با یکدیگر در جامعهء بورژوایی مدرن، تعیین می‌شود. و این درست وارونهء آن چیزی است که از نظم طبیعی آن‌ها و رشد تاریخی‌شان برمی آید." و در جای دیگری از همان مقاله باز هم در جواب به سؤال ما و در ادامهء گفتهء قبلی خود می‌نویسد: "باید این قاعده را به خاطر سپرد زیرا ازلحاظ توالی مقوله‌ها بسیار تعیین کننده است. مثلاَ هیچ چیز به  اندازهء اجارهء زمین، برای شروع طبیعی جلوه نمی‌کند. چرا که مالکییت ارضی با زمین، این منبع همهء تولیدها و همهء هستی‌ها و نیز نخستین شکل تولید تقریباَ در همهء جوامع مستقر -یعنی کشاورزی- پیوند خورده است. اما چیزی از این اشتباه آمیزتر نخواهد بود. در همهء شکل های جامعه یک نوع معین تولید بر سایر شکل ها غلبه دارد و مناسبات این نوع  هم بر سایر مناسبات تاثیر می‌گذارد." پس در جامعهء سرمایداری سرمایه را باید همچون " قدرت اقتصادی فراگیر" و "نقطهء آغازو پایان" نگریست. و "باید قبل ازمالکیت ارضی بررسی شود.۱۵"
اینگونه است که مارکس در" کاپیتال" سرمایه را در جلد اول و اجارهء زمین را در جلد سوم بررسی   می‌کند. درصورتی که این خلاف روند پیدایش تاریخی این مقولات است. مارکس در " فقر فلسفه" نیز می‌نویسد: "هرآنچه که وجود دارد و بر روی این زمین و آسمان می‌زید را می‌توان به واسطهء تجریدات، به مقولات منطقی برگرداند. بوسیلهء این هنر می‌توان همهء دنیای واقعی را درجهان تجریدات و جهان مقولات منطقی غرقه کرد.۱۶"


«واقعیت و شناخت در نزد هگل و مارکس»
  "هرآنچه خردمندانه است، واقعیت دارد و هرآنچه واقعیت دارد خردمندانه است.۱۷"
ممکن است بعد از خواندن این جمله به این نتیجهء اشتباه برسیم، که هگل معتقد است؛ هیچ تفاوتی در میان ذهن و عین وجود ندارد. یا مثل خیلی از مفسرین  بپنداریم که او ذهن را انعکاسی از واقعیت  می‌داند.
 اما با دقتی بیشتر در اندیشهء هگل، به اشتباه بودن این نتایج و تفاسیر پی خواهیم برد. اول آنکه خرد در نزد هگل یک مرحله از ذهن است۱۸. خود او می‌نویسد: " خرد مفهومی است که به خود واقعیت می‌دهد و این به معنی آن است که خرد از" مفهوم" و" واقعیت" تشکیل می‌شود." یا درمورد واقعیت می‌نویسد: " من واقعیت را نه تنها از اتفاقات که وجود دارند، بلکه آن را از دو معنای وجود(Dasein, Existenz) نیز جدا کرده‌ام." و در ادامه می‌نویسد: " فلسفه باید با واقعیتی سروکار داشته باشد که موضوعات، نهادها، شرایط و...  فقط صورت برونی آن هستند.۱۹"
 پس این گفتهء هگل که "هرآنچه خردمندانه است واقعیت دارد وهرآنچه واقعیت دارد خردمندانه است." به هیچ عنوان به معنی یکی بودن ذهن و عین نیست. حتی شاید بتوانیم بگوییم که از نظر هگل، تنها امر خردمندانه است که می‌تواند موًثر و تحقق پذیر باشد۲۰. البته هگل از طریق شناخت به یک وحدت جدایی ناپذیر در میان اندیشه و واقعیت نیز می‌رسد، اما این وحدت موضوع دیگری است که به آن نیز خواهم پرداخت.
از کلیات که بگذریم، هگل برخلاف تفسیر یاد شده، به یک واقعیت بیرونی معتقد است و بر این اساس هدف روش شناخت او، رسیدن به همین واقعیت بیرونی است. در قسمت پیش حرکت از مشخص به مجرد و بازگشت آن به مشخص را توضیح دادم. در این قسمت نیز سعی خواهم کرد با توجه به همین  حرکت، شیوهء  درک  مارکس و هگل را از شناخت واقعیت نشان دهم. هگل معتقد است که " آگاهی ما باید به شناخت تبدیل شود." و شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد. چراکه "حقیقت تمامیت است." پس هردو آنها حرکت شناخت خود را از واقعیت(مشخص) آغاز می‌کنند، به مجردات یا قواعد ساده تر می‌رسند و دوباره به مشخص بازگشته و  تمامیت آن را در اندیشه بازتولید می‌کنند. در اینجا ما با  تفاوت روش هگل و روش مارکس آشنا می‌شویم. این تفاوت در میان مشخص اندیشگون مارکس و مشخص اندیشگون هگل است.
مارکس در مقدمهء معروف کتاب "مبانی نقد اقتصاد سیاسی" در نقد دیدگاه و روش هگل می‌نویسد: " برای این نوع آگاهی حرکت مقولات به عنوان عمل تولید خود واقعیت به نظر می‌رسد. درصورتی که این حرکت تنها یک ضربهء محرک از بیرون دریافت می‌کند." و یا می‌نویسد: "هگل دچار این توهم شد که واقعیت را نتیجهء اندیشه‌ای خلاصه شده و فرورفته در خود که حرکتش را از درون خودش دارد، بداند. در حالی که روش حرکت از مجرد به مشخص، فقط سرشتی از اندیشه‌ای است که واقعیت را در خود بازتولید می‌کند. البته این بازتولید به هیچ عنوان نمی تواند به معنای روند پیدایش خود مشخص(واقعیت) باشد.۲۲" حالا به نظرهگل توجه کنید: "هر مرحله(در حرکت شناخت)، نسبت به مرحلهء پیشین مشخص‌تر است." یا "هر مرحله از رشد و حرکت، پربارتر و به اندازهء گستردگی تعینات و قائده‌هایش، مشخص‌تر است." بنابراین می‌بینیم که مشخص اندیشگون هگل دارای یک تفاوت اساسی با مشخص اندیشگون در نزد مارکس است. رشد و تکوین مفولات در نزد هگل، رشد و تکوین خود واقعیت نیز هست. هگل در صدمین صفحهء "درس‌هایی دربارهء تاریخ فلسفه"  می‌نویسد: " یک کانتی معتقد است که میل به شناخت حقیقت، یک امر بیهوده است(...) اما یک پیشداوری دیگر نیز که من از آن دفاع می‌کنم، می‌گوید: ما می‌توانیم به شناخت حقیقت برسیم، اما تنها زمانی که آن را اندیشیده باشیم. چراکه شناخت حقیقت بواسطهء دریافت­های بلاواسطه و نگاه کردن، غیر ممکن است. همینطور از طریق حس‌های بیرونی و حتی نگاه هوشمندانه هم نمی‌توان به حقیقت رسید. زیرا هر نگرشی یک امر حسی است." هگل با اندیشیدن حقیقت، به وحدت بین حقیقت و اندیشه و سرانجام به یگانه ویکی بودن آن‌ها می‌رسد. جایی که : "هر یک دردرون دیگری، در کنار خود نیز هست." به این معنی که "دیگری در بیرون از او وجود ندارد، بلکه در درون دیگری به درون خود باز می‌گردد."
حالا که نام کانت را هم در جملات هگل شنیدیم، بهتر است کمی با توجه به "شئ درخود" او مسئله را توضیح بدهیم. بیایید تصور کنیم که در پروسهء شناخت دو لحظه وجود دارد. یکی لحظهء ابژکتیو و دیگری لحظهء سوبژکتیو است. اولی تجمعی از همهء آن عناصری است که مربوط به شئ یا قواعد عینی و بیرونی است و دومی تجمعی از همهء عناصری است که مربوط به بازتولید قائده‌های عینی دراندیشهء ماست. از نظر کانت همهء دانش ما وابسته به "شئ درخود" در لحظهء ابژکتیو است. اما ما هرگز نمی توانیم به راز و حقیقت آن آگاه شویم. هگل اما با این نظر مخالفت می‌کند. بنابراین وقتی که هگل به مشخص می‌رسد و یا آن را بازتولید اندیشگون می‌کند؛ لحظهء ابژکتیو در لحظهء سوبژکتیو بازتولید می‌شود و همزمان با این بازتولید، لحظهء ابژکتیو از بین می‌رود. یا به عبارت دیگر لحظهء سوبژکتیو لحظهء ابژکتیو را به درون خود کشیده و هم درخود آن را حل می‌کند. در نزد مارکس نیز  برخلاف کانت و بنابر پیروی او از هگل، لحظهء ابژکتیو(حقیقت) در لحظهء سوبژکتیو بازتولید می‌شود. اما از نظر او، لحظهء ابژکتیو نه تنها بعد از پروسهء شناخت از بین نمی‌رود، بلکه آزادانه و مستقل به زندگی خود ادامه می‌دهد. پس می‌توان گفت که مارکس هم مثل کانت و برخلاف هگل به هستی مستقل و بیرونی حقیقت حتی بعد از پروسهء شناخت، معتقد است. در صورتی که در روش هگل موضوع یا شئ "در برابر خودآگاهی،  فاقد هرگونه استقلال و ذات است.۲۳"


« حرکت و تضاد»

حقیقت همیشه در حرکت است. حقیقت همیشه کل است. کل تمامیت است و تمامیت یک وحدت است. اما چگونه می‌توان به این وحدت رسید؟
اگر یادتان باشد در نقل قول‌هامان از هگل، او به یکسری مراحل اشاره داشت و می‌گفت که هر مرحله نسبت به مرحلهء پیشین خود مشخص‌تر است. هگل حرکت هر مرحله در شناخت هر چیز را به سه لحظه یا مرحلهء دیگر تقسیم می‌کند.
 الف: وحدت ساده
ب: نفی یا تضاد و اختلاف
ج: نفی در نفی(اثبات) یا وحدت در تضاد و اختلاف.

برای توضیح این سه مرحله سعی کرده­ام از مثال­هایی استفاده کنم که خود هگل از آن‌ها در  کلاس‌هایش استفاده می‌کرده است.

«الف»
 وحدت ساده یک دادهء عینی و تجربی است. یعنی شناخت ما در این مرحله هنوز در حد یک دادهء عینی و برخورد تجربی با شئ یا موضوع مورد نظر است. شئ در این مرحله مثل دانهء یک درخت است. اگر به دانهء یک درخت نگاه کنیم،  چیزی بجز یک نقطه نیست. اما همین نقطهء ساده تمام کیفیت‌های یک درخت  مثل ریشه، تنه، شاخه‌ها، برگ‌ها و شکوفه­ها را در خود دارد. البته این کیفیت‌ها هنوز دارای موجودیت بیرونی نیستند. دراینجا هگل می‌گوید: " دانستن این مسئله اساسی است که یک کل بسیار ساده،  یک گوناگونی را در خودش دارد. گوناگونی که البته هنوز دارای وجود و زندگانی برای خودش نیست.۲۴" سرانجام اینکه اگر این دانه را بشکنیم به یک نقطهء آغاز خواهیم رسید، یعنی از درون آن، گیاه بیرون می‌آید.

«ب»
 مرحله دوم، نفی یا تضاد و اختلاف نام دارد. در مرحلهء پیش ما از یک دادهء تجربی صحبت کردیم
که به قول " تونی اسمیت" متاسفانه از تجربی بودن این داده در بیشتر تفاسیر چشم پوشی می‌شود. مرحلهء دوم در واقع کسب این داده و دانش تجربی است. از نظر هگل نقطهء عزیمت برای فلسفه تجربه است. اما تجربه برای او دارای مفهومی دوگانه است. یکی آگاهی بلافصل و دیگری تحول آن آگاهی به عنوان حرکت از یک جزء به سمت کل آگاهی تجربی است. مرحلهء دوم را می‌توان به گیاه تشبیه کرد. چراکه لحظهء سادهء پیشین تحول می‌یابد و تحول یافتن در اینجا به معنی قدم گذاردن در وجود است. این مرحله، یک مرحلهء میانی است و با رشد آن چیزهایی که دانه آنها را  در درون خود داشت، ما را از یک مرحله به یک مرحلهء دیگر می‌رساند. مثال دیگری که خود هگل نیز از آن استفاده می‌کند "انسان" است. انسان تنها بعد از اینکه خودش را بشناسد، آن چیزی است که شناخته است. بدون این شناخت همهء حرف ما از خرد و آزادی در حد همان حرف باقی می‌ماند. هگل می‌گوید که "انسان اساساً خرد است اما بهتر است بگوییم که می‌تواند خردمند شود." خرد تفاوت میان انسان نابالغ یا تعلیم­نادیده و انسان بالغ یا تعلیم­دیده است. تفاوت میان انسانی که می‌زید بی­آنکه خودش را بشناسد و انسانی که به دلیل اینکه خودش را شناخته است، برای خودش می‌زید. هگل می‌گوید: " اگر بگوییم که انسان خردمند است. همزمان فرقی قائل می‌شویم در میان کودکی که تازه به دنیا آمده است و مرد تعلیم دیده و خردمندی که در مقابلمان ایستاده است.۲۵" کودک هم انسان است، اما هنوز عمل خردمندانه­ای انجام نمی دهد. البته نباید فراموش کنیم که خرد یک امکان است. و رابطه اش با کودک درست مثل رابطهء بین همان گیاه و دانهء ساده است.

«ج»
 نفی در نفی یا وحدت در اختلاف و تضاد، آخرین لحظه از حرکت هر مقوله است. حرکت مقولات در نزد هگل به معنای حرکتی است که می‌خواهد خصوصیات، اختلافات و جزئیات را در یک کل از گوناگونی، به وحدت برساند۲۶. یعنی رسیدن به لحظه­ای که لحظاتی از لحظات پیش را هم در خودش دارد. به عبارت دیگر، دانه رشد پیدا کرده و هم اکنون به یک درخت تبدیل شده است. بنابراین لحظات پیشین تغییر نکرده اند. چرا که اگر تغییر کرده یا تکه تکه شده بودند، دیگر نمی توانستند رشد کنند. این لحظه در واقع لحظهء رشدیافته‌ای از کنارهم قرار گرفتن خصوصیات گوناگون است. مثلاً ریشه، تنه، شاخه‌ها، برگ‌ها و شکوفه‌ها خصوصیاتی متفاوت بایکدیگر هستند. هیچ کدام از این موجودیت‌ها   نمی تواند به تنهایی بیانگر واقعیت گیاه باشد. هرکدام از آنها دیگری را نفی می‌کند و چیزی که در میان این نفی در نفی همچنان پایدار می‌ماند، زندگی گیاه است. زندگی گیاه در بین همهء این شرایط ادامه پیدا می‌کند. هگل میگوید: " این توان و نیرو که بتوان در درون نفی خود پیش خود هم ایستاد، آزادی انسان است.۲۷"

«د»
تا اینجا چگونگی حرکت شناخت را در نزد هگل مشاهده کردیم. در قسمتهای پیش هم یادآور شدیم که مارکس روش خود را از هگل گرفته و به دلیل ماتریالیست بودنش هستهء عقلانی آن را از درون پوستهء عرفانی آن بیرون کشیده است. اما آیا این سه لحظه که در نزد مارکس هم وجود دارند، دارای همین مشخصات هستند؟
برخی از مفسرین آثار مارکس که در اینجا می‌توانیم از "کالینیکوس"  به عنوان مثال نام ببریم، معتقد هستند که لحظهء سوم در نزد مارکس متفاوت با نفی در نفی یا وحدت در اختلاف هگل است.
مثلاً کالینیکوس در کتاب خوب خود به نام " ایده­های انقلابی کارل مارکس" در آنجایی که " روش مارکس" را توضیح می‌دهد، ضمن توضیحات مهم و درست خود، یکباره می‌نویسد: "مرحلهء سوم در دیالکتیک هگل، تجمعی از اختلافات است. این عناصر مختلف و متضاد، بواسطهء پروسهء شناخت دریکدیگر حل می‌شوند... اما در نزد مارکس تضادها فقط می‌توانند به واسطهء مبارزه و پیروزی یکی بردیگری پایان یابند.۲۸"
به نظر من کالینیکوس در اینجا لحظه‌ای از واقعیت را می‌بیند، اما توضیح او زیاد به روش مارکس یا روش هگل مربوط نیست، بلکه روش را به واسطهء دیدگاه سیاسی مارکسی توضیح می‌دهد. مثل اینکه منتقدی بخواهد شعر یک شاعر را صرفاً با مراجعه به نظرات و معیارهای سیاسی آن شاعر توضیح بدهد. چنین عملی به همان اندازه که می‌تواند به ما کمک کند، همانقدر هم می‌تواند موجب گمراهی ما شود. روش مارکس نیز مانند روش هگل این مراحل را در خودش دارد. مرحلهء سوم مارکس نیز درست همان مرحلهء سوم هگل است. در مثالی که در قسمت بعدی از کاپیتال خواهم آورد این موضوع را نیزتوضیح خواهم داد. اما در اینجا می‌خواهم بر یک چیز بازهم تاکید کنم و آن این است که مارکس به هستی مستقل واقعیت در برابر خرد و اندیشه معتقد است. درصورتی که هگل چنان اندیشه و خرد را بر واقعیت غالب می‌کند که توسط آن به آشتی تضادهای واقعی و بیرونی در خرد می‌رسد. درحالی که مارکس برای واقعیت، یک هستی مستقل قائل است. خود او می‌نویسد: "نفی در نفی در نزد هگل، نفی هستی ظاهری، به عنوان هستی عینی است که خارج از آدمی و مستقل از او وجود دارد.۲۹"
به نظر من همین نامستقل بودن واقعیت نزد هگل و غالب شدن خرد و اندیشه بر آن است که بنیاد تفاوت روش هگل و مارکس را می‌سازد. علت آشتی تضادها در لحظهء سوم هگل نیزهمین نامستقلی است. هگل به یک وحدت جدایی‌ناپذیر درمیان حقیقت و اندیشه یا خرد می‌رسد. درحالی که مارکس هستی مجزایی برای واقعیت قائل است. این هستی مجزا اجازه نمی دهد که تضادهای موجود و واقعی، در اندیشه و خرد حل شوند.

«تفاوت، تضاد»
 نکتهء دیگری که می‌خواهم  در اینجا به آن اشارهء کوتاهی داشته باشم؛ "تضاد" است.  چراکه تضاد در مراحلی که توضیح داده شدند و در واقع در مرحلهء دوم، نقش بسیار مهمی دارد.
اما " تضاد" نیز مثل هر لحظهء دیگر در نزد هگل دارای قانون پیدایش خاص خودش است و برای توضیح این قانون باید به سراغ لحظه­ای رفت که تضاد را در درون خودش دارد. این لحظه چیزی نیست جز: " تفاوت". هگل می‌گوید: " تفاوت به طور کلی تضادی درخود است." به این معنی که تضاد از درون این لحظه بیرون می‌آید. مثل گیاهی که از درون دانه‌اش بیرون می‌آمد. اگر دانه را بشکنیم  "تضاد" بیرون می‌آید. به عبارت دیگر رشد گیاه با پیدایش " تضاد" شروع می‌شود. این رشد، گذار دانه ازهمسانی و تفاوت به تضاد واختلاف است. هگل می‌گوید: "هر چیزی درخود متضاد است.۳۰" پس تضاد و اختلاف از نظر هگل زاییدهء اندیشه نیست، بلکه اختلافی ابژکتیو(عینی) و در درون شئ یا موضوع مورد بررسی است. این اختلاف عینی حرکت مفهوم را راهنمایی می‌کند و گذار به یک محتوای علمی جدید را امکانپذیر و ممکن می‌سازد. به این معنی که ما درتلاش خود برای شناخت موجودییت یک چیز، به یک چیزمتضاد یا نامفهوم می‌رسیم و این چیز متضاد یا نامفهوم ما را موظف می‌کند که به تحقیق در چیز دیگری بپردازیم۳۱. این تحقیق توضیحی خواهد بود برای آن چیز متضاد و یا نامفهوم. به قول " فریدا اوتو ُولف" (استاد فلسفه در دانشگاه آزاد برلین): "تضاد در حرکت روشمند نظم فلسفی هگل، به معنای گذار به یک چیز جدید است  و در این حرکت، تضاد به عنوان تنها لحظه­ای از موضوع یا شئ مورد بررسی جلوه می‌نماید، که اندیشهء ادراکی را مجبور می‌کند تا برای رشد و تحول "مفهوم۳۲"  گامی به جلو بردارد.۳۳"
تضاد در "روش" مارکس نیز، تقریباً با همین مشخصه ظاهر می‌شود. با این تفاوت که حرکت شناخت مارکس همانطور که بارها گفتم، تکوین خود واقعیت نیست. مثلاً در کتاب کاپیتال نیز تضاد یا اختلاف، روند شناخت را به حرکت در می‌آورد؛ ما را از شکل ساده تا شکل عام کالا می‌برد و از خود کالا به سرمایه می‌رساند. تا آنجایی که کل شیوهء تولید سرمایداری بازتولید اندیشگون می‌شود. بدون اینکه اختلافات و تضادها به یک‌سری مبارزات در کتاب کاپیتال منجر شوند. مبارزات تنها می‌توانند در بیرون از تجریدات و حرکت مقولات وجود داشته باشند.

« آوف­هِبن»
 " آوف­هبن" یکی از پراهمیت‌ترین فعل‌ها درفلسفهء هگل و اندیشهء مارکس است." آوف­هبن" در زبان آلمانی دارای چند معنی است وهگل فقط از دو معنی اصلی آن استفاده کرده است. خود او در کتاب منطق دربارهء این فعل می‌نویسد: " آوف­هبن در زبان دارای دو معنا است، یعنی همان اندازه که به معنی نگهداشتن و حفظ کردن است، به همان اندازه نیز به معنای لغو کردن و پایان دادن به یک چیزاست.۳۴" پس آوف­هبن دارای یک دوگانگی درمعنا است و هگل در تمام فلسفهء خود با این کاراکتر دوگانه بازی می‌کند و فلسفه‌اش را پیش می‌برد. اگر قسمت قبلی این نوشته را به یاد داشته باشید، از سه مرحله  در نزد هگل نام بردیم. همهء آن مراحل دریکدیگر آوف­هبن می‌شوند. به عبارت دیگر فرارفتن از هر مرحله معادل با مرحلهء بعدی است. اما این فرا رفتن به معنای ازبین رفتن  مرحلهء قبلی نیست، بلکه به این معنی است که لحظهء پیش درلحظهء بعدی ادامه پیدا می‌کند. و آنقدراین لحظه‌ها در یکدیگر آوف­هبن می‌شوند تا ما به لحظه‌ای برسیم که: "سرشار ازتعینات بسیار و بیانگر وحدت در گوناگونی است."
مارکس در "نقد دیالکتیک و فلسفهء هگل به‌طور کل" می‌نویسد: "آوف­هبن نقش ویژه­ای در اینجا(درنزد هگل) بازی می‌کند. به این معنی  که دو معنای نفی و نگاه‌داشتن یا اثبات در یک فعل به یکدیگر گره خورده اند.۳۵"
به نظر من این گره ­خوردگی دو معنا در یک فعل، در فهم اندیشه‌ها و روش مارکس نیز  نقش بسیار مهمی بازی می‌کند. این که به یک چیز هم پایان بدهیم و هم آن را حفط کنیم، پایه و اساس حرکت دیالکتیکی هگل و مارکس است.


«مثال»


  کتاب کاپیتال با شکل ارزشی شروع می‌شود و شکل ارزشی متشکل از سه لحظه (مرحله) است. هر کدام ازاین لحظه‌ها نیز بازبه سه لحظهء دیگر تقسیم می‌شوند و فرارفتن از هر لحظه به توضیح لحظهء دیگر می‌انجامد. درست آن طوری که" آخرین لحظهء هر مرحله، به اولین لحظهء مرحلهء بعدی می‌رسد۳۶." نمودارهای  زیر بیانگر برخی از این  لحظات هستند.



اگر مثال هگل دربارهء مرحلهء نخست را به خاطر داشته باشید، در اینجا هم می‌توانیم بگوییم که: کالا همان نقش دانه دربرابر درخت را، در مقابل " سرمایه"  بازی می‌کند.
پول و سرمایه نیز هرکدام به سه قسمت تقسیم می‌شوند و مرحلهء پایانی هریک از مقولات حلقهء واسط برای گذار به یک مقولهء دیگر است. این گذاریا فرا رفتن از یک مقوله به مقوله‌ای دیگر همان چیزی است که هگل آن را " آوف­هبن" می‌نامد. به عنوان مثال وقتی مارکس در" کاپیتال" از مقولهء کالا به مقولهء پول می‌رسد، در واقع با یک "تضاد" یا " نامفهومی" برخورد کرده است. به این معنی که پول خود یک کالا است اما کارکرد دیگری نسبت به کالا درجامعهء بورژوایی دارد. این تفاوت موجب می‌گردد که مارکس از مقولهء کالا خارج و به مقولهء پول وارد شود. همین توضیح درمورد گذاراز پول و ورود به مقولهء سرمایه هم صادق است. یعنی سرمایه همان پول است. خود مارکس می‌نویسد: "ارزش پیوسته از شکلی به شکل دیگر فرا می‌رود، بدون اینکه خویشتن را در این حرکت گم کند و به این ترتیب به یک فاعل(سوبژکت) خودکار تبدیل می‌شود. پس اگر بر اشکال قابل رؤیت ویژه‌ای که ارزش در حال مصرف به تناوب درچرخهء زندگی خویش به خود می‌گیرد تمرکز کنیم، به این توضیح می‌رسیم که: سرمایه پول است، سرمایه کالا است.۳۸"
در اینجا ما برخلاف تفسیر کالینیکوس، با تضاد و اختلافی مواجه هستیم که به جای منجر شدن به   مبارزهء طبقاتی، به پیشرفت حرکت مقولاتی شناخت می‌انجامد. شناخت دیالکتیکی، حرکتش را در میان گوناگونی­ها و تضادها بازمی یابد و ادامه می‌دهد، تا سرانجام به وحدتی سرشار از گوناگونی و اختلاف برسد. واقعیت نیز با همهء تضادهای بی پایان و پایان­پذیر خود در بیرون از این حرکت، همچنان مستقلانه وجود دارد و به زندگی خود ادامه می‌دهد. حرکت منطقی مقولات فقط می‌خواهد واقعیت را در تمامیتش بیندیشد و آن را درخود بازتولید کند. پس هدفش به هیچ عنوان تسلط اندیشه بر واقعیت یا تغییر دادن چیزی (بواسطهء پروسهء شناخت) نیست. از دیدگاه مارکس تنها عمل انسانها است که می‌تواند جهان را تغییر دهد، نه اندیشیدن و تأمل آنها بر جهان. اگرچه تفسیر و توضیح اندیشگون واقعیت، پیش شرط هر تغییر سترگ است. کتاب کاپیتال همانطور که خود مارکس هم در مقدمهء چاپ دوم جلد اول آن می‌نویسد؛ بررسی " شیوهء تولید سرمایداری و مناسبات تولیدی-مبادله‌ای منطبق با آن۳۹" است.



«نتیجه»
 واقعیت همیشه مستقلانه در حرکت است. اندیشه نمی‌تواند به تنهایی و فقط به واسطهء شناخت بر واقعیت مسلط شود. هگل اما واقعیت را در خرد حل کرده و خرد را بر آن مسلط می‌کند. درحالیکه  خرد و واقعیت یا عین و ذهن از نظر مارکس در یک برخورد برابر و به عنوان دو هستی مستقل و همزمان به یکدیگر پیوسته، تحول می‌یابند. مارکس در کاپیتال می‌نویسد: "انسان همزمان با این حرکت (کار) که بر روی طبیعت بیرون از او تاثیر گذاشته و آن را تغییرمی دهد، طبیعت  خودش را هم تغییر می‌دهد.۴۰" و یا در جایی از ایده‌ئولوژی آلمانی، فوئرباخ را نقد کرده و می‌گوید طبیعتی که فوئرباخ از آن صحبت می‌کند، فقط در جزایر مرجانی پیدا می‌شود. به این معنی که واقعیت و طبیعتی که ما با آن برخورد می‌کنیم توسط کار و عمل انسانی دگرگون شده است و این تنها "عمل" انسان است که می‌تواند واقعیت را تغییر دهد و با این کار خودش هم تغییر کند. اندیشه و تأمل بر واقعیت نمی‌تواند به تغییر واقعیت بی‌انجامد. روش مارکس سلاحی برای تغییر واقعیت نیست، بلکه ما را  به  شناخت از واقعیتی می‌رساند، که البته از نظر او باید تغییر کند. مارکس با داشتن چنین سلاحی به درون واقعیت می‌رود و در درون خود واقعیت، به همراه همهء تضادها و اختلافاتش آن را دنبال می‌کند. بنابراین تضادها و اختلافاتی که مارکس در پروسهء شناخت با آنها برخورد می‌کند، ضربهء محرکی هستند که حرکت مقولات را به پیش می‌برد. این رشد مقولات اما در روش مارکس نقطهء مقابل رشد مقولات در روش هگل است. هگل اندیشه را بر واقعیت غالب می‌کند و این در نزد مارکس وارونه است. به عبارت دیگر اندیشه در روش مارکس مطیع واقعیت است و همه چیز خود را از واقعیت دارد. نمودار زیر که بیانگر حرکت منطقی مقولات در " کاپیتال" است، نشان می‌دهد که چقدر اندیشه در روش مارکس مطیع واقعیت است. به قول میشائل هاینریش؛ " مارکس همیشه با یک شئ(موضوع) بیرونی سروکار دارد."
   

نکتهء آخر اینکه "روش" مارکس در کتاب کاپیتال که هنوز هم بعد از گذشت بیش از صد وسی سال، بهترین بررسی سرمایداری است، نشان می‌دهد که مارکس با استادی تمام اندیشه‌ها و فلسفهء زمانهء خود را درونی خود کرده، آن‌ها را با معلومات گسترده و درعین ­حال عمیق خود آمیخته است، تا به چنین روش بهتری نسبت به پیشینیان وهمچینین هم‌دوره‌های خود دست یابد. خود مارکس در نامه‌ای به ناشر ترجمهء فرانسوی "کاپیتال" می‌نویسد: "برای علم شاهراه وجود ندارد و خوشبختی رسیدن به قله‌های درخشان آن فقط نصیب کسانی می‌شود که به خستگی بالا رفتن در جادههای پر فراز و نشیب آن نمیاندیشند.۴۲" و زندگی مارکس نشان می‌دهد که او چنین آدمی بود. انسانی که با این همه تبعید،  فقر، بیماری و زجری که بر سرش باراندند و بارید، صدایش هنوز هم که بیش از یک قرن از مرگش می‌گذرد، از صدای همهء ما پیروانش زنده‌تر و رساتر است. پس بد نیست که این نوشته را نیز با معروف­ترین جملهء او تمام کنم: " فلاسفه جهان را فقط به شیوه‌های گوناگون تفسیر کردهاند، بحث بر سر تغییر آن است."



 یادداشت‌ها:
  * در اعلام نتایج رأی گیری‌های بی‌بی‌سی و تعیین بزرگترین اندیشمند هزارهء دوم، کارل مارکس بیشترین رأی را به خود اختصاص داد، روزنامهء صبح امروز، 10 مهر 1378
1.  K. Marx u. F. Engels Werke, Dietz Verlag Berlin 1959, Bd. 29, S. 260
2.  W. I. Lenin, über Hegelsche Dialektik, Verlag Philipp Reclam jun. Leipzig , 1976, S. 52
3.  Aufheben
4.  Karl Marx in seinen Briefen, Verlag C. H. Beck München, S. 374.
دو نوضیح نیز در اینجا لازم است؛ اول آنکه مقصود مارکس ار ارسال­کنندهء قانون ازدواج، احتمالاً کسی است که این قانون را مخفیانه برای دولت پروس  فرستاده است. دیگر اینکه لاندشتاندها در آن زمان جایی بوده است که نمایندگان اقشار و طبقات گوناگون در آنجا جمع می‌شده اند. مقصود مارکس، احتمالاً و از نظر من این بوده است که دولت به دلیل بالا رفتن تیراژ و اهمیت مجلهء نویه راینیشه تسایتونگ از تاثیری که این مجله و کارکنانش می‌توانسته‌اند بر لاندشتاندها بگذارند بیم داشته است.
5. David McLellan, Karl Marx Leben und Werk, 1974 der Deutschsprachigen Ausgabe Edition Praeger GmbH, München
6.  MEW, Bd.1, S. 243
7. Ludwig Feuerbach, Sämtliche Werke, Bd. 2, S. 231
 8.   در اینجا باید خاطرنشان کنم که مارکس از همان آغاز فوئرباخ را نقد کرده و در نامه­ای به روگه نوشته بود که فوئرباخ به جای پرداختن به سیاست بیشتر به طبیعت می‌پردازد. و نیز نوشته بود که تنها راه تحقق فلسفه، اتحاد آن با سیاست است.
9.  Karl Marx, Das Kapital, 2004 Lizenzausgabe für Parkland Verlag, Köln, S. 46
10. G.W.F. Hegel, Sämtliche Werke, Bd. 15(Vorlesungen über die Geschichte der Philosophie), Leipzig 1940, S. 112
11. K. Marx, Grundrisse der Kritik der politischen Ökonomie, Dietz Verlag Berlin 1953, S. 21
مبانی نقد اقتصاد سیاسی، ترجمهء باقر پرهام و احمد تدین، انتشارات آگه، ص. 26
13. Forschungsweise
14. Darstellungsweise
15. Grundrisse, S. 27/28
ترجمهء فارسی، ص. 34/33
 16. MEW, Bd. 4, S. 127
 در واقع اینکه روش مارکس یک روش منطقی-تاریخی است سالهای سال یا به عبارتی تا اواخر دههء شصت شیوهء غالب تفسیر مارکسیست‌ها بوده است. مثلاً لنین در «سه منبع و سه جزء مارکسیسم» می‌نویسد: «مارکس (در کاپیتال) تحول سرمایداری را از آغاز تولید کالایی و مبادلهء ساده تا اشکال و تولید گسترش یافته‌تر دنبال می‌کند.» و یا کائوتسکی در کتاب «درسهای اقتصادی کارل مارکس» کاپیتال را «اساساً یک کتاب تاریخی» می‌داند.
W. I. Lenin, Drei Quellen und drei Bestandteil des Marxismus, in Lenin Werke, Bd. 19, Berlin DDR
K. Kautsky, Karl Marx Ökonomische Lehren, Stuttgart     
17.  G. W. F. Hegel, Grundlinien der Philosophie des Rechts, Hamburg: Meiner Verlag 1995, S. 14
عناصر فلسفهء حق، ترجمهء مهبد ایرانی ­طلب، چاپ آفتاب با همکاری نتشر قطره، ص. 18
18. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به کتاب هگل با نام فنومنولوژی روح مراجعه کنید.
G. W. F. Hegel, Phänomenologie des Geistes, Voltmedia GmbH, Paderborn
فنومنولوژی روح (پدیدارشناسی ذهن) ترجمهء زیبا جبلی، انتشارات شفیعی 1382
19. G. W. F. Hegel, Enzyklopädie der philosophischen Wissenschaften, Sämtliche Werke, Bd. 4, S. 39/§6
20. Andries Sarlemijn, Hegelsche Dialektik, Walter de Gruyter – Berlin - New York 1971, S. 22
21. Grundrisse, S. 22
ترجمهء فارسی، ص. 27
22. Vorlesungen über die Geschichte der Philosophie, S. 112
23.  K. Marx Ökonomisch-philosophische Manuskripte/ Marx Werke, Bd. 2, S. 649
24. Vorlesungen über… , S. 102
25.  Vorlesungen …, S. 104
26. Tony Smith, the logic of Marx’s Capital, state University of New York 1990, S. 5
27. Vorlesungen…, S. 110
28.  Alex Callinicos, Die revolutionären Ideen von Karl Marx, VGZA e. V. Frankfurt am Main 1998, S. 111
29. Ökonomisch-philosophischen Manuskripte, S. 655
30. G. F. W. Hegel , Wissenschaft der Logik 2, Sämtliche Werke, Bd. 3, Verlag  Meiner, Leipzig 1923, S. 58
31. Hegelsche Dialektik.., S. 45
" روش سیستم هگلی در روند مفهوم خلاصه می‌شود."
رامین جهانبگلو، تاملات هگلی( درسهایی دربارهء پدیدارشناسی ذهن هگل) ، نشر نی  1382، ص. 29
32.  Begriff
33. Frieder O. Wolf, Umwege (politische Theorie in der Krise des Marxismus/ Schwierigkeiten mit der materialistischen  Dialektik), SOAK Verlag Hannover 1983, S. 100
34.  Logik 1, S. 94
35. Ökonomisch-philosophische Manuskripte, S. 655 :(35)
36. Vorlesungen über…, S. 111/112
37. The logic of Marx’s Capital, S. 94
38. Das Kapital, S. 156
39. Das Kapital, S. 35 :(39)
40. Das Kapital, S. 179
41. The logic of Marx’s Capital, S. 209/210
.42 کارل مارکس، سرمایه، ترجمهء ایرج اسکندری، انتشارات فردوس 1378

دیگر منابع برای اطلاعات بیشتر:
Althusser, L. /Balibar, E, Das Kapital lesen, Bd. 1+2, Reinbek bei Hamburg 1972
Godelier, M., System, Struktur und Widerspruch im „Kapital“, Berlin(W) 1970
Rosdolsky, R., Zur Entstehungsgeschichte des Marxschen Kapital, Frankfurt am Main 1967
Heinrich, M., Die Wissenschaft vom Wert, Hamburg 1991
Heinrich, M., Kritik der politischen Ökonomie(Eine Einführung), Schmetterling Verlag, Stuttgart 2004
Siep, L., Der Weg der Phänomenologie des Geistes, Suhrkamp Taschenbuch 2000
Ludwig, R., Hegel für Anfänger, D. T. Verlag, München 2003
Zeleny, J., Die Wissenschaftslogik bei Marx und „Das Kapital“, Frankfurt a. M. 1972
Haug, W. F., Bestimmte Negation, Frankfurt 1976
سخنرانی‌های دکتر حسن آزاد پیرامون روش مارکس در پالتالک (اتاق اتحاد سوسیالیست­ها)
میلان زنوی، هگل جوان در تکاپوی دیالکتیک نظری، ترجمهء محمود عبادیان، انتشارات آگاه 1381
جرج لوکاچ، هگل جوان، ترجمهء محسن حکیمی، نشر مرکز 1374   

______________________
  توضیح: این متن که به دلیل عدم هم‌‌خوانی فونت های فارسی با قالب صفحات اینترنتی یا عدم دسترسی تایپیست به کیبورد فارسی استاندارد، مملو از اشتباهات تایپی بود را تا جای که به عقلم رسید تصحیح کردم. امیدوارم این دخالت، منجر به ایجاد تغییری ناخواسته در محتوی نشده باشد. در این متن دوبار از واژه "قائده" استفاده شده است که من فکر می کنم منظور نویسنده "قاعده" بوده است اما از آنجا که این دو کلمه تفاوت معنایی فاحش دارند از تغییر آن خودداری کردم تا بعدتر از خود سهراب مختاری پرس و جو کنم و تکلیف این واژه مشخص شود.


قاعده: اساس، قواعد، بنیاد
قائده: پشته دراز گسترده بر زمین